



شب نوشت های یک رسوای سرزمین ریا

هر چند نوشتن سفرنامه ی تایلند مدت هاست که به پایان رسیده است ، اما بر آن شدم تا چند تا از عکس های سفر نوروزی ام به بانکوک و پوکت را در وبلاگ هایم بگذارم تا آنان که توان یا زمان چنین سفری را ندارند ، بتوانند گشت و گذار و سیر و سفری رایگان - به سبک اصفهانی ( ! ) - در « مرز پیش تر ممنوعه ، سرزمین روسپیان رو سپید » داشته باشند. خوب ، چه اشکالی دارد که پس از دو سال و نیم وبلاگ نویسی من هم کمی نارسی سیستیک بازی تصویری درآورم و عکس های پر ناز و غمزه ام را همانند بسیاری دیگر از همکاران ارجمند وبلاگ نویس در « تارنماچه » ی خود بگذارم.
واژه ی « تارنماچه » را همین حالا برای جایگزین نمودن « وبلاگ » آفریدم. آقای علیرضا شیرازی عزیز تو شاهد باش و از کپی رایتش شب و روز پاسداری کن !!
البته امیدوارم هم میهنان ارجمند ، پوزش مرا از این که نمای چهره ی این جانب ، کمترین شباهتی به براد پیت ، جورج کولونی و ممدرضا گلزار ندارد و از دیدگاه زیبایی شناختی ، حتا به نمره ی « هفت » از « بیست » ( بلکه « صد » ! ) هم دست پیدا نمی کند ، پذیرا باشند !!!

اما در سفر به تایلند ، نکته هایی برایم جالب بود که تا این هنگام هنوز آن ها را ننوشته ام:
۱- آرامش سرشتی ( Temperamental ) شمار فراوانی از تایلندی ها برای من بسیار شگفت انگیز بود. به ویژه در آن هنگام که اغلب هم میهنان داخل و خارج میهن را دارای سرشت ( مزاج ) نا آرام ، شورشی و عصیانگر می دیده و می بینم.
۲- زن و مرد در تایلند دوشادوش یکدیگر از بامدادان تا شبان گاهان برای لقمه ای نان و چند متری مسکن کار و کوشش می نمودند. گاهی همه ی کارمندان یک بانک خانم بودند و به خوبی و با اطمینان و آرامش کامل از پس همه ی کارها بر می آمدند. جنس این بانوان ارجمند را نباید با روسپیان اشتباه گرفت.
۳- توهین ، متلک انداختن و ایجاد مزاحمت برای زنان - حتا روسپیان - در تایلند با تبعات کیفری بسیاری همراه است. این برای من که همواره از چیرگی سنگین متلک های رکیک و توهین های پلید به زنان و دختران ایرانی رنج برده و دچار اندوه و افسوس شده ام ، با عبرت و افسوس فراوان همراه بود.
۴- چشم چرانی مردان در تایلند بسیار کمتر از ایران و حتا مالدیو بود. تایلندی ها بیشتر از آن که در بند « شهوت » باشند ، به دنبال « خوراک » اند و در این راه از بامدادان تا شام گاهان به خوردن می پردازند اما آدم فربه و چاق در آن تایلند به چشم نمی خورد. بنابراین همانند ما ایرانیان تکانشی و عصبی و بی حساب به خوردن نمی پردازند. در تایلند و در رستوران مجلل مجتمع تجاری پاراگون بانکوک در کمال شگفتی آشپزی را دیدم که در نهایت دقت و هنرمندی در حال پختن « آلت گاو » در داخل آب و روغن و ادویه ی جوشان بود. هر چند در نگاه نخست ، « پنیس ( آلت ) گاو » را با « سوسیس » و « کراکف » اشتباه گرفتم که دوست همراه مان که تجربه ی سفرهای پیشین به تایلند را داشت ، مرا از این اشتباه فاحش خارج ساخت و البته نگفت که آیا پیش تر مزه ی آن را چشیده است یا نه !!
خداوند را سپاس گزارم که ما در آن هنگام به دلیل خوردن صبحانه ای سرشار و سنگین ، حتا برای لحظه ای به فکر خوردن ناهار نبودیم !!!
۵- صنایع دستی در تایلند ، درآمد دلاری سرشاری را برای آن سرزمین به ارمغان می آورد. این درآمد - که کاملن وابسته به ورود گردش گران خارجی است - برای کشور ما که صادرات نفتی اش ، به سبب افزایش بی رویه و اشتباه جمعیت در دهه ی ۱۳۶۰ ، رو به پایان است ، می تواند مایه ی سرمشق و عبرت باشد. پیش از هر چیز در این راهبرد ، احترام و چشم چرانی نکردن به گردش گران فرنگی را باید بیاموزیم.
۶- طبیعت تایلند در پوکت و پاتایا بسیار زیباست. سفر به تایلند مجموعه ای از هیجان ( Excitement ) و آرامش ( Relaxation ) است. به ویژه تعریف ماساژهای آن را فراوان شنیدم اما دروغ چرا ؟ تا قبر آ آ آ آ !! ما غیاث آبادیا آدمای ناموس پرستی هستیم و خودمان را به دست و پنجه های عمومی این گیس بریده ها نمی سپاریم !!
۷- سفر به تایلند را به گونه ای جدی به همه ی هم میهنان ارجمند سفارش و پیشنهاد می نمایم. سفر به تایلند - برخلاف سفر به مالدیو که تنها برای ماه عسل یا بیرون آمدن از یک دوره ی پر تنش و سرشار از استرس مناسب است - برای همه ی هم میهنان در هر سن و سال و کلاس اجتماعی - اقتصادی و فرهنگی ای می تواند لذت بخش و عبرت آموز باشد. به ویژه راهبردگزینان اجتماعی - اقتصادی و فرهنگی مان شاید از این گذر بتوانند بیش از « راهبردهای پیشگیری از اندلسی شدن مان » ، به « راهبردهای پیشگیری از تایلندیزه شدن سرزمین بی صادرات نفت و گاز مان در دهه های پیش رو » بیندیشند.

۸- گرایش معنوی تایلندی ها به دین و آیین بودا برای من که میهنم را به گونه ای عریان و نمایان درگیر و گرفتار « بحران هویت ( Identity crisis ) و معنویت ( Spirituality crisis ) می بینم ، بسیار شگفت انگیز و افسوس آور بود. در بانکوک هر از چند گاهی بر سر هر ساختمان مهمی معبد کوچکی برای نیایش و تقویت و تجدید آرامش معنوی برقرار بود. مسلمانان و مسیحیان در تایلند از حقوق و کرامت انسانی و مزایای اجتماعی - اقتصادی و فرهنگی برابر با بوداییان برخوردار بودند.

۹- احترام و محبت به حیوانات نیز برای من ایرانی که از کودکی آشکارا شاهد حیوان ستیزی و حیوان آزاری گسترده در سرزمین سرگردان مان بوده و هستم ، با افسوس فراوان و اندوه سرشار درباره ی مشکلات و اختلالات رفتاری هم میهنانم همراه بود. سگ ها آزادانه در پوکت به گردش و استراحت می پرداختند و مردمان سگ های هم میهنان شان را به لقمه ای غذا میهمان می کردند و نه هم چون ما با چوب و چماق و پاره آجر و قلوه سنگ !!! معبدی در پوکت « معبد میمون های مقدس » نام داشت.

و بالاخره پایان سفرنامه.
این سفرنامه ی نوروزی به تایلند نیز به پایان رسید.
سفر به تایلند چند سالی ست که دارد کم کم جایگزین سفر به دوبی و ترکیه می شود.
درست به خاطر دارم که آن هنگام که برای نخستین بار در دوران مدرسه ی راهنمایی به اداره ی گذرنامه ی اصفهان رفتیم به نوشته ای که با ماژیک آبی به مسافران هشدار داده بود ، روبه رو شدم.
هشدار درباره ی سفر به تایلند و اسرائیل بود. نام این دو کشور را با ماژیک قرمز به عنوان مرزهای ممنوعه آورده بودند که سفر بدان ها نه تنها با توقیف گذرنامه همراه بود که افزون بر آن فرد دادگاهی و زندانی می شد.
دوران جنگ بود.
با آن همه تبلیغات درباره ی « رژیم صهیونیستی اشغال گر فلسطین » ذهن من نوجوان درباره ی سفر به اسرائیل مشکلی نداشت ولی تایلند چرا ؟!؟
کلید کنج کاوی ذهنی همیشگی و مادرزادی ام دوباره زده شده بود.
جست و جو برای پاسخ را آغاز کردم تا دانستم که سفر به تایلند به سبب روسپیان رو سپید آن سامان است. آن هنگام اینترنت و ماهواره ای در دسترس نبود. کامپیوتر و سی دی و دی وی دی و حتا کمودور ۳۲ و ۶۴ ای هم نبود !
پس همه چیز ماند تا سفر به این « مرز ممنوعه » به سی و پنج سالگی ام برسد؛ و البته در دورانی که نه تنها دیگر « مرز ممنوعه » نباشد ، که برخلاف پرواز های چارتر به ترکیه ، پرواز با خطوط هواپیمایی داخلی و ملی مان بدان جا فراهم و در دسترس باشد.
این نوشته ادامه دارد .......
به فرودگاه بانکوک رسیدیم.
هواپیمای پوکت - بانکوک ایرباسی پیشرفته و نو بود؛ درست برعکس هواپیمای رفتن مان از بانکوک به پوکت.
همه ی تنظیمات داخل هواپیما از طریق مانیتوری فینگرتاچ از سوی سر مهماندار هدایت می شد.
نشان هلال احمر جعبه ی کمک های اولیه حکایت از آن داشت که مالک و دارنده ی خط هوایی داخلی تایلند ( ASIA AIRLINE ) یک مسلمان است.
در فرودگاه بانکوک به سینه ی همه ی ما ایرانی ها نشان خط هوایی ماهان ایر را چسباندند و ما را به بدترین و کثیف ترین گیت خروجی ترمینال فرودگاه بردند. جایی در زیرزمین ُ کنار آت و آشغال ها و لوله و چوب شکسته ها.
بالاخره سوار اتوبوس مان کردند. رفتار کادر فرودگاه بانکوک درست بر عکس لحظه ی ورود ما بود.
تایلندی ها آشکارا ایرانی ها را تحقیر می کردند. این مسئله خشم همه ی ما ایرانیان را برانگیخته بود.
هواپیما آماده ی پرواز نبود. پس از یک ساعت معطلی در اتوبوس ترنسفر به هواپیما و پختن در آن از شدت گرما و شرجی بودن هوا ، پا به هواپیمای BLUE SKY تحت اجاره ی ماهان ایر گذاشتیم.
داخل هواپیما شکسته و داغان بود ، اما پذیرایی بهتر از پرواز تهران - بانکوک انجام شد.
فرود هواپیما در فرودگاه امام خمینی هم چون فرود در فرودگاه بانکوک عالی انجام شد.
ظهر هنگام به تهران رسیدیم. از پیتزافروشی که غذا گرفتم ، دیدم که در عرض یک هفته ی آن ور تا این سوی نوروز ، بهای هر پیتزا بیش از یک سوم بهای پیشین افزایش داشته است.
سال ۱۳۸۷ ، با گرانی همه چیز آغاز شده بود.
سالی که در نیمه ی آن اجاره ی آپارتمان دوازده ساله ی اجاره ای ما بیش از پنجاه درصد افزایش یافت.
و این گونه سفر نوروزی به مرزی که در دهه ی ۱۳۶۰ ، سفر بدان با توقیف گذرنامه و دادگاهی شدن همراه بود ، به پایان رسید. در فرودگاه امام خمینی ، پسر جوان بیست و چند ساله ای ذوق زده می گفت که بیش از سه میلیون تومان خرج نکرده است و دو میلیون تومان برگردانده است. او با یک کوله پشتی به بانکوک و پاتایا آمده بود و با همان کوله پشتی ها به ایران باز گشته بود. و اکنون شما می دانید که چه توشه ی گران باری از این سفر به ارمغان آورده بود !!!
این نوشته ادامه دارد .........
بامداد فردا باز به سوی میز صبحانه شتافتیم.
کیلوهای از دست رفته دوباره بازگشت. از آن صبحانه گذشتن اشتباهی بزرگ بود. دلار ۹۱۰ تومانی که علف خرس نیست ! آن هم برای طرح واره های اصفهانی من !!
پس از صرف صبحانه برای خرید سوغات سفر خانواده و بستگان به سوی مجتمع تجاری جنب هتل رفتیم و مشغول شدیم. پس از پایان خرید ، برای واپسین بار به استخر هتل رفتم.
مرد عرب سیاهی با معشوقه ی تایلندی اش در استخر مشغول دل و قلوه دادن بود و آرامش از همه ربوده بود. اروپاییان از دست او روان شان به تنگ آمده بود !
اروپایی ها به آب اقیانوس و استخر که می رسند ، فقط به دو چیز می اندیشند :
آفتاب و کتاب !!
کتاب خواندن در استخر باید تجربه ی جالبی باشد؛ کتاب « موج ها ( WAVES ) » ی ویرجینیا وولف را با خودم به تایلند برده بودم تا شاید بتوانم کمی از آن را آن جا بخوانم. قول داده بودم که نقد روان شناختی آن را تا بیستم فروردین آماده کنم. امری که به روزها و شب های پس از سفر افتاد.
معشوقه ی مرد عرب ، که آشکار بود از برادران پول دار عرب مان است ، برای می گساری به دنبال هم پیاله می گشت و به همه نوید می داد که پول همه ی مشروب ها را آن عرب سیه چرده می پردازد !!!
اروپاییان از استخر بیرون آمدند. من نیز به سوی اتاق رفتم.
در راه اتاق سر و صدای هر هر و کر کر مردک عرب و دخترکان تایلندی به هوا برخاسته بود. چشم انداز چندش آوری بود. مردک شهوت ران حال همه ی آب بازان را گرفته بود.
بعداز ظهر دوباره به خرید سوغات رفتیم. قیمت کالاها و جنس آن ها در پوکت مناسب تر از بانکوک بود.
دیگر داشت دیر می شد. چمدان ها را شتابان بستیم و روانه ی پرواز به سوی بانکوک شدیم.
از راهنمای مهربان و انسان سرشت تورمان خداحافظی کردیم.
هواپیما از باند برخاست.
نیمه شب به بانکوک می رسیدیم تا با ماهان ایر به تهران باز گردیم.
نزدیک به فرو نشستن خورشید ، به هتل میلنیوم بازگشتیم.
برای من شنا در آبگیرها و سرداب های کوهستان پوکت لذت بخش بود.
به یاد تارزان افتاده بودم؛ تارزانی که فیلمش در تلویزیون همواره مرا سخت میخ کوب می نمود.
همانند سازی ام با تارزان را پیش از این در مقاله ی « و این منم : تارزانی از نسل باغچه ! » شرح داده ام. کوه نوردی و درخت نوردی نه فقط برای « هامی و کامی » که برای من نیز شادی آور بود.
شام گاهان به پیتزافروشی واقع در مجتمع تجاری جنب هتل رفتیم.
همان جا بود که مقاله ی « رازهای روان شناسی نوروز » را در بلاگفا گذاشتم. مقاله ای که از ۲۵۰۰ کلمه تنها ۱۵۰۰ کلمه اش منتشر شده بود ! همان جا از پای رایانه ، صمیمانه برای علیرضا شیرازی ، بنیان گذار بلاگفا در سال نو خورشیدی آرزوی شادکامی نموده و از پوکت درودش فرستادم.
شام پیتزای میگو با آناناس خوردم.
هنگام خوردن میگوها به یاد هویج های هم چون میگو پخته شده ی کوهستان تایلند افتادم....
پس از خوردن پیتزا به گشت و گذار در پوکت پرداختم ، اما این بار حواسم کاملن جمع و جور بود که گذارم به WALKING STREET نیفتد. دست کم برای من چشم انداز در خوری نبود. بگذریم که چند خانم شوهر و بچه دار ایرانی را به چشم خود دیدم که با هندی کم مشتاقانه و شیداگونه از روسپیان - به ویژه LADY BOY های تغییر جنسیت داده - فیلم می گرفتند.
در پوکت مردمان نه فقط با فیل ها ، که نیز با سگ و گربه ها مهربان بودند.
سگ ها دور از مراقبت صاحبان شان آزادانه به استراحت و گشت و گذار می پرداختند و کسی آن ها را با چوب و سنگ و پاره آجر و چماق دنبال و حتا تهدید نمی نمود. به یاد داستان « سگ ولگرد » صادق هدایت افتادم.
فردا شام گاهان به ایران باز می گشتیم.این واپسین شام گردش در پوکت بود.

بامدادان از خواب برخاستیم و به سوی صبحانه ی شکوه مند هتل میلنیوم پوکت تایلند شتافتیم.
همان شکوهی که کیلوهای از دست رفته را باز ستاند !
قرار بود که برای فیل سواری ، رافتینگ ، جنگل نوردی ، و شنا در سرداب ها و آبشارهای رودخانه به کوهستان پوکت برویم.
سوار ون شدیم ؛
در راه بلند و بی ملاحظه صحبت کردن روس ها و ایتالیایی ها سرمان را به درد آورده بود.
دندان پزشک ایرانی همراه مان ، بنای بلند بلند سخن گفتن گذاشت و آنان را شرمنده وادار به سکوت نمود. در سفر تایلند نیک دانستم که شعور در اروپا خیلی نسبی ست !
به فیل سواری رسیدیم.
راهبر فیل از فیل پایین پرید و فرمان داد که من به جای او بر گردن فیل بنشینم و او را هدایت کنم. آن هم در میان درختان تنگاتنگ جنگل کوهستان پوکت که جا به جا شیب دار و بلند - کوتاه می شد.
فیل مسیر را می دانست اما گاهی شیطانی می کرد تا سواران را دچار ترس و نگرانی کند.
افساری برای هدایت فیل در دسترس نبود. با آوا و ضربه های آرام پاها بر گردن فیل باید او را به پیش می بردیم. هر چند ضربه های آرام و محکم اما مداوم گوش های بزرگ فیل بر پاهای من بیشتر به چشم می آمد !
تن و گردن فیل هنگام پایین آمدن از بالای کوه به سوی رودخانه ی دره ، شیب زیادی یافت. دست هایم را با نگرانی بر روی جمجمه ی فیل نهاده بودم و با همه ی توان بر آن فشار می آوردم تا از پشت گردن چرب و لیز فیل که مدام تکان می خورد ، با سر بر روی سنگ های درشت دره فرو نیفتم. اما مشکل آن بود که پوست سر آقا فیله ، از بدنش چرب تر بود و افزون بر آن ، موهای تنک زمخت و کلفتی هم داشت که پوست کف دست را دچار سایش می ساخت.
بالاخره فیل سواری ( Elephant Trekking ) با خوشی و نیک فرجامی به پایان رسید.
سوار ون شدیم تا Rafting نماییم.
سدی بر رودخانه بسته بودند تا آن را به ناگاه بگشایند و برای سی دقیقه امکان بالا و پایین شتافتن قایق های بادی پاروزنان آن فراهم آید. آب پر شتاب رودخانه قایق را به سختی تکان می داد و دور خود می چرخاند و مجبور بودیم که مدام در سمت راست و یا چپ جهت پارو زدن را عوض کنیم تا قایق در مسیر رودخانه به پیش رود و سرنگون نشود.
کلاه های ایمنی بر سرمان تا اندازه ای نگرانی از سنگ ها و صخره های رودخانه را کاسته بود.
این ورزش پر هیجان هم به پایان رسید تا نوبت به جنگل نوردی و شنا در سرداب ها و آبشارهای کوهستانی برسد. این دو تکلیف را هم انجام دادیم تا نوبت به سقوط آزاد از بالای صخره ها به پایین آبشار رسید که هیجان آمیز ترین بخش سفر به کوهستان های پوکت بود.
درست میانه ی راه سقوط آدمی به غلط کردن می افتاد !!
برای ناهار ما را به کمپ ANDA ADVENTURE بردند که برای من با یادگاری همراه شد.
تایلندی های نابکار ، تراشه های هویج را درست همانند میگو درخمیر سرخ کرده بودند چو گویی میگوی سرخ کرده است !!! این تقلب به همه ی مسافران گران آمد. اروپاییان دمغ شده بودند و به نشان تاسف سر تکان می دادند. کار آشپزها در کمپ ANDA ADVENTURE نه زرنگی ، که حماقت بود.
این گونه حماقت برای ما ایرانیان ، شگفت انگیز نبود. ما به چنین خر مرد رندی هایی عادت کرده ایم.....

این نوشته ادامه دارد ...........

از جزایر پوکت بازگشتیم. سوخته از آفتاب و خسته از شنا در آب های زیبا و شفاف اقیانوس هند.
به هتل رفتیم؛ تن را به دوش آب سپردم.
حمام برای من همواره با مفهوم آسایش و آرامش همراه بوده است.
جرقه ی بسیاری از نوشته هایم در زیر دوش گرم حمام در ذهنم زده شده است.
نوشته هایم یادگارهای منند؛ دست کم برای خودم معنا و مفهوم داشته اند.
کوششم همواره بر آن بوده است که « فرزند زمانه ی خویشتن » باشم و به میهن و هم میهن بی تفاوت نباشم.
از حمام برون آمدم؛
به مجتمع تجاری جنب هتل میلنیوم رفتیم.
دچار سرماخوردگی ویروسی شده بودم. به داروخانه رفتیم تا قرص ضد سرماخوردگی بخرم.
در آن جا به یک دندان پزشک ایرانی برخوردم که درون داروخانه در آغوش همسرش مشغول چیپس خوردن بودند. خودم را به مسئول داروخانه معرفی نمودم و از او درباره ی دارویی پرسیدم که پر شتاب سرماخوردگی و زکامم را شفا بخشد.
خانم جوان متین ، با وقار و ارجمندی بود که مهربانانه دارویی را به دستم داد؛ مشغول خواندن نوشته های انگلیسی روی جعبه ی دارو بودم که چیپس ها از دست پزشک جوان ایرانی بر زمین ریخت.
به پزشک و خانم پیشنهاد دادم که برای چند لحظه شکیبایی خود را نگاه دارند تا من چیپس ها را به کمک دو خانم متین و با وقار مسئول داروخانه جمع آوری کنم.
پزشک ایرانی با ریشخند گفت:
« دکتر جون ، بی کاری ها ! بابا بی خیال ، خودم ترتیبش را می دهم !! »
با یک حرکت ، چیپس ها را شتابان به زیر قفسه های داروها راند و به من پیروزمندانه لبخند زد و در آغوش همسر از داروخانه بیرون رفتند.
در میانه ی داروخانه خشکم زده بود؛ مانده بودم چه گونه نزد مسئولان داروخانه که چهارچشمی ما را نگاه می کردند ، باژ گردم و پول دارو را پرداخت نمایم.
همسرم دگرگونی ام را فهمید. پول دارو را پرداخت نمود و مرا به بیرون کشید.
به دو خانم مسئول داروخانه گفته بودم که ایرانی هستیم.نگفته بودم هم به احتمال فراوان می فهمیدند.
دختری که در نهایت مهر و شعور دارو را به من شناسانده بود ، پوزخندی سرشار از سرزنش زد و سرش را به نشان تحقیر تکان داد.
شورمندی گشت جزایر پوکت از ذهنم پرید !
سفر تایلند بیش از آن که برایم با شناخت مردمان تایلند همراه شود ، با درک ژرف تر و گسترده تر اجتماع « مبتلا به همه گیری اختلال بحران هویت » ایران همبسته شده بود !!!
با افسوسی ژرف و سترگ نسبت به آن چه شناخت و رفتار ما ایرانیان رفته است ، به گشت پشت بوتیک های مجتمع تجاری لوکس جنب هتل پرداختم.
این نوشته ادامه دارد...................