
شیفتگی من به تاریخ جنگ جهانی دوم کمتر از تماشای فیلم های آن نیست.
یکی از کتاب های دوست داشتنی کتاب خانه ام ، « خاطرات روزنوشت چرچیل در جنگ جهانی دوم » است که در دهه ی ۱۳۶۰ به چند چاپ در ایران رسیده است و البته امروز نشانی از آن نیست.
ناشرش هم نسخه ای از آن ندارد و خواست و اراده ای هم برای حروف چینی دوباره و تجدید چاپ آن ندارد.
گاهی به اندیشه ام خطور می کند که کتابی در روان شناسی چرچیل با مد نظر قرار دادن این کتاب بنویسم و در آن فرازهای مهم و در خور تامل « خاطرات روز نوشت چرچیل » را گواه نوشته هایم بیاورم.
جنگ جهانی دوم با دیوانگی های شیدامدارانه ی آلمان نازی ، آغاز بدبختی خاورمیانه و از ریشه ها و سرچشمه های جنگ عراق بر ضد ایران شد. جنگی که به خواست کیسینجر - وزیر وقت امور خارجه ی ایالات متحده ی آمریکا - قرار بود یک دهه زودتر از سوی ایران آغاز شود که پهلوی دوم زیر بار آن نرفت.
آن هنگام که محمدرضاشاه عراق را کشور همسایه و هم کیش دانست ، شاید نمی دانست که این جنگ بر بنیاد توازن نیروهای عربی - اسلامی با توان جنگی اسرائیل طراحی شده و تنها در راستای برون رفت آمریکا از اقتصاد به رکود کشیده شده اش از راه فروش جنگ افزار نیست.
من و نسل من - زاده شدگان ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۵ - نسل همین جنگ هستیم.
جنگی که بر کودکی و نوجوانی ما فرو آمد و « سفرهای دراز هامی و کامی در وطن » - این اثر بی همتا ی شادروان « نادر ابراهیمی » - و کارتون آرامش بخش « خپل و باغ گل ها » - با آوای نرم و مخملین « هوشنگ لطیف پور » - را از ما ستاند.
نه گذاشت « هامی و کامی » با سانسور و اصلاحات لازم به خانه های ما بازگردند و نه اجازه داد تا از « خپل و باغ گل هایش » آن گونه که باید و شاید به آرامشی ژرف و جان افزا فرو برویم.
ما ماندیم و احساسات نوستالژیک کودکی و نوجوانی که هر روزش با آژیر قرمز و بر دوش رفتن پیکر شهیدان دلاور میهن می گذشت. اندوه و نگرانی در سیمای پدران و مادران مان موج می زد که می مانیم یا نه و چه آینده ای خواهیم داشت در فردای این جنگ و موشک باران؛ اگر بمانیم !
نیک به یاد دارم که در باغچه ی خانه ی پدربزرگ هایم دیگر تازران بازی را به کنار گذاشته بودم و در لابه لا و بالای درختان سر به آسمان کشیده به تمرینات رزمندگی می پرداختم تا پانزده ساله مان به پایان رسد و نوبت جبهه رفتن مان فرا !!
آن هنگام هنوز از واژه ی « جو گرفتگی » خبری نبود که « جو » اگر نه همه ، که بیشتر مردمان را حسابی گرفته بود !!!
دلبسته ی آن بودم که خلبان شکاری اف- ۱۴ شوم. رویای خلبان جنگی شدن در انحصار من نبود. این آرزوی من و نسل من پیش از پا نهادن به دبیرستان بود.
در سال سوم راهنمایی اندوهی بر من چیره شد؛ آن هنگام که دانستم که به دلیل نزدیک بینی و « عینکی بودن » نمی توانم به آرزویم برسم. همه ی پرسش من از بستگانی که به آمریکا و اروپا مهاجرت کرده بودند ، این بود که آیا روش جراحی برای نزدیک بینی بنیاد نهاده شده است یا نه.
در اوج موشک باران و پایان آرزوی خلبان جنگی شدن ، راهی نوین را برگزیدم:
« مهندس هوا - فضا » شدن و آفریدن هواپیماهای جنگی هم چون گرومن در آمریکا که اف - ۱۴ را ساخته بود. دفتری برای طراحی شکاری و بمب افکن و موشک داشتم و هر بار که به تهران می آمدم ، مجلات خارجی مربوط به هواپیماهای جنگی را می خریدم.
این افزون بر مجلات داخلی همانند ماشین ، دانستنیها ، تکنیک ، دانشمند ، علمی ، و ........ بود که آن زمان بیشتر صفحات و جلد خود را به جنگ افزارهای هوایی ، زمینی ، دریایی و موشکی اختصاص می دادند.
خوب به یاد دارم که هنگامی که برای آموزگار کلاس زبانم - که خلبان و مهندس نیروی هوایی ارتش بود - از ایده ام مبنی بر قرار دادن « موشک هاگ » بر اف - ۱۴ سخن بر زبان راندم ، چه گونه پیش روی کلاس من و ایده ام را به ریشخند گرفت. افسوس و اندوه من باقی ماند تا این که چهار - پنج سال بعد در روزنامه ی اطلاعات خواندم که رئیس جمهور ( هاشمی رفسنجانی ) به مهندسی که در سپاه خدمت می کرد ، نشان درجه سه ی سازندگی را برای عملی ساختن همان ایده ی من نوجوان به او بخشید.
اندوه و درد بزرگ سال های پایان کودکی و آغاز نوجوانی من این بود :
« تمام شدن موشک های هوا به هوای « فونیکس » شکاری های اف - ۱۴ نیروی هوایی ایران » !!!!
و این رخداد کمی نبود. چرا که اف - ۱۴ با آن رادار توان مند و بی همتا ( در آن دوره ) بدون موشک راداری « فونیکس » پدیده ای بیش از اف - ۴ و میگ - ۲۳ نبود و از لحاظ شتاب و سقف پرواز نیز به پای میگ - ۲۵ نمی رسید. و هراس سترگ من چنین بود: « نکند ما جنگ را ببازیم ».

و البته نمی دانستم که آمریکا و انگلستان از روز نخست چنین برنامه ریزی نموده اند که این جنگ برنده و بازنده ای نداشته باشد و بر بنیاد راهبرد مکارانه و مزورانه ی « مهار دوجانبه » به نابودی نیروی نظامی و اقتصاد هر دو کشور دارای اکثریت شیعه بینجامد !!!!!

آری ، زیباترین سال های عمر ، سال های کودکی و نوجوانی من و نسل من ، از سوی « مارگرت تاچر » - آن پیرزن خبیث نفرت برانگیز که همواره مرا به یاد « مامفی جادوگر » می انداخت - و « ریگان » - آن کابوی دیوانه که هم چون « کارتر » برای راندن گاری و هر کار دیگری شایسته تر بود تا ریاست جمهوری - به بازی پلید و بدفرجامی گرفته شد.

این گونه است که اکنون در ۳۵ سالگی چاره ای جز بازگرداندن برخی نشانه ها و نمادهای آن دوران ولو با آفریدن کمپینی اینترنتی برای من و نسل من باقی نمانده است.
آری کمپین خپل و هامی و کامی را جدی بگیرید که بازگرداندن بخشی از کودکی از دست رفته در توطئه ی مشترک مامفی جادوگر زشت رو و کابوی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه است.

کودکی و نوجوانی من و نسل من به قربانگاه هوا و هوس های خودشیفتگان نگون بختی چون صدام - سردار سایکوپات قادسیه - برده شد تا زیباترین سال های عمرمان فدای امنیت و آرامش اسرائیل و شکوفایی جنگ افزارسازان آمریکا و اروپا و شوروی شود.
و این گونه است که من و نسل من تشنه ی تماشای دوباره ی خپل و هامی و کامی هستیم. آیا ضرغامی ، بازمانده ی مبارزان دلاور همان جنگ ، بخشی از کودکی و نوجوانی از دست رفته را به ارمغان برای میلیون ها ایرانی سی تا پنجاه ساله باز خواهد گرداند ؟؟؟