تبليغاتX
شب نشینی در جهنم وادنگ

شب نشینی در جهنم وادنگ

شب نوشت های یک رسوای سرزمین ریا

 

 

 

ولنتاین یا اسپندگان ؟

 

دو سه روز پیش از سرویس اجتماعی روزنامه ی روزان تماس گرفتند و پرسشی درباره ی علل فراگیر شدن بزرگداشت « روز عشاق ( ولنتاین ) » در ایران از من نمودند تا دیدگاه خود را در این باره بگویم.

درست هنگامی که نخستین بازدیدم از آتشکده ی کهن شهر یزد به پایان رسیده بود ، اندک فرصتی دست داد تا به چند دلیل فراگیر شدن این نکوداشت اشاره نمایم.

این جا به برخی از آن علت ها اشاره می کنم :

۱) برخی مسئولان تند رو و افراطی هر دو گروه و جناح سیاسی  ( بسته به هنگامه ی تندروی و یا میانه روی شان ) ، آداب و آیین های ملی و باستانی این سرزمین را رقیب مراسم مذهبی شیعیان دانسته و از این رو به شدت بزرگداشت آن ها را ممنوع نموده اند. بنابراین ، فضای اجتماعی به ویژه در قشر جوان و نوجوان و حتا میان سال اجتماع برای رشد و پرورش جشن ها و آیین های نوین بسیار آماده است.

آن هنگام که آیین های ملی و باستانی هم چون « جشن مهرگان » ، « جشن تیرگان » ، « جشن سده » ، « جشن چهارشنبه سوری » ، « جشن سیزده به در » و حتا « بزرگ جشن نوروز » نافرخنده و نجس دانسته می شوند ، باید انتظار فراگیر شدن آیین هایی هم چون « ولنتاین » و به تازگی « هالووین » را داشت. در سرزمین بی ریشه و هویت و  در اجتماع سرگردان هر دانه ای پراکنده شود ، زود به بار نشسته و گسترده می شود.

این در حالی ست که آیین های ملی - که حتا در یاد شهادت زرتشت پیامبر نیز به عزا و مویه نمی انجامد - کارکردی کاملن دیگرگون از مراسم دینی و مذهبی دارد و به هیچ روی رقیب و رویاروی این گونه مراسم نیست.

آشکارا هویداست که مراسم مذهبی شیعه ی جعفری ، در این سرزمین ، از توان مندی و استواری ویژه ای برخوردار هستند که به این سادگی ها در سایه ی بزرگداشت و پاسداشت آیین هایی هم چون « جشن مهرگان » ، « جشن سده » و .... قرار نمی گیرند. 

۲) هر اجتماع و کشوری برای رشد و پیشرفت نیازمند مدیریت « شادی و هیجان ( Excitement )  » و « سرگرمی و دلخوشی ( Entertainment ) » و به بیان دیگر « مهندسی شور و نشاط » است.

کدامین ملت و سرزمین با مرگ ستایی و زندگی گریزی و لذت ستیزی به فرجام و دستاوردی نیکو و ماندگار دست یافته است ؟؟ جای گزین نمودن « شوق مرگ » با « شور زندگی » همانا وظیفه و کارکرد آداب و آیین هایی هم چون ولنتاین است تا شور زندگی در رگ و ریشه های تک تک آدم ها و لایه های اجتماع جریان یابد.

۳) مدت هاست که نه فقط پسران ، که حتا دختران نیز پیمان زناشویی بستن به هر بهایی را پس می زنند؛ امروزه در اجتماع ما دختران حتا بیش از پسران ،  « ازدواج به سبک سنتی : با خواستگاری » را ترک گفته و طرد می نمایند. جدای از آن ، سن ازدواج به دلایل کاملن آشکار و نمایان اقتصادی - اجتماعی و فرهنگی نسبت به سی سال پیش ، بسته به استان و کلان شهر بودن و یا نبودن زیستگاه دختران و پسران ایرانی از یک دهه ( در روستاها و شهرهای کوچک زیر یک میلیون نفر ) تا دو دهه ( در کلان شهرهایی هم چون تهران ، اصفهان ، شیراز ، تبریز ، مشهد ، اهواز و .... ) افزایش یافته است.

همین علت به تنهایی به فراگیری سال به سال بیش تر بزرگداشت جشن ولنتاین در ایران می انجامد.

نگاهی به انبوه sms های Sexual و Erotic ای که هر هفته پس از نمایش هر بخش از سریال یوسف ( ع ) ، در ایران ساخته و پراکنده می شود ، کافی ست تا به ما فاش و آشکار بگوید که هنگام سخن گفتن از « مردود بودن روابط عاطفی - جنسی پیش از ازدواج » در ایران گذشته است.

در آغاز سده ی پانزدهم خورشیدی ، یعنی سال ۱۴۰۰ خورشیدی در ایران شمار زیادی دختران و زنان تنهای نیازمند روابط عاطفی - جنسی وجود دارند که پارتنرهای شایسته و مناسب خود را ولو به دیده ی قناعت نمی یابند.

بسته به آمار مطالعه های گوناگون ، بین پنج تا ده میلیون ( به طو متوسط : هفت میلیون ) دختر ایرانی هرگز شانس ازدواج را پیدا نخواهند کرد. بین ده تا پانزده میلیون ( به طور متوسط : دوازده - سیزده میلیون ) زن ایرانی نیز زنان جوان بیوه و مطلقه هایی خواهند بود که هرگز فرصت ازدواج را نخواهند یافت.

بنابراین در آغاز سده ی پانزدهم خورشیدی ( سال ۱۴۰۰ ) در ایران بین پانزده تا بیست و پنج میلیون ( به طور متوسط : بیست میلیون ) دختر و زن جوان وجود خواهند داشت که در عین نیازمندی به روابط عاطفی - جنسی سالم و درست ، از فرصت زناشویی پایدار ( ازدواج دایم و مادام العمر ) برخوردار نخواهند بود.

این واقعیت ، خود به تنهایی به رواج آیین ها و آدابی هم چون جشن « ولنتاین » و به زودی جشن هایی هم چون « بالماسکه » و « هالووین » انجامیده و می انجامد.

( لازم به ذکر است که مدتی ست در مرکز و شمال شهر تهران ، پارتی های بالماسکه ای به نام « جواد پارتی » رواج یافته است که درباره ی آن به زودی خواهم نوشت )

از این رو ، توجه هر چه شتابان تر به آداب و آیین های باستانی و جای گزین نمودن جشن ولنتاین با یکی از آن ها - برای نمونه : جشن « اسپندگان یا مهرگان » - می تواند در راستای پاسداری از فرهنگ و هویت دیرینه ی ملی مان نقشی به سزا داشته باشد.

 

جشن هالووین

 

 

گفت و گو ( مصاحبه ) با خبرنگار سرویس اجتماعی روزنامه ی روزان در حالی به پایان رسید که همراه با دیگر اعضای تور گردشگری استان یزد ، از پای ساختمان آلمانی ایرانی آتشکده - که هم چون دیگر آثار دوران رضاشاهی ، جلوه هایی از معماری پیش و پس از رنسانس اروپا را همزان و در کنار جنبه هایی از معماری هخامنشی و ساسانی داراست - به سوی مینی بوس روانه می شدیم. من نیک می دانستم که با هزاران گفت و گو از این دست ( و حتا آوردن آن ها در وبلاگ و وب سایت های درون و برون میهن ) هیچ گونه دگرگونی رخ نخواهد داد و بزرگداشت جشن ولنتاین هر سال شکوه مند تر از سال گذشته برگزار خواهد شد !!

فراگیری پاسداشت « جشن هالووین » و برگزاری بالماسکه مانند آیین های آن ( که دو - سه سالی ست در چند کودکستان های کلاس بالای تهران بزرگ

آغاز شده است ) در راه است و ما از جشن های هر ماهه و هویت کهن و باستانی مان هیچ نمی دانیم !!! افسوس.

« شور زندگی » کدامین هنگام در این سرزمین سرگردان ، جای گزین « شوق مرگ » خواهد شد ؟!؟ 

 

 

آتشکده ی یزد ؛ بر پایه ی دیگر آثار معماران آلمانی دوره ی رضا شاه پهلوی       

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:8  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

اصفهان

 

 

از اصفهان بریدم؛ برای نخستین بار در سی و سه سال زندگی ام.

یک و نیم سال طول کشید تا دوباره به ریشه ها و سرچشمه های اصفهانی ام باز گردم.

اما آغاز و برگزاری جلسات کارگاه آموزشی تخصصی سکسولوژی بالینی و سکس تراپی ام در اصفهان ، یورشی دیگر - این بار از سوی چند تن از روان پزشکان و روان شناسان و سه چهار نفر یورولوژیست اصفهانی - به سوی من پدید آورد.

یک نفر از این روان پزشکان ، همان کسی ست که نامش در بالای فهرست خریداران پرسش در اسفند ۱۳۸۲ همواره تکرار می شد. ایشان در مراجعه به واحد ..... اداره ی کل .... استان اصفهان ادعا نموده اند که « دکتر اوحدی ، بورد ( دانش نامه ی ) تخصصی ندارد و از این رو مجاز به انجام کارهای آموزشی دانشگاهی نمی باشد ». جالب آن جاست که این آقا هم زمان با من آزمون بورد تخصصی را در شهریور ماه ۱۳۸۶ داده و به خوبی از قبولی من در آن آزمون آگاه و خبردار است !

تازه روان پزشکی دیگر ، از دوستان قدیمی دوران پزشکی عمومی ، به همان واحد همان اداره کل مراجعه نموده و بیان داشته که « دکتر اوحدی ، دوره ی تعهد خدمت تحصیل تخصص ( ضریب K ) خود را آغاز ننموده و از این رو مجاز به هیچ گونه کار درمانی و آموزشی در بخش دولتی و خصوصی نمی باشد ».

جالب آن جاست که به دلیل رقابتی که ایشان در خود نسبت به من همواره احساس می کنند ، از آب خوردن و آبریزگاه رفتن من همواره خبر جسته و می جویند. از این رو ، ایشان از نخستین کسانی بوده اند که آغاز ضریب K من در دانشگاه علوم پزشکی ایران را به همکلاسی های قدیم دوران طب عمومی مان خبر داده اند !!

اما سومین روان پزشک اصفهانی حکایت جالب تری دارد؛ ایشان به همان واحد همان اداره ی کل اطلاع داده اند که « درمان های سکس تراپی دکتر اوحدی ، اصلن در دسته ی درمان های سکس تراپی نیست ». شگفتا که من خودم از نخستین پزشکانی بوده ام که پس از دکتر محرابی ، سکسولوژی بالینی و سکس تراپی را این بار در مقیاس گسترده ی اجتماعی - از سال ۱۳۷۹ - شناسانده ام و اکنون برایم چنین وادنگ هایی از خورجین شان در می آورند. به یاد می آورم که همین آقای روان پزشک به پسرش آموخته بود که هر بامداد که از خواب برمی خیزد و در می یابد که محتلم شده است ، شتابان نزد پدر رفته و او را آگاه سازد تا پدر بی درنگ یک آمپول ودتامین ب کمپلکس در این باسن و یک آمپول ویتامین ب دوازده در آن یکی باسن تزریق کند تا فرزندش به سبب از دست دادن چند سی سی آب منی دچار کاستی پیکری و یا روانی نشود ! اکنون چنین روان پزشکی برای مان داعیه ی سکسولوژی شناسی و سکس تراپی دانی دارد !!! 

اما چهارمین نسخه ی یورش روان پزشکان و روان شناسان همشهری ام این بوده است :

« دکتر اوحدی ، مدرکی در رشته ی سکسولوژی بالینی از دانشگاه های خارج دریافت نکرده است ».

من پیش تر در این باره نوشته ام که در سال ۱۳۸۰ معاونت آموزشی وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی در پاسخ به درخواست و استعلام من ، به طور کلی رشته ی سکسولوژی را واجد صلاحیت برای ادامه ی تحصیل ندانست و نسبت به هر گونه اعتبار مدرک - ولو PhD - در این رشته ابراز انکار و مخالفت نمود. هم اکنون در شاخه و کمیته ی سکسولوژی بالینی انجمن علمی روان پزشکی ایران ، که مدتی ست نشست های آن ماهی یک بار به سرژرستی جناب آقای دکتر فریدون محرابی برگزار می شود ، جز شخص ایشان که دوره ی چند ماهه ی فلوشیپی را در سکسولوژی بالینی و سکس تراپی گذرانده اند ، دیگر همکاران روان پزشک سکسولوژیست و سکس تراپیست هیچ کدام هم چون من دوره ای در دانشگاه های فرنگ نگذرانده اند. ( بگذریم که شمار فراوانی از استادان نام آور رشته های تخصصی داخلی ، کودکان ، عفونی و ... ، خود هیچ فوق تخصصی در خارج نگرفته اند اما در ایران به تربیت رزیدنت های فلوشیپ و فوق تخصص مشغول و جزو هیئت بورد آزمون فلو و فوق تخصص اند. )

کنون پرسش من این جاست که « کدام یک از روان پزشکان و روان شناسانی که بی درنگ و پس از آغاز کارگاه های آموزشی سکسولوژی و سکس تراپی من در اصفهان ، به ناگاه استاد سکسولوژی و سکس تراپی شده اند ، دارای مدرک آکادمیک سکسولوژی و سکس تراپی از دانشگاه های معتبر خارج از کشور هستند که خود این ایراد را به من در کلاس های شان می گیرند ؟!؟ شرم و حیا و اخلاق حرفه ای هم گوهر خوبی ست که البته در ایران و اصفهان کمیاب بوده و هست !! »      

هر چه بگندد نمکش می زنند ، وای به وقتی که بگندد نمک !

به قول استاد بزرگوارم ، دکتر شکرالله طریقتی : « روان پزشک اجتماع مان که این گونه آمیخته به حسادت ، بخل و کینه باشد ، فاتحه ی کل جامعه را دیگر باید خواند. »

اکنون نیک می دانم که چرا دکتر طریقتی ، بارها و بارها مرا اندرز داده و می دهد که :

« Don't kill yourself for these people » ؛ بی گمان استاد آن چه را که ما جوانان در آینه به دشواری و کوشش خواهیم دید ، آسوده در خشت خام دیده است.

اما دستاورد این دومین یورش از سوی هم حرفه های ارجمند ( ! ) - این بار روان پزشکان - برای من همانا دوری دوباره ام از اصفهان بود. گاه می اندیشم که دیگر هنگام آن فرا رسیده است که « جهان وطنی » پیشه کنم و عشق به زادگاه را از ذهن و دل بزدایم.

شاید من هم باید پا را درست جای پای بزرگان بریده از اصفهان - چون دکتر ضیاء موحد ، دکتر محمد صنعتی ، ، دکتر جلیلی دوست خواه ، جلیل شهناز ، استاد فرشچیان ، نصرت الله وحدت و .... - بگذارم  که جز سالی یکی دو نوبت ، آن هم برای دیدار دوستان و بستگان ، هرگز پا به اصفهان نمی گذارند و از این رو به سرمایه گذاری ای سودمند و کارآفرین و یا حتا خرید یک آپارتمان نقلی کوچک در اصفهان دست نمی یازند.

کمتر از یک سال دیگر به پایان دوران اجباری ضریب K من باقی مانده است؛ نمی دانم با آزاد شدن مدرکم باز در ایران خواهم ماند یا برای به چنگ آوردن PhD  سکسولوژی بالینی راهی فرنگ خواهم شد.

اشتیاق فراوانی برای ادامه تحصیل در PhD سکسولوژی بالینی در آمریکا ، انگلستان و یا استرالیا دارم ، اما در این راه دو هراس همیشگی ام داشته ام :

نخست این که سکسولوژیست دیگری پیدا نشود که افزون بر کار بالینی ( کلینیکی ) ، در ابعاد فرهنگی و اجتماعی هم کار کند و جای خالی ام به این زودی ها پر نشود و سکسولوژیست ها و سکس تراپیست ها فقط به کار بالینی و آموزشی محدود در چهارچوب رزیدنتی بسنده نمایند. 

دوم آن که شاید پس از ترک وطن ، دیگر هرگز برای زندگی به میهن باز نگردم و ره آسایش و آرامش فردی و خانوادگی هم چون دیگر Cousin هایم در پیش گیرم.

این کارگاه های آموزشی تخصصی را در راستای هراس و نگرانی نخست آغاز نموده ام و شاید تا اندازه ای هم در راستای دومی ؛ که اگر تقدیر چنین بود که از این سرزمین پر آفت و گزند بروم و دیگر مگر برای دیدار و سرگرمی باز نگردم ، دین خود را به میهن و هم میهن ادا نموده باشم.  

 

اصفهان

 

 

این نوشته ادامه دارد ........    

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 19:12  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

اصفهان

 

 

پروردگار را هزاران سپاس که هر چند بسیار دیرهنگام ، اما بالاخره از اصفهان ( اسپهان از دست رفته ) به تهران مهاجرت کردم ! بیش تر عمرم در اصفهان به بیهودگی نگذشت ، اما روزها و شب ها و ماه ها و سال های بی شماری را در آن سرزمین که معیارهای سنجش اش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند ، گذراندم.

دو سال پیش درست در آستانه ی آزمون بورد تخصص ، گروهی از پزشکان عمومی نابه کار پشت تخصص مانده ، ره نیرنگ و فریب و بی شرفی در فضای مجازی ، پیش گرفتند تا مرا از دست یابی به درجه ی بورد ( دانشنامه ) باز دارند؛ بدان چه می خواستند و آرزویش را داشتند البته نرسیدند که مرا پروردگار بی همتایی - که خود به خوبی به خواست ( نیت ) ، چیستی و چگونگی کارها و کوشش های چهاره سال اخیر زندگی ام آگاه و دانا ست - پشتیبانی نموده و می نماید.

اما فرجام کار و کوشش ناپاک شان به بی زاری من نسبت به زادگاهم - اصفهان - انجامید.

در دو سال نخست مهاجرتم به اصفهان ، هر هفته پنج شنبه ظهر و گاه شامگاه چهارشنبه ، در پایانه ی آرژانتین سوار اتوبوس های سیر و سفر می شدم و به سوی کرانه ی زنده رود می شتافتم.

سال سوم مهاجرت که سال پایانی تخصص ام بود ، هر چهل - چهل و پنج روز یک بار به سوی زادگاه می شتافتم تا این که خباثت گروهی از به ظاهر همکاران پشت آزمون مانده آغاز شد.

من به همکاران پزشک خود همواره احترام گزارده ام ، مگر آنان که در دو سال از آزمون با خرید بیش تر پرسش های آزمون ( که پرونده ی پیگیری تخلف آن با چشم پوشی مصلحت گرایانه ی ریاست جمهوری وقت : سید محمد خاتمی ، وزیر بهداشت ایشان و دیگر مسئولان مربوطه برای همیشه به فراموشی سپرده شد ) وارد بالاترین رشته های تخصصی شدند و یا در یک مورد با سود جستن از سهمیه ی دروغین ( تقلبی ) رزمندگی ، با نمره ی رشته ی بیهوشی پا به رشته ی پوست ، مو و زیبایی گذاشتند.

اما آن یگانه نیرنگ از سوی پزشکان اصفهانی درباره ی من نبوده و نخواهد بود.

فضای رقابت در شهرستان ها بسیار آلوده تر و ناجوانمردانه تر از تهران است. هر چه امکانات برخورداری و کامیابی در جایی اندک تر باشد ، دانه ی حسادت و بخل و کینه ، انبوه تر می روید.

اصفهان امروز را نیز شاید بتوان به ظاهر یک کلان شهر و حتا « اصفهان بزرگ » نامید ، اما اجتماع اصفهان هنوز نتوانسته آن اندازه تنگ نظری و کوته اندیشی را به کنار بگذارد ، که شایسته ی چنین نام و عنوان هایی بشود ، تا چه رسد به عنوان های خودشیفته واری هم چون « نصف جهان » !!

 

 

اصفهان

 

این نوشته ادامه دارد ..............        

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 15:20  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 فیلم درمانی :

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما ( بخش نهم )

 

دریچه ای به درون

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

 

فیلم درمانی همانند هر درمان دیگری محدودیت هایی دارد؛ درمانگرها باید از فیلم ها به عنوان یخ شکن بهره گیرند. اگر همه یا بیش تر جلسه ی روان درمانی با سخن گفتن و نقد یا تفسیر خود فیلم از سوی مراجع یا درمانگر بگذرد ، زمان چندانی برای روان درمانی باقی نمی ماند. در واقع ، بخشی از جلسه ی روان درمانی – بسته به این که زمینه و سویه ی روان درمانی ، از گونه ی شناختی – رفتاری یا روان کاوانه و یا التقاطی ( آمیزه ای از هر دو ) باشد – به فیلم درمانی اختصاص می یابد. در بیش تر این بخش از جلسه ی روان درمانی نیز باید نخست به بیان برداشت بیمار از روند داستان و رخدادهای فیلم و تفسیر شخصی او از ماجرا و سپس به ارائه ی آماج درمانگر از پیشنهاد تماشای این فیلم و تصحیح برداشت و تفسیر بیمار از رخدادها و شخصیت های داستان فیلم و روند کلی ماجرای آن پرداخته شود.

دو نکته ی مهمی که درمانگر برای پیشگیری از هدر رفتن وقت جلسه ی روان درمانی – پس از مفهوم سازی ( کانسپچوالیزیشن ) و جمع بندی ( فرمولیشن ) بیمار و مراجع - باید بدان توجه نماید ، این است که نخست ، آستانه ی درک و نیز تحمل بیمار را درست ارزیابی نماید و دوم این که از این اطمینان حاصل کند که درون مایه ( محتوا ) یا دست کم مضمون داستان ، رخدادها و شخصیت های فیلم با اختلالات و مشکلات محور یک و هم چنین اختلالات و ویژگی های شخصیتی ( محور دو ) بیمار هم خوانی یا دست کم هم راستایی داشته باشد.

نکته ی مهم دیگری که باید از سوی درمانگر در پیش چشم و ذهن نشانده شود ، این واقعیت است که همه ی الگوهای فیلم ها ، درست و سالم نبوده و همه ی رخدادها و شخصیت های فیلم نامه ها به گونه ای واقع بینانه و راست مدارانه پرداخته و ارائه نمی شوند. برای نمونه ، در فیلم گیرای « زیبای آمریکایی » ، مرد چاره ی رهایی از تعارض ها و تضادهای خود در رویارویی با واقعیت های پیرامون و سرکوب و واپس زنی دیرینه و همیشگی خواسته هایش را در گریز و کناره گیری از اجتماع می یابد و به ناگاه ، درست پیش از مرگ ناگهانی خود در کمال خوش اقبالی به گونه ی ویژه ای از روشن گری و شهود دست پیدا می کند. چنین داستان و رخدادی تا چه اندازه در زندگی و مرگ مردمان پیش چشم و ذهن می آید ؟؟

از این روست که فیلم درمانگر نباید درست موبه مو طبق روند داستان فیلم پیش رود؛ اگر او فیلمی را فقط برای بهره گرفتن از نما و سکانسی از آن برگزیده و به بیمار و مراجع پیشنهاد می کند ، باید این واقعیت را پیش تر به بیمار و مراجع گوشزد نماید. در چنین مواردی اشاره ی بی درنگ و سرراست ( مستقیم ) به آن نما و سکانس ویژه ، اثرگذاری آن را به شدت کاهش می دهد. پس بهتر است بدون چنین اشاره ای ، فیلم درمانگر فقط باید به بیمار یادآور شود که خواست و آماج او از پیشنهاد تماشای این فیلم ، به منظور سود جستن از یک یا چند نما و سکانس ویژه و یگانه است که امیدوار است بیمار بدان ها دست یافته و از آن ها برخوردار شود. درمانگر باید به بیمار این اطمینان را بدهد که چنان چه او خود نتواند بدین نما و سکانس با اهمیت دست پیدا کند ، او خودش در جلسه ی روان درمانی پس از تماشای فیلم ، بدان اشاره نموده و بحث درباره ی آن را آغاز خواهد نمود.

از جمله کتاب هایی که تاکنون درباره ی فیلم درمانی نگاشته و منتشر شده است ، می توان به کتاب های « دو فیلم اجاره کن تا بامداد فردا درباره اش سخن گوییم » نوشته ی روان شناس تگزاسی ، جان دبلیو هسلی ، « فیلم درمانی ، به پیش بردن درمان » نوشته ی دکتر اف. یولوس و « راهنمای خودیاری دختران در برگزیدن فیلم هایی برای هر خلق و حالی » نوشته ی نانسی پسکه و بورلی وست اشاره نمود. آن چه در همه ی این کتاب ها بدان توجه داده شده است ، این است که مردم از این دیدگاه به فیلم ها بیش تر از سرگرمی آوایی و نمایی ( صوتی و تصویری ) یا پدیده ای تفننی و شادمان ساز در قرار ملاقاتی احساس و هیجان مدارانه بنگرند.

فیلم درمانگران چنین بیان می نمایند که مردمانی که در دست یافتن به نماها ، نشانه ها ، و ریشه های مشکلات شان ناتوان یا دارای دشواری هستند ، می توانند به گونه ای آسان آن ها را در کاراکترهای فیم بر روی پرده ی سینما یا تلویزیون خانگی بیابند و قضاوت و بینش ( Insight ) خود را بالاتر ببرند. دکتر وودراو دونووان ، روان پزشک در کورته مادرا ، می گوید : « فیلم ها می توانند نکته های مورد بحث را برجسته و نمایان ساخته ، به بیماران و مراجعان روان پزشکان ، روان شناسان ، مشاوران ، روان پرستاران و مددکاران این شانس و فرصت را بدهند که از آن چیزهایی سخن بر زبان آورند که پیش از این برای شان چندان آشکار ، رو و لمس شدنی نبوده است تا پیش از مراجعه ی کنونی ، درباره ی آن با درمانگر و حتا دوستان ، بستگان و آشنایان خود به گفت و گو بپردازند. »

دکتر نانسی فیهان ، یک زوج درمانگر و خانواده درمانگر در سانتا روزا ، می گوید : « فیلم درمانی شیوه ای بسیار سودمند برای به چنگ آوردن موضوعات حساس زندگی پیشین و کنونی مراجعان و راه آسانی برای رفتن سر اصل موضوع و پرداختن به نکات مهم زندگی زناشویی همسران است. آغاز نمودن زوج درمانی با بحث درباره ی مشکلات بنیادین کاراکترهای یک فیلم از رویارویی ساختن ( کانفرانتیشن ) سرراست مراجع بسیار آسان تر و در موارد فراوانی سودمندتر است. »

او می افزاید : « برای مردمانی که بینش و آگاهی چندانی به خواست ها ، اندیشه ها ( افکار ) و احساس های خود ندارند ، فیلم ها به روند دست یافتن به بینش و خودآگاهی شتاب می بخشند و یا دست کم دریچه ای برای نگاه کردن بدان ها می گشایند. »

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 14:21  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

اپیدمی دکتر شدن در ایران !

 

 

در تشنگی  و بی تابی ملی « دکتر » شدن !

( بخش دوم )

 

دکتر بهنام اوحدی

 

www.iranbod.com

 

کوشش برای پیشرفت و دلخوش نکردن به جایگاه کنونی ، به طور حتم گزینش خردمندانه و دوراندیشانه ای ست ، اما اشتیاق و سوز و گداز باید در راستای دست یافتن به دانش و آموزه های ژرف و نوین ، و نه صرفا برخوردار شدن از نام و عنوان پر طمطراق باشد.

ارزش آدم ها به عنوان و نشان شان نیست؛ آن چه که برای آدمیان جایگاه پدید می آورد ، شرافت ، انسانیت و نیکنامی شان است که همانا یگانه دستاورد و اندوخته ای ست که پس از مرگ آن ها باقی می ماند.

به یاد می آورم شبی ، یک سالی مانده به انقلاب ، به همراه مادر و دایی ام از خانه ی پدر بزرگ مادری ام به سوی خانه ی خود روانه بودیم. آن هنگام خودروی ما واپسین مدل BMW  بود و نگاه مردمان را همچون بنز و بی ام و های امروز خیره می ساخت. مادرم رانندگی می کرد و دستگاه پخش خودرو ترانه ای از « خولیو » ، خواننده ی دوست داشتنی و ماندگار اسپانیایی را پخش می نمود. داشتم با نگاه همیشه کنجکاو کودکی ام به مردم و مغازه ها می نگریستم. خوشبختانه پدر و مادرم هیچ گاه بین من و توده ی اجتماع فاصله ای نگذاشته بودند تا همچون بنز و بی ام و سواران امروزی با فخر و نگاه همچون بینی ها سر بالا به پیاده ها و سواران پیکان و ژیان بنگرم.

ناگهان مادر پیش پای آخوندی ایستاد؛ پیرمرد با چهره ای افتاده ، عمامه ای سبز بر سر و شالی سبز تر بر کمر پیاده و خسته ، منتظر تاکسی کنار خیابان ایستاده بود. مادر بی درنگ تذکر داد که آرام و مودب بنشینم تا « جناب صمصام » را به در خانه اش برسانیم. مادرم به احترام « صمصام » دستگاه پخش خودرو را خاموش کرد. ترمز دستی را کشید. مادر و دایی ام پیاده شدند و با احترام فراوان از « صمصام » دعوت نمودند تا خانه اش همراهی اش کنیم. پیرمرد را پیش تر در خانه ی پدربزرگ دیده بودم ؛ آن هنگام به یاد نیاورده بودم که او همان « رند مادیان سوار معرکه گیر چهارباغ اصفهان » است که هر بار مشتاقانه به او می نگریستم و او را در دنیای شیرین و ساد انگارانه ی کودکی ، برای خود همچون پادشاهان افسانه ای می پنداشتم. شرمگینانه از سوار شدن بر خودرو پرهیز می نمود و می گفت : « دخترم ، برو مزاحم شما نمی شوم. منتظر تاکسی هستم. » مادرم پا فشرد و نام خانوادگی پدر و مادرش را بر زبان آورد. هر دو نام برای « جناب صمصام » آشنا بود. مادرم افزود که اگر مادرش بفهمد که « جناب صمصام » یکه و تنها کنار خیابان ایستاده است و دخترش سوار بر اتومبیل بی توجه از کنار ایشان گذشته است ، هرگز او را نخواهد بخشید. مادر مادر و مادر پدرم هر دو به « جناب صمصام » باوری نیرومند و استوار داشتند. مردان خانواده گاه سر به سر او می گذاشتند ، اما همواره دلبستگی ویژه ای به او داشتند. در این میان ، مادربزرگ مادری گوی سبقت از دیگران ستانده بود و هر ماه به راننده ی خانه دستور می داد تا او و دو خیاط خانه و دایه ی بچه ها و نوه ها را به خانه ی « جناب صمصام » ببرد تا نذر ماهانه ی خانه و خانواده را ادا نماید.

پیرمرد در خودرو را گشود و بر صندلی عقب کنار من نشست. آن اندازه ارادت ، احترام و پاسداشت برای آن « پیرمرد سبز فام » برایم مایه ی پرسش و شگفتی شده بود. سکوت ویژه ای بر خودرو سایه انداخته بود. پیرمرد خسته بود. آن هنگام که به در خانه رساندیمش ، مادرم برای سلامتی من و خواهرم نذر داد تا همچون همیشه « پیرمرد مهربان سبزفام » آن را خرج کودکان و زنان بی سرپرست نماید.

در واپسین هنگام ، مادرم از « عالی جناب سبز پوش » درخواست نمود که مرا دعا کرده و اندرزی دهد؛ پیرمرد مهربانانه پذیرفت و در چشمانم خیره شد؛ چشمان همیشه کنجکاوم را به چشمان تیزبینش دوختم؛ گفت : « یک کلام ؛ ملا شدن چه آسان ، آدم شدن چه مشکل ». 

پیش از سومین سال پیروزی انقلاب ، « پادشاه افسانه ای مادیان سوار » در تصادفی که هنوز پس از گذشت بیست و هفت سال و نیم ، برای اصفهانیان مشکوک و مسئله دار می نماید ، درگذشت و اصفهان را سوگ و اندوه و ماتم فرا گرفت.

سوگ و اندوه و ماتمی که در همهمه ی جنگ و کشتار نمود داشته باشد ، کم مایه نیست.

صمصام « دکتر » نبود. در هیچ برنامه ی تلویزیونی یا رادیویی پند و اندرزهای آن چنانی نداد. عضویت هیات علمی هیچ دانشکده و دانشگاهی را ، به حق یا نا حق ، پشت نام خود سنجاق نکرده بود. و مردمان او را می پرستیدند؛ چرا که از جنس خودشان بود. بی تفرعن کنار سفره شان - از فرش شاهانه تا گلیم پاره -  می نشست ؛ ساده و بی غل و غش می خندید و ساده و بی لاف و گزاف می خنداند. مردمان نذرش می کردند ، چون می دانستند ذره ای از پول و غله  و خوراکی نذری حیف و میل نمی شود و درست به دست نیازمند واقعی آن می رسد.

این گونه است که پس از گذشت نزدیک به سه دهه ، آرامگاه او هنوز ، هر روز و هر هفته ، پذیرای مشتاقان و دردمندان است تا با دعا و نیایش در « سایه » ی سید سبزفام به آرامش رسند.

« تاج » و « ارحام صدر » هم « دکتر » نبودند و به شرافت و شایستگی « آدم » بودن آراسته بودند. احترام و ارادت مردمان اسپهان به « تاج » و گردشی پیرامون آرامگاه او و شعر و آواز در آن آستانه پس از گذشت بیست و هفت سال و نیم هنوز پابرجاست. « تاج » دکترا نداشت؛ عضو هیات علمی ، استاد دانشگاه و رئیس هیچ کجا نبود؛ اما اخلاق ، انسانیت ، محبت ، صداقت ، شرافت و پاکدامنی ای داشت که او را زبانزد خاص و عام کرده بود. به جای شهوت شهرت ، به خوشنامی اندیشید. این گونه است که به نیک نامی جاودان و ماندگار دست یافت.

بی گمان ، آرامگاه « رضا ارحام صدر » نیز آستان دلنشین دیگری در اسپهان خواهد شد؛ آن گونه که آرامگاه « صمصام » دهه هاست آستان خلوت گزیدگان و دنیا گریزان شده است تا در « سایه » ی رند درویش مسلک ، به راز و شیوه ی درویشی واقعی و عرفان شخصی دست یابند.

« دکتر » شدن افتخار و آماج نیست؛ « عضو هیات علمی » یا « استاد دانشگاه » شدن هم همین طور؛ ای کاش بدان اندازه کامیاب می گشتیم که « آدم » شویم و « آدم » بمانیم و « آدم » بمیریم !

آن هنگام همچون گلادیاتورها به جان یکدیگر نمی افتادیم و خیابان ها و جاده ها و اتوبان های مان عرصه ی ستیز و چالش و کشمکش نمی شد؛ « جنگ کوبیدن آینه های بغل خودرو ها به هم » مد زمانه مان نمی شد؛ در رقابت حرفه ای ، به نکوهش و فروداشت ( تحقیر و توهین ) دیگران نمی پرداختیم و از پشت بر پیکر هم حرفه ی رقیب مان خنجر فرود نمی آوردیم؛ هر کدام بار خود می بردیم و به سر منزل مقصود می نهادیم؛ « زندگی » می کردیم و دست دیگران را هم می گرفتیم تا « زندگی » کنند.

دانشجوی سال آخر پزشکی بودم ؛ در خیابان کاخ سعادت آباد شرقی اصفهان ، پیرمرد کفاش پینه دوز مهربان و انسانی بود که « دکتر » نبود؛ شاید نام « آکسفورد » و « کمبریج » و « سوربن » را هم نشنیده بود؛ مادرم کفش های مان را برای وصله کردن پیش او می برد؛ همواره با احترام فراوان و خاصی از او به نیکی یاد می نمود. مشتاق شدم تا او را از نزدیک ببینم. بهانه ای جور کردم و یک جفت از کفش ها را با خود به در دکان به ظاهر محقرش بردم. درودی گفتم و کفش ها را به او سپردم تا بازبینی اش نماید؛ از کودکی پر بار و سرشارم ، هنوز چشمان گشاده ی کنجکاو برایم مانده است.

تصویری در اندازه ی یک چهارم A4  از « دکتر محمد مصدق » را بر بالای سرش با پونز بر دیوار گذاشته بود. سیاه و سپید و کهنه اما سرشار از خاطرات و خطرات. بارها از دم دکان به ظاهر محقر و ساده اش رد شدم . گاه کرکره ی فلزی قدیمی دکانش پایین کشیده شده بود. کرکره ی فلزی کهنه اش ، همانند پرچم ایران با سبز و سپید و قرمز رنگ زده شده بود. بر روی آن ، شعارهای تند و تیز ضد مصدق و علیه جبهه ی ملی نوشته شده بود. نشانی از رنج همه ی این سال ها در چهره ی پیرمرد دیده نمی شد ؛ بعدها یک بار در مجلس بزرگداشت « دکتر ادیب برومند » در اسپهان ، میان شرکت کنندگان پیرمرد پینه دوز را دیدم. شماری از اعضای جبهه ی ملی در مجلس حضور داشتند. پیرمرد جایگاه ویژه و والایی نزد آن ها داشت . تصویری رنگی از « دکتر محمد مصدق » توزیع شد. ماه بعد که برای تعمیر پاشنه ی سابیده شده ی کفش خود نزد پیرمرد پینه دوز شتافتم ، عکس را درست جای عکس کهنه ی پیشین ، بر بالای سرش  دیدم.

پیرمرد « دکتر » نبود؛ « آدم » بود !

از این گونه « آدم » ها هنوز هم این جا و آن جا ، هر چند انگشت شمار ، اما هنوز هم می توان دید که فراز و سربلندی و کامروایی خویش را در فروداشت و نکوهش و نابودی دیگران نمی جویند. مهر می جویند و بیش از آن مهر می گسترانند؛ بی لاف و گزاف و چشمداشت پاداش.

« دکتر » شدم؛ بارها در مدرسه ، خانه ی بستگان ، بیمارستان و مطب پدر و پدر بزرگ پدری از همان پنج – شش سالگی مرا « دکتر » خواندند. مادرم دوست نمی داشت « دکتر » شوم. خودم هم دست کم برای پاسداشت آزادی و خواست شخصی ام نمی خواستم « دکتر » شوم.    

 

 

جلال تاج اصفهانی

 

 

 

این نوشته ادامه دارد ...........

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 5:8  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

در اپیدمی تشنگی و بی تابی ملی دکتر شدن !

 

 

در تشنگی  و بی تابی ملی « دکتر » شدن !

( بخش نخست )

 

 دکتر بهنام اوحدی

 

www.iranbod.com

 

تابستان به پایان می رسید ؛ از چند ماه پیش تر هر جا می رفتیم ، پرسش همگان این بود که کی پا به دبستان می گذاریم. گاهی هنگام پاسخ گویی مادر ، سر را بر گردن استوار می نمودیم و سرفرازانه و با نگاهی نیرومند بنیان های نارسیسیسم مان را به نمایش می گذاشتیم ، اما در دنیای درونی کودکی مان این دلشوره را آشکارا لمس می کردیم که در دبستان بر ما چه خواهد گذشت. پسر خاله ، پسر دایی ، پسر عمه و ... هامان چند سالی زودتر پا به دبستان نهاده بودند ، و هر چند گاه با روی ترش و اخم و تخم از مدرسه به خانه ی پدر بزرگ بازمی گشتند ، اما در پیش روی ما آبروداری می کردند و ما را به سبب مدرسه رفتن « بچه کوچولو » و « فسقلی » برمی شمردند.

به روز موعود نزدیک می شدیم.

ادا و اطوار مدرسه رفتن به اصل قضیه فراوان می چربید !

کیف و کفش و لباس و دفتر و پاکن و مداد خریدن برای مان لذت بخش بود. هر چند آن گاه که از خوراکی زنگ تفریح سخن بر زبان می آمد ، دستگاه گوارش و غرایز خور و خواب و خشم و شهوت مان نیرومندی خود را به رخ می کشیدند. بگذریم که شهوت در شش سالگی هنوز آن چنان گریبانگیرمان را نگرفته بود. همه ی زیست مایه ( لیبیدو ) مان در شیطنت ، بازیگوشی ، کشمکش با همسالان و البته شکمبه خلاصه می شد.

روز موعود می رسید.

کله هامان به آرایشگر سپرده می شد تا نه آرایش که پیرایشش کند. گاه این پیرایش به فرمان فرمانروای خودکامه ی دبستان – مدیر – کلی و ماشین چهاری بود تا پسرک تازه پای به دبستان گذاشته ، دست از شور و شعوت و لهو و لعب و ماتریالیسم شسته ، به پادگان آدم سازی وارد شود ! این گونه بود که کودکان مدارس دولتی ، بر خلاف ما ،  « کله کدویی » و « حسن کچلی » بودند.

بسیاری مان به جای شادمانی ، با اندوه و گریه وارد مدرسه می شدیم و دامان مادر و دستان پدر را آسوده و سبکبال رها نمی ساختیم. آن هنگام دیگر شکلات تخم مرغی جایزه دار یک تومنی هم کارساز  نمی شد تا چه رسد به  « خروسک قندی سوت دار » یک قرانی و آدامس خروس نشان سبز و سرخ فام کوچک یک و بزرگ دو ریالی !

از همان روزهای نخست ، پرسش آموزگار ما را به اندیشه و آرزو فرو می برد؛ گویا آموزگاران برای فرونشاندن اندوه بیگانگی ( غم غربت ) دانش آموزان تازه پابه مدرسه گذاشته ، دستاویزی جز پرسش « بزرگ که شدی می خواهی چه کاره شوی ؟ » نداشته و نیاموخته بودند.

در بالای فهرست همه ی حرفه هایی که بیان می شد ، نام و عنوان چند حرفه می درخشید؛ و بر فراز همه ی آروزها ، « دکتر » شدن بود. همه می خواستند « دکتر » شوند. مقصود همه از دکتر شدن ، پزشک شدن بود اما هیچ کس نمی گفت : « می خواهم پزشک شوم ». کسی به دنبال و شیفته ی طبابت و مرهم نهادن بر درد مردمان نبود؛ همه فقط می خواستند « دکتر » شوند. من یکی از همان روز نخست مفتون حرفه ی رویایی دوم بودم: خلبانی ؛ پس آن گاه که در پاسخ به آموزگار گفتم : « اول : فضانورد ، دوم : خلبان ، سوم تارزان ، چهارم کارآگاه و پنجم دکتر ! » این در حالی بود که مطب پدر بزرگ و بیمارستان هزار تختخوابه ( پهلوی دیروز ، شریعتی امروز ) که او ریاستش را داشت و پدرم نیز در اتاق عمل و زایشگاهش کار می کرد ، همواره پس از سه سالگی جایگاه بازیگوشی و کنجکاوی من بود. اما چه می شد کرد؛ سریال های « مرد شش میلیون دلاری » ، « فضا  1999 » ، « تارزان » و « کوجک ( کارآگاه کچل آب نبات لیس ) » مخ من بلند پرواز را حسابی زده بود. نارسیسیسم برآمده از ژن های بختیاری و زردکوهی خاندان مادری را همان روز نخست به خانم ضرغام که خود نیز رگ و ریشه ی بختیاری داشت ، کشیدم تا بداند که من  رسوای سرزمین ریا بودن را آسان به جان می خرم ، اما همرنگ جماعت نمی شوم !!

گذشت و در پی هزاران شب بی خوابی در سه دهه ، « دکتر » شدم. نزدیک بینی چشمانم مرا از کابین رویایی اف- 14 بازستاند. در راه دکتر شدن ، شاگرد و دانش آموز استادان پر شماری شدم. شاگردی برخی آنان برایم بزرگ ترین افتخار و از تک مایه های غرور به جا مانده است.

در دانشگاه و در بیرون از آن ، هر از چند گاه شاگرد « دکتر » های غیر پزشک فراوانی بوده ام.

اما هرگز نه آن « دکتر » ها و نه این « دکتر » ها را برتر ، شریف تر و انسان تر از دیگران ندیدم.

این روزها ، میهن ما « دکتر » های فراوانی دارد؛ از این دسته و از آن دسته ! واقعی و تقلبی !! اما « دکتر » ها هم بخشی از این اجتماع اند و هم چون دیگران ، برتری ها و کاستی های انسانی بسیاری دارند.   

 

اپیدمی ملی دکتر شدن در ایران امروز !

 

 

این نوشته ادامه دارد .........

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 4:47  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

ويژگي هاي تصويربرداري مغز افراد دچار اختلال هويت جنسي در  مقايسه با افراد سالم

 

دکتر بهنام اوحدي 1

روانپزشک و سکسولوژیست ,بيمارستان روزبه ,دپارتمان سايکوسکشوال مرکز تحقيقات روانپزشکي و روانشناسي , دانشگاه علوم پزشکي تهران

 

دکتر محمدرضا محمدي

گروه روانپزشکي کودک و نوجوان و مرکز تحقيقات روانپزشکي و روانشناسي , دانشگاه علوم پزشکي تهران

 

دکتر الهام رحيميان

متخصص راديولوژي , مرکز ام آر آي دکتر محمد اطهري

 

دکتر فيروزه رئيسي

گروه روانپزشکي و دپارتمان سايکو سکشوال مرکز تحقيقات روانپزشکي و روانشناسي , دانشگاه علوم پزشکي تهران

 

دکتر مهدي صابري

روانپزشک قانوني , سازمان پزشکي قانوني کشور

 

دکتر محمد اربابي

مرکز تحقيقات روانپزشکي و روانشناسي , دانشگاه علوم پزشکي تهران

 

دکتر علي پاشاميثمي

استاديار پزشکي اجتماعي، دانشکده پزشکي،  دانشگاه علوم پزشکي تهران

 

دکتر مريم نوروزيان

 دپارتمان حافظه و نورولوژي رفتار مرکز تحقيقات روانپزشکي و روانشناسي , دانشگاه علوم پزشکي تهران

 

 

 

1- نشاني تماس : تهران ، خيابان کارگر جنوبي ، بيمارستان روزبه ، مرکز تحقيقات روانپزشکي و روانشناسي , دانشگاه علوم پزشکي تهران ، دپارتمان سایکوسکشوال.

 

E-mail:dr.ohadi@yahoo.com

 

هدف :هدف اين مطالعه مقايسه ي ويژگي هاي تصوير برداري مغز بيماران دچار اختلال هويت جنسي  با افراد سالم بوده است. روش : مطالعه به صورت مشاهده اي – تحليلي و با 30 نمونه در هر يک از دو گروه بيمار و شاهد که از معيارهاي ورود به مطالعه برخوردار بوده و فاقد معيارهاي خروج بوده اند و به روش غير تصادفي ساده(sequentional  ) از بيماران مراجعه کننده به بيمارستان روزبه و پزشکي قانوني، انجام شد. اطلاعات دموگرافيك چون قد و وزن و دورسر و اندکس توده ي پيکريBMI)) فرد گردآوري شده و MRI  به روش 3D FSE T2  انجام شد. داده‌هاي برآمده از Brain MRI توسط نرم افزار حجم سنجي Analyze (Mayo Foundation, Rochester) ارزيابي شده است. حجم هسته ي قرمز و حجم پارانشيم مغز[1] , (paranchyma) حجم اينترادورال[2] (intradural) , حجم مايع مغزي نخاعي  (CSF) و مساحت  کورپوس کالوزوم[3](corpus callosum) با به کار گيري آزمون هاي آماري t-test  , وضريب همبستگي پيرسون مورد تجزيه و تحليل قرار گرفت. يافته ها:تفاوت حجم هسته ي قرمز در دو گروه بيمار و شاهد معني دار بود(003/0 (p=حجم هسته ي قرمز و حجم اينترادورال  و پارانشيم مغز , دربين زنان ومردان تفاوت معني داري داشت. تفاوت معني داري بين حجم هسته ي قرمز بيماران مرد با زنان نرمال وجود نداشت(42/0 (p=ولي بين حجم هسته ي قرمز بيماران زن با مردان نرمال تفاوت معني دار بود(004/(p= .نتيجه گيري: در اين مطالعه تفاوت هايي در ساختار آناتوميك مغز بين افراد دچار اختلال هويت جنسي و افراد سالم مشاهده شد، شايد اين احتمال مطرح باشد كه در جريان مراحل رشد و تمايز سامانه ي عصبي مركزي ، ساختار آناتوميك مغز دچار تغييرات شده و از مسير معمول و نرمال هماهنگ و همراستا با جنسيت فرد پيروي نمي كند.

 

کليد واژه ها:اختلال هويت  جنسي,  ترنس سکسواليزم ,  تصوير برداري مغز ,  ام آر آي , حجم سنجي

 

 

 

مقدمه:

اختلال هويت جنسي عبارت است ازترجيح نيرومند و پايدار فرد براي داشتن وضعيت و نقش جنس مقابل يعني همانند سازي پايدار با جنس مقابل كه البته صرفاً شامل ميل فرد به نيل به امتيازات فرهنگي ـ اجتماعي جنس مقابل نيست. ويژگي مهم اين افراد ناراحتي مداوم آن‌ها در مورد جنسيت خود يا احساس نامتناسب بودن شان در نقس جنسي خودشان است. (گرين[4] , 2005 )

آشكار است كه اين اختلال سبب ناراحتي و رنج باليني فرد و اطرفيانش شده و در كاركردهاي شغلي، تحصيلي، اجتماعي ،زناشويي و روابط بين فردي او تخريب شديدي پديد مي‌آورد

 ( وستيمر[5], 2005 ).

تشخيص اين اختلال بر پايه‌ي مصاحبه و معيارهاي باليني است و يافتن همبسته‌هاي تجربي و شواهدي بيولوژيك در تشخيص ارزش زيادي ندارد. اما اين همبسته‌ها و شواهد ارگانيك  و بيولوژيك به ويژه از آن جهت كه فيزيكي،‌آناتوميك و قابل مشاهده‌ي عيني هستند، در تأييد تشخيص و تسهيل درمان و حمايت بيمار بسيار ارزشمند خواهد بود(اوحدي , 1385).اتيولوژي اين اختلال به طور کامل شناخته نشده است و عوامل مختلفي از جمله ژنتيک , اثرات هورموني و درگيري مغز و سيستم عصبي به عنوان فاکتورهاي دخيل در اتيولوژي بررسي شده اند. يافته هاي اخير تفاوتهايي را در مغز افراد دچار اختلال هويت جنسي نشان دادهاند و مناطقي از مغز که تفاوتهاي جنسيتي را نشان مي دهند در اين افراد با افراد نرمال متفاوت بوده است (گرين , 2005).  گورن ,کوهن و کتنيز[6] ( 1999 ) مهمترين و نخستين اتيولوژي ترانس سکسواليزم را ، وجود تفاوت در ساختار آناتوميك مغزي نسبت به افراد غير ترنس سكسوال دانسته اند. سوآب[7] (2002 ,2004 ) نيز مطرح نمود كه در طي  تمايز جنسي[8] تفاوت‌هايي در برخي ساختمان‌هاي هيپوتالاموس و نواحي كناري آن پديد مي‌آيد.او چنين نتيجه گرفت که تفاوتهاي ساختاري در مغز بر هويت جنسي  افراد دچار اختلال هويت جنسي اثر گذار است.

ژو و هافمن[9]( 1995 ) در مطالعه اي بر روي شش جسد افراد دچار اختلال هويت جنسي نشان دادند كه حجم هسته‌ي قرمز در مردان بزرگتر از زنان است، اما در مردان ترنس سکسوال ( male to female (اندازه‌ي آن تقريباً حدود بيست و پنج درصد اندازه‌ي مردان دگر جنس گرا[10] و حتا كوچك‌تر از زنان دگر جنس گرا مي‌باشد.  اموري[11] (1991)در مطالعه اي بر روي افراد دچار اختلال هويت جنسي با استفاده از MRI مغز  شكل و اندازه‌ي كوروپوس كالوزوم را اندازه‌گيري نمود. تفاوت معناداري بين اندازه‌گيري‌هاي او با گروه شاهد ديده نشد. در اين مطالعه افرادي كه از نظر ژنتيكي مرد بودند،مساحت کل سطح مقطع مغز[12]  بزرگتري داشتند اما بين افراد دچار اختلال هويت جنسي و افراد سالم تفاوت موجود معنادار نبود.

به طور کلي مطالعات موجود نتايج متفاوتي را در زمينه تفاوتهاي آناتوميکي مغز افراد دچار اختلال هويت جنسي با افراد نرمال به دست آورده اند و در ايران نيز تا کنون مطا لعه اي  بر روي مغز اين بيماران انجام نشده است.به نظر مي زسد که پژوهش حاضر نخستين مطالعه اي باشد که با استفاده از نرم افزار حجم سنجي به بررسي ويژگي هاي مغز اين افراد مي پردازد

هدف از اين مطالعه‌ اندازه گيري حجم و يا مساحت برخي ساختارهاي مغزي افراد دچار اختلال هويت جنسي با استفاده از MRI  وجستجوي بيشتر شواهد بيولوژيك بوده است تا امكان، عيني سازي يافته هايي كه در مصاحبه‌ي باليني با اين بيماران به دست مي‌آيد, وجود داشته باشد.

 

روش

در اين مطالعه مورد/ شاهدي (Case/Control) مقايسه‌ي يافته‌هاي ام آر آي مغز افراد دچار اختلال هويت جنسي مراجعه كننده به بيمارستان روزبه و پزشكي قانوني تهران با افراد سالم انجام شد.

جامعه مورد مطالعه شامل دو گروه بود:

    گروه مورد شامل افراد دچار اختلال هويت جنسي مراجعه كننده به بيمارستان روزبه (بر اساس معيارهاي DSMIV-TR) و فاقد معيارهاي خروج از مطالعه بوده‌اند.

      گروه شاهد شامل افراد سالم غير مبتلا به اختلال هويت جنسي (بر اساس معيارهاي DSMIV-TR) ، داوطلب با سن,دور سر , BMI و سطح تحصيلي همانند موارد دچار اختلال هويت جنسي

 

 رضايت کتبي از کليه افراد مورد مطالعه اخذ شد.

معيارهاي خروج از مطالعه در هر دو گروه افراد سالم و بيمار عبارت بودند از:

1ـ ابتلا به اسكيزوفرني، سايكوز، اختلالات خلقي دو قطبي و ديگر اختلالات عمده‌ي روان پزشكي

 2ـ ابتلا به بيماري‌هاي نورولوژيك و عقب ماندگي ذهني

 3ـ هر گونه سابقه‌ي آسيب زايماني، ضربه به سر و جراحي مغز

 4ـ ابتلا به هرگونه بيماري مزمن داخلي

 

روش نمونه‌گيري براي هر دو گروه،‌ غير تصادفي ساده (Sequential) بود و حجم   نمونه به منظور کشف تفاوت با خطاي پنج درصد و توان هشتاد درصد در هر گروه برابر با سي نفر محاسبه گرديد. به علت محدوديتهاي  موجود در تهيه نمونه ها ، به خصوص در مورد گروه کنترل و از دست رفتن برخي داده ها به علت مشکلات موجود درتصاوير گرفته شده تعداد نمونه هاي مورد مطالعه در نهايت28 نفر در گروه مورد و20 نفر در گروه شاهد در بررسي هسته قرمز و 16 نفر در بررسي ساير قسمتهاي مغز بود.

گردآوري داده‌ها

تشخيص اختلال هويت جنسي توسط مصاحبه باليني بر  پايه‌ي ملاك‌هاي تشخيصي DSMIV-TR توسط دو روان‌پزشك عضو هيات علمي  مسجل گرديده بود و نمونه ها در محل سازمان پزشکي قانوني , سازمان بهزيستي ودرمانگاه  بيمارستان روزبه جمع آوري گرديدند. پس از اخذ رضايت نامه آگاهانه  اطلاعات دموگرافيك مانند قد و وزن و دورسر و BMI فرد گردآوري شد. سپس افراد هر گروه طي ماههاي بهمن و دي سال 1385 به مركز ام آر آي  سينا اطهر فرستاده شدند.

در مركز ام آر آي  سينا اطهر براي همه‌ي افراد مورد مطالعه توضيحات لازم در مورد نداشتن تشعشع زيان بخش و لزوم دور نمودن اشياي فلزي و پاك كردن آرايش چهره داده شد.

تصوير برداري توسط دستگاه MRI مدل Signa Excite ساخت كمپاني Generl Electric آمريكا با قدرت ميدان 1.5 T، شدت گراديال 33mT/m و قطر مگنت 60cm انجام شد.همه‌ي تصاوير توسط كويل 8 كاناله مغز گرفته شده و براي جلوگيري از حركات غير ارادي، سر افراد مورد اسكن توسط فوم مخصوص فيكس گرديده بود.تصوير برداري به روش  3D FSE T2 انجام شد. داده‌هاي برآمده از Brain MRI توسط نرم افزار حجم سنجي Analyze (Mayo Foundation, Rochester) ارزيابي شده است. در زمان ارزيابي تصاوير مغز متخصص راديولوژي ارزيابي کننده از اينکه تصاوير به کداميک از گروه هاي شاهد يا مورد تعلق دارند آگاه نبود. حجم كل هسته‌ي قرمز در دو سمت چپ و راست ,مساحت کورپوس کالوزوم وحجم مايع مغزي نخاعي و حجم اينترادورال  و پارانشيم مغز در بيماران وگروه کنترل مشخص شدند و سپس تجزيه و تحليل داده ها در نرم افزار SPSS ويرايش 11.5 انجام شد. نرمال بودن توزيع مقادير حجمهاي اندازه گيري شده در زير گروه هاي مورد مطالعه توسط آزمون Kolmogrov Smirnov   ارزيابي شد و براي مقايسه حجم ها از آزمون Independent sample T-test  استفاده شد.

يافته ها

در اين مطالعه‌، توزيع فراواني نمونه‌ي مورد پژوهش در گروه بيماران 11  نفر(2/39 درصد) زن و 17 نفر (8/60 درصد) مرد و در گروه كنترل 9 نفر (45 درصد) زن و 11 نفر (55 درصد) مرد بودند. در كل نمونه 20 نفر (41 درصد) زن و 28 نفر (58 درصد) مرد بودند..متوسط سن افراد شركت كننده در اين مطالعه و با محدوده‌ي سني 44ـ19 سال بود و متوسط سن زنان بيمار  سال و متوسط سن مردان بيمار  سال بود. متوسط سن زنان سالم گروه كنترل  سال و متوسط سن مردان سالم گروه كنترل  سال بود. تفاوت سن دو گروه كنترل و بيمار معني‌دار نبود (05/0 P>).

ميانگين حجم يا مساحت قسمت هاي مختلف مغز بيماران و گروه کنترل در جدول شماره 1 مشخص شده است. ميانگين حجم يا مساحت قسمت هاي مختلف مغز بيماران و گروه کنترل بر حسب جنسيت در جدول شماره 2 مشخص شده است.


 

جدول 1: ميانگين حجم كل هسته‌ي قرمز و حجم آن در دو سمت چپ و راست ,مساحت کورپوس کالوزوم وحجم مايع مغزي نخاعي و حجم اينترادورال  و پارانشيم مغز در بيماران وگروه کنترل

p-value

انحراف معيار

ميانگين

تعداد

N) )

گروه

مورد مطالعه

حجمها

0.003

65.80

79.66

436.65

502.17

28

20

بيمار

کنترل

حجم كل هسته‌ي قرمز

( ميلي متر مکعب )

0.02

38.68

42.16

220.02

249.73

28

20

بيمار

کنترل

حجم هسته قرمز سمت چپ

(ميلي متر مکعب )

0.003

33.62

42.60

216.97

252.43

28

20

بيمار

کنترل

حجم هسته قرمز سمت راست

( ميلي متر مکعب )

0.52

91.89

102.37

627.71

647.58

27

16

بيمار

کنترل

مساحت کورپوس کالوزوم

( ميلي متر مربع )

0.41

70.72

68.63

263.07

281.63

27

16

بيمار

کنترل

حجم مايع مغزي نخاعي

(ميلي ليترمکعب)

0.21

133.18

148.52

1414.08

1470.50

27

16

بيمار

کنترل

حجم اينترادورال

(ميلي ليترمکعب)

0.42

151.94

156.59

1150.13

1188.88

27

16

بيمار

کنترل

حجم پارانشيم مغز

(ميلي ليترمکعب)

 

تفاوت حجم كل هسته‌ي ‌قرمز(003/0p= )و سمت راست(003/0p= ) و چپ هسته‌ي قرمز(02/0p= ) در دو گروه بيمار و كنترل معني دار بود و حجم آن در هر سه گروه در گروه كنترل بيشتر از بيماران بود. به طور كلي، حجم هسته‌ي قرمز در مردان بيشتر از زنان بود ولي تفاوت  موجود معني دار نبود (22/0 p=).در بررسي حجم هسته ي قرمز در گروه‌هاي جنسي مختلف گروه بيماران و كنترل نتايج زير به دست آمد:

بين حجم هسته ي قرمز در دو گروه مردان نرمال و زنان نرمال تفاوت اندازه معني‌دار نبود
(23/0P=). هم‌چنين در مقايسه‌ي دو گروه مردان و زنان بيمار نيز تفاوت معني‌داري مشاهده نشد (08/0P=) ولي در مقايسه‌ي بين مردان در دو گروه بيمار و كنترل(03/0p= ) و مقايسه‌ي بين زنان در دو گروه بيمار و كنترل(02/0p= ) تفاوت معني‌داري وجود داشت
.  افزون بر اين تفاوت معني داري نيز بين حجم هسته ي قرمز بيماران مرد با زنان نرمال وجود نداشت(42/0P=) ولي بين حجم هسته ي قرمز بيماران زن با مردان نرمال تفاوت موجود معني دار بود (004/0P=).

در بررسي كورپوس كالوزوم مساحت آن در بيماران دچار اختلال هويت‌جنسي كوچكتر از گروه كنترل بود ولي تفاوت موجود از نظرآماري معني‌دار نبود (52/0 P=).به طور كلي مساحت كورپوس كالوزوم در مردان بزرگتر از زنان در هر دو گروه بيماران(31/0   (p=  وكنترل (31/0 p= ) بود ولي تفاوت موجود معني‌دار نبود. در مقايسه ي زنان بيمار با گروه كنترل(31/0p= )و مردان بيمار با گروه كنترل (67/0p= )در هر دو گروه بيماران زن و مرد مساحت کورپوس کالوزوم در گروه بيماران كوچكتراز گروه كنترل بود ولي تفاوت موجود از نظر آماري معني‌دار نبود.در بررسي حجم حجم مايع مغزي نخاعي(41/0p= ) و حجم اينترا دورال (21/0p= )  و پارانشيم مغز(41/0p= )  در مقايسه‌ي گروه بيماران و كنترل تفاوت‌هاي موجود بسيار كم و از نظر آماري نيز معني‌دار نبود

.در مقايسه‌ي حجم حجم مايع مغزي نخاعي و حجم اينترا دورال  و پارانشيم مغز و در گروه بيماران به تفکيک جنسيت حجم مايع مغزي نخاعي( CSF)در زنان دچار اختلال هويت جنسي بيشتر از مردان بود ولي تفاوت موجود از نظر آماري معني دار نبود (68/0 P=). حجم اينترادورال( IDV) و پارانشيم مغز در مردان بزرگتر از زنان بود و تفاوت معني‌دار آماري نيز مشاهده شد (001/0 (P=.در مقايسه‌ي حجم مايع مغزي نخاعي و حجم  اينترا دورال و پارانشيم مغز در گروه كنترل به تفكيك جنسيت نيز همانند بيماران در حجم اينترا دورال و پارانشيم مغز تفاوت موجود بين زن و مرد معني‌دار بود و حجم اينترا دورال و پارانشيم مغز در مردان بيشتر از زنان بود(05/0 P=).در مقايسه‌ي زنان نرمال با زنان دچار اختلال هويت جنسي و مردان نرمال با مردان دچار اختلال هويت جنسي در مقايسه‌ي حجم مايع مغزي نخاعي و حجم اينترا دورال  و پارانشيم مغز در زنان بيمار و كنترل و مردان بيمار و كنترل تفاوت معني‌داري مشاهده نشد (05/0 P>).


 

جدول شماره 2: ميانگين حجم هسته ي قرمز, مساحت کورپوس کالوزوم,حجم حجم مايع مغزي نخاعي و حجم اينترا دورال  و پارانشيم مغز در بيماران به تفكيك جنسيت

 

p-value

انحراف معيار

ميانگين

تعداد(N)

گروه افراد مورد مطالعه

زیر گروه

حجمها

019/0

28/69

21/91

00/453

14/525

17

11

بيمار

کنترل

مرد

حجم كل هسته‌ي قرمز

( ميلي متر مکعب )

03/0

27/49

51/62

21/407

23/479

9

11

بيمار

کنترل

زن

67/0

04/88

45/118

11/641

45/656

16

11

بيمار

کنترل

مرد

مساحت کورپوس کالوزوم

( ميلي متر مربع )

31/0

22/87

45/76

37/602

80/632

11

5

بيمار

کنترل

زن

36/0

22/82

61/72

37/251

54/279

16

11

بيمار

کنترل

مرد

حجم مايع مغزي نخاعي

(ميلي ليترمکعب)

86/0

03/63

66/66

09/280

20/286

11

5

بيمار

کنترل

زن

47/0

37/126

40/150

31/1479

27/1518

16

11

بيمار

کنترل

مرد

حجم اينترادورال     

(ميلي ليترمکعب)

23/0

98/69

14/80

72/1316

40/1365

11

5

بيمار

کنترل

زن

85/0

17/141

93/153

93/1227

27/1518

16

11

بيمار

کنترل

مرد

حجم پارانشيم مغز   

 (ميلي ليترمکعب)

37/0

92/78

16/104

63/1036

20/1079

11

5

بيمار

کنترل

زن

 

 

بحث:

اين مطالعه نشان داد که، ميانگين حجم كل هسته ي قرمز افراد دچار اختلال هويت جنسي  با تفاوت‌ معني‌داري  کوچکتر از حجم كل هسته ي  قرمز در گروه کنترل است اين نتيجه  با نتايج مطالعه ي  ژو و هافمن( 1995 ) مشابه است .او چنين نتيجه گرفت که بدون توجه به sexual orientation افراد دچار اختلال هويت جنسي , حجم هسته قرمز اين افراد کوچکتر از افراد نرمال است.

 ميانگين حجم هسته ي قرمز گروه كنترل به دست آمد . تنها مطالعه‌اي كه به بررسي حجم هسته‌هاي عمقي مغز در افراد جامعه پرداخته بود مطالعه ي  ميلتون, اطلس[13](1991) بود كه در اين مطالعه  حجم هسته ي قرمز در حدود 750mm3 به دست آمده بود. البته با توجه به اينکه در مطالعه ميلتون به علت  قديمي بودن دستگاه MRI امکان  دسترسي به ضخامت هاي نازك وجود نداشته و جچم  نمونه‌ نيز کمتر بوده (11 مورد) تا حدي تفاوتهاي مشاهده شده قابل توجيه است.

در مقايسه ي سمت چپ و راست هسته قرمزدر بيماران با گروه كنترل و نيز نتايج به دست آمده مشابه بود و در هر دو سمت حجم در گروه بيماران کمتر از گروه کنترل بود . درساير  مطالعات مشابه( ژو (1995) و د ورايس[14] (1990)) دو سمت راست و چپ هسته ي قرمز به صورت جداگانه بررسي نشده بودند.به طور کلي وجود چنين تغييرات لوکاليزه در مغز اين بيماران مي تواند به علت تغييراتي در عملکرد هورمونهاي جنسي در حين تکامل مغز باشد ,

البته نقش عامل ژنتيک نيز بايد مد نظر باشد.

در بررسي مساحت کورپوس کالوزوم نتايج نشان داد که متوسط مساحت كورپوس كالوزوم در گروه بيماران کمتر از گروه کنترل است ولي  تفاوت معني‌داري بين دو گروه وجود نداشت  . نتايج مطالعه با نتايج مطالعه ي اموري (1991) مشابه است.به نظر مي رسد که تفاوتهاي آناتوميک در اين ساختار مغزي ارتباطي با اختلال هويت جنسي نداشته باشد.

حجم مايع مغزي نخاعي, حجم اينترادورال (IDV)و پارانشيم مغز نيز در گروه بيماران کمتراز گروه كنترل بود ولي تفاوت موجود معني‌دار نبود.در ديگر مطالعات موجود، تنها اموري (1991)به بررسي مساحت کل سطح مقطع مغزwhole brain cross- sectional area) (پرداخت و نتيجه‌ گرفت كه در افرادي كه از نظر ژنتيكي مرد بودند اين اندازه بزرگتر از مردان دچار اختلال هويت جنسي است، البته اموري نيز به نتايج معني داري دست نيافت.

در مقايسه ي حجم هسته ي  قرمز در زن و مرد در كل حجم هسته ي قرمز در مردان بيشتر از زنان بود. در مورد سمت چپ و راست هسته قرمزدر نيز نتايج مشابه بود. افزون بر اين در بررسي حجم قرمز در گروه هاي كنترل و بيمار به صورت جداگانه مشخص شد كه در هر دو گروه نيز حجم هسته ي قرمز در مردان بيشتر از زنان بود ، ولي تفاوت موجود معني‌دار نبود . در مقايسه ي مردان در دو گروه بيمار و كنترل، حجم هسته ي  قرمز در گروه كنترل بيشتر بود و در زنان نيز حجم هسته ي  قرمز در گروه كنترل بيشتر بود و در اين دو مورد تفاوت موجود از نظر آماري معني‌دار بود. نتايج به دست آمده با نتايج مطالعه ي ژو (1995)و کرويجور[15] (2002)مشابه است . به طور خلاصه از مشاهدات موجود چنين بر مي آيد که حجم کوچکتر هسته قرمز در افراد دچار اختلال هويت جنسي در هر دو گروه زنان ومردان را  با تفاوت سطح هورمونهاي جنسي در بالغين نمي توان توضيح داد و عدم وجود تفاوت معني دار در حجم هسته قرمز مردان در مقايسه با زنان نشانگر اين مي باشد که تفاوت حجم تنها ناشي از sexual dismorphism  اين ساختار نمي باشد .در مطالعات حيواني که توسط گويليمن[16] (1988) انجام شد نشان داده شد که گنادکتومي موشهاي نر در دوران neonetel  منجر به تغييراتي در هسته قرمز مي شود.اين امر مي تواند بيانگر اين مسا له باشد که تاثير هورمونهاي جنسي بر ساختارهاي مغزي در دوران جنيني مي تواند به بروز مشکل اختلال هويت جنسي منجر شود.  نكته ي  قابل توجه در اين مطالعه نبود تفاوت معني‌دار در حجم هسته ي قرمز بين بيماران مرد (male to female) با زنان نرمال بود. اين  نتيجه با مشاهدات ژو (1995)نيز هماهنگي داشت.مي توان چنيني نتيجه گرفت که برخي ساختارهاي مغزي بيماران  دچار اختلال هويت جنسي با جنس آناتوميک مخالف آنها شباهت بيشتري دارد .

 کرويجور نيز در مطالعه‌اي در سال 2000 در ارزيابي شمار نورون هاي Somatostaion-Expressing در هيپوتالاموس به نتايج مشابهي دست يافت. شمار اين نورون ها در بيماران male to female مشابه زنان نرمال بود و در بيماران female to male مشابه مردان نرمال بود.

در مطالعه ي كنوني ، تفاوت بين حجم هسته ي  قرمز در زنان بيمار با مردان نرمال معني‌دار بود  تفاوت مشاهده شده ممکن است به علت کم بودن حجم نمونه ي زنان بيمار باشد و به نظر مي رسد انجام مطالعه اي بر روي زنان دچار اختلال هويت جنسي و مقايسه آنها با مردان نرمال با حجم نمونه ي بيشتر سودمند باشد .

در بررسي مساحت كوروپوس كالوزوم در هر دو گروه بيماران و كنترل مساحت در مردان بيشتر از زنان بود و در زنان گروه كنترل مساحت بيشتر اززنان  گروه بيماران  و در مردان گروه کنترل نيز مساحت بيشتر از مردان گروه بيماران بود.، ولي در هيچ كدام تفاوت موجود معني‌دار نبود. نتايج مطالعه با مطالعه ي اموري (1991) مشابه بود.در کل به نظر نمي رسد که هورمونهاي جنسي و  اختلال هويت جنسي تاثيري بر كوروپوس كالوزوم داشته باشند.

در بررسي حجم  مايع مغزي نخاعي و حجم اينترادورال  و پارانشيم مغز نتايج به دست آمده نشان داد كه در هر دو  گروه كنترل و بيماران حجم اينترادورال  و پارانشيم در مردان بيشتر از زنان بود ولي حجم مايع مغزي نخاعي در زنان بيشتر از مردان بود اما تفاوت موجود تنها در مقايسه ي حجم اينترادورال  و پارانشيم نيز معني‌دار به دست آمد  . در ديگر مطالعات مشابه بر روي بيماران دچار اختلال هويت جنسي  اين فاكتورها بررسي نشده بود.

بنا بر ارزيابي هاي گفته شده ، در اين مطالعه تفاوت ساختار آناتوميك مغز بين افراد دچار اختلال هويت جنسي و افراد سالم مشاهده شد كه اين يافته ها با مشاهدات ژو  (1995) ، گورن (2001) ، نتيجه ي مطالعه ي گرين, (2005) کرويجور((2000,2002ر و داده هاي مطالعات سواب (2002,2004)  هم خواني و هماهنگي دارد.

مي توان چنين در نظر گرفت كه در هنگامي از مراحل رشد و تمايز سامانه ي عصبي مركزي  ، ساختار آناتوميك مغز دچار يك سري تغييرات شده و از مسير معمول و نرمال هماهنگ و همراستا با جنسيت پيكري فرد پيروي نمي كند.

دشواري‌ها و محدوديت‌هاي اين مطالعه شامل  عدم تمايل بسياري از بيماران دچار اختلال هويت جنسي  به شرکت در پژوهش و محدوديتهاي موجود در انتخاب گروه کنترل از نظر همانند سازي با گروه بيماران و عدم رضايت بسياري از افراد براي انجام تصوير نگاري بود که منجر به  محدوديت ومشکلات فراواني در تهيه حجم نمونه شد , که تعداد نمونه را کاهش داد .مشکلات  تكنيكي براي تصويربرداري به وسيله‌ي MRI از مقاطعي كه مناسب انجام حجم سني  در بخش‌هاي گوناگون مورد مطالعه باشند،در ابتداي مطالعه وجود داشت.لذا با توجه به نبود fMRI  و PET SCAN   در ايران در هنگام كنوني ، پيشنهاد مي شود پس از فراهم آمدن امكان بهره گرفتن از اين دو ابزار كارآمد اين مطالعه با آن دو شيوه و هم چنين با MRI هاي داراي توان بيشترو حجم نمونه بيشتر انجام شود.

 

سپاسگزاري:

اين مطالعه در چهارچوب يک طرح پژوهشي مشترک بين معاونت پژوهشي دانشگاه علوم پزشکي تهران و معاونت پژوهشي  سازمان پزشکي قانوني, با بودجه ي دانشگاه علوم پزشکي تهران و در مرکز تحقيقات روان پزشکي بيمارستان روزبه  انجام شد. بجاست که از لطف و پشتيباني  سرکار خانم دکتر نيلوفر اعظمي در همه ي مراحل اجرا و آناليز پژوهش و همچنين ياري و حمايت جناب آقاي دکتر بيژن اوحدي , مهندس مجيد تحسيني , شرکت پژوهندگان پويش تهران ,  مديريت مراکز ام آر آي دکتر محمد اطهري و سينا اطهر و  کارشناسان مرکزام آر آي سينا اطهر آقايان مهدي  گودرزي ,حسين شيرازيان,  غلامرضا نادري وامير حسين ملا حسيني ,  و همه ي هم ميهنان ارجمند ترنس سکسوالي که در اجراي اين طرح پژوهشي , همکاري نمودند – به ويژه آقايان امير علي  و عليرضا  و خانم هستي  - کمال سپاسگزاري انجام شود.

 

Refrences:

اوحدي بهنام. تمايلات و رفتارهاي جنسي انسان. تهران: صادق هدايت؛ چاپ هشتم: 1385: ص 242ـ 264.

 

Cohen-Kettenis PT, Gooren LJ. Transsexualism: a review of etiology, diagnosis     and treatment. Psychosomatic Research. 1999 Apr; 46 (4): 315- 333.

 

De Vries GJ. The Effect of Hormon Therapy on Human Red Nucleus. Neruroendocrinology 1990.20:353-359.

 

Emroy LE, Williams DH, Cole CM. Anatomic Variation of the Corpus Callosum in Persons with Gender Dysphoria. Archhve of  Sexual behavior 1991 Aug; 20 (4): 409-417.

 

Green R. Gender Identity Disorders In: Sadock BJ, Sadock VA, editors. Kaplan & Sadock’s Comprehehsive Text book of  Psychiatry. 8th ed. Philadelpia: Lippincott Williams & Wilkins; 2005.P:1979-1991.

 

Green R, Young R. Hand preference, Sexual preference and Transsexualism. Archive of  sexual  behavior.2001 Dec; 30(6) : 565-574.

 

Guillman A,Segovia S,Del abril A.neonatal gonedectomy in an animal examination.Developed Brain Research.1987;44:281-290.

 

Kruijver FP, Zhou JN, Pool CW. Male to Female Transsexuals have Female Neuron Numbers in a Limbic nucleus. Clinical Endocrinology metabolism. 2000 may; 85 (5): 2034-41.

 

Kruijver Fp, Balesar R, Espila Am. Estrogen Receptor- alpha Distribution in the Human Hypothalamus in Relation to sex and Endocrine

Status. Comments in  Neurology. 2002 Dec 9; 454(2): 115-120

 

Milton WJ, Atlas SW, Lexa FJ. Deep Gray Matter Hypointensity Patterns with Aging in healthy Adults. MRI Imaging. 1991; 181: 715- 719.

 

Swaab DF, Chung WC, Kruijver FP. Sexual Differentiation of the Human Hypothalamus. Advanced Experimental Medical  Biology. 2002; 511: 75-100.

 

Swaab DF. Sexual Differentiation of the Human Brain: Relevance for Gerder Identity, Transsexualism and Sexual Orientation. Gynecology Endocrinoloy. 2004 Dec; 19(6): 301-312.10. De Vries GJ. The Effect of Hormon Therapy on Human Red Nucleus. Neruroendocrinoloy. 1990.20:353-359

 

Sadock BJ, Sadock VA. Kaplan & Sadock’s Synopsis of  Psychiatry. 9 the ed. Philadelphia: Lippincott Williams & Wilkins; 2003. P: 730-738.

 

Westheimer R. Human Sexualities. 2nd ed. philadelphia: Lippincott Williams & Wilkins; 2005. P: 252-287.

 

Zhou JN, Hofman MA, Gooren LJ. A sex Difference in the Human Brain and its Relation to Transsexuality. Nature. 1995 Nov; 378 (6552): 68-70

 

Abstract:

The comparison of brain imaging characteristics between transsexuals and normal individuals

Objective:The aim of this study was to compare the brain imaging characteristic of transsexuals with normal individuals. Method: In this descriptive analytical study 30 person were selected by sequentional sampling in two control and case groups that had the inclusion criteria and did not have the exclusion criteria from patients admitted to Rouzbeh Hospital and forensic medical organization. demographic information such as height, weight, head circumference and BMI were  obtianed  and brain MRI performed  by  3D FSE method. collected data  were analyzed by Analyze volumetric software (Mayo Foundation, Rochester).Red nucleus ,CSF,intradural  and paranchima volume and Corpus collasum area  were analyzed statisticaly using T-test Pearson correlation coefficient tests.

Results: red nucleus volume difference between case and control groups were significant. difference  of red nucleus , paranchima and IDV volume between male and females were significant too. In addition there was no significant difference in red nucleus volume between male patients and normal  females but the  difference between female patients and normal males was significant. conclusion: in this study difference in brain anatomical structure between transsexuals and normal individuals observed. It seems that maybe sometime in the process of  development and CSF differentiation in prenatal period and intrauterine life brain anatomical structure changed and does not follow the normal pathway consistent with ones gender.

Key word: gender identity disorder,transsexualism , brain imaging ,MRI volumetry



[1] . Paranchyma

[2] . Intradural volume (IDV)

[3] . Corpus Collasum

[4] . Green

[5] . Westeimer

[6] . Gooren, Cohen, Kettenis

[7] . Swab

[8] . Sexual diffrentiation

[9] . Zhou, Hofman

[10]  heterosexual

[11] . Emory

[12] . whole brain cross sectional area

[13] . Milton, Atlas

[14] . De- varis

[15] . Krujiver

[16] . Guiliman

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 3:57  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما : بخش هشتم

 

رهایی از فشار هیجان ها و اندیشه های منفی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

دکتر برژیت وولز ، روان درمانگری که سال هاست در اوکلند آمریکا به سینما ( فیلم ) درمانی می پردازد ، بر این باور است که شناسه و سویه ی یگانه ای را از این روش درمانی نمی توان بیان نمود. او در کتاب خود - « کتاب عملی سینما درمانی : راهنمای خودیاوری برای سود جستن از فیلم های سینمایی برای بهبود و رشد » - حتا به واژه ای به نام « سینما درمانی پاپ کورنی » اشاره نموده که تماشای یک فیلم ، تنها برای رهایی از زیر بار تنش و فشار هیجان ها و اندیشه های خودکار منفی را در بر می گیرد. این سویه از سینما ( فیلم ) درمانی به باور دکتر وولز ، سنگین تر از سینما و سبک تر از درمان های شناخته شده است. او می گوید : « آن گاه که گیتی برای تان رنج آور و غیر قابل تحمل می شود ، شاید هیچ چیز جز فیلمی مناسب و همخوان با مشکل کنونی تان و یک بسته از ذرت بو داده ( یا هر خوراکی دوست داشتنی دیگر ) نتواند شما را از نظر روحی – روانی یاری رساند ».

با وجود آن که هنوز به نسبت شمار اندکی از روان درمانگران به گونه ای هویدا تا بدان جا که بسته ای از پیش برگزیده شده برای « فیلم درمانی » مراجعان شان فراهم نیاورده اند ، اما واقعیت غیر قابل انکار این است که بیشتر روان پزشکان ، روان شناسان و مشاورانی که در برابر واژه ی « فیلم درمانی » یا « سینما درمانی » به رویارویی و مقاومت پرداخته اند ، خود هر از چند گاهی در طی دوران کار حرفه ای خود در جایگاه مشاوره و روان درمانی ، تماشای برخی فیلم ها ، به مراجعان شان پیشنهاد نموده اند.  آیا این همان فیلم هایی نبوده که در هنگامه ای دشوار و به دوش ناکشیدنی برای خود این درمانگران و مشاوران – همانند خواندن برخی کتاب ها – اثری خوشایند ، بینش آور و رهایی بخش داشته است ؟

نگرشی ژرف و موشکافانه به تاریخ سینمای میهن خودمان ، این نکته را به روشنی نمایان می سازد که فیلم هایی که در سبک و سیاق « سینمای عامه پسند ( ناروشنفکرانه ! ) » درست و خوش سلیقه ساخته شده ، با وجود زیر پرسش برده شدن از سوی بسیاری از منتقدان و مخالفان این سبک از سینما ، توانسته است برای دهه ها اثر آرام کننده و نقش رهایی بخش خود را انجام دهد. شگفت آن جاست که بسیاری از آنان که چنین فیلم هایی را بی ارزش و آبگوشتی برمی شمرند ، خود در هنگام بلاها و خطاها ، برای دست یافتن به آرامش و رهایی از زیر بار سنگین تنش های زندگی روزمره و فشارهای اجتماهی – اقتصادی و فرهنگی ، رو به همان ساخته های سیاه و سپید کهنه می آورند.

« گنج قارون » ، فیلمی ست که هنوز و پس از گذشت نزدیک به نیم سده ، در راستای پذیرش آسان خویشتن ، کنار آمدن با واقعیت های زندگی و برآوردن رضایت و شادکامی از دل و درون ناکامی ها ، درویش مسلکی ، قناعت پیشگی و دوری از آزمندی ( جاه طلبی ) و بلندپروازی ، و امید به پروردگار بخشنده ی مهربان و سپاس گزاری و راضی بودن به خواست و پسند او در میهن ما بی همتاست و البته همه ی این الگوها و آموزه ها را با خوش سلیقگی و هوشمندی آن چنان آهسته و پیوسته ارائه می نماید که به غرقه سازی ( فلودینگ ) و بی زاری ( اورسیون ) از این آموزه های اخلاقی و معنوی کهن نینجامد. البته بی گمان من نیز همچون هر بیننده ی دیگر ممکن است با همه ی اجزای این فیلم ، هم آوا و همنوا نباشم ، اما پدید آمدن چنین اثری را در چهارچوب جایگاه و هنگام تاریخی آن ارزیابی نموده و به فضاوت می نشینم.

نمایشنامه های تلویزیونی « وادنگ » ، « مست » ، « من می خوام » و فیلم هایی همچون « شب نشینی در جهنم » ، « پریزاد » ، « جوجه فکلی » ، « ماجراهای صمد و سرکار استوار » ، « دایی جان ناپلئون » و این اواخر فیلم « مکس »  و هم چنین سریال هایی همانند « روزی روزگاری » ، « شب های برره » و ...  همگی از جمله ابزارهاو دستمایه هایی هستند که از سوی فیلم ( سینما ) درمانگر ایرانی می توانند به خوبی بر پایه ی تکنیک شناختی – رفتاری « پرت نمودن حواس ( دیس تراکسیون ) » برای رهایی از تنش و فشار زندگی روزمره به کار برده شوند. این ساخته های سینمایی را می توان به گونه ای اثرگذار و سودمند به داروها و رفتاردرمانی هایی بر پایه ی سود جستن از بازی بولینگ ، پرتاب دارت ، پیاده روی ، کوه نوردی ، اکوتوریزم ( گردش در طبیعت بکر و آزاد خداوندی ) ، موسیقی کلاسیک ( باخ ، بتهوون ، موتزارت ، شوپن ، ویوالدی و ... ) و هنر درمانی افزود.

نقش سینما در درمان را باید افزون تر از سرگرمی ای بر پایه ی تکنیک شناختی – رفتاری « پرت نمودن حواس ( دیس تراکسیون ) » دید. به راستی کدامین روش همچون « فیلم ( سینما ) درمانی » با فیلم « جیا » ، « گناه اصلی » و حتا همان « برباد رفته » ی قدیمی می تواند به تنهایی تا این اندازه در به بینش رساندن مراجع نسبت به کردارها و رابطه های خودویرانگرانه ی مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) اش نقش داشته باشد ؟ کدامین ابزار هم چون « سقوط ( هیتلر ) » ، « دزیره » ، « شیرهای جوان » و « نامه هایی از آیوجیما » می تواند آدمیان را درباره ی پندارها و کردارهای خودشیفته ( نارسی سیستیک ) شان به بینش رساند ؟؟ نیک بنگریم و ژرف بیندیشیم که آیا « وادنگ » ، « شب های برره » و « مکس » آیینه ی تمام نمای شیوه ی کردار ما ایرانیان نبوده و نیستند ؟؟؟ 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی  

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 11:29  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

یکی از اثرهای جالبی که سریال « حضرت یوسف » در ایران داشته است ، برآمدن انگیزه و اشتیاق در مردمان - از پیر و جوان - برای تماشای دیگر ساخته های سینمایی و تلویزیونی ست که تاکنون از این داستان کهن آفریده شده است.

در تاریخ سینمای ایران هم دو بار دیگر فیلمی بر پایه ی این داستان ساخته شده است. جالب آن که تهیه کننده ی هر دو فیلم را « دکتر اسماعیل کوشان » بر عهده داشته است.

فیلم « یوسف و زلیخا » نخستین بار در سال ۱۳۳۵ از سوی استودیو پارس فیلم و به کارگردانی « سیامک یاسمی » و بر پایه ی فیلم نامه ای از خود او ساخته شد. محسن مهدوی ، شهره ، حسین محسنی ، خسروانه و قاسم جبلی در این فیلم بازی کردند. فیلمبرداری این فیلم را « محمود کوشان » انجام داده است.

بار دوم ، داستان کهن « یوسف و زلیخا » را رودکی فیلم ( رضا شیبانی ) و استودیو پارس فیلم ( دکتر اسماعیل کوشان ) تهیه و عرضه نمودند. « مهدی رئیس فیروز » کارگردانی و فیلمنامه نویسی این اثر را برعهده داشت. در این فیلم ، فروزان ، جونیت آرکین ( فخرالدین ) ، تقی ظهوری ، علی زندی ، یاسمین ، داریوش طلایی ، نریمان و عبدی به ایفای نقش پرداخته اند.

 

 

ظهوری ، فروزان و فخرالدین در فیلم « یوسف و زلیخا » ( مهدی رئیس فیروز ، 1347 )

 

 

این روزها شمار فراوانی از ایرانیان به دنبال به دست آوردن دو نسخه ی بالا - به ویژه ساخته ی مهدی رئیس فیروز که تمام رنگی ست - هستند تا ببینند کتایون ریاحی ، لحظه های پر التهاب و سوز و گداز زلیخا را بهتر نشان داده است یا فروزان  ! 

البته انگیزه ی من یکی ، فقط خندیدن و شادمان شدن از بازیگوشی ها و شیطنت های وروجک گونه ی شادروان « تقی ظهوری » است که من او را همتای ایرانی « شادروان لویی دو فونس » فرانسوی دانسته و می دانم.

 

 

نخستین حضور سینمایی شادروان ظهوری دوست داشتنی و دلنشین ، در فیلم « واریته بهاری » ساخته ی پرویز خطیبی و به تهیه کنندگی دکتر اسماعیل کوشان در سال ۱۳۲۸ خورشیدی بوده است؛ یعنی نزدیک به شصت سال پیش !!

تدر طی تاریخ سینمای ایران ، نها فیلم های ایرانی که پیش از واریته بهاری ساخته شده اند ، به ترتیب عبارتند از :

« آبی و رابی ( اوانس اوگانیانس ، ۱۳۰۸ ) » ، « انتقام برادر ( ابراهیم مرادی ، ۱۳۱۰ ) » ، « حاجی آقا اکتور سینما ( اوانس اوگانیانس ، ۱۳۱۱ ) » ، « دختر لر ( اردشیر ایرانی ، ۱۳۱۱ ) » ، « بوالهوس ( ابراهیم مرادی ، ۱۳۱۲ ) » ، « فردوسی ( عبدالحسین سپنتا ، ۱۳۱۳ ) » ، « شیرین و فرهاد ( عبدالحسین سپنتا ، ۱۳۱۳ ) » ، «چشم های سیاه ( عبدالحسین سپنتا ، ۱۳۱۵ ) » ، « لیلی و مجنون ( عبدالحسین سپنتا ، ۱۳۱۶ ) » ، « طوفان زندگی ( علی دریا بیگی ، ۱۳۲۷ ) » و  « زندانی امیر ( دکتر اسماعیل کوشان ، ۱۳۲۷ ) » .

« لویی دو فونس ایران ( شادروان تقی ظهوری ) » از ۱۳۲۸ تا ۱۳۵۸ برای سی سال از پرکارترین و محبوب ترین هنرمندان سینمای ایران بود. چنین پشتکار و خستگی ناپذیری ای می تواند برای بسیاری از ما ایرانیان سرمشق باشد. راز ماندگاری همه ی بزرگان گیتی ، نه در هوش ، که در خستگی ناپذیری ( قدرت ) و پایداری ( استقامت ) آنان بوده است.

 

لویی دو فونس ایران : تقی ظهوری ( سی سال بازی در سینما )

     

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 5:50  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

سریال یوسف و زلیخا

 

 

نه تنها در ایران ، که در اروپا و به ویژه جامعه ی دینی و کاتولیک مدار آمریکا در برابر موضوعی به نام رابطه ی جنسی نوجوانان و جوانان ، دو رویکرد وجود داشته و دارد؛ هر چند رویکرد کهنه و تاریخی نخست کم کم دارد رنگ می بازد. 

رویکرد نخست که در ایران هم هوادارانی بسیاری - حتا در میان روان پزشکان ، روان شناسان و مشاوران - داشته و هنوز هم دارد ، « پرهیز و خودداری جدی ( Abstinence ) » از برقراری روابط جنسی - آمیزشی پیش از ازدواج و پیمان زناشویی است. در میان روان پزشکان ، روان شناسان و مشاوران هوادار این راهبرد رفتاری ، بی گمان دکتر محمود گلزاری - مدیر مسئول و صاحب امتیاز ماهنامه ی سپیده ی دانایی و انتشارات رشد - بیش ترین نقش را بر دوش گرفته است و در همه ی کلاس های درس و جلسه های مشاوره ی دانشگاهی و حتا ماهنامه ی خود بر آن پافشاری نموده و می نماید.

رویکرد دوم که هوادار بیش تری در میان مشاوران ، روان شناسان و به ویژه روان پزشکان و روان کاوان دارد ، « آموزش جنسی ( Sex education ) » و شناساندن و جدا ساختن روابط سالم و ایمن از رابطه های پرخطر ، لاابالی گرایانه و آشوبناک جنسی - آمیزشی است.

واپسین پژوهش ها در ایالات متحده ی آمریکا - که جامعه ی آن بر خلاف اروپای غربی و شرقی ، بر تک پارتنری و اخلاق جنسی و حریم خانواده پافشاری دارد -  از برتری چشمگیر « آموزش جنسی ( Sex education ) » بر « پرهیز و خودداری جدی ( Abstinence ) » حکایت داشته است. آن چنان که « آموزش جنسی ( Sex education ) » توانسته است در ۷۱ درصد از دختران و ۹۱ درصد از پسران دبیرستان ها و کالج های آمریکا  سن برقراری نخستین رابطه ی جنسی را ۳ تا ۵ سال به تاخیر انداخته و نقشی جدی و گسترده در پیشگیری از گسترش و فراگیری ایدز و هپاتیت B و C ایفا نماید.

در تمام طول یک دهه ای که از ورود من به حیطه ی سکسولوژی بالینی و سکس تراپی می گذرد ، همواره بر این نکته پافشاری داشته ام که مدت هاست دیگر دوران سخن گفتن از راهبرد  « پرهیز و خودداری جدی ( Abstinence ) » در ایران و جهان گذشته است. گواه سخن هم واقعیت آشکار تاریخی بود که پیش چشم ها و گوش های مان رخ نمود : حتا مجازات های شلاق و سنگسار و اعدام  و دیگر کیفرهای قرون وسطایی حکومت طالبان در افغانستان نیز نتوانست مانعی در برابر غریزه ی خداوندی و رخ دادن عشق و سکس در آن سرزمین شود !

این روزها واقعیت ها خود را میزان شیوع گسترده و فراگیر روابط عاطفی - جنسی پیش از ازدواج ، آن هم بی هیچ آموزش پیشگیرانه و علمی ، می نمایانند که گواه فاش و شاهد آشکار شکست رویکرد نخست ُ، یعنی  « پرهیز و خودداری جدی ( Abstinence ) » است.

انبوه اس ام اس های فراگیری که دو - سه ماهی ست هر هفته ، شبانه روز و تا پاسی از شب ، به دنبال نمایش هر بخش از سریال « حضرت یوسف ( ع ) » ارسال می شود و دورن مایه های جنسی - آمیزشی داستان را در بر می گیرد ، سند عریان و نمایان دیگری از این واقعیت است که هنگام سخن گفتن از رویکرد نخست در ایران به سر آمده است و مدیران و راهبرد گزینان امور اجتماعی و جوانان ، برای پاسداری از سلامت ، امنیت و بهداشت اجتماعی باید بی درنگ رویکرد دوم -  « آموزش جنسی ( Sex education ) » متناسب با ویژگی های اجتماعی ، فرهنگی و مذهبی اجتماع در حال گذار ما - را جایگزین و فراگیر نمایند.

سریالی که قرار بود به گسترش فرهنگ و رویکرد  « پرهیز و خودداری جدی ( Abstinence ) » از برقراری عشق ژنیتال ( نا افلاطونی ) و سکس و آمیزش های آزاد و گسترش اخلاق ، شرم و پرهیزگاری بینجامد ، این روزها بر پایه ی « لج بازی و نافرمانی رویارویی ( مقابله ) جویانه ( Oppositional ) مردمان ، به ویژه نوجوانان ، جوانان و میان سالان ( و حتا بزرگ سالان ) » در فضای اس ام اس و اینرنت ، به سرچشمه ی لطیفه و طنز و مزاح های بی شرمانه ی جنسی - آمیزشی تبدیل شده است !!

آیا هنگام آن نرسیده که راهبرد گزینان ، رویکرد نخ نما و فسیل شده ی شکست خورده ی در حال احتضار را با رویکرد علمی - فرهنگی - اجتماعی دوم که به پشتوانه ی پژوهش ها و آموزه ( تجربه ) های فراوان ، بسیار به هنگام تر ، کارآمد تر و سودمند تر هم هست ، جایگزین نمایند ؟؟؟   

 

 

یوسف و زلیخا

  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 4:50  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

چگونگی پاسخ گویی به پرسش های جنسی کودکان و نوجوانان

 

 

با توجه به رشد نگران کننده ی اختلالات و انحرافات جنسی در نوجوانان ، جوانان ، میان سالان و بزرگ سالان ایرانی ، فراگیری تهدیدآمیز ایدز و هپاتیت B  و C و ضرورت بنیاد گذاشته شدن راهبردهای به روز و کارآمد برای آموزش و پرورش جنسی کودکان و نوجوانان در ایران ، نخستین کارگاه آموزشی تخصصی « خانواده و آموزش و پرورش جنسی کودکان و نوجوانان » دکتر بهنام اوحدی در تاریخ پنج شنبه دهم و  پنج شنبه هفدهم دی ماه ۱۳۸۷ طی هشت ساعت ( دو جلسه ی چهار ساعته ) ، با « رویکرد پیشگیرانه و درمانگرانه ( به ویژه در راستای چگونگی پاسخ گویی به پرسش ها و کنجکاوی های پیدا و پنهان جنسی - زناشویی خردسالان ، کودکان و نوجوانان ایرانی و شیوه های کنترل و نظارت بر کردارهای جنسی آنان ) » ، برگزار می شود. 

 

آموزش و پرورش جنسی کودکان و نوجوانا ( تربیت جنسی فرزند )

 

 

دانش جویان و دانش آموختگان علاقه مند به شرکت در این کارگاه دو روزه می توانند به مرکز مشاوره و آموزش رها ، واقع در تهران ، خیابان فلسطین شمالی ، نرسیده به بلوار کشاورز ، کوی شهید میر سرابی ، شماره ی  ۱ مراجعه نموده و یا با تلفن های ۸۸۹۷۱۶۰۷ ، ۸۸۹۵۴۹۲۸ و ۸۸۹۶۴۹۴۳ تماس بگیرند.

 

آموزش و پرورش جنسی کودکان و نوجوانا ( تربیت جنسی فرزند )

 

 

 به شرکت کنندگان در این کارگاه گواهی و مدرک معتبر داده خواهد شد.   

 

 

آموزش و پرورش جنسی کودکان و نوجوانا ( تربیت جنسی فرزند )

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 12:44  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

آشنایی با شخصیت وسواسی – جبری : بخش هشتم و پایانی

 

نمای نامعمول در پیوستن کلاستر B و بیش فعالی بزرگسالان

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

باور به ناشایستگی ( بی کفایتی ) ، اندیشه ی همیشگی و پایدار این شخصیت های نظام مند – چهارچوب مدار است که به پرهیز ، کنار کشیدن و تنهایی فرد می انجامد؛ چرا که همواره منتظر مورد انتقاد و موشکافی دیگران واقع شدن است. این احساس ناشایستگی و انتظار برای مورد انتقاد واقع شدن ، هر دو از کمال گرایی فرد بر می خیزد. فرد هیچ گاه بدین باور نمی رسد که او بالاخره کارها را به اندازه ی کافی خوب و درست انجام داده است. این حالت در موارد اختلال بسیار نیرومندتر و پایدارتر از وجود ویژگی های پر رنگ از شخصیت وسواسی – جبری دیده می شود.

همین ایستار کمال گرایانه است که به انجام تکالیف سخت کوشانه ی پر شمار می انجامد که در گذر زمان سرچشمه ی تنش ، استرس و درد پیکری می شود. کوشش های سخت کوشانه ی آرتور پوپ ، آندره ویدا گدار ، ماکسیم سیرو ، رمان گیرشمن در شناساندن هنر و معماری ایران نمونه های گویا و هویدایی از کمال گرایی های نیک فرجام و سودمند است.

آن چه که در نگاهی حتا گذرا و ساده به زندگی پروفسور ابراهام ولنتاین ویلیامز جکسن ، استاد ممتاز دانشگاه کلمبیا خود را آشکارا می نماید ، همین کمال گرایی های پر رنگ شخصیت وسواسی – جبری اوست که از آموختن زبان و ادبیات یونان و روم باستان در تا سانسکریت و اوستایی در دوره ی لیسانس و فوق لیسانس آغاز شده و به سفری دشوار بر پشت اسب و اشتر برای مطالعه ی آتشکده ها و دیگر آثار به جا مانده از دوران زرتشت و ایران باستان در کوه و بیابان و شهر و روستاهای ایران می انجامد. دستاورد یک عمر سخت کوشی های کمال گرایانه ی او آثار ارزشمند و مرجع های سترگی همانند « دستور زبان و الفبای اوستایی » ، « زرتشت ، پیامبر ایران باستان » ، « ایران در گذشته و اکنون » ، « از قسطنطنیه تا زادگاه عمر خیام » ، « کهن ترین شعرهای پارسی ، از آغاز تا روزگار فردوسی » ، « آیین مانوی » و « تاریخ هند ( با فصلی مهم درباره ی قلمروی ایران در هند شمالی ) » است. باید به یاد سپرد که جایگاه انسانی و اخلاقی او و توجه همیشگی اش به آموزش و رشد و پرورش توده ی مردمان اجتماع ، بسیار فراتر از این سخت کوشی های کمال گرایانه نمود داشته است.

هر یک از مشکلات گوناگون آدم های دچار اختلال شخصیت وسواسی – جبری می توانند آماج درمان باشند. هر چند می دانیم که بیش تر اضطراب ، طفره رفتن و تنبلی فرد برآمده از کمال گرایی فرد است ، اما شناسایی دقیق پنداشت ها و طرح واره های شناختی فرد که در زیر هر یک از اندیشه های خودکار منفی مرتبط با مشکلات اوست ، اهمیت فراوان دارد. هر چند ممکن است برخی از این طرح واره ها برآمده از هنجارهای فرهنگی اجتماع باشد. ثبت باورهای ناکارآمد ، شیوه ی سودمندی برای به دست آوردن ایستار ، احساس و اندیشه هنگام رخ دادن مشکلات است؛ چرا که به ندرت ممکن است که این گونه آدمیان برای درمان « اختلال و مشکل شخصیت » نزد درمانگر بشتابند. درمانگر نخست باید کمک در راستای تغییر یا بازتفسیر پنداشت های زیرساختاری برای تغییر احساس ها و کردارهای فرد را آماج کوشش های مشترک خود و درمان جو قرار دهد. سرسختی ، ناآسودگی با ابراز احساس و هیجان ، و گرایش به کنار کشیدن از رابطه های بین فردی می تواند در برقراری رابطه ی درمانی از سوی درمانگر مشکل بیافریند. خشک ، رسمی و ملال آور بودن بیش از اندازه ی جلسه های روان درمانی برخاسته از دشواری مراجع با بیان عاطفه ، احساس و هیجان ، کندی در برقراری ارتباط و پافشاری همیشگی و البته بیش از اندازه ی او بر جزئیات چه بسا نالازم است.

آن چه که در روان درمانی مراجع می تواند مشکل ساز باشد ، این است که طرح واره های شناختی ذهن درمانگر هم وسواسی - جبری باشد.چنان که درمانگر دستاوردهای حرفه ای و آکادمیکش را از گذر وطیفه شناسی ، توجه به جزئیات ، نظم و انضباط فردی ، تکرار ، اعتمادپذیر بودن ، کمال گرایی و کنترل گزافه گونه به دست آورده و بدان بینش نداشته باشد ، ممکن است بر جنبه های فراوانی ازبیماری مراجع خود چشم پوشی نماید. نکته ی مهم آن است که درمانگر باید از کوشش برای انجام تغییراتی که نیاز و خواست درمان جو نبوده و مد نظر خود اوست ، خودداری نماید. چرا که ممکن است فرد افزون بر وسواس و اجبارهای گوناگون شخصیتی ، مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی ، افسردگی ، اضطراب و وسواس و جبرهای محور یک را نیز داشته باشد. افزون بر شناخت درمانی ، سود جستن از تکنیک های رفتار درمانی ، آرمیدگی ( ریلکسیشن ) ، یوگا و مدی تیشن در درمان مراجع اهمیت فراوان دارد. در روند درمان مهم است که مراجع به « جرات و جسارت متوسط و ناکامل بودن » دست پیدا کند. شخصیت وسواسی – جبری آن گاه که با شخصیت های پر رنگ و مختل کلاستر B - به ویژه مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و نمایشگر ( هیستریونیک ) - و نیز « بیش فعالی بزرگسالی » آمیخته شود ، نمایی ناآشکار و نامعمول ( آتیپیک ) پیدا می کند.  


معیارهای تشخیصی DSM - IV - TR برای اختلال شخصیت وسواسی - جبری :

اشتغال ذهنی به کمال طلبی ، نظم و ترتیب و تسلط بر امور ذهنی و بین فردی به بهای از دست دادن انعطاف پذیری ، گشاده باوری ( OPENNESS ) ، و کارآیی

به صورت الگویی فراگیر و گسترده که از اوایل بزرگسالی آغاز شده باشد و در زمینه های گوناگون به چشم آید. نشانه اش وجود دست کم چهار تا از موارد زیر است :

۱) ذهنش به جزئیات ، قواعد ، فهرست ها ، ترتیب ، سازمان یافتگی ، یا برنامه ها و جدول زمانی امور به اندازه ای مشغول باشد که رشته ی اصلی امور را از دست بدهد.

۲) به اندازه ای کمال طلبی داشته باشد که نتواند تکالیف خودش را به پایان برساند.

۳) به شکلی افراطی خود را وقف کار و بهره وری کرده باشد ، به گونه ای که نتواند به تفریح و روابط دوستانه اش بپردازد. ( اگر به دلیل نیازهای مالی و ضرورت های اقتصادی باشد ، برشمرده نمی شود.)

۴) بیش از اندازه با وجدان ، اخلاق گرا و تقواپیشه و پرهیزگار باشد و درباره ی مسایل اخلاقی و ارزشی به هیچ وجه انعطاف پذیر نباشد. ( اگر به دلیل هویت فرهنگی یا مذهبی فرد باشد ، برشمرده نمی شود. )

۵) نتواند چیزهای کهنه و از رده خارج یا بی ارزش را دور بیندازد. ولو هیچ گونه ارزش عاطفی هم نداشته باشند.

۶) از تفویض وظایف خود به دیگران یا کار کردن با دیگران ابا داشته باشد ، مگر آن که آن ها به روش او برای انجام امور کاملن تسلیم بشوند.

۷) در پول خرج کردن ، چه برای خودش و چه برای دیگران خست داشته باشد. یعنی پول را چیزی بداند که باید برای روز مبادا پس انداز شود.

۸) در زندگی ، سرسختی و یکدندگی از خود ( در برابرمسایل گوناگون و دگرگونی ها ) نشان دهد.

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 1:6  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

مهدی اسدی خواننده ی آهنگ یالا

 

در تاریخ موسیقی ایران و جهان ، پیش از این نیز دیده شده که یک خواننده ، تنها و تنها با یک آهنگ - و یک آلبوم - به شهرتی فراوان دست یابند. این روزها اینترنت و نیز شبکه های ماهواره ای کمی تا قسمتی درون - برون میهنی ( همچون PMC  و ..... ) جایگاه تاخت و تاز جوانان ایرانی شده است.

در این همهمه و هیاهو ، موسیقی رپ پارسی جایگاه استوار و پایدار خود را به دست آورده است.

در میان خوانندگان رپ پارسی ، آنان که کوششی فراتر از پنج - شش آهنگ داشته اند ، موقعیتی تثبیت شده پیدا کرده اند که از آن جمله می توان به « هیچ کس » ، « ساسی مانکن - علیشمس » ، « رضایا - 2afm » ، « یاس » ، « زد بازی » ، « TM » و البته « فریناز » اشاره نمود.

 

مهدی اسدی ، سعید عرب ( خواننده ی آهنگ مهربونم ) و مهدی مقدم در ویدئو کلیپ مهربونم

 

 

در این روزگار پر شور و غوغای رپ پارسی ، دو خواننده و یک گروه تنها و تنها به واسطه ی « فقط یک آهنگ » شهرت و محبوبیتی شگفت انگیز از آن خویش ساخته اند:

« مهدی اسدی » با آهنگ شیدا کننده و شورانگیز  « یالا » ، « سعید عرب » با آهنگ پر طرفدار و داغ « مهربونم » و گروه « تی ام ( TM ) » با آهنگ شگفت انگیز و پر خاطرخواه « خانوم ببخشید ( : اگه می گی دوستم داری ، واقعن رژیم داری ، .... ، یک کم آب شه اون شیکم ! ) » .

در ستیز دو اندیشه ی رایج و شایع « لذت گریزی و لذت ستیزی ( ANHEDONISM ) » و « لذت گرایی - که گاه از سر تقابل ، عناد و افراط به وادی « لذت پرستی » نیز فرو می افتد - ( HEDONISM )  » ، شگفت انگیز نیست که آواهایی حتا یک دانگ یا دو دانگ ، با بهره گیری از موسیقی ای به روز ، شاد و شورانگیز ، چنین شهرت و محبوبیتی از آن خود نمایند. 

بگذریم که موهای جوگندمی رو به سفیدی جورج کلونی گونه ی « مهدی اسدی » که « سعید عرب » را نیز به تقلید واداشته است ، در شهرت و محبوبیت افسانه ای و چند ( نه یک ) شبه ی او نزد دختران جوان و نوجوان ایرانی نقشی فراوان داشته است !!

این روزها سه آهنگ  « یالا » ، « مهربونم » و « خانوم ببخشید ( نخور دیگه گز اصفهان ، کمر بشه مثل استکان ! ) » در اجتماع ایرانیان رپ پسند برون و درون میهن ، فرسنگ ها از آهنگ « دیوونه خونه ی » ساسی مانکن و اهنگ های انتقادی - اجتماعی پر مایه ی « هیچ کس » و  اجراهای اعتراض مدارانه و فریاد آمیز « فریناز » پیشی گرفته و به شهرت و محبوبیتی باورنکردنی و شگفت انگیز دست یافته اند.

امید من این است که در گذار از واحه ی « لذت ستیزی و لذت گریزی ( ANHEDONISM ) » به وادی افراط مدارانه و گرداب گونه ی « لذت پرستی » فرو نیفتیم و در « ایستگاه لذت گرایی ( HEDONISM ) » ایستاده و آرام گیریم.

افسوس که ما ایرانیان همواره یا از این سوی بام ( تفریط و کند روی ) فرو می افتیم و یا از آن سوی بام ( افراط و تند روی ). آنان نیز که همچون من کوشش در گام زدن بر میانه ی بام ( اعتدال و میانه روی ) دارند ، همیشه چوب دو سر نجس اند و رسوای سرزمین ریا !!! 

 

 

گروه تی ام ( TM ) در آهنگ « خانوم ببخشین ، چرا نشستین ؟ »

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 2:11  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

خطوط هوایی قطرایرلاین ( القطریه )

 

 

هنگام پروازمان از دوحه به سوی مالدیو در اقیانوس هند فرا رسید.

دیگر از فرودگاه دوحه خسته شده بودم. پنج ساعت نشستن بر صندلی و بی هدف گشتن در میان فری شاپ - که مرا با سه چهارم آن : مشروبات الکلی ، سیگار و لوازم آرایشی زنانه ، کاری نبوده و نیست - خسته کننده است؛ اما آن چه که مرا درمانده ساخته بود ، افسوس ژرف و جانکاهی بود که چرا چنین ترافیک ترانزیت هوایی بین امللی و درآمد سرشار آن باید از آن دوحه و دوبی باشد و تهران و اصفهان و شیراز و بندرعباس از آن محروم و نابرخوردار باشند.

نوستالژی خاطرات دوران کودکی ام از فرودگاه قدیم اصفهان ، در منتهی الیه جنوبی پل خواجو و خیابان فیض در ذهنم بارها و بارها مرور می شد که ما در ۱۹۷۵ چه  داشتیم و اکنون این عرب ها دهه ها از ما به پیش افتاده اند و ما را در رسیدن به آن ها نه تنها شتاب نیست که درنگ و سستی و بی خیالی ای سترگ است !!

پاسپورت های مان چک شد و همراه با دیگر مسافران پرواز دوحه - ماله سوار هواپیمای خطوط هوایی القطریه شدیم. در هواپیما جز ما ، یک زن و شوهر جوان ایرانی دیگر هم بودند. نام هتل شان را که پرسیدیم ، نفسی به راحتی کشیدم.

مالدیو را از این رو برای سفر تابستانی مان برگزیده بودیم که برخلاف سفر نوروزی مان به تایلند ، تا آن جا که ممکن است از دیدن هم میهنان ارجمند و کردارهای شگفت بر انگیز بسیاری ( نه برخی ) شان محروم باشیم !! سواحل زیبای مدیترانه ای ترکیه و مارماریس را ، با وجود همه ی نوستالژی های دوران نوجوانی ۱۳۶۶ و ۱۳۶۷ من از همین رو کنار گذاشته بودیم.

البته من سفر هم میهنان به بانکوک ، پوکت و پاتایا را - ولو خانوادگی به همراه کودکان و نوجوانان شان - بسیار مثبت می دانم و به همه ی هم میهنان ارجمند که هم اکنون مشغول اندیشیدن برای برگزیدن جایگاه سفر زمستانی و نوروزی هستند ، به گونه ای جدی و پافشارانه پیشنهاد می نمایم. زیبایی طبیعت خداوندی ، همزیستی مسالمت بر انگیز ، آرامش و نوعدوستی ، و برنامه ریزی برای وجود سرگرمی های فراوان از جمله دلایل من برای چنین پیشنهادی هستند. 

بیشتر پرسنل فرودگاه دوحه ، غیر عرب و از کشورهای گوناگون آسیایی - به ویژه آسیای جنوب شرقی بودند. بسیاری از آن ها تایلندی و سپس هندی و .....بودند.

 

 

خطوط هوایی قطر ( QATAR AIRWAYS )

 

شمار هواپیماهای خطوط هوایی قطرایرلاین - یا آن گونه که خود می نامند : القطریه - که من بر روی این جا و آن جای باند و پارکینگ فرودگاه دیدم ، بیش از چهل فروند بود. اغلب هواپیماهای خط هوایی قطرایرلاین در فرودگاه دوحه ، هم بوئینگ ۷۷۷ و آخرین مدل های ایرباس های سری ۳۰۰ بودند؛ یعنی واپسین و پیشرفته ترین مدل بوئینگ و ایرباس. پذیرایی و برخورد مهمان داران آن هم بسیار خوب و شایسته است.

همه ی این ها باز مرا به یاد خاطرات فراوانم از فرودگاه قدیمی اصفهان و نیز فرودگاه مهرآباد تهران در دهه ی ۱۹۷۰ میلادی ( ۱۳۵۰ خورشیدی ) می انداخت. همه ی این لحظات برای من با افسوس و اندوه و آه می گذشت.

هواپیما به سوی آسمان تیز و چابک پر کشید. برای پیاده شدن از خط هوایی القطریه ( قطرایرلاین ) شتاب داشتم. نه این که خط هوایی بدی باشد؛ از این رو در رسیدن به مالدیو و پیاده شدن از این خط هوایی عربی شتاب داشتم که بار افسوس و اندوه و آه بر سینه ام گران شده بود. مودهای برآمده از طرحواره های شناختی پر آب و رنگ ترین درون مایه ی شخصیتی ام : افسرده - منتقد ( دپرسیو پرسونالیتی ) بدجوری بالا آمده و گریبانم را گرفته بود.

به همین دلیل است که تاکنون از سفر به دوبی و امارات متحده ی عربی خودداری و پرهیز جدی نموده ام. توان قیاس آن ها با خودمان و تماشای دهه ها پیشی گرفتن شان از ما که زمانی سده ها از آنان جلوتر بوده ایم ، را نداشتم.

باز جای شکرش باقی ست که آدمی در سده های اول و دوم و سوم خورشیدی زندگی نمی کند !!! سه سده ای که سیاه ترین سده های تاریخ ایران زمین بوده و شادروان عبدالحسین زرین کوب تنها توان و جسارت آن یافته که به بخش اندکی از آن در کتاب ماندگار « دو قرن سکوت » خود اشاره نموده و برای مان همچون آیینه ی عبرت به یادگار بگذارد.     

 

 

مالدیو

 

 

این نوشته ادامه دارد ..........  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:19  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

سفر به مالدیو

 

 

با عکس های زیبایی که از مالدیو در سامانه ی جست و جوی تصاویر گوگل دیده بودم ، برای رفتن از دوحه و رسیدن به مالدیو لحظه شماری می کردم. به سفری آرامش بخش نیاز فراوان داشتیم.

 

سفر به کرانه ی آب و آفتاب و آرامش ( مالدیو )

تا پرواز ما به ماله ، پایتخت مالدیو چیزی نزدیک به دو ساعت و نیم مانده بود. پروازها به نوبت ، پشت سر هم در فرودگاه دوحه فرود می آمدند. درآمد قطر از ترانزیت فرودگاهی همانند دوبی باید فراوان باشد.

افسوس که دوحه و دوبی به جای اصفهان ، شیراز و بندرعباس ما ایرانیان ، مرکز ترانزیت پروازهای بین المللی آسیا و خاورمیانه به دیگر نقاط گیتی شده است. دهه ها پیش این سه شهر میهن مان قرار بود این نقش را بر دوش داشته باشند. افسوس !

با هر پرواز ، شماری از مسافران ایرانی هم وارد و خارج می شدند؛ غلامحسین کرباسچی - شهردار پیشین تهران - را دیدم که از پیش روی مان گذشت. به یاد آن شب هایی افتادم که تماشای دادگاه جنجالی او را بر دیدن مسابقه های جام جهانی فوتبال ترجیح می دادیم !

لبخندی به تلخی از ناپختگی های روزگار از دست رفته ی جوانی بر لبانم نقش بست.

نوبت به پرواز سی شل ( seychelle ) رسید؛

مسافران آن واقعن با کلاس بودند. افسوسی گذرا بر ذهنم نشست که چرا هیچ یک از آژانس های مسافرتی تهران ، با وجود هزاران وعده و ادعا ، نتوانستند بلیط هواپیما و تور و هتل سیشل را برای مان فراهم نمایند. 

هر دو سه دقیقه ، یک پرواز بین المللی در فرودگاه دوحه می نشست یا برمی خاست. فرودگاه دوحه ترافیک هوایی شگفت انگیزی دارد. فاصله ی زمانی ورود و خروج پروازهای بین المللی در فرودگاه امام خمینی - با به حساب آوردن پروازهای عازم سوریه و عربستان کمتر از هر نیم ساعت و گاه یک تا دو ساعت نیست !

تشنه مان شده بود؛ اما ریال قطری و دلار خرد نداشتیم.

به مسئول گیشه ی دریافت پول فری شاپ فرودگاه دوحه اسکناس صد دلاری بابت یک بطری آب دادم؛ بیچاره درمانده شده بود که باقی پول را چه گونه پس دهد ! انسانیت به خرج داد و یک بطری متوسط آب معدنی را رایگان هدیه داد. طرحواره های شناختی اصفهانی ام نوازشی سرشار شد. اکنون می توانستم بی شعوری پلیس حراست فرودگاه دوحه را تا اندازه ای فراموش نمایم !!

هنوز یک ساعت و نیم به پرواز ماله مانده بود؛ به یاد دو تا سیبی که از تهران با خودم آورده بودم ، افتادم.

سیب ها را از کوله پشتی در آوردم. چشمان همسرم گرد شده بود که این سیب ها را چرا با خود به همراه آورده ام. خوب ، حق دارد؛ سربازی و پیام آوری بهداشت در پیش کوه و پس کوه نرفته و رنج دوران دوری از رفاه خانه نکشیده است تا نگرانی ها و احتیاط های مرا داشته باشد.

مشغول خوردن سیب شدیم؛

ایرانیان را همچون مردمان فقیر سریلانکا ، بنگلادش و مالدیو ناخرسند و ناشادمان می دیدم. هر چند بی سونگری باید فاش و آشکار بگویم که کلاس فکری مان از آن مردمان بالاتر است اما چه فایده که پر رنگی نارسی سیزم ( خودشیفتگی ) و هیستریونیزم ( نمایشگری ) مان ، اجازه ی رسیدن به دستاوردهای آبرومندانه ی اجتماعی و ملی را نمی دهد !!!

کم کم مسافران مالدیو نزدیک گیت خروجی پرواز مالدیو جمع می شدند.

سیمای مردمان مالدیو ، سیه چرده و شبیه اهالی بنگلادش بود. آشکار بود که کشور ثروتمندی نیست و مردمانش دچار فقر فراگیری هستند. با خود اندیشیدم که پروردگارا پس از پایان صادرات نفت در سال ۱۳۹۳ خورشیدی چه بر سرمان خواهد آمد ؟!؟

 

مردمان محلی مالدیو ( سفرنامه ی مالدیو )

 

این نوشته ادامه دارد ............  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 1:20  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

جستاری در زود مرگی اهل فرهنگ در ایران

( بخش دوم )

 

دکتر بهنام اوحدی

 

www.iranbod.com

 

اما برهم کنش ناخوشایند توده ی مردم با نویسندگان و اهل اندیشه و فرهنگ تنها به ندادن پس خوراند ( فیدبک ) شایسته و لازم از سوی مردمان به اهل اندیشه و فرهنگ نبوده است. توده ی اجتماع در سرزمین ما نه تنها اینان را نادیده گرفته و حتا گاه به آسانی انکار می کند ، که در موارد بسیاری اهل اندیشه و فرهنگ را به عنوان چهره ای ناهم خوان با خود ، مشکوک ، نمایشگر ( هیستریونیک ) و تشنه ی ستایش بی دلیل در پیش چشم و ذهن نشانده و سپس طرد کرده است. این نگاه سرشار از انکار و تردید توده ی اجتماع – و البته نه اندک درصد مردمان دلبسته و وابسته ی اندیشه و فرهنگ -  برای نخبگان آزار دهنده است و به جدایی گسترده تر و ژرف تر گروه نوساز و روشنگر از توده ی اجتماع می انجامد.

افسوس که در آغاز یا میانه ی این جدایی ، برخی کوشش گران پهنه ی اندیشه و فرهنگ ، به سبب دگراندیشی و گاه با انگیزه ی نادیده انگاشتن توده ی قدرناشناس به پاسخ گویی هایی در کنش ، پوشش و آرایش روی می آورند که شائبه ی خودشیفتگی و نمایشگری اهل اندیشه و فرهنگ را در سرزمین پر آفت و گزند ما نیرومند تر و پر رنگ تر ساخته و چرخه ی از پیش مشکل دار و معیوب برهمکنش مردمان و نخبگان را کاستی و گزند بیش تر می بخشد.  

چهار – سده هاست که در سرزمین ما افزون بر توده ی مردمان ، از سوی چیرگان و نمایندگان آنان  نیز به نویسنده و اهل اندیشه و فرهنگ ، به دیده ی بدبینی و تردید نگریسته شده است. این گونه است که فردوسی باید سی سال آهسته و خاموش در گوشه ای پنهان به نوزایی و نوسازی فرهنگ از دست رفته بپردازد و بوعلی سینا امکان کار و کوشش در پهنه ی دانش و اندیشه را در زیر سایه ی قدر قدرتی چیره پیدا کند. و پس از سده ها باز می بینیم که دهخدا نیز باید هم چون فردوسی سال ها خود را در تاریکخانه اش پنهان کند تا برهانش قاطع بماند و قاطر قدر قدرتان چیره نشود ، بدین آرزو و رویا که شاید مجوز انتشار بگیرد.

شگفت این که در پیشینه ی این سرزمین تنها فرجام امثال میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل و فرخی یزدی که پای به پهنه ی پر ماجرا و خطر سیاست گذاردند ، به مرگ و نیستی نینجامیده ، که سرنوشت بسیاری دیگر هم که سودایی جز آبادانی و خرمی دانش و اندیشه و فرهنگ و هنر نداشته اند ، این گونه رقم خورده است.

در سرزمین ما نه تنها مردمان ، که چیرگان نیز در موارد فراوانی مایه ی ناکامی ، سرخوردگی ، افسردگی و درماندگی نخبگان بوده اند. افسوس که چیرگان پیش از درک همدلانه و فهم ژرف کوشش های اهل اندیشه و فرهنگ ، دستاورد آنان را رویاروی خواست و آرا و آرزوهای خویش می دیده و برای سرکوب آنان استوار می شده اند.

پنج -  رقابت ها و حسادت های ناسالم و بیمارگونه میان اهل اندیشه و فرهنگ در سرزمین ما عیان تر و نمایان تر از آن است که نیازمند بیان باشد. این واقعیت را نمی توان بر دوش مردمان و یا چیرگان گذاشت. این گونه چالش ها و کشمکش های ناسالم و بیمارگونه اغلب به ستیزها و کینه توزی های پایدار و بدفرجام انجامیده است که چرخه ی ناکامی ، سرخوردگی ، خشم ، اندوه ، افسردگی و درماندگی را نیرومندتر و ناگوارتر می سازد. رقابت هایی که نه تنها از حسرت و حسادت ، که حتا از بخل و بغض نیز فراتر می روند و به سادگی به مرز ستیز و کینه توزی و پدرکشتگی می رسند.

شگفت این که چنین رقابت بیمارگونه ای « شاگرد » و « پیش کسوت » نمی شناسد و هر دو به آسانی و بدون دوراندیشی به « پسر کشی » و « پدر کشی » دست و دامان آلوده می سازند. « اصحاب سبعه » به نکوهش و نادیده انگاشتن « یاران ربعه » می پردازند و اینان در واکنش بدین کردار نابخردانه و حسادت آلود به ریشخند و هجو آنان. و این شیوه در سرزمین اهورایی مان هنوز استوار و پایدار ادامه دارد.

شش -  و دست آخر ، فقر و نیاز مالی و معیشتی واپسین و جانکاه ترین ضربه را بر  اهل اندیشه و فرهنگ می زند. آن که این واقعیت ناگوار را می داند ، می کوشد دست کم پیمان زناشویی بستن و فرزند آوردن را به دهه های چهارم و پنجم عمر واگذار کند و دربند نوزایی و نوسازی فرهنگی بماند. اما مجرد ماندن و چشم پوشاندن بر ازدواج ، خود ننگ و انگ های دیگری بر اهل اندیشه و فرهنگ افزون می سازد که از ناتوانی جنسی و سردمزاجی تا همجنس گرایی ( هوموسکسوالیتی ) و انواع و اقسام انحرافات جنسی ( پارافیلیاها ) گوناگون خواهد بود !!!

پیمان زناشویی بستن مانع کار روشنفکری و کوشش در راستای نوزایی و نوسازی فرهنگی نخواهد شد بلکه حتا می تواند به خوبی فرد را در برابر بحران های عاطفی – خلقی ، ناکامی ، سرخوردگی ، افسردگی ، درماندگی ، خواست و آرزوی مرگ ، و افکار خودکشی پشتیبانی و پاسداری نماید. اما به دنیا آوردن فرزند و بدتر از آن ، فرزندان ، با چندین و چند برابر کردن نیازهای مالی و معیشتی خانواده ، اهل اندیشه و فرهنگ را بیش از پیش به گرفتار شدن در چرخه ی ناکامی ، سرخوردگی ، خشم ، اندوه ، افسردگی و درماندگی - « چرخه ی زودمرگی » -  آسیب پذیر نماید. این گونه است که در سرزمین ما آنان که در وادی فرهنگ ، به جای نویسندگی ، به هنرهای تزئینی ، موسیقی ، و نمایش - به ویژه از گونه های بزمی و مجلسی ، ولو کاباره ای و تخت حوضی -  روی آورده اند ، هم چون بوعلی سینا و لئوناردو داوینچی در زیر سایه ی دارندگان شوکت و ثروت اندکی قدر دیده و بر کنار صدر نشسته اند و به داغ و درفش و دار سپرده نشده اند.   

 

از آمدن و رفتن ما سودی کو ؟

وز تار وجود عمر ما پودی کو ؟

در چنبر چرخ ، جان چندین پاکان

می سوزد و خاک می شود ، دودی کو ؟

                                    ( خیام )      

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:54  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

شادروان رضا ارحام صدردر کنار میری در سال های از دست رفته ...

 

 

شهریار شهرآشوبان زنده رود را پری زاد برد !

 

 دکتر بهنام اوحدی

 

www.atashgah.com

 

 

اسپهان - که سده هاست از هنگام چیره شدن عرب ، اصفهان نامیده می شود - طنازان فراوان و شهرآشوبان پر شمار داشته است. بیشتر این خنده آفرینان شوخ و شنگ در قد و قواره ی بازار و محله و مغازه و خاندان زیستند و از آن اندازه بلندآوازه تر نشدند. تنها انگشت شمار در این بین نام آور شدند. « خاکشیر » ، « صادق ملا رجب » و « میرزا حبیب اصفهانی » از جاده ی طنز برون رفته ، از هجو جستند و ره هزل پیش گرفتند. « خاکشیر » شاعری سرخوش و شیدا سرشت و مزاح آلود بود که بر سر دکان عبابافی اش با چامه های شرم گریز و پرهیز ستیزش بساط طنز و مزاح و دست انداختن ( Manipulation  ) می گستراند؛ « صادق ملا رجب » هم از کار کتابت کلام پروردگار و ادعیه  روزگار می گذرانید ، اما هنگام فراغت از کار و حرفه ، سفره ی سرگرمی و بازیچه و یاوه سرایی پهن می نمود. « میرزا حبیب اصفهانی » اندیشمندی فراتر از این دو بود. آنان که تنها به این سوی پرده می نگرند و بر آن سوی پرده همواره چشم فرو بسته و می بندند ، « میرزا حبیب اصفهانی » را تنها بنیان گذار دستور زبان فارسی ، مترجم اثر گران مایه ی جیمز موریه ی انگلیسی : « حاجی بابای اصفهانی » و پایه گذار نخستین روزنامه و مطبوعه ی فارسی زبان ( در استانبول ) برمی شمرند و هزلیات آن چنانی و پر رنگش در دو سروده نامه ی « کیر نامه » و « چهارگاه کس » را مد نظر نمی آورند. آری ، آن هنگام که توانمندی ذهنی اندیشمند سترگی هم چون « میرزا حبیب اصفهانی » مکان و اجازه ی رخ نمایی و جلوه گری در چهارچوب آثار فاخر و ماندگار نیابند ، ره بادیه می پیماید و به شوره زار هزل فرو می افتد تا درد و اندوه ناسودمند و بر کنار بودن در پرتو پرت کردن عمدی حواس ( Distraction  ؛ که از جمله مهارت های شناختی - رفتاری آدمی ست  ) رو به کاستی گذارد و بر دوش کشیدن این درد و اندوه ، آسان تر شود. اما پهنه ی طنز و مزاح از اسپهان باستان تا اصفهان امروز به همین نام ها محدود نمی شود. اصفهان خوش و شنگ های فراوان داشته است. « صمصام » ، « یوزباشی » ، « آقا ددوله » ، « آقای اخلاقی » ، « هاشولی » و ... از آن جمله اند. طنز و مزاح نه فقط سپر که سلاح هر اصفهانی ست .

هنر شوخ گویی و طنز آفرینی ما اسپهانیان ، برآمد و ارمغان جاری بودن چند هزار ساله ی « زنده رود » بر بستر خاک خشک پیرامون کویر است ؛ آری ، همین باریکه آبی که هر روز آن را از گذر  آلودگی های گوناگون ، سیاه تر از دیروز می بینیم ، دگرگون ساز آیین و آداب مردمان اسپهان از نایین و یزد و کرمان و زاهدان است. آن چنان که چشمه ساران و باغستان های سر سبز و سروهای خرم و خرامان شیراز ، دگرگون ساز سرزمین پارس از بوشهر و بندرعباس و چابهار بوده و فرزندانی چون حافظ و سعدی و ... پدید آورده اند.

  آری ، کرانه ی خاطره انگیز و دلنشین « زنده رود » است که « رضا ارحام صدر » ، « نصرت الله وحدت » ، « محمود اناری » ، « خاکشیر » ، « صمصام » و  ......  می آفریند. مگر همین ساحل رویارویی و فراموش ناشدنی « زنده رود » الهام بخش شعر و ترانه ی « به اصفهان رو » ی ملک الشعرای بهار در روزگار تبعید نبوده است ؟

 آب همواره امید بخش زندگی بوده است؛ آب در خاک خشک ، دگرگونی ای در قد و قواره ی معجزه پدید می آورد. یکی از جلوه های این معجزه ، طنز و خنده و شادمانی و سرخوشی برآمده از امید به فردا و فرداهاست. « نصرت الله وحدت » در تک گفت و گوی مطبوعاتی پس از بیست و پنج سال سکوت ناگزیرش ، روحیه ی سرشار از طنز و مزاح خود و ارحام صدر را با دیدی واقع بینانه ، دستاورد و ارمغان جلگه ی زنده رود برمی شمارد و از بارها تمرین نمایش نامه و تکه پرانی های بی درنگ ( فی البداهه ) شان کنار ساحل دلنشین زنده رود ، به عنوان درون مایه ی بیشتر کارهای تئاتر و سینمای خود و ارحام صدر نام می برد. نصرت الله وحدت در سینمای کمدی - خانوادگی کوشاتر بود و ارحام صدر در نمایش های کمدی – انتقادی و اجتماعی. این دو هم چون شهرآشوبان پیش تر زنده رود ، در همه ی سال های زندگی کوتاه اما پر بارشان کوشیدند تا آن چنان که از جاری شدن زنده رود بر بستر کویر آموخته بودند ، به سهم خود ، « شور زندگی » را بر « شوق مرگ » برتری بخشیده و چیره سازند. این کوشش پیگیرانه ، از نگاه آنان که به « زندگی گریزی » و « مرگ ستایی » باوری دیرینه و مقدس دارند ، البته گناهی نابخشودنی و سترگ است.

آیا جاری بودن « زنده رود » برای ما اسپهانیان ، نماد و الگو و آموزگاری همیشگی نبوده است تا با سپر و سلاح طنز و مزاح ، زندگی افراشته شده بر خاک خشک مرگ پرور پیرامون کویر را پاس داریم و بتوانیم در اندا زه ی خویش – و نه در قد و قواره ی هم میهنان شیرازی ، گیلانی و تهرانی مان -  « شور زندگی » را جایگزین « شوق مرگ » نماییم ؟!؟

در میان مکانیزم های دفاعی آدمی و سازش پذیری او با ناخوشایندی های پیرامون ، طنز و مزاح یکی از کهن ترین و در همین حال پخته و بالغ  ترین واکنش های دفاعی  است. در پرتو طنز ، دردها و رنج ها با بردباری نادیده گرفته شده و اندوه ها و ناکامی ها با شکیبایی تحمل می شوند. در سرزمین خشک و کم آب ما که جبر تاریخ آن را هم چون « چهارراه حوادث » بارها و بارها به زیر سم اسبان و لگد بی گانه گان ویران گر فرو داشته  ، و برای مان « تحقیر مکرر » و سرکوب هرباره ی اعتماد به خویش را تا اندازه ی سرخوردگی و سرگردانی و فرو خفتن در « درماندگی ای آموخته شده » به ارمغان آورده است ، این دفاع روانی ناخودآگاه ، گاه و بی گاه به داد مان رسیده و درمان روان فسرده ، رنجور و ناکام مان شده است. اما آفریدن طنزی فاخر ، گران مایه و ماندگار به سبب همان رخدادهای ویرانگر و منکوب کننده ی پی در پی ، چندان و آن چنان که باید و شاید ، ممکن نشده و در عوض از شدت فراوان فشار بیرونی و تنش درون روانی به وادی هجو و هزل کشیده شده است. از این رو در تاریخ ادبیات و نمایش ایران ، هزل سروده ها و هجو گفته ها رایج تر و معمول تر از طنز های فاخر و ارزشمند پیش چشم و گوش می آیند.

بردباری و شکیبایی قدرت مندان چیره و حاکم بر طنز در نمایش  آن چنان  اندک بوده که حاصل کار چیزی فراتر از لودگی و سیاه بازی پدید نیامده است؛ بگذریم که چیرگان خودکامه مان همواره به لودگی شادمان و برخوردار بوده اند و چرت و پرت گویانی از این دست در جشن و شام و شکار و رکاب بر کنار  رباب و کباب و شراب همراه داشته اند تا اسباب شادمانی و ابزار سرگرمی شان شوند ، بلکه درد فرومایگی و رنج ناکامی در دست یابی به جاه جویی های بلندپروازانه تر شان را فرو نشانند. بدین گونه ، طنز هر بار خیلی زود ره بادیه جست و در شوره زار هزل و لودگی و فرومایگی سرگردان و حیران شد.

آفریدن طنز فاخر همانند ادبیات و هنر گران مایه ، دشوار بوده و بیش از کوشش نیازمند ذوق و توان ذهنی سرشتی و مادرزاد است. این گونه است که طنز فاخر را حتا در آثار بزرگان طنز پرداز ، گاه پر رنگ و گاه کم رنگ می بینیم. از این روست که تک نمونه های دلچسب و درخشان ، هم چون « حاجی بابای اصفهانی » جیمز موریه ، « علویه خانم » صادق هدایت و « دایی جان ناپلئون » ایرج پزشک زاد ، در یاد و ذهن نسل های پشت هم جاودان و ماندگار می شوند.

بی گمان ، بی همتاترین طنز پرداز تاریخ نمایش ایران زمین ، « رضا ارحام صدر اصفهانی » است. پسرک شیرین و شوخ سرشت زنده رود با پشتکاری کم مانند ، سرشار از همدلی و همکاری با گروه ، و رها از کوشش خودشیفته وار و بیمارگونه در اثبات خود ، تئاتر طنز گرا ، نقد مدار و اجتماع نگر « سپاهان » را به فراز رساند و برایش نام و جایگاهی شکوهمند و ماندگار پدید آورد.

آن هنگام که هنوز جعبه ی چوبی قفل و کلیدداری به نام تلویزیون به بیشتر خانه ها اجازه یا امکان ورود نیافته بود ، آوازه ی نمایش های زنده و فی البداهه ی « شهرآشوب دلکش زنده رود » ، کلان شهرهای ایران مان را فرا گرفته بود. شمار فراوانی از مردمان ، هم چون صادق هدایت ، از شهرهای دور و نزدیک برای تماشای نمایش های پسرک رند شیرین سخن و حاضر جواب زنده رود به اسپهان می آمدند. اصفهانیان که مشتریان چندین و چند باره بودند تا هر نمایش نامه برای ماه ها برپاکننده ی شلیک خنده و قهقهه باشد.

دیگر « پسرک شوخ و شنگ و شیرین زنده رود » ، آن گوینده ی ساده ی رادیو اسپهان نبود که زبانش با فشار سر نیزه ی سرباز چیره در بعد از ظهر بیست و هشت مرداد ، دستور ایست پذیرد ! اکنون او « شهریار شهرآشوبان زنده رود » شده بود و در پاسداشت حقوق اجتماعی و مدنی مردمان – به ویژه فرودستان –  خطر می نمود و بی باکانه در دادخواهی ستم دیدگان از ستم کاران و سیه کاران در سن و سالن بانگ فریاد می داد.

شاید این باور که نقش های ارحام صدر ، چه در سینما و چه در تئاتر ، منحصر به خود او نوشته و اجرا می شده اند ، سخنی گزاف نباشد. سرنوشت ارحام صدر چنین بود که با فیلم آوانگارد « شب نشینی در جهنم » ساخته ی موشق سروری و ساموئل خاچیکیان و هم چنین نمایش بی همتای « وادنگ » نوشته ی ناصر کوشان ، در به نمایش کشیدن « کمدی الهی دانته » در ایران ، آن هم به سبک اصفهانی ( ! ) سهم و نقشی بنیادین داشته باشد.

اگر « رضا ارحام صدر »  و « نصرت الله وحدت » - این دو فرزند همواره ماندگار زنده رود - آن اندازه کوشا ، پر پشتکار ، خستگی ناپذیر و خوش اقبال بوده اند تا برای همیشه ، نامی بلندآوازه و گیتی گستر از آن خود سازند ، در عوض نام و یاد « محمود اناری » که افزون بر هجو سرایی و هزل خوانی « زبان آزاد » ، شعبده باز و تردستی چیره و توانمند نیز بود ، ماه به ماه و سال به سال کم رنگ تر می شود. این سرنوشت « صمصام » هم هست که آزاد مردی رها ، پاک سرشت و درویش مسلک بود که نمایش هایش نه در سالن های تئاتر « گروه هنری سپاهان » ، که بر پشت مادیانی سپید ، در خیابان چهارباغ اسپهان ، بلوارهای پیرامون ساحل زنده رود و مجالس عروسی و شادمانی اصفهانیان اجرا و دستاوردهای مالی احتمالی اش ، صادقانه و صمیمانه نثار یتیمان ، زنان بی سرپرست و دردمندان و ازکار افتادگان می شد.

دست انداختن ها و بازیگوشی های « هاشولی » ، « آقا ددوله » ، « آقای اخلاقی » و « یوز باشی »  در عرصه ی اجتماع گر چه به توانمندی « ارحام صدر » ، « محمود اناری » ، « صمصام » و  « وحدت » نبوده است ، اما هر یک از اینان ، به شیوه و آیین خود ، در کوی و خیابان بساط شیدایی و شوریدگی می گسترانیده اند و مردمان را به جای « شوق مرگ » آموخته و سرشته شده ، به سوی « شور زندگی » می خوانده اند. « یوزباشی »  با عبا و کلاه پشمینه ی بلند رندانه اش و « آقای اخلاقی » با کت و شلوار کهنه و چندین و چند کراوات رنگارنگش !   

امروز جز چند عکس انگشت شمار از « میرزا حبیب اصفهانی » ، « خاکشیر » ، « یوزباشی » و « صمصام » یادگار بیشتری در دسترس مان نیست. « هاشولی » ، « آقا ددوله » ، « آقای اخلاقی » در گذر زمان گم شده و گرد فراموشی گرفته اند. آلبوم عکس های « محمود اناری »  در گوشه ی خانه ای نمور و رو به ویرانی ، در حال پوسیدن است ؛ خانه ای که از سوی محمود اناری شوخ و شنگ شیطان و بازی گوش وقف موسسه ی خیریه ی دارالایتام امام زمان اصفهان شد تا شادی بخشی و اندوه زدایی « محمود اناری » پس از مرگ نیز ادامه داشته باشد.

« نوارهای صوتی » اجراهای سرشار از طنز و هزل « محمود اناری » در گوشه ی انبارهای غبار گرفته خانه های این سو و آن سوی اسپهان سترگ شده مان ، زنده به گور شده اند. در این هنگامه ، چه نیک بخت و خوش اقبالیم که از سر کوشش برخی دلسوزان فرهنگ و هنر ، دی وی دی نمایش های فراموش ناشدنی « ارحام صدر » - هم چون « وادنگ » ، ، « مست » ، « من می خوام » و ... و فیلم های سینمایی اش هم چون « شب نشینی در جهنم » ، « جوجه فکلی » ،« شوهر پاستوریزه » ، « کی دسته گل به آب داده » ، « پری زاد » و ...  - با اندکی جست و جو در دسترس مان است. این شانسی ارزشمند و فرصتی گران بهاست که از آن دیگر شهرآشوب زنده رود ، « نصرت الله وحدت » هم شده است.

جدای از کارنامه ی هنری یگانه ی « شهریار دلکش شهرآشوبان زنده رود » ، آن چه ما اسپهانیان و ایرانیان باید همواره به یاد داشته باشیم ، این واقعیت است که آفریده شدن « مهمانسرای بی همتا و کاخ مانند عباسی ( هتل سوپر لوکس شاه عباس ) » از دل خرابه های « کاروانسرای مادر شاه ( عباس صفوی ) » اسپهان را نیز مدیون مدیریت نادر و نمونه ی ارحام صدر در نمایندگی استانی شرکت سهامی بیمه ی ایران بوده ایم.

چندین هزار نفر از زاده شدگان هشت دهه ی اخیر اسپهان ، سر پل خواجو ، بر کرانه ی زنده رود گرد هم آمدند تا پیکر « شهریار شهرآشوبان زنده رود » - که برای شش دهه ، مرهم و نوشداروی شفابخش اندوه ها و دلشوره های گذرا یا دیرپای شان بوده است - را نه بر بلندای دستان ، که بر فراز دل های شان رهسپار باغ بهشت کنند. اسپهان در پاسداشت « ارحام صدر » ، بی هشدار و هیاهوهای مرسوم نخ نما شده ، جوشید و خروشید تا شور و شمار آیین بدرقه ی پیکر بی جان « مهوش » و « تختی » دوباره تکرار شود.

این بار پری زاد افسانه ای ، « شهریار شهرآشوبان شیرین و شوخ و شنگ زنده رود » را برای همیشه با خود برد. سال ها بود که « آمیز باقر وادنگ پیشه ( شادروان مهدی ممیزان ) » چشم انتظار یار بود تا « شب نشینی » ، این بار در بهشت برپا شود. این بار راه بهشت باز باز بود !!

 

 

شادروان رضا ارحام صدر

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:28  توسط دکتر بهنام اوحدی