تبليغاتX
شب نشینی در جهنم وادنگ

شب نشینی در جهنم وادنگ

شب نوشت های یک رسوای سرزمین ریا

 

آشنایی با شخصیت وسواسی – جبری : بخش هفتم

 

طفره رفتن های کمال گرایانه

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

از جمله باورهای بنیادین و طرح واره های شناختی مراجعان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) ، می توان به مواردی هم چون « من باید از اشتباه در هر اندازه ای پرهیز نمایم » ، « تنها یک راه ، شیوه ، پاسخ و کردار درست در هر ایستار ( موقعیت ) است » ، « اشتباه ها و خطاها پذیرفتنی نیستند » اشاره نمود.

بیشتر دشواری ها و مشکلات افراد دچار شخصیت وسواسی  - جبری از راهبردهایی سرچشمه می گیرند که اینان برای پرهیز از اشتباه و خطا به کار می بندند : « من باید مراقب و کامل باشم » ، « من باید به جزئیات توجه نشان دهم » ، « من باید بی درنگ متوجه اشتباه ها شوم تا بتوانم آن را درست نمایم » ، « آن که اشتباه می کند ، سزاوار انتقاد است ».

آماج آدم های دارای ویژگی های پر رنگ و مختل شخصیت وسواسی – جبری ، آن است که که اشتباه را از بین ببرند و نه این که احتمال رخ دادن آن را تا اندازه ی ممکن کاهش دهند. این آرمان به خواستی برای کنترل کامل و همه سویه ی خود و پیرامون شان می انجامد.

یک خطا و آشفتگی شناختی مهم و نمایه ( مشخصه ) ی اینان ، اندیشه ( تفکر ) دوبخشی ( دیکوتوموس ) است. یعنی « هر گونه کژروی ( انحرافی ) از آن چه که درست است ، به گونه ی خودکار ( اتوماتیک ) نادرست و اشتباه است ».  چنین اندیشه ای اغلب به دشواری ها و مشکلات روابط بین فردی می انجامد؛ چرا که روابط بین فردی به گونه ای بنیادین و نیرومند ، احساس و هیجان را دربرمی گیرد و لزومن با پاسخ های درست نمایان ( نامبهم ) همراه نیست. هم چنین روابط بین فردی برای این گونه افراد ، از آن جا که حواس شان را از کار پرت کرده و احتمال خطا و اشتباه شان را افزایش می دهد ، اصولن تهدید آمیز و دشواری آفرین بوده و هست. راه حل شخصیت های وسواسی – جبری برای این مشکل ، خودداری و پرهیز از نه تنها هیجان ها ، که هر گونه ایستار ( موقعیت و وضعیت ) مبهم و نامشخص است.

دیگر آشفتگی شناختی چشمگیر آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) ، اندیشه ( تفکر ) جادویی آنان است : « آدمی می تواند از اشتباه ها ، رخدادهای ناگوار و فاجعه ها با نگران بودن درباره ی آن ها پیشگیری کند ». اگر راه و شیوه ی کامل و بی کاستی کار و کنش نا پیداست ، پس بهتر آنست که هیچ کاری انجام ندهیم .بنابراین ، افراد دچار شخصیت وسواسی – جبری گرایش بدان دارند که از هر گونه اشتباه در انجام دستورات پرهیز نمایند و نه این که فروگذاری و سرپیچی نمایند.

شخصیت های نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) هر گونه دگرگونی در نگرش و رویکردشان به زندگی را فاجعه آمیز پنداشته و بدین باورند که هیچ چیز به جز وسواس های کنشی ( عملی ) – یعنی همان اجبارهای شان – نمی تواند آن ها را در برابر سستی ، تن پروری و لاابالی گری و بی قیدی های اخلاقی و غریزی پاسداری نماید.

رویکرد کنشی اینان به گونه ی معمول ، بر دو شیوه است : یا همواره به سختی کار می کنند تا تکلیف ها را درست انجام داده باشند ( هر چند همیشه نگران آن هستند که آن چنان درست که باید و شاید کنش نداشته اند ) ، و یا این که وقت را هدر داده و به بهانه های گوناگون از انجام کار طفره می روند و کوشش می نمایند که بدان نیندیشند که قرار بوده و می بایست چه کاری را انجام دهند ( چرا که بدین گمانند که هرگز نخواهند توانست کار و تکلیف بر دوش نهاده شده را آن چنان درست که باید و شاید انجام دهند ). بنابراین در بسیاری از موارد ، فرد دارای ویژگی های پر رنگ و مختل شخصیت وسواسی – جبری ، در پیش چشمان آموزگار واپسین سال های دبیرستان و به ویژه استادان دوره های عالی دانشگاهی ممکن است همانند شاگردان سست بنیاد ، بی مبالات و تکلیف گریز جلوه نماید؛ بدون آن که ژرف نگری و موشکافی لازم برای دریافتن علت شانه خالی کردن و طفره رفتن از انجام درست و بهنگام تکلیف انجام شود. در چنین مواردی ، ممکن است فرد وسواسی – جبری ، همه ی مراحل دانش آموختگی ( فارغ التحصیلی ) خود را انجام داده باشد ، اما در عمل نتواند این کار را به دلیل وسواس های کمال گرایانه ی خود در ویرایش و صحافی کامل و بی کم و کاست پایان نامه اش ، تا ماه ها و حتا سال ها به پایان برساند؛ مگر آن که شرایط آن چنان بر او تنگ شود که از ترس و نگرانی عواقب قانونی کش دادن دانش آموختگی ، پرهیز و طفره رفتن را کنار بگذارد.     

شخصیت های پر رنگ و مختل وسواسی – جبری ، در ایستارهای اجتماعی ، درون گرا ، پرهیز مدار ، و از نظر هیجانی سفت و بسته نشان می دهند. زندگی اینان ممکن است تا سال های زیادی در تنهایی و انزوا سپری شود ، چرا که از برقراری روابط عاشقانه ( رومانتیک ) ، نزدیک و دوستانه ناتوان هستند. اینان در قرار ملاقات گذاشتن با جنس مقابل هیچ گاه راحت نیستند و پس از ازدواج هم به نزدیکی و صمیمیت عاطفی و جنسی نمی رسند. ممکن است در طی زمان ، نسبت به خود و آینده ی خود ، نگران و بدبین و دچار دوره های افسردگی ژرف و شدید شوند. در چنین حالاتی ، ممکن است بیشتر دلبستگی های شان را از دست داده و بیشتر وقت شان را بخوابند. تنش و استرس های روان شناختی اینان ممکن است به دردهای عضلانی – اسکلتی شدید ، مزمن و مداوم در پشت ( کمر ) ، شانه و گردن بینجامد.            

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 23:10  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

و این منم تارزانی از نسل باغچه ! ( بهنام اوحدی ) 

 

 

و این منم تارزانی از نسل باغچه !

 

دکتر بهنام اوحدی

 

www.atashgah.com

 

زماني نه چندان دور و كهن، هر خانه فضايي داشت كه به آن «باغچه» و گاه «باغ» مي‌گفتند. هنوز هم كاخ‌ها يا كاشانه‌هايي با چنين فضايي وجود دارند؛ در شهرستان‌هاي «ابرشهر» نشده بيشتر! اما برج‌ها و مجتمع‌ها مي‌روند كه به حضور باغ و باغچه‌ها پايان دهند.

كودكي نسل من بيشتر در باغچه گذشت و كودكي نسل پيش از من در باغ؛ در ميان درختان جورواجور : توت سفيد و سياه، شاه توت، گوجه سبزو قرمز، مو، هلو، شليل، انجير، آلوي زرد و سياه، بيد مجنون، آبشار طلايي، مگنوليا و بلوط و... و يادم مي‌آيد كه اين آخري را بيش از همه دوست مي‌داشتم، نه به اين جهت كه از سرزمين مادري- كوه‌هاي بختياري – به گنجينه خاطراتم، خانه‌ي پدربزرگ، آورده شده بود، كه بدين دليل كه ميوه‌هایي – به شكل و شمايل فشنگ داشت و ما پسرخاله‌ها و پسردايي‌هايمان عاشق فشنگ و شيفته‌ي تفنگ بوديم.

در باغچه‌ي بزرگ خانه‌ي پدربزرگ، پدربزرگ مهربان- آن Love object جاويد- سنگر مي‌كنديم و گلوله – ميوه بلوط – گرد مي‌آورديم تا هنگام نبرد فرا رسد. مدافعان و مهاجمان جز تفنگ و فشنگ و هفت تير، همه شمشير و نقاب زورو داشتند، جز من آرام‌تر كه به دليل عدم التزام عملي به مباني جنتلمني مورد نظر مادر تحت نظارت و كنترل خاص او بودم!

اما مهر پدربزرگ چاره ساز شد و حكميت او گره‌گشا. و من اين چنين شادمان و كامياب از اسباب بازي فروشي خيابان چهارباغ  عباسي اسپهان(اصفهان)، چند متر آن سوي كاخ هشت بهشت، مسلح به شمشير و نقاب زور شدم. بگذريم كه ديري نكشيد كه « زورو » قهرمان عدالت خواه، آرمان‌گرا و حامي‌مستضعفان، كه سخت شيفته و دل بسته‌اش بوديم، گرفتار تيغه‌ي گيوتين سانسور شد و به جرم سرسپردگي و مزدوري تهاجم فرهنگي به سرنوشت ديگر سفيران امپرياليزم جهان خوار- « تارزان »،« سوپرمن »،« بت من »،« اسپايدرمن »،« مامفي »،« ميشل استروگف »،« مرد شش ميليون دلاري »،« جو » و...- دچار گشت. چنين شد كه نسل پس از من و من به همانندسازي با قهرماناني چون « زورو » نپرداخت و اين چنين « خود محور »،« خودبين »،« خودخواه »و « خود شيفته »شد. شگفت نيست كه ساده زيستي، دلاوري، گذشت، فداكاري و مددكاري « تارزان » قهرمان يگانه و اين اسطوره‌ي جادويي كودكان را نيز نياموختيم.

با از دست رفتن تلويزيون، پيوند ما با باغچه بيشتر و بيشتر شد.

در ميان جنگلي از درختان جورواجور ميوه، گل‌ها و گياهان گوناگون و حوضي با ماهي‌هاي قرمز، از رژه‌ي مورچه‌ها، لانه ساختن، تخم گذاشتن و جوجه آوردن پرندگان، مكر و پدرسوختگي كلاغ و نيرنگ و درنده خويي گربه نكته‌ها آموختيم و خستگي ناپذيري مورچگان و كوشش كرم‌هاي خاكي برايمان درس و سرمشق بود.

از درخت‌ها و آلاچيق‌ها با لذت بالا مي‌رفتيم و از آن بالا و بلندي نيز با واقعيت‌هاي هستي آشنا مي‌شديم.

آري كودكي نسل من و نسل‌هاي پيش از من در حوض و حياط و باغ و باغچه گذشت و شخصيت و منش ما در آن پيكره و چهارچوب يافت. باغ و باغچه آن روزها در « برنامه كودك نيم‌دار و نيمه جان » هنوز جاري بود؛ ما به ديدن « شويد » و « جعفري » عادت كرده بوديم و با صداي نرم و گرم و مخملي هوشنگ لطيف پور در «خپل و باغ گل‌ها» به آرامش مي‌رسيديم.

براي خود من هميشه مايه‌ي شگفتي بوده است كه ميان آن همه كارتون وسريال چگونه اين دو كارتون در ذهن خودآگاه و ناخودآگاه نسل زاده شده در نيمه‌ي نخست دهه‌ي پنجاه جايگاهي قابل توجه و تأمل داشته و دارد!!

باغ‌ها و باغچه‌ها آهسته و آرام لاي عكس‌هاي آلبوم‌ها و گوشه‌هاي خاطرات محبوس و گرفتار شدند. از « خپل و باغ گل‌ها » يش نيز خبري نيست كه نيست!

باغچه در متن زندگي كودكان ايران امروز حضور ندارد. ديگر باغچه- اين فضاي طبيعي و واقعي – نقشي در شكل‌دهي به شأن و شخصيت و منش و خلق و خوي ايرانيان ايفا نمي‌كند و جاي خود را در اين راستا به سگا و پلي استيشن و اينترنت و گيم – اين فضاهاي مصنوعي و مجازي- داده است.

نمي‌دانم در آينده، اگر كاشتن لوبيا در كاغذ جوهر خشك كن علوم دوم دبستان هم از دست رود، آيا تا اين اندازه لج كودكان از « سكه كاشتن پينوكيو در تقليد از گربه نره » در خواهد آمد يا نه؟!؟

شايد اگر من به پيري و كهنسالي برسم، آن هنگام با گردني افراشته به خود ببالم و پُز دهم كه من آن اندازه خوش اقبال بوده‌ام كه مزه‌ي قلعه‌سازي و مهماني‌گرفتن(!) بر فراز درختان و خورشت خُرفه و گوجه سبز(!!)پختن و زغال كردن سيب‌زميني با آتش خودي(!!!) در ميان باغچه را چشيده‌ام.

به من پيشاهنگي نرسيد؛ حتا لباسش! اما چه غم كه من پيشاهنگ و نه پيشاهنگ كه تارزاني مادرزاد بودم!! با جنگلي سبز و رنگارنگ كه به سليقه‌ي پدربزرگ و با مراقبت صادقانه « باباصفرعلي » باغبان پيرِساده دل و مهربان پديد آمده بود.

بسيار خوشحالم كه در كارنامه‌ي كودكي‌ام ماتادوري در گاوداري باغ ابريشم و كوه نوردي در كوه‌ها و صخره‌هاي اَفجِد را نيز داشته‌ام. بي‌شك، اين مزه چشيدن‌ها را مديون پدربزرگ و مادر بزرگ مادري‌ام هستم كه چنين فضاهايي را براي ما نوه‌ها تُخس و وروجك پديد آوردند.« شاهكوه » همواره برايم نماد و يادآور پدربزرگ مهربانم – يوسف خان بهنام – خواهد بود كه معدن سرب آن را كشف كرد. معدني كه امروز با نام «شركت باما» شناخته مي‌شود. ياد پدربزرگ هميشه با ماست.

 بگذريم كه باغچه‌ي خانه‌ي پدري – با آن بته‌هاي خزنده‌ي توت فرنگي و پنجاه و دو كبوتر حلال‌زاده و حرام زاده (!) - و باغ وسيع كاشانه‌ي مادربزرگ و پدربزرگ پدري-دكتر حسين اوحدي- با آن حوض بزرگ، درختان بلند، گل‌ها و بته‌هاي جورواجور و گلخانه‌ي خاطره‌انگيز با درختان نارنج پر ثمر نيز خود لطف و لذت خاص خود را داشتند. تارزان در هر سه خانه كوشا بود!

 

اگر بر توصيف هر مرحله‌ي نظريه‌ي رشد شناختي پياژه به گونه‌اي دقيق تأمل كنيم، آشكارا مي‌بينيم كه « غنا »، « پيچيدگي » و « تنوع » فضاي باغچه چگونه در هر مرحله- به ويژه مراحل تفكر پيش عملياتي (دو تا هفت سالگي) و عمليات غير انتزاعي (هفت تا يازده سالگي)- مي‌تواند به رشد كامل‌تر (گسترده‌تر و ژرف تر) انديشه و شناخت كودك بينجامد.

ادامه‌ي حضور در طبيعت- به ويژه در مناطق طبيعي و زيست محيطي بكر و خارج از شهرها، در مرحله عمليات صوري (پس از يازده سالگي)، نقشي به مراتب بيشتر از باغچه خواهد داشت و توانايي انديشيدن انتزاعي و استدلال قياسي و نيز تفكر فرضيه اي – قياسي نوجوان را به بهترين حالت ممكن تكميل نموده و گسترش و ژرفا خواهد بخشيد.

اما رشد بي حساب و غير منطقي جمعيت در پايان دهه‌ي پنجاه و آغاز دهه‌ي شصت و هجوم روستائيان و شهرستاني‌ها به شهرهاي بزرگ همراه با تورم و افزايش سرسام آور بهاي زمين، نه تنها به مرگ باغچه‌ها و تبديل آن‌ها به مجتمع‌هاي آپارتماني انجاميده است، بلكه در عمل امكان ايجاد پارك‌ها و فضاي سبز عمومي ‌متناسب با جمعيت را نيز از بين برده است.

اكنون نسل‌هايي پديد مي‌آيند كه در زندگي آپارتمان نشيني، فرصت آموختن و انديشيدن و آشنايي با تجربه‌هاي نو را در باغچه – اين فضاي واقعي، جلوه‌ي طبيعت و «اشانتيون گيتي» – از دست داده‌اند و اين حضور به حداكثر دقايقي ايستادن در بالكن ( اگر آپارتمان بالكني داشته باشد!! ) منحصر و محدود شده است. بي‌گمان، كامپيوتر، پلي استيشن، تلويزيون و اينترنت جايگزين خوبي براي باغچه نيستند.

بعيد نيست كه نسل‌هاي بي باغچه و محبوس در آپارتمان، روح و رواني آزرده‌تر، ناآرام‌تر، افسرده‌تر و پرخاشگرتر و انديشه اي كليشه‌اي‌تر و شايد غيرانتزاعي تر داشته باشند.

اين‌جاست كه برگزاري جشن‌هاي پرمايه و معنايي چون سيزده بدر، سده، مهرگان، چهارشنبه سوري، اردي‌بهشت‌گان و مانند آن و نيز رفتن به پيك نيك‌هاي فاميلي و خانوادگي و گشت و گذار در كوه، دشت، چشمه سارها و كشت زارهاي خارج از شهر و يا دست كم پارك‌هاي شهري اهميتي صدچندان پيدا مي‌كند تا زندگي آپارتمان نشيني و سوئيت نشيني امروز و استوديو نشيني فردا، كودكان را از رشد سالم و كامل فكري،  شخصيتي و رواني محروم و متضرر نسازد و انديشه و شناخت و بينش و منش او را در چهارچوبي كليشه اي و قالبي ماشيني دربند و اسير نكند.

انديشه و شناخت آدمي ‌با مطالعه و بازي نيز رشد و پيشرفت مي‌كند، اما مطالعه و بازي نمي‌توانند جايگزين مشاهده و حس مستقيم و بي‌واسطه‌ي جهان هستي بشوند.

باغچه براي كودك چكيده‌ي جهان هستي است كه عناصر چهارگانه ( باد، خاك، آب، آتش ) را در آن مي‌آزمايد و قواعد و مقررات حيات و رازهاي بقاء را در آن فرا مي‌گيرد. بار ديگر به مراحل رشد انديشه و شناخت پياژه بنگريد. كدام محيط ديگري چون باغچه براي رشد توانايي‌هاي ذهني اين اندازه غني و سرشار است؟

و در فصل مرگ باغچه‌ها چه بايد و چه مي‌توان كرد؟؟

به نظر مي‌رسد نگهداري از گياهان آپارتماني، كاشت و رشد دادن بذرها از سوي كودكان (با حمايت والدين)، نگهداري و پرورش حيوانات خانگي ودر يك كلام، پديد آوردن فضايي شبيه به باغچه درون آپارتمان (بويژه چنانچه داراي بالكن باشد) اقدام عملي سودمندي است. اين اقدام بايد با بردن كودكان به پارك‌ها و باغ‌ها و گردش گاه‌هاي طبيعي و جدي گرفتن « اكوتوريزم » پيوسته و همراه شود تا نبود باغچه جبران شود.

بد نيست به جاي كارتون‌هاي بي محتوا يا پر از خشونت تلويزيون، باز همان « خپل و باغ گل‌ها » پخش شود، بلكه نسل ميان سال نيز افزون بر كودكان مستفيض شوند! صداي گرم، نرم و مخملي و روح‌ و فضاي آرامش‌بخش آن از هر مسكني براي خواب بهتر و بيشتر اثر مي‌كند. پس ساعت ده‌ و نيم شب پخش « خپل » است!

دوري از طبيعت و فرو رفتن در زندگي ماشيني به خودي خود مشكل ساز خواهد بود، زيرا آدمي‌در نهايت، پستان داري دوپاست و اصول فيزيولوژيكي اش خيلي از ديگر جانوران و به ويژه پستان داران دور نيست. همان گونه كه دور شدن از طبيعت براي حيوانات بيماري زاست، برسلامت و رشد جسمي‌و رواني آدمي‌نيز اثرگذار است.

ما پسرخاله‌ها، دخترخاله‌ها و نيز پسردايي‌هايمان هريك در گوشه‌اي از اين كره‌ي خاكي روزگار مي‌گذرانيم و برخي مان دهه‌هاست كه يكديگر را جز از دوربين آنلاين اينترنت يا عكس‌هاي ارسالي با پست نديده‌ايم؛ اما آن چه ما را درچهار سوي گيتي به هم پيوند مي‌دهد، همان خاطرات باغچه‌ي پدربزرگ و مادربزرگ مهربان‌مان در خيابان چهار باغ عباسي اسپهان(اصفهان)، درست چسبيده به هتل عالي قاپو است؛ باغچه‌اي كه ديگر نيست و هرگوشه از آن مغازه‌اي در مجتمع تجارتي عالي قاپو شده است!!

خوب مي‌دانم كه تا واپسين ثانيه‌هاي عمرم خاطرات آن باغچه را در ذهن و روانم زنده و حاضر خواهم داشت؛ درست مانند شخصيت نخست فيلم «همشهري كين» كه با وجود ثروتي بي‌شمار در واپسين نفس‌هاي زندگي نام گل رُز روي لُژ برف سواري دوران کودکی اش را بر زبان مي‌راند و دست از جهان می شوید.

سال‌هاست كه هربار گذارم به گران فروش‌هاي ميوه تهران مي‌افتد و آلوچه قرمز را در بساط آن‌ها مي‌بينم، در حافظه‌ام درخت تك افتاده‌ي كنج حياط، پشت آجرهاي هتل عالي قاپو- كه جايگاه لانه‌ي كبوترهاي چاهي آزاد و رها بود - را جستجو مي‌كنم و هر گاه به نام بلوط بر مي‌خورم، خاطره‌ي فشنگ‌هاي كودكي ام(!) زنده مي‌شود.

و شايد مايه‌ي شگفتي ديگران شود اگر اين را هم بگويم كه با ديدن قوطي كبريت به ياد گوجه سبز و باديدن گوجه سبز به ياد قوطي كبريت مي‌افتم! دليل آن دست كم براي خودم واضح است؛ سوراخ ميان تنه دو درخت گوجه سبز به هم پيوسته، جايگاه امن مخفي كردن قوطي كبريت‌هاي اردوگاه رزم مان بود!!

كسي نمي‌خواهد باور كند كه « باغچه » دارد مي‌ميرد؛ اما من آن را كاملاً باور كرده ام. نه، با همه‌ي سلول‌هاي تنم اين واقعيت تلخ را لمس كرده‌ام.

افسوس! چقدر جنگل خانه‌ي پدربزرگ رنگارنگ بود. و اكنون اين منم:

 

تارزاني بي‌جنگل از نسل باغچه !

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:15  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

در اپیدمی تشنگی و بی تابی ملی دکتر شدن !

 

 

در تشنگی  و بی تابی ملی « دکتر » شدن !

( بخش نخست )

 

 دکتر بهنام اوحدی

 

www.iranbod.com

 

تابستان به پایان می رسید ؛ از چند ماه پیش تر هر جا می رفتیم ، پرسش همگان این بود که کی پا به دبستان می گذاریم. گاهی هنگام پاسخ گویی مادر ، سر را بر گردن استوار می نمودیم و سرفرازانه و با نگاهی نیرومند بنیان های نارسیسیسم مان را به نمایش می گذاشتیم ، اما در دنیای درونی کودکی مان این دلشوره را آشکارا لمس می کردیم که در دبستان بر ما چه خواهد گذشت. پسر خاله ، پسر دایی ، پسر عمه و ... هامان چند سالی زودتر پا به دبستان نهاده بودند ، و هر چند گاه با روی ترش و اخم و تخم از مدرسه به خانه ی پدر بزرگ بازمی گشتند ، اما در پیش روی ما آبروداری می کردند و ما را به سبب مدرسه رفتن « بچه کوچولو » و « فسقلی » برمی شمردند.

به روز موعود نزدیک می شدیم.

ادا و اطوار مدرسه رفتن به اصل قضیه فراوان می چربید !

کیف و کفش و لباس و دفتر و پاکن و مداد خریدن برای مان لذت بخش بود. هر چند آن گاه که از خوراکی زنگ تفریح سخن بر زبان می آمد ، دستگاه گوارش و غرایز خور و خواب و خشم و شهوت مان نیرومندی خود را به رخ می کشیدند. بگذریم که شهوت در شش سالگی هنوز آن چنان گریبانگیرمان را نگرفته بود. همه ی زیست مایه ( لیبیدو ) مان در شیطنت ، بازیگوشی ، کشمکش با همسالان و البته شکمبه خلاصه می شد.

روز موعود می رسید.

کله هامان به آرایشگر سپرده می شد تا نه آرایش که پیرایشش کند. گاه این پیرایش به فرمان فرمانروای خودکامه ی دبستان – مدیر – کلی و ماشین چهاری بود تا پسرک تازه پای به دبستان گذاشته ، دست از شور و شعوت و لهو و لعب و ماتریالیسم شسته ، به پادگان آدم سازی وارد شود ! این گونه بود که کودکان مدارس دولتی ، بر خلاف ما ،  « کله کدویی » و « حسن کچلی » بودند.

بسیاری مان به جای شادمانی ، با اندوه و گریه وارد مدرسه می شدیم و دامان مادر و دستان پدر را آسوده و سبکبال رها نمی ساختیم. آن هنگام دیگر شکلات تخم مرغی جایزه دار یک تومنی هم کارساز  نمی شد تا چه رسد به  « خروسک قندی سوت دار » یک قرانی و آدامس خروس نشان سبز و سرخ فام کوچک یک و بزرگ دو ریالی !

از همان روزهای نخست ، پرسش آموزگار ما را به اندیشه و آرزو فرو می برد؛ گویا آموزگاران برای فرونشاندن اندوه بیگانگی ( غم غربت ) دانش آموزان تازه پابه مدرسه گذاشته ، دستاویزی جز پرسش « بزرگ که شدی می خواهی چه کاره شوی ؟ » نداشته و نیاموخته بودند.

در بالای فهرست همه ی حرفه هایی که بیان می شد ، نام و عنوان چند حرفه می درخشید؛ و بر فراز همه ی آروزها ، « دکتر » شدن بود. همه می خواستند « دکتر » شوند. مقصود همه از دکتر شدن ، پزشک شدن بود اما هیچ کس نمی گفت : « می خواهم پزشک شوم ». کسی به دنبال و شیفته ی طبابت و مرهم نهادن بر درد مردمان نبود؛ همه فقط می خواستند « دکتر » شوند. من یکی از همان روز نخست مفتون حرفه ی رویایی دوم بودم: خلبانی ؛ پس آن گاه که در پاسخ به آموزگار گفتم : « اول : فضانورد ، دوم : خلبان ، سوم تارزان ، چهارم کارآگاه و پنجم دکتر ! » این در حالی بود که مطب پدر بزرگ و بیمارستان هزار تختخوابه ( پهلوی دیروز ، شریعتی امروز ) که او ریاستش را داشت و پدرم نیز در اتاق عمل و زایشگاهش کار می کرد ، همواره پس از سه سالگی جایگاه بازیگوشی و کنجکاوی من بود. اما چه می شد کرد؛ سریال های « مرد شش میلیون دلاری » ، « فضا  1999 » ، « تارزان » و « کوجک ( کارآگاه کچل آب نبات لیس ) » مخ من بلند پرواز را حسابی زده بود. نارسیسیسم برآمده از ژن های بختیاری و زردکوهی خاندان مادری را همان روز نخست به خانم ضرغام که خود نیز رگ و ریشه ی بختیاری داشت ، کشیدم تا بداند که من  رسوای سرزمین ریا بودن را آسان به جان می خرم ، اما همرنگ جماعت نمی شوم !!

گذشت و در پی هزاران شب بی خوابی در سه دهه ، « دکتر » شدم. نزدیک بینی چشمانم مرا از کابین رویایی اف- 14 بازستاند. در راه دکتر شدن ، شاگرد و دانش آموز استادان پر شماری شدم. شاگردی برخی آنان برایم بزرگ ترین افتخار و از تک مایه های غرور به جا مانده است.

در دانشگاه و در بیرون از آن ، هر از چند گاه شاگرد « دکتر » های غیر پزشک فراوانی بوده ام.

اما هرگز نه آن « دکتر » ها و نه این « دکتر » ها را برتر ، شریف تر و انسان تر از دیگران ندیدم.

این روزها ، میهن ما « دکتر » های فراوانی دارد؛ از این دسته و از آن دسته ! واقعی و تقلبی !! اما « دکتر » ها هم بخشی از این اجتماع اند و هم چون دیگران ، برتری ها و کاستی های انسانی بسیاری دارند.   

 

اپیدمی ملی دکتر شدن در ایران امروز !

 

 

این نوشته ادامه دارد .........

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 23:25  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

دختران تک و تنهای ایرانی در فرنگ .....

 

چند ساعت به پرواز دوحه - ماله مانده بود.

به طبقه ی دوم فری شاپ فرودگاه دوحه رفتیم. آن جا که نوای زیبای گروه ABBA در فروشگاه عرضه ی فرآورده های فرهنگی - هنری طنین انداخته بود. مشغول تماشای کتاب ها و DVD ها شدم.

چند عنوان از کتاب ها ، کنش های هسته ای و سیاسی ایران را زیر پرسش برده بود. دو سه تا آز آن ها آشکارا ایران ستیزانه بود. آهی کشیدم و به سوی بخش دی وی دی ها رفتم.

دی وی دی های مستند جالبی را پسندیدم؛ اما بهای شان گران بود.

نیک می دانستم که س از بازگشت از سفر مالدیو ، به احتمال فراوان ، مجبور خواهم بود برای افزایش وحشتناک اجاره بها در تهران ، برای نخستین بار در زندگی ام ، تن به گرفتن بهره و نزول بدهم.

از فروشگاه فرهنگ و هنر فری شاپ دوحه چیزی نخریدیم و به طبقه ی همکف بازگشتیم.

دختران و پسران ایرانی فراوانی در سالن نشسته بودند. بیشتر آن ها دانشجویان ایرانی مقیم اروپا بودند. به ویژه پرواز استکهلم ( سوئد ) مسافران ایرانی پر شماری داشت.

نشستیم.

دختران ایرانی ۲۸ - ۳۲ ساله ی ایرانی ، هر کدام تک و تنها غرق در اندیشه های خود بودند. پسران سرگرم ور رفتن با لپ تاپ های خود بودند و به ظاهر آرامش بیش تری داشتند. اما آرامش مردان اغلب خاکستری سرد بر روی آتش گداخته است !

به دختری که درست روبه روی من و همسرم نشسته بود و نگاه و اندیشه اش را بر ما زوم کرده بود ، نگریستم.

آشکار بود که مجرد است و البته آشفته و پریشان و خواب آلود. با هزاران آرزو پذیرش دانشجویی و ویزا گرفته و به سوئد رفته تا آینده ی خود را بسازد. اما هنوز اعتماد و آرامشی ندارد.

ما ایرانیان سال هاست که از اعتماد به فردا و فرداها و آرامش درونی و ذهنی بی بهره ایم.

آنان که به فرنگ شتافته اند هم دغدغه های فراوانی دارند که جوانان درون میهن از آن ها آگاهی ندارند. دخترک خوب و تنهای ایرانی به باور من به تنهایی خود می اندیشید؛ تنهایی که در سرزمین یخ و برف بیش از سرزمین مادری می بود.

آرامش و شادی من و همسرم بسیار بیش تر از او بود؛ با این که چند سالی سرشار از دشواری زندگی رزیدنتی ، آزمون بورد ، و مشکلات جایگاه و گذراندن دوره ی تعهد ضریب کا را پشت سر نهاده بودیم و اکنون برای لختی آرامش و استراحت به سوی مالدیو می شتافتیم.

مهاجرت به فرنگ - به ویژه سوئیس - از آرزوها و رویاهای من نیز بوده و هست. اما هرگز زندگی ام را مشروط و محدود به زندگی در فرنگ نساخته ام. همه ی cousin هایم در خارج از ایران : آمریکا ، انگلستان ، استرالیا ، فرانسه و آلمان زندگی می کنند و من و همسر و خواهران مان در این جا.

گاهی می اندیشم برای همیشه از ایران بروم ، اما احساس مسئولیت ، تعهد و ادای دین ملی و معنوی ، رشته ای از حماقت سرشتی و منشی ست که آن را بر گردنم انداخته اند !!

خیلی وقت ها حالم از این اجتماع به هم می خورد و با خود می اندیشم که چرا باید این جا بمانم و به که ادای دین نمایم. بدینان که بسیاری شان سودای له شدن هم میهنان شان را دارند و تا خرخره در بخل و کینه فرو رفته اند ؟!؟

اما باز طرحواره های ایثار و ادای دین ملی که آموزه های پرورشی دوران نوجوانی من در هنگامه ی « دفاع مقدس » بوده است ، باز می گردند ....

 

 

این نوشته ادامه دارد ..........     

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 9:22  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

فیلم درمانی :

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما - بخش هفتم

 

دگرگون ساختن اندیشه ، احساس و رفتار

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

آیا تماشای یک فیلم با تم مشخص از پیش درست برگزیده شده می تواند بیننده را در چیره شدن بر مشکلات جاری زندگی روزمره و یا کنار آمدن با رخداد سترگ ناگواری که به تازگی برایش پدید آمده است ، یاری رساند ؟ برای نمونه ، آیا تماشای فیلم « درگذشتگان » می تواند شما را با در کنار آمدن با فاش شدن ناجوانمردانه ی رازهای شخصی تان کمک کند ؟ آیا فیلم « ملکه » می تواند شما را به اندیشیدن درباره ی جایگاه تان در طبقه ( کلاس ) اجتماعی تان وادار نماید ؟ و آیا فیلم هایی همچون « نامه هایی از آیوجیما » ، « نجات سرجوخه رایان » ، « خط سرخ باریک » و « طبل بزرگ زیر پای چپ » می توانند در رابطه با ستیز و کینه توزی آدمیان در برابر تعارض و تضادها ، نکته هایی را به شما بیاموزند ؟

هواداران « سینما درمانی » افزون بر تکان دادن سر ، چنین بیان می کنند که این فیلم ها و دیگر فیلم های همانند این ها می توانند ما را در دست یافتن به تغییر در شیوه ای که می اندیشیم ، احساس می کنیم ، و با فراز و فرودهای زندگی مان روبه رو می شویم ، یاری رسانند.

امروزه شمار افزون تری از روان درمانگران ، تماشای فیلم هایی را که به گونه ای ویژه و بنا بر مفهوم سازی و فرمولیشن مراجع ، برگزیده شده اند ، به آنان پیشنهاد می نمایند. آماج این درمانگران در گام نخست این است که مراجعان را در کاوش و دست یافتن به ویژگی ها و اندیشه های خودآگاه ، نیمه خودآگاه و ناخودآگاه روان و اندیشه های خودکار و طرحواره های شناختی ذهن شان به پیش برانند. برخی روان درمانگران حتا از این نیز پیش تر رفته و بسته هایی از فیلم های برگزیده شده برای هر بیماری یا مشکل را در ذهن خویش آماده دارند تا همانند فرآیند های قدیمی تر « کتاب درمانی » ، « هنر درمانی » ، « موسیقی درمانی » و ... ، « فیلم ( سینما ) درمانی » را به عنوان یک شیوه ی سودمند و یاری بخش روان درمانی ، بنیادی نیرومند تر و استوار تر ببخشند.

بی گمان ، « فیلم ( سینما ) درمانی » توانسته است مراجعان اینان را در چیره شدن و گذر از موانع و مشکلات پیش روی شان به گونه ای اثربخش و کارساز یاری رساند. بدین ترتیب ، روان درمانگران اندازه ی دست یابی به آماج درمانی خود را دست کم در اندازه ی « موسیقی درمانی » ، « هنر درمانی » ، « کتاب درمانی » و ... ارزیابی نموده اند تا بر آن پافشاری داشته باشند.

کتاب هایی با نام و عنوان هایی هم چون « دو فیلم اجاره کن و بیا تا بامداد درباره ی آن به گفت و گو بپردازیم » و « سینما درمانی برای دلباختگان » بی بنیاد نگاشته نشده و نویسندگان نا آشنا و بی دغدغه ای ندارند. « دکتر گری سولومون » ، پروفسور روان شناسی دانشگاه نوادای جنوبی و نویسنده ی کتاب « نسخه نویسی درمان با تصاویر متحرک » می گوید که « سینما درمانی » یک فرآیندی ست که از فیلم های سینمایی و تلویزیونی که استفاده های درمانی از آن ها ممکن است ، بهره می گیرد.

او می افزاید : « این شیوه می تواند اثر مثبتی بر بیشتر مراجعان – به استثنای آنان که از اختلالات روان پریشانه ( سایکوتیک ) رنج می برند – داشته باشد. » دکتر سولومون سخن رانی های بسیاری برای زندانیان دربند در زندان داشته است تا ایشان چگونگی سود جستن از فیلم ها را به عنوان درمانی برای رهایی از گرفتاری های کنونی بیاموزند و زندگی و سرنوشت شان را دچار دگرگونی نمایند.

دکتر سولومون می گوید : « شیوه ی درمان دو نفره و رو در رو بی گمان شیوه ای شناخته شده ، راستین و سودمند است ؛ اما « فیلم ( سینما ) درمانی » گزینه ای دم دست است که خود مراجع می تواند حتا در خلوت خود و به تنهایی ، آن را به کار بندد و آثار سودمند مداخله در شیوه ی اندیشه و اجرای روزمره اش را شاهد باشد. آن چه مهم است این است که تم و درون مایه ( محتوا ) ی فیلم ها آن چنان با دقت و ژرف نگری ، بر پایه ی مشکلات مراجع و مفهوم سازی ( کانسپچوالیزیشن ) و جمع بندی ( فرمولاسیون ) آن ها از سوی روان درمانگر برگزیده شوند ، که بیش ترین نزدیکی و هم خوانی را با گرفتاری ها ، دشواری ها و وضعیت او داشته باشند. »

او برای نمونه ، فیلم « هوشیار و رها باش » را برای آنان که خود یا محبوب شان گرفتار مشکل سوء مصرف مواد هستند ، و فیلم « ماگنولیاهای فلزی » و یا « ساحل ها » را برای آنان که درگیر روابط عاطفی و عاشقانه ی پر فراز و فرود و یا به دنبال کنار آمدن و سازگار شدن با سوگ از دست رفتن معشوق بوده اند ، پیشنهاد می کند.

دکتر سولومون می گوید : « هنگامی که مراجع این گونه فیلم ها را از سوی روان درمانگر و برای آماج درمانی به تماشا می نشیند ، هنگام و پس از دیدن هر یک از فیلم ها به « بینش ( Insight ) » و « قضاوت (  Judgement ) نوینی دست پیدا می کند که خود او و هم چنین روان درمانگرش را در راه چیرگی بر مشکلات کنونی اش همانند وابستگی ( اعتیاد ) و رها ساختن ( ترک ) سوء مصرف مواد ، یاری فراوان می رساند. » در عمل ، « فیلم  درمانی » با دگرگون ساختن قضاوت و بینش مراجع دردمند ، اراده و انگیزه ی لازم برای پدید آوردن آهسته اما پیوسته ی تغییر در شیوه ی اندیشه و رفتار و زندگی روزمره را فزونی می بخشد.

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 8:40  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

کودکان و مادران کشته شده در غزه

 

 

از سازمان دفاع از قربانیان خشونت با من تماس گرفتند که می خواهیم نامی برای تشکل پزشکان و درمانگران داوطلب کمک رسانی به مردم غزه برگزینیم. گزینه ی خودمان « امدادگران غزه » است. پیشنهاد شما چیست ؟

بی درنگ گفتم : « مرهم گذاران غزه » !

پرسیدند : چرا « امدادگران » نه ؟!؟

پاسخ دادم : « نخست ، آن که واژه ی « امداد » و « امدادگر » و « امدادگران » از سی سال پیش آن اندازه در این سرزمین ، در ایستارهای گوناگون به کار برده شده است ، که کاملن نخ نما و کهنه و بلکه پوسیده شده است ! دوم آن که ، مدت هاست که راه هر گونه « امداد » ی بر غزه بسته شده است !! شاید اندکی واژه ی « مرهم » باعث رخ نمودن رحم و شفقت شود ، و یاری ای به کودکان و نوجوانان و زنان - این آسیب بینان همیشگی جنگ و ستیز ها در طول تاریخ - برسد.

آن هنگام که در ۱۳۷۶ - ۱۳۷۷ اینترن واپسین سال پزشکی بودم ، یوسفعلی میر شکاک نوشته ی متعهدانه ، دردمندانه و دلسوزانه ای در هفته نامه ی « مهر » ( به مدیر مسئولی حجت الاسلام زم و صاحب امتیازی سازمان تبلیغات اسلامی سوره ) ، درباره ی « به بازی گرفته شدن فلسطینیان نگون بخت از سوی سران کشورهای اسلامی » نوشت که او را بی درنگ پس از انتشار نوشتار روانه ی بازداشت کرد.

آن رخداد ناگوار برای من مایه ی شگفتی فراوان و نیز پندی ماندگار شد تا هیچ گاه به ژرف کاویدن و واقع بینانه نوشتن درباره ی فلسطین و فلسطینیان نیندیشم. این چند روزه بارها و بارها نوشتاری را برای غزه ، برای فلسطین ، برای صلح و دوستی و همزیستی مسالمت آمیز آدمیان در خاورمیانه و گیتی در ذهن نوشتم و مرور کردم اما هر بار به یاد آن آموزه ی ده سال پیش افتادم و از انتشار آن - چه در وبلاگ و چه در واپسین صفحه ی روزنامه ی اعتماد - چشم پوشی نمودم.

افسوس که نوشتن از مظلومیت کودکان و نوجوانان بی گناه و زنان و مردان بی دفاع و یاد کردن از پیشنهادهایی شاید ارزشمند و کارآ نیز هزینه بر بوده و هست !

من گمان ندارم که در این راه با جایگزین نمودن واژه ی « مرهم گذاران غزه » به جای « امدادگران غزه » دین انسانی خود را ادا نموده ام اما چه کنم که داستان شگفت انگیز « یوسفعلی میر شکاک » بنیادگرای مان برای من درس و آموزه ای ماندگار و همیشگی شد !!

و مردمان نگون بخت فلسطین ، بیش از نیم سده است که هم چون مرغ عزا و عروسی خاورمیانه و گیتی شده اند.....

 

کودکان کشته شده در غزه                

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 23:39  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

آشنایی با شخصیت وسواسی – جبری : بخش ششم

 

آمیخته و پیوسته به شخصیت های دیگر

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

بنا بر واپسین ویرایش منابع روان پزشکی و روان درمانی ، شخصیت هایی که در گام نخست ، به دلیل شباهت بسیار و تقلید برخی ویژگی ها ( به دلالیل سرشتی و منشی و یا از روی نیرنگ و ریا ) ، باید از شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) جدا و شناخته شوند ، شامل شخصیت های پر رنگ و یا مختل خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) ، درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) ، بدگمان – سرنخ جو ( پارانوئید ) و حتا شگفت انگیز – خرافه مدار ( اسکیزوتایپال ) است. اما شخصیت های وابسته – پشتیبان جو ( دیپندنت ) و به ویژه پرهیز مدار – مردم گریز ( اوویدنت ) هم می توانند سیما و نمایی هم چون شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) داشته باشند. همبودی و همزمانی شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) را با شخصیت های در بالا بیان شده و گهگاه ( به ویژه در آدمیان برجسته ی دانشگاهی ، ارتشی و ... ) با شخصیت مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و نمایشگر – تشنه ی هیجان ( هیستریونیک ) می توان پیدا و یا پنهان مشاهده نمود. باید به یاد داشته باشیم که واپسین ویرایش منابع روان پزشکی و روان درمانی و کتاب های نوین ، شایع ترین شخصیت را چه در گستره ی ویژگی ( Trait ) و چه در پهنه ی اختلال ( Disorder ) ، شخصیت آمیخته و پیوسته به هم ( مختلط : Mixed Personality  ) می دانند. برای نمونه ، می توان به همبودی و همزمانی شخصیت پر رنگ خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) در ژنرال پاتون آمریکایی و ژنرال مونتگمری انگلیسی اشاره نمود که به خوبی از سوی کارگردان فیلم « پاتون ( PATTON ) » به نمایش سپرده شده است. شخصیت آمیخته به هم وسواسی – جبری با شخصیت پرهیز مدار – مردم گریز ( اوویدنت ) را نیز به زیبایی هر چه تمام تر در فیلم استادانه ی « رگبار » بهرام بیضایی می توان تماشا نمود.

یکی از شخصیت هایی که لازم است به دلیل شباهت و تقلید سیمای شخصیت وسواسی – جبری ، از آن جدا و تشخیص داده شود ، « تغییر شخصیت در پی مشکل طبی عمومی » مانند همه ی آن بیماری هایی ست که بر مغز ( دستگاه عصبی مرکزی ) اثر می گذارند. هم چنین نشانه های اختلال شخصیت وسواسی – جبری باید از علایمی که در ارتباط با مصرف مزمن مواد ( برای نمونه ، اختلال وابسته به کوکائین ) پدید می آیند ، تشخیص داده شوند.

« پروفسور آرتور پوپ » ایران شناس ارزنده که افزون بر کوشش خستگی ناپذیر برای شناخت تمدن ، فرهنگ و هنر ایران زمین ، روزها و شب های پی در پی به ترمیم اشیای زیر خاکی باستانی خرد و درهم شکسته شده برای موزه ی دانشگاه شیراز می پرداخت ، نمونه ای هویدا و گویا برای یک شخصیت پر رنگ نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) است. دلبستگی او به فرهنگ و هنر ایران زمین ، راست مدارانه و پارسا گونه بود و هم چون « پروفسور ادوارد براون » برخوردار از ویژگی های پر رنگ کلاستر B ، به دنبال انجام وظیفه ی پیگیر برای سرویس جاسوسی ملکه ی کبیر رخ ننمود و البته به فرو افتادن در مرداب وابستگی ( اعتیاد ) به بنگ و افیون ناب هم نینجامید.

« مورگان شوستر » مستشار آمریکایی اداره ی مالیه ی ایران که به دلیل سخت گیری های منطقی مالی و اخلاقی اش از سوی خودی های نا به کار و بیگانه گان چپاولگر بیش تر از هشت ماه تاب آورده نشد ، « هوارد کونکلین باسکرویل » ، آموزگار آمریکایی تاریخ مدرسه ی مموریال تبریز و مربی مشق نظامی « فوج نجات » مشروطه خواهان تبریز که در 30 فروردین 1288 در نبردهای آزادی خواهانه ی انقلاب سترگ مشروطه در تبریز به شهادت رسید ، و « ژان شاردن » جهانگرد و بازرگان فرانسوی فرانسوی در سده ی هفدهم میلادی نمونه های در دسترس و نام آشنای دیگری برای شناخت شخصیت پر رنگ نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) برای ما ایرانیان بوده و هستند.

در میان آن چه که روشنفکران ایرانی خوانده می شوند ، آن که می توان نماد شخصیت پر رنگ و شاید حتا مختل نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) اش دانست ، « صادق هدایت » است که وجوه اخلاقی و نظم و انضباطش حتا در واپسین لحظه های زندگی اش هم نمود می یابد و تن و روان خویش را در پاکیزگی کامل ، پوششی تمیز و آراسته و اتاقی مرتب و منظم به مرگ می سپارد. برخلاف شخصیت های پر رنگ و مختل کلاستر B  ( و به ویژه خودشیفته ، مرزی – آشوب ناک ، نمایشگر ) ، شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) در میان روشنفکران و اندیشمندان ایرانی بسیار به ندرت پیش چشم و ذهن می نشیند.

در میان ورزشکاران ایرانی ، « شادروان جهان پهلوان غلامرضا تختی » ، « شادروان محمود نامجو » و « ناصر حجازی » را می توان نمونه های برجسته و بارز این شخصیت مودب ، محتاط ، محافظه کار ، اخلاق گرا و قانون مدار دانست.

در سینما هم شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) در گروه هنرپیشگان ، برخلاف شخصیت های پر رنگ و مختل کلاستر B  ( و به ویژه خودشیفته ، مرزی – آشوب ناک ، نمایشگر ، بسیار انگشت شمار است. « شادروان پرویز فنی زاده » و « پرویز پرستویی » شرمگین ، پاک سرشت و اخلاق گرا به خوبی می توانند نماد این شخصیت در بازیگران سینمای ایران باشند. ویژگی های شخصیت وسواسی – جبری در کار و زندگی کارگردانانی چون « شادروان سپنتا » ، « بیضایی »، « تقوایی » ، « مهرجویی » ، « حاتمی » ، « شادروان نادر ابراهیمی » و .... به چشم و ذهن می نشینند.

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 22:24  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

زندگی ، بازیچه ای بیش نیست !

 

چندی پیش اس ام اسی از سوی یکی از دوستان به گوشی همراهم نشست؛

اهل اس ام اس بازی نیستم. نه حال و حوصله اش را دارم و نه وقت و فراغتش را.

اما نمی دانم چه شد که به این یکی پاسخ دادم.

شاید بدان دلیل که خود در زندگی نیک آموخته و دریافته ام که : « زندگی بازیچه ای بیش نیست ! ».

اس ام اس چنین بود :

« برخی دوستان مانند قطار شهربازی هستند ؛ هنگامی که با آن ها هستی ، بهت خوش می گذرد اما باهاشون به جایی نمی رسی ! »

چنین پاسخ دادم :

« اما هنگامی که دقت می کنی ، می بینی بیشتر عمرت را ( حتا تا لحظه ی مرگ ) داری با خاطرات خوش و فراموش ناشدنی همان قطار پر شور و شوق شهربازی می گذرونی !! » 

باید به فرداها اندیشید اما در لحظه زیست؛ آدمی آن گاه ارزش لذت بردن از لحظه ها را در می یابد که فرصت و سلامت لذت بردن از زندگی باقی نمانده است. من نیز هم چون سهراپ سپهری چنین می اندیشم که : « زندگی ، آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است ».

گاهی لازمه ی به فردا اندیشیدن ، قربانی نمودن امروز است؛ اما همواره به کار بستن این راهکار و تبدیل آن به راهبرد بنیادین زندگی ، فرصت و فراغتی برای اصل زندگی : « اکنون ، امروز و این لحظه » باقی نمی گذارد.

آری ، من چنین می اندیشم که زندگی ، بازیچه ای بیش نیست ...... 

 

 

زندگی ، آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است !

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 23:17  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

به امید پروردگار بخشنده ی مهربان ، از بامداد فردا « کارگاه آموزشی تخصصی سکسولوژی بالینی و سکس تراپی دکتر بهنام اوحدی » برای دانش آموختگان و دانش آموزان رشته های روان پزشکی ، پزشکی ، روان شناسی ، مشاوره ، مامایی ، پرستاری ، فیزیوتراپی و مددکاری در اسپهان ( اصفهان ) برگزار می شود.

علاقه مندان به شرکت در این کارگاه ، می توانند فردا و پس فردا به فرهنگسرای خانواده به نشانی : اسپهان ( اصفهان ) ، خیابان جی ، تقاطع سه راه پروین ، کوی آتش نشانی ، خیابان مفتح ، جنب ورزشگاه پیروزی مراجعه نموده و یا با شماره تلفن های  ۳۱۳۱۴۵۶-۰۹۱۳ و ۲۳۵۶۶۲۹ و ۲۳۴۴۵۲۵ مرکز مشاوره ی نوید بخش به نشانی :  اسپهان ( اصفهان ) ، خیابان مسجد سید، خیابان طیب، بعد از تقاطع میرداماد، نبش بن بست عسل تماس بگیرند.

 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 22:19  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

شهادت در راه میهن و معنویت ، مشق عشق و فراز انسانیت است !

 

 

دیروز یکی از بیمارانم - که خانمی موشکاف و حساس ( کلاستر C ) است - آشفته و نگران آمده و گفت : « دکتر این چه مطلبی بود که در وبلاگت نوشته بودی ؟ »

پرسیدم : « کدام مطلب را می گویی ؟!؟ »

پاسخ داد : « همان ناموس پرستی غیاث آبادی گونه ات درباره ی روند نامیمون پنج نفر و چهار نفر مسافر سوار کردن تاکسی ها !! »

گفتم : « خانم ، شما جوان و خوش سیما هستی؛ آیا برای خودت پیش نیامده که از سوی پسرکان و مردانی مورد آزار و اذیت و مالش قرار بگیرید ؟ رفتارهای نابهنجار و کردارهای نادرست در تاکسی ها را همچون من فراوان نمی بینید ؟!؟ »

پاسخ داد : « چرا ؛ فراوان ! اما دکتر جان این مشکل من و امثال من است. خودمان یک جوری حلش می کنیم. ما زنان ایرانی به شنیدن متلک های هرزه و یشنهادهای بی شرمانه از سوی برادران ( ! ) و پدران ( !! ) ایرانی مان عادت کرده ایم. به فکر خودت و خانواده ات باش. چرا شما باید هزینه ی حرمت و کرامت از دست رفته ی ما را بدهی ؟؟ من امروز نیامده ام که ویزیت شوم. داروها به من ساخته است و رفتار درمانی شناختی هم برایم کاملن سودمند بوده است.امیدوارم پس از همان چهار تا شش ماهی که قول دادید ، داروها را کنار بگذارم. فقط آمدم بگویم جسارت و بی باکی تان در برخی نوشته های تان مرا و احتمالن برخی دیگر مراجعان و بیماران تان را نگران می کند. مواظب باشید..... » 

گفتم : « نگرانی شما را می پذیرم. اما واقعیت این است که من نه تنها آدم جسور و بی باکی نیستم ، که خودم را محافظه کار و ترسو هم می دانم. اما اگر من به این رشته ی روان پزشکی آمدم و پرچم « آموزش و آگاهی رسانی جنسی - زناشویی در راستای پیشگیری و درمان آسیب های روانی - اجتماعی » را بر دوش خودم نهادم ، برای ادای دین ملی و معنوی بوده و هست. من شیفته ی جراحی بودم. پدرم از ده سالگی مرا به اتاق عمل می برد. در سال های استاژری ( دانشجویی بالینی : سال چهار و پنج پزشکی عمومی ) و اینترنی ( سال شش و هفت پزشکی ) حتا شب هایی که نمی باید بیمارستان باشم ، می ماندم و اتاق عمل می رفتم. در موارد بسیاری به عنوان اد عمل ( دستیار جراح ) دست می شستم و گاهی حتا جراحی هایی هم چون آپاندیسیت ، هموروئید ، وازکتومی ، و ... را زیر نظر جراح انجام می دادم . اپی زیوتومی ( برش گسترده و عمقی واژن تا میان دوراه و مقعد ) در زایمان طبیعی و درآوردن لیپوم های زیر پوستی ، کوچک کردن و کشیدن ناخن ، برداشتن خال و مانند آن را به تنهایی انجام می دادم. آری ، من به عشق « جراح قلب » شدن پا به رشته ی پزشکی نهادم ، اما خداوند خود مرا به سوی روان پزشکی و سکسولوژی کشاند و گریبانم را رها نساخت تا به جای آدم ها ، اجتماع را جراحی کنم. به راستی چرا باید همه ی آن زایمان های ناشی از زنای با محارم ، در شب هایی که من کشیک بودم و یا آن دو ماه دوره ی زنان و زایمان اینترنی من ، رخ دهد ؟!؟ در برابر خواست خداوند که سرشت و منش من را این گونه قرار داد تا در برابرچنین رخدادهای ناگواری ، بی تفاوت و خاموش نمانم ، چه می توانم انجام دهم ؟؟؟ »

گفت : « شاید دیگران هم بی تفاوت نباشند ، اما مصلحت خود را در سکوت و کنار کشیدن بدانند ! نمی توانید به همین کار کلینیکی خودتان بسنده کنید ؟ اصلن چرا این گونه مقالات را می نویسید ؟!؟ »

پاسخ دادم : « پاسخ تان درست است اما پرسش تان بدان دلیل است که پیشینه ی شخصی مرا نمی دانید ! من دوران کودکی و نوجوانی ام در جنگ گذشت که برای ما « دفاع مقدس » بود. من برای زندگی ، عشق ورزی و برخورداری از نعمت های دنیا رشد و پرورش داده نشدم. من با احساس وظیفه و تکلیف مذهبی و ملی و لزوم ادای دین به پروردگار ، آدمی و اجتماع بزرگ شدم. من و امثال من ، روزها و شب های من با لحظه شماری برای شتافتن به « جبهه های حق علیه باطل » و شرکت در « دفاع مقدس » می گذشت. آرمان ما « شهادت » در راه میهن و مذهب و خداوند بود. این ها هنوز طرح واره ( اسکیما ) های شناختی من است. من نوشتن این مقاله و بسیاری از مقالات دیگر را وظیفه و تکلیف شرعی و ملی خود و ادامه ی راه شهیدان آن « دفاع مقدس » و همه ی « دیگر دفاع های مقدس » تاریخ ایران زمین می دانم. من این مقاله  ی مورد اشاره ی شما و نقدم بر « جنبش زیرزمینی رپ پارسی » را دقیقن نمونه ای آشکار و نمایان از « سفارش به نیکی و نکوهش پلیدی ( امر به معروف و نهی از منکر ) » می دانم. هر چند فرآیند و فرم این امر به معروف و نهی از منکر از شیوه ی سنتی و سر راست ( مستقیم ) معمول و مرسوم ، مدرن تر و متفاوت است. من و امثال من را با این احساس مسئولیت ها و ادای تکلیف ها پرورش دادند. از من و امثال من کودکی نکرده ، نوجوانی ستانده و بار بزرگ سالی بر دوش مان نهاده شد. اتفاقن با نوشتن همین مطلب مورد اشاره ی شما و پیشنهاد « کاهش شمار مسافران تاکسی ها از پنج و چهار نفر به سه نفر در سراسر کشور » ، احساس آسودگی خاصی می کنم. چون چنین می اندیشم که دیگر تکلیف از گردن من ساقط شده و اکنون بر دوش دیگران است که بدین ضرورت عمل بکنند یا نکنند. من وظیفه ی حرفه ای ، دینی و ملی خود را انجام داده ام. »

گفت : « ای کاش می توانستید از دست این طرحواره های شناختی تان رها شوید ! »

پاسخ دام : « آری ، ای کاش می شد ! طرحواره ی « ایثار و فداکاری » بدجور گریبان آدمی را می گیرد !! آن سال هایی که برای آزمون دستیاری ( امتحان تخصص ) روز و شب درس می خواندم ، نیمه شب ، از کتابخانه ی بیمارستان الزهرای اصفهان به سوی سر پل خواجو روانه می شدم. در نخستین ساعات بامداد پس از گذشتن از کنار « فرودگاه قدیم اصفهان » - که در کودکی آرزوی پرواز و فرود بر آن را با خلبانی خودم داشتم و از این رو همواره برای من نوستالژیک بوده و خواهد بود - به « گلستان شهدای اصفهان » می رسیدم. در دل شب آن جا می ایستادم و به اندیشه فرو می رفتم که هر یک از اینان چه سان در راه آرمان های ملی و معنوی اش جان فدا ساخته است. پس آن گاه با خود می اندیشیدم که من در ادامه ی راه اینان ، در ادامه ی راه رستم فرخزاد ، در ادامه ی راه کاوه ی آهنگر ، در ادامه ی راه سورنا ، و در ادامه ی راه هزاران دلاور دیگر میهن چه تکلیف بر دوش دارم. گام برداشتن در میان سنگ های آرامگاه این شهیدان نوجوان و جوان ، اندیشه ها و احساس های خاصی در آدمی پدید می آورد. هر شب و بامداد که در کنار آن ها لختی می آسودم و خلوت می نمودم ، در برگزیدن روان پزشکی و سکسولوژی اجتماع نگر ( جراحی اجتماع ایرانیان ) استوار تر و راسخ تر می شدم. در حالی که دوستان تنها و تنها به رشته های پولسازی هم چون چشم پزشکی ، رادیولوژی ، ارتوپدی ، گوش و حلق و بینی ، قلب ، جراحی پلاستیک و ........ می اندیشیدند و مرا همواره به دلیل باور و دلبستگی ام به رشته ی روان پزشکی و آرمان ها و آماج های روان پزشکی و سکسولوژی اجتماعی ام مسخره و ریشخند می نمودند. اما هیچ کس از خلوت نیمه شبانگاهی و بامدادی من با شهیدان آرم گرفته در گلستان شهدای اصفهان و استوار و راسخ شدن پیگیر من خبردار نبود. این مقالات از همان « شب نشینی ها در آن گلستان » برمی آید. »

به پا خاست که برود؛ نگاه کرد و پرسید :

« گمان می کنید مسئولانی که در کوشش های شما و امثال شما  موشکافی می کنند و مو از ماست می کشند و به وقتش کیفر می دهند ، این خاستگاه و سرچشمه های کوشش هاتان را می دانند و باور می کنند ؟!؟ »

پاسخ دادم : « همه شان نه ! اما آنان که در جبهه ها دوشادوش نوجوانان بی باک و جوانان فداکار رزم نموده و جانباز شده اند ، ممکن است بتوانند به همانندی هایی میان من و آنان دست پیدا کنند و هر چند با همه ی آرا و اندیشه ها و دیدگاه هایم همنوا و موافق نیستند ، نیت و آرمان کوشش هایم را درک کنند. آنان پیکر آغشته به خون شوریدگان و دست از جان شسته گان فراوانی را در بغل گرفته اند. طرحواره های شناختی جبهه و جنگ را نباید دست کم گرفت. آسیب روانی جنگ حتا ممکن است به « تغییر شخصیت » بینجامد ! »

گفت : « می شود خواهش مرا برآوره سازید و همین ها را بنویسید ؟ خواهش می کنم؛ دست کم نگرانی من یکی را کاهش می دهید ! »

گفتم : « می ترسم باعث ریا شود. شمار فراوانی از آدم های اجتماع ما از این گونه سخنان ، برای خود کیسه دوخته اند. »

پافشاری کرد که : « مگر خودتان نمی گویید که خیلی دربند و نگران قضاوت دیگران نباش ؟؟ خواهش می کنم ! قول بدهید که فاش و آشکار بنویسید. تا قول ندهید بیرون نمی روم. »  

تا قول ندادم و سوگند یاد نکردم ، نرفت !

سرگرم بستن بار و بندیل سفر هستم تا به کرانه ی زنده رود ، سر پل خواجو و « آن خلوتگاه شبان گاهان پر شمار » بشتابم و چند روزی استراحت و خلوت نمایم. آن قول و سوگند به یادم آمد. چاره ای نیست ! باید این تکلیف و عهد را نیز ادا نمایم !!!       

 

شهیدان میهن در طول تاریخ ، ایران بدان جاودانند !      

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 8:53  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

آشنایی با شخصیت وسواسی – جبری : بخش پنجم

 

 

از نظم نارسیسیستیک تا دیسیپلین پارانوئید

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

چنان چه درمانگر به سیمایه های گوناگون شخصیت وسواسی – جبری آشنا باشد ، تشخیص این شخصیت دشوار نخواهد بود ، اما گاه افتراق آن از دیگر شخصیت ها مهم می شود. به ویژه آن هنگام که شخصیت های دیگری همانند شخصیت های خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، بدگمان – سرنخ جو ( پارانوئید ) ، جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) و .... نقاب و پوستینی از شیوه ی کردار ، کنش و برهمکنش این شخصیت را برای دست یابی به مزایای حرفه ای و اجتماعی اش برمی گزینند و در عمل دیگران و به ویژه زیردستان را به بهانه ی سخت گیری در نظم و قانون مداری در رنج و دشواری فرو برده و فرسوده و سرخورده می سازند. غافل از آن که خورشید همواره در پشت ابر پنهان نمی ماند و در نگاهی ژرف ، دم خروس ها آشکارا برون می افتند ! نه فقط در مصاحبه های بالینی ، که در برخوردهای تکرار شونده ی حرفه ای و اجتماعی ، آن هنگام که در پس شیوه های معمول رفتار و گفتار هر فرد موشکافی ای دقیق انجام شود ،بسیاری از اندیشه ها و طرح واره های شناختی احتمالی او درک و دانسته می شوند که البته باید مورد بازبینی و آزمون های چند باره قرار گیرند تا راستی و درستی حدس و گمان آزموده شوند. این رویکرد همواره لازم نخواهد بود؛ اما در مواردی که احتمال نیرنگ و فریب از سوی افراد مطرح باشد ، سودمند است.

بنابراین در کار بالینی و آن هنگام که خود افراد برای چاره گشایی و درمان دشواری های زندگی روزمره شان نزد درمانگر مراجعه می نمایند ، آسان ترین و به صرفه ترین راه برای تشخیص اختلال و یا ویژگی های پر رنگ شخصیت وسواسی – جبری همان پرسش سر راست ( مستقیم ) و ناسرزنش مدارانه از مراجعان درباره ی احتمال برخورداری از کرایتریا ( معیار ) های تشخیصی گوناگون دسته بندی DSM-IV-TR  است.

بیشتر مردمان دارای شخصیت پر رنگ و یا مختل وسواسی – جبری کاملن آماده ی پذیرفتن برخورداری از این معیارها ، هم چون کمال گرا بودن ، دشواری در بیان و ابراز عاطفه و هیجان ، و مشکل داشتن در دور انداختن وسایل کهنه و فرسوده شان هستند. البته ممکن است که اینان نتوانند ارتباط آشکار و سرراستی بین این ویژگی ها و مشکلات کنونی شان ، که به مراجعه ی آن ها برای درمان انجامیده است ، پیدا کنند.

درون مایه ( محتوا ) ی گفتار مردمان وسواسی ، بیشتر دربردارنده ی  واقعیت ها و آرمان ( ایده ) ها است تا احساسات ، عواطف و خوشایندی آن ها.

از جمله مواردی که هنگام گرفتن پیشینه ی شخصی و خانوادگی و زندگی کنونی شخصیت های پر رنگ و به ویژه مختل وسواسی – جبری ، خود را هویدا می سازند ، عبارتند از :

رشد و پرورش اینان در خانواده های نرمش ( انعطاف ) ناپذیر و کنترل کننده ، برخوردار نبودن و محرومیت از روابط بین فردی نزدیک و خودفاش گرانه ، کامیابی ( موفقیت ) و چیرگی فرد در حرفه های فنی ، دقیق و نیازمند دقت به جزئیات ( هم چون مهندسی ، حقوق ، پزشکی و ... ) ، نداشتن فراغت و تن آسایی به طور کلی و یا برخورداری از سرگرمی های هدف مند و کاملن عمدی و مقصود مدار که صرفا در راستای لذت و خوشی انجام نمی شوند.

شخصیت پر رنگ و به ویژه مختل وسواسی – جبری ، شماری از معیارها و عناصر دیگر اختلالات محور یک و محور دو را داراست که لازم است به دقت از آن ها تشخیص داده و جدا شود. از جمله ی این ها باید به اختلال وسواسی – جبری اشاره نمود که همان وسواس های فکری و کرداری ناهم خوان با خودساره ( ایگو دیس تونیک ) مردمان است که برای شان رنج و دشواری پدید می آورد. در موارد بسیاری تشخیص هم زمان هر دو اختلال ( وسواس های محور یک و شخصیت پر رنگ و یا مختل وسواسی – جبری ) وجود دارد.

کمال گرایی و نیز باور بدان که دیگران توانایی انجام کارها را به خوبی و شایستگی خود فرد ندارند ، وجه مشترک هر دو شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و وسواسی – جبری است. دم خروسی که در این موارد واقعیت شخصیت خودشیفته ی ناپلئون نما را - که همواره نعل وارونه می زند – هویدا سازد ، همین نکته است که در حالی که شخصیت وسواسی – جبری همواره « خود پرسش ( انتقاد ) گر » بوده و هست ، فرد دچار شخصیت پر رنگ و به ویژه اختلال شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) چنین می پندارد که بدان کمال رسیده است !

هر چند هر دو شخصیت پر رنگ و به ویژه مختل خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) برای دیگران از بخشش و سخاوت زیادی برخوردار نیستند ، اما برای خودشان ریخت و پاش بسیاری می کنند؛ در حالی که شخصیت وسواسی – جبری درباره ی خودشان نیز همانند دیگران خست به خرج داده و سخت گیری می نمایند.

شخصیت پر رنگ و به ویژه مختل وسواسی – جبری می تواند بسیار شبیه به شخصیت های کلاستر A ( اسکیزوئید ، اسکیزوتایپال و پارانوئید ) و نیز دیگر شخصیت های کلاستر C ( پرهیز مدار - مردم گریز و وابسته ) و نیز منتقد – افسرده ( دپرسیو ) خود را بنمایاند. اما نمای خشک ، رسمی و جدایی اجتماعی شخصیت وسواسی – جبری از آسوده ( راحت ) نبودن آن ها با ابراز عاطفه و هیجان ، و نیز بیش از اندازه وقف کار شدن شان است تا این که همانند شخصیت های اسکیزوئید و اسکیزوتایپال برآمده از ناتوانی آن ها برای نزدیکی و دلبستگی ( صمیمیت ) باشد.

بنابراین به نظر می رسد نظم و انضباط ناپلئون از اختلال شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) او ، و دیسیپلین و قانون مداری سفت و سخت هیتلر ، استالین و صدام از سه اختلال شخصیت نارسی سیستیک ، آنتی سوشیال و پارانوئید آنان برآمده باشد.              

       

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 7:8  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

از ماه پیش ( آذر ماه ) بر آن شده ام تا به پیشنهاد برخی همکاران ، ماهی یک بار

بعدازظهر از ساعت ۱۳ تا ۲۱ در « بیمارستان سینا » به نشانی اسپهان ( اصفهان ) ، خیابان شمس آبادی ( شهناز ) ، بالاتر از چهارراه قصر ، شماره تلفن : ۲۲۰۵۰۲۵ ( داخلی ۵۱۸ )

و نیز

بامداد از ساعت ۹ تا ۱۲ در « کلینیک پارسه ( مرکز جامع روان پزشکی و مشاوره اصفهان جناب آقای دکتر خلیل مومنی ) » ، به نشانی اسپهان ( اصفهان ) ، خیابان آمادگاه ، جنب داروخانه ی سپاهان ، ساختمان پارسه ، کلینیک پارسه ( مرکز جامع روان پزشکی و مشاوره اصفهان ) ، شماره تلفن : ۲۲۳۶۵۶۵ ، ۲۲۳۶۵۷۵ و ۲۲۲۳۶۶۳ مراجعان مشاوره ، روان پزشکی و مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی را ویزیت نمایم.

 

 

دکتر بهنام اوحدی behnam ohadi

 

تاریخ حضور من در دی ماه ۱۳۸۷ در کلینیک های بیان شده در بالا، روز پنج شنبه نوزدهم ( ۱۹ ) دی ماه ۱۳۸۷ است. هم اکنون کلینیک بیمارستان سینا بیماران و مراجعان را از ساعت ۱۳ تا ۲۱ این تاریخ می پذیرد. ویزیت در این تاریخ تنها با گرفتن وقت دیدار قبلی ممکن خواهد بود.

 

تاریخ حضورهای بعدی من در اسپهان ( اصفهان ) برای ویزیت بیماران و مراجعان عبارت است از :

 

یک شنبه بیست و هفتم ( ۲۷ ) بهمن ماه

 

چهارشنبه هفتم ( ۷ ) اسفند ماه

 

شنبه بیست و چهارم ( ۲۴ ) اسفند ماه

 

    

شهر من : شهر گنبدها و مناره های فیروزه ای و نیلگون

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 8:41  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

کارل هنریش اولریش karl heinrich ulrich

 

هر چند برخی روان پزشکان ، به ویژه روان کاوان ، با این باور هم اندیش و هم نوا نیستند اما مدت هاست هم جنس گرایی از سوی انجمن روان پزشکی و سازمان بهداشت جهانی از رده ی اختلالات روان پزشکی کنار زده شده است. در عمل ، این سبک از گرایش جنسی در طی روان درمانی های رفتاری - شناختی و نیز روان کاوانه تغییر و دگرگونی زیادی پیدا نمی کند.

اما در مواردی که ژست و کردار همجنس گرایانه برآمد اختلالاتی همانند وسواس های فکری - عملی در گستره ی امور جنسی - زناشویی ، تمارض ( در راستای دریافت کارت معافیت از خدمت ) ، اختلال شخصیت بوردرلاین ( که خود فرجام نهایی اختلال بحران هویت است ) ، سیکلوتایمیا ، اختلال خلقی دوقطبی ، اسکیزوفرنی ، اسکیزوافکتیو ، اختلال هویت جنسی ( ترنس سکسوالیزم ) و ..... باشد ، برخلاف پدیده ی همجنس گرایی ( HOMOSEXUALITY ) ، ممکن است تا اندازه ی بسیاری قابل درمان و پیشگیری باشد.

 

با یاری پروردگار بخشنده ی مهربان ، در این باره بیشتر خواهم نوشت.

 

 

هاولاک الیس Havelock Ellis

 

این نوشته ادامه دارد ....

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 0:38  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

DOHA QATAR دوحه قطر

 

 

رسیده و نرسیده ، مردی سی ساله در پوشش عربی به پیشواز گیس بریده ی چهره برنزه آمد. گویا از مدتی قبل منتظر او بود. خدا شانس بدهد !

در پشت گیت بازرسی تفتیش از مسافران تهران آغاز شد؛ پسرک پلیس دستور داد تا کیف دلارهایم را بر روی نوار نقاله بگذارم. گذاشتم. برای بازرسی بدنی معطلم کرد. گویا از نگرانی من که نکند کیف پول را کسی برباید ، داشت حسابی لذت می برد. بی شرمانه دستش را به شرمگاه من برد. نمی دانم دنبال چه می گشت !  گمان کردم کار بازرسی پسرک بی ناموس به پایان رسیده است. کیف دلارهایم زیر ساک های دستی و سامسونت ها از نظر گم شده بود. نگرانی ام افزون شده بود.

چند سانتی بیشتر به پیش نرفته بودم که پسرک با آن کلاه کج مشکی مسخره اش جلوی مرا با باتوم گرفت و گفت : « BE SMART » !

به انگلیسی گفتم که نگران گم شدن دلارهایم هستم.

با پوزخندی توهین آمیز پاسخ داد :

« HERE IS NOT IRAN » !!

رگ حاضرجوابی اصفهانی ام بدجوری داشت می جنبید؛ اما نگران آن بودم که نکند از قبل سخت کوشی گیس بریدگان PLAY BOY پوش مان به زبان پارسی آشنایی داشته باشد. حاضر جوابی یکی از بستگان مان در سفر نوروزی اش به دوبی کار دستش داده بود. یکی از بستگان مردمان را نوروز در فرودگاه دوبی لخت مادرزاد کرده و تا درون مقعدش را گشته بودند !! این جدا از اسکن قرنیه ی چشمش بوده است .

از رفتار و گفتار توهین آمیز سرباز امنیت فرودگاه دوحه ناراحت شده بودم.

روحانی تغییر چهره داده پشت سرم بود. به آرامی دست به شانه ام نهاد و آهسته گفت :

« صلوات بفرست. ولش کن ! »

به احترام روحانی که در آستانه ی سالمندی و اکنون با سیمایی کاملن عربی بود ، کنار رفتم و به او لبخند زدم ؛ کوشش کردم لبخندم چون اوقاتم تلخ نباشد ؛ به پیش رفتم و کیف چرمی دلارهای به کوشش شبانه روزی به چنگ آورده را زیر ساک های دستی و سامسونت ها پیدا کردم.

زیر لب غر غر می کردم؛ به پسرک پلیس نگاه معناداری کردم و به پیروی از مش قاسم غیاث آبادی ، زیر لب به سبک اصفانی گفتم :

« کله پدر هر چی آجان و شورته ی عرب بی ناموسه ، سگ عابد ارمنی ......و ....... و ..... !  »

گیس بریده ی برنزه ی PLAY BOY پوش ، لبخند بر لب ، با شادمانی و غرور ، هم چون کلئوپاترا از کنار سالن ترانزیت گذشت و رفت.

تا پرواز مالدیو ، پنج ساعتی بی کار بودیم. مشغول قدم زدن در فری شاپ فرودگاه دوحه شدیم.

بخش بزرگی از طبقه ی همکف فری شاپ به انواع و اقسام مشروبات الکلی ، سیگار و شکلات اختصاص داشت. حتا در تایلند - سرزمین روسپیان رو سپید - هم تا این اندازه بطری های جورواجور و رنگارنگ عرق و شراب و زهر ماری و سیگار و تنباکو ندیده بودم که در این سلطان نشین مسلمان ، آن هم در آستانه ی ماه مبارک رمضان می دیدم !!!

تشنه ام بود. دو بطری آب از یخچال برداشتم؛ دنبال یک دلاری گشتیم. نداشتیم.

صد دلاری را به مسئول دخل فرودگاه دادم. مانده بود چه کند. سخاوت مندی پیشه کرد و پول دو بطری آب را نگرفت. آب نطلبیده مراد است ؛ آب نطلبیده برای مسافر تشنه ی اصفهانی ، رایگان هم که باشد ، دیگر مراد مراد است !

رنجرور مدل ۲۰۰۸ را به عنوان جایزه ی قرعه کشی آن وسط گذاشته بودند. در کنار رنجرور مشغول نوشیدن آب شدم. به یاد رنجرور زرد مدل ۱۳۷۸ خودمان افتادم که سیستم روشن شدن از بیست - سی متری آن در دنیای کودکی من ، اوج تکنولوژی شگفت انگیز بود.

خاطرات سفرهامان با آن خودروی بی نظیر به شمال و کوهرنگ و .... به ذهنم یورش آورد.

درست یک شب مانده به روز کودتای نوژه ، همراه بیست نفری از آشنایان ، مهمان خانی از بختیاری های کوهرنگ بودیم. خان نگران و با هیجان ، یواشکی به پدرم گفت : « می گویند قرار است فردا کودتا شود؛ از پادگان همدان .... »

پدرم نگذاشت سخنانش پایان یابد. پاسخ داد :

« خان ، آسوده باش که هیچ اتفاقی نمی افتد ! کودتایی که من و تو کنار این چشمه و گوسفندان از آن با خبر باشیم ، کود چال هم نیست !! »

خان تا بناگوش سرخ شد. دیگر سخن نگفت و سکوت پیشه نمود. آشکار بود که ناراحت شده است.

اما چند روز بعد مدام به پدرم می گفت :

« معلوم است که شما سری توی سرها داری ! »

پدرم که همواره ، از سیاست بی زار بوده و هست ، با حاضر جوابی اصفانی اش پاسخ داد :

« این چند روزه که سرمان توی سرزمین و سلطنت شما بوده است !! »

این بار خان خوشش آمد و خندید و کلی کیفور شد.

رنجرور ۲۰۰۸ را دیدم و پسندیدم اما باورم نمی شد که در این سلطان نشین مسلمان ، لاتاری راه انداخته باشند.

 

 

  دوحه قطر doha qatar

 

 

این نوشته ادامه دارد ...........

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 0:1  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

فرودگاه دوحه ی قطر در سال 1349 خورشیدی ( 1970 میلادی )

 

هواپیما به فرودگاه دوحه نزدیک می شد؛

من تاکنون به هیچ یک از کشورهای عربی - حتا دوبی - پا نگذاشته بودم و البته هیچ گاه ، هیچ گونه اشتیاقی هم در این زمینه در خودم احساس نکرده بودم.

برخی می گویند باید بر احساسات و خشم فرو خورده ی ایرانیان میهن دوست درباره ی عرب ها آب یخ ریخت و رنج و فروداشت ( تحقیر ) گران و مکرر تاریخی مان که از سوی آنان بر تن و روان ایران و ایرانی روا داشته و از جمله منجر به دو سه سده تیرگی سنگین و نابودی کامل دانش و فرهنگ و هنر ، و هم چنین چیرگی « شوق مرگ » بر « شور زندگی » شد ، را فراموش نمود. 

هیچ چیز را حتا در گذر چندین سده نمی توان فراموش نمی شود ، اما شاید بتوان بخشید.

به شرطی که بخل و کینه و ستیز و پرخاش تکرار نشود ، که از سوی بادیه نشینان دیروز و برج و بارو سازان امروز ، در پرتو پشتیبانی های موذیانه ی استعمار کهن انگلستان و چراغ سبز آمریکا ، بارها و بارها تکرار شده و می شود.

هواپیما به دوحه رسید.

چشمانم را گشودم تا سرزمین این خط هواپیمایی بهنام و پیشرو خاورمیانه و آسیا را بهتر ببینم و بشناسم. هوایما از فراز خانه های ویلایی ر شمار که هر یک استخر و حیاطی در خور توجه و تامل داشتند ، گذشت و به منطقه ی سرشار از برج و آسمان خراش های سر به آسمان کشیده رسید. من برج تورنادو ( TORNADO TOWER ) را بیش تر از دیگر برج ها و آسمان خراش های غول پیکر پسندیدم.

 

 

برج تورنادو : دوحه - قطر ( DOHA - QATAR )

 

ما ایرانیان اکنون به برج میلادمان می نازیم و بسیاری مان گمان می کنیم که شاخ غول را به سبب ساخت این سازه شکسته ایم. روازی بر فراز دوحه و دوبی این گونه وهم و هذیان ها را فرو می شکند و عقب افتادگی مان از سرزمین های عربی پیرامون مان را به ما گوشزد می نماید.

 

برج ها و آسمان خراش های دوحه - قطر ( DOHA - QATAR )

 

 

سرزمین هایی که در دهه ی پنجاه خورشیدی ( هفتاد میلادی ) ، شوره زارهایی بی نام و نشان و پست و فرومایه بودند ، در پرتو درایت و دوراندیشی خسروان ، اکنون شهرهایی پیشرفته و مدرن شده اند.

هواپیما ی خطوط القطریه ، چندین و چند ( نزدیک به چهل - پنجاه ) آسمان خراش در اندازه ی برج میلاد ما را که هر یک معماری ای ناهمگون و ویژه ی خود را داشتند ، پشت سر نهاد.

اندوه دوباره بر دل نشست.

فاصله ی این عرب ها با ما به فرسنگ ها رسیده و در یکی دو دهه ی پیش رو به کهکشان ها هم می رسد. دلایل و عوامل این عقب افتادگی از پیش ذهنم شتابان می گذشت.

 

اسمان خراشی در دوحه ی قطر ( DOHA - QATAR )

 

 

به فرودگاه دوحه رسیدیم که به باور آنان که هر دو شهر و فرودگاه را از نزدیک دیده و ارزیابی نموده اند ، یک دهم فرودگاه ترانزیت شماره ی یک دوبی هم نیست. با خود اندیشیدم : « اگر این فرودگاه دوحه یک دهم فرودگاه دوبی باشد ، پس فرودگاه دوبی چه سان است ؟ »

فرودگاه بانکوک را به یاد آوردم که بیست برابر فرودگاه امام خمینی تهران است.

هواپیما در دوحه فرود آمد.

فرود هم چون فرود خط هواپیمایی ماهان بی کاستی انجام شد و کمترین شباهتی به فرود خطوط هواپیمایی هما و آسمان و ... در پروازهای داخلی نداشت !

روحانی ای که به همراه دو همسر و هفت - هشت فرزند قد و نیم قدش به دوحه آمده بود ، در چشم به هم زدنی عبا و عمامه را کند و پارچه ی عربی و بند سیاه دور سر را بر سر نهاد. تغییر چهره ی ناگهانی او از نمای یک روحانی شیعی ایرانی به سیمای یک عرب سنی آشکارا موجب شگفتی همه ی مسافران شده بود. به همسرم گفتم که او احتمالن از شیعیان قطر است که با خانواده اش در ایران زندگی می کند.

از هواپیما که بیرون آمدیم ، باد گرم و سوزان کویر به چهره و پیکرمان نشست.

همه ی تبلیغ خط هواپیمایی قطر ایر لاین - یا به قول خودشان : القطریه - پیش چشم و ذهن فرو ریخت. هوای مزخرفی بود. هیچ شوقی از فرود آمدن در این صحرای سوزان نداشتم.

در مینی بوس ترانسفر مسافران از هواپیما به سالن ترانزیت بین المللی فرودگاه دوحه ناگهان چشم مان به دخترک پوست برنزه ی ناخن بلندی از هم میهنان ارجمندمان آشنا شد که پاسپورت عربی اش - که نفهمیدم قطری ست یا اماراتی - را پر غرور و افتخار در دستان نگاه داشته بود تا همگان به فاصله ی خود با ایشان پی ببرند.

دخترک برنزه ی باربی پیکر ، ناخن هایی بسیار بلند داشت و موهایش را به سبک ایرانی مش کرده بود. تی شرتی کمی تیره تر از رنگ چهره ی آفتاب گرفته اش پوشیده بود که بر روی آن ، آرم و نشان « پلی بوی ( PLAY BOY ) » با پولک های نقره ای و طلایی از ناف تا بالای سینه اش را پوشانده بود. حرفه و پیشه اش از صدا و سیمایش می درخشید.

برای دو سه پسری که از دانشجویان ایرانی ساکن سوئد بودند ، با شور و شعف خاصی از مزایای زندگی در قطر و شباهت ها و تفاوت های آن با امارات می گفت. آن چنان ژرف و ریزبینانه سخن بر زبان می راند که هویدا بود خوب بالا و پایین سلطان نشین های پیرامون خلیج پارس را آزموده است.

اندوه و شرم و فروداشت ( تحقیر ) ملی بر سینه ام فرو نشسته بود.

همان احساس و اندیشه هایی را داشتم که مش قاسم ، در آن هنگام که اختر خانم غیاث آبادی قول و قرار امتحان کردن پوری فش فشو را با دایی جان سرهنگ می گذاشت ، داشت.

این گیس بریده هم ، درست همانند اختر خانوم جون « نه » نمی گفت !!

مینی بوس ایستاد و درهایش را گشود؛ باد خشک دوباره بر چهره مان نشست.            

 

دوحه ( DOHA ) - قطر ( QATAR ) 

 

 

این نوشته ادامه دارد .......

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 3:6  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

فیلم درمانی :

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش ششم

 

فیلم درمانی به سبک ایرانی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

 

 

در فيلم درماني درمانگر با هيجانات بيمار سر و كار دارد و مي تواند اين هيجانات را هنگام تماشا يا پس از ديدن فيلم تحليل كند. هنگام نمايش فيلم ، کنش ها و واکنش هایی در ضمير ناخودآگاه و نيمه آگاه آدمیان رخ مي دهد كه به بروز احساساتي مانند خشم و شادي و نمایه هایی چون خنده يا گريه مي شود. بدین ترتیب ، برخي احساسات پنهان از ضمير ناخودآگاه به ضمير آگاه جريان یافته و تخليه انرژي هاي رواني انباشته شده را فراهم می آورد. اين پديده برای بیمار آرامش و شادي پدید می آورد. فيلم هاي طنز آمیز و کمدی افزون بر تخليه ی انرژي رواني، سطح افسردگي بيماران را نيز کاهش می دهند.

برآمد پژوهش های گروهي از دانشمندان در دانشگاه مريلند به طور كامل ثابت كرد که تماشاي فيلم‏هاي كمدي باعث مي‏شود افراد شادتر و خوشنودتری باشند. همچنين نتايج اين پژوهش هویدا ساخت که تماشاي فيلم هاي خنده‏آور به‏دليل کمک به روان شدن جريان خون، براي سلامت قلبی – عروقی آدمی سودمند است. پژوهشگران اشاره داشته اند که برآمد بدست آمده از اين كار، با يک دوره ی درمان از طريق مصرف داروهاي قلبي و نيز داروهای افسردگي ستیز برابر بوده است. گروه پژوهشگران مي‏گويند خنده در گشاد شدن شريان‏ها تاثير دارد ، اما پريشاني‏هاي روحي و رواني باعث تنگ شدن شريان‏ها مي شوند. دکتر مايکل ميلر، رئيس گروه پژوهشی مي‏گويد : « برآمد این پژوهش مي تواند براي سينماگران و فيلم دوستان جالب باشد. مردم باید از اين پس کوشش كنند براي داشتن رواني سالم‏ و روحيه‏اي شاداب ، در برگزیدن تماشاي فيلم‏ها ، سریال ها و برنامه های تلویزیونی دقت بيشتري داشته باشند ».

در روش فیلم درمانی ، گاهی روان درمانگر همراه و درکنار مراجع به تماشای یک فیلم می نشینند. هدف این است که روان درمانگر با دیدن حالات مراجع و مشاهده ی این که او خودش را به جای کدام یک از شخصیت های فیلم می گذارد ، به ریشه ها و سرچشمه های مشکل او پی ببرد. در همان حال ، روان درمانگر می تواند مراجع را تشویق کند که همانند شخصیت فیلم با مشکلات به چالش پرداخته و جسارت داشته باشد.
در ایران به دلیل نبودن امکانات مناسب نمایش در مراکز درمانی و دوبله نشدن بیشتر فیلم ها این روش نمی تواند کاربرد فراگیر در همه جا داشته باشد. بدبختانه از بیشتر فیلم های ایرانی نیز – مگر شمار اندکی – به دلیل روند دور از ذهن ، باور نکردنی ، و ساده انگارانه ی داستان فیلم و به ویژه پایان خوش تصادفی و شگفت انگیز آن نمی توان سود جست. البته آثاری همانند « سوته دلان » علی حاتمی ، « دایی جان ناپلئون » ، « آرامش در حضور دیگران » و « کاغذ بی خط » ناصر تقوایی ، همه ی فیلم های بهروز وثوقی ، اغلب آثار  و به ویژه « طعم گیلاس » عباس کیارستمی ، « مرگ یزدگرد » ، « رگبار » و « سگ کشی » بهرام بیضایی ، « پستچی » ، « آقای هالو » ، « هامون » ، « درخت گلابی » ، « مهمان مامان » ، « علی سنتوری » داریوش مهرجویی ، « گنج قارون » سیامک یاسمی ، « وادنگ » ، « جوجه فکلی » و دیگر آثار ارحام صدر ، برخی ساخته های نصرت الله کریمی  و نصرت الله وحدت و به وِیژه  « عروس فرنگی » ، ،  « فیلم های صمد آقا » پرویز صیاد ، « شب های برره » مهران مدیری ، ، « ماهی ها عاشق می شوند » علی رفیعی ، « سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن » نادر ابراهیمی ، « قصه های مجید » کیومرث پوراحمد ، « طبل بزرگ زیر پای چپ » کاظم معصومی ، و حتا « ازدواج به سبک ایرانی » ، « قرمز »  و .... می توانند هر یک در جایگاه ویژه ی خود بر پایه ی مکتب فیلم درمانی سودمند و دگرگون ساز باشند. در این بین من به ویژه از « سوته دلان » ، « دایی جان ناپلئون » ، « گنج قارون » ، « رگبار » ، « سگ کشی » و « درخت گلابی » سود فراوانی در شتاب بخشیدن به روند روان درمانی شناختی – رفتاری برده ام.
بر پایه ی نظريه هاي گوناگون روان شناسي ، می توان تاثير فيلم را روي احساسات ، عواطف ، اندیشه و شناخت مان تبيين کرد. در روان درمانگران هم مانند ديگر قشرهای اجتماع ، شیفتگان و دلبستگان فيلم فراوانی پیدا مي شوند. آن ها دریافته اند که از هنگام یونان باستان ، « نمايش » مي تواند اثرهای روان شناختي سودمند و کارسازی داشته باشد. ارسطو در کتاب بوطيقا چنین گفته است که « تراژدي بايد رحم و ترس را برانگيزد تا تخليه ي هيجاني ممکن شود » . روان درمانگران مي دانند که اين جمله ي شکوه مند آغاز تبيين « هنر درماني » در دنيا است. بيش از دوهزار سال بعد فرويد از واژه ي « کاتارسيس ( تخيله ي هيجاني ) » در درمان بيمارانش سود جست؛ اما آن که استفاده ي درماني از نمايش را آغاز نمود ، يک روان شناس خلاق به نام « مورنو » بود. او واژه ی  « سايکودراما » يا « روان نمايش گري » را در دهه ي 1930 ابداع کرد. در همين دهه يک پزشک انگليسي از واژه ي « دراماتراپي » استفاده کرد که دقيقا معناي تئاتر درماني را مي دهد. در بیشتر روش هاي سايکو دراما و تئاتر درماني بيمار کاملا کنش مند ( فعال ) است. به همين دليل « سايکودراما » همانند « رقص درمانی » از همان سال ها به عنوان يکي از روان درماني هاي مهم پذيرفته شد. هویدا نیست چه کسی برای نخستین بار از سینما برای شتاب بخشیدن به درمان سود جست ، اما « برني وودر » انگليسي خود را بنیان گذار اين روش در سال 1988 مي داند.



*بورد تخصصی اعصاب و روان از دانشگاه علوم پزشکی تهران

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 1:55  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

آشنایی با شخصیت وسواسی – جبری : بخش چهارم

 

پیام های متناقض به نیمکره ی چپ

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

جویدانو و لیوتی هم درباره ی شخصیت وسواسی – جبری از دیدگاه شناختی نوشته اند. این دو آرمان ( کمال ) گرایی ، نیاز به اطمینان و قطعیت ، و باوری نیرومند به وجود یک راه حل کاملن درست برای دشواری ها و مشکلات آدمی را به عنوان اجزای بنیادین و زیربنایی شخصیت وسواسی – جبری ( نظام مند – قانون مدار ) و نیز کردار آیین گونه ی اختلال وسواسی – جبری بیان داشتند.

آن دو چنین مطرح نمودند که همین باورهاست که به شک و تردید بیش از اندازه ، نگرانی فراوان درباره ی جزئیات ، به عقب انداختن تصمیم گیری ها و نداشتن قطعیت در آن ها می انجامد.

جویدانو و لیوتی همانند سولیوان و آنژیال دریافتند که آدم های وسواسی – جبری به گونه ی معمول در خانه هایی رشد و پرورش یافته اند که به ایشان ، دست کم از سوی یکی از والدین - مادر یا پدر - پیام های آمیخته به هم ( مختلط ) و دو سویه ( متناقض ) داده می شده است.

امروزه گواه های اندکی در دست است که اختلال شخصیت وسواسی – جبری ( نطام مند – قانون مدار ) از شیوه ی نادرست و اندازه ی ناکافی در آموزش توالت رفتن سرچشمه گرفته باشد.

آدامز در کار بالینی خود بر کودکان دچار اختلال وسواس ، دریافت که والدین این کودکان شماری از ویژگی های وسواسی را داشته اند که از آن جمله می توان به سرسخت و کنترل کننده ( کنترلر ) بودن ، نداشتن همدلی ، بیش از اندازه فرمان بردار بودن ، و همنوایی ( تایید ) نکردن درباره ی ابراز راحت و خودبه خودی عاطفه و هیجان اشاره نمود.

هنوز نمایان نشده است که چند درصد از کودکان دارای ویژگی های شخصیتی  وسواسی – جبری در آینده به سوی بزرگسالانی دچار اختلال شخصیت وسواسی – جبری ( نظام مند – قانون مدار ) پیش خواهند رفت.

کلیفورد ، مورای و فولکر همبستگی ویژگی های وسواسی را در میان دوقلوهای تک تخمکی به گونه ای چشمگیر بالاتر از دوقلوهای دو تخمکی مشاهده نمودند؛ این گواهی هویدا از حضور بنیان های ژنتیک در پیدایش این شخصیت ( همانند دیگر شخصیت ها ) است.

اسموکلر و شورین برتری جانبی نیمکره های مغزی را بین شخصیت های وسواسی و شخصیت های نمایشگر ( هیستریونیک ) ، از طریق پی گیری حرکت های جانبی چشم مورد ارزیابی قرار دادند. آن دو بدین برآمد ( نتیجه ) رسیدند که آدم های وسواسی ، هنگام پاسخ گویی به تمرین های تجربی ، به گونه ی چیره ( غالب ) به سوی راست می نگریستند. این یافته ، نشان از برتری و بیشتر بودن کنش مندی ( فعالیت ) نیمکره ی چپ مغز دارد. در حالی که آدم های نمایشگر ( هیستریونیک ) به گونه ی چیره ( غالب ) به چپ می نگریستند که نشان دهنده ی برتری کنش مندی  نیمکره ی راست دارد.

از آن جا که نیمکره ی چپ مغز با زبان ، اندیشه ی تحلیلی و دلیل و منطق سر و کار دارد ، این انتظار می رفت که در آدم های وسواسی – جبری ( نظام مند – قانون مدار ) ، چیرگی و کنش مندی ( فعالیت ) بیشتری داشته باشد. آن چنان که چیرگی و کنش مندی فزون تر نیمکره ی راست مغز – که در ارتباط با تخیل و اندیشه ی ترکیبی ( سنتتیک ) است – در آدم های نمایشگر ( هیستریونیک ) مورد چشمداشت بود.

آدم های دارای ویژگی های پر رنگ و نیز اختلال شخصیت وسواسی – جبری ( نظام مند – قانون مدار ) درست همانند شخصیت های پر رنگ و مختل اوویدنت ( پرهیز مدار – مردم گریز ) ، دیپندنت ( وابسته ) ، نارسی سیستیک ( خودشیفته ) و پارانوئید ( شکاک و بدگمان ) از طریق پاسخ گویی به « پرسش نامه ی باور ( درباره ی ) شخصیت : PBQ  » در همنوایی و صحه گذاشتن بر تشخیص ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت خود پیشگام می شوند.

در حالی که شمار نه چندان اندکی از درمانگران بر درمان شناختی – رفتاری افراد دچار اختلال شخصیت وسواسی – جبری پافشاری دارند ، اما برآمدهای قطعی نیرومندی از ّبرآمدهای بالینی چشمگیر و چیره دیده نشده است. باربر و مینز دریافتند که آدم های وسواسی – جبری با روان درمانی های تحلیلی ( سایکودینامیک ) بین فردی بهبودی بیشتری در مقایسه با روان درمانی شناختی داشتند. اما به هر حال ، روان درمانی های شناختی ویژگی های شخصیتی نابهنجار را در طی ارزیابی از طریق پرسش نامه های بالینی کاهش داده است. این کاهش ویژگی های شخصیتی نابهجار در شخصیت های اسکیزوتایپال ( شگفت انگیز – خرافه گرا ) ، نارسی سیستیک ( خودشیفته ) ، و بوردرلاین ( مرزی – آشوب ناک ) نیز دیده شده است.

برخی مطالعات نشان از آن داشته است که رفتار درمانی نیز به تنهایی افزون بر کاهش نشانه ها و شکایات در اختلال وسواس های ذهنی و عملی ( OCD  ) ، در کاستن و کم رنگ ساختن ویژگی های نابهنجار ( اختلال ) شخصیت وسواسی – جبری نیز نقش سودمند ، هر چند اندک ، داشته است.

از آن جا که الگوهای رفتاری شخصیت وسواسی – جبری در جوامع پیشرفته ، با دستاوردها و پیشرفت های حرفه ای و اجتماعی است ، دیگر شخصیت ها ممکن است با در پیش گرفتن برخی آیین ها و چهارچوب های رفتاری در ایستار حرفه ای و اجتماعی به گونه ای نقاب و پوششی از این شخصیت را برای آراستن خود بدان و دست یافتن به مزایای پیامد بیافرینند. از این رو تشخیص و جدا ساختن ( افتراق ) این شخصیت ها از شخصیت وسواسی – جبری هنگام روان درمانی مراجع می تواند در برگزیدن شیوه ( مدل ) روان درمانی ، شمار جلسه های مورد نیاز و فرجام آن نقش مهمی داشته باشد. از این رو در تشخیص افتراقی ، کنار گذاشتن موشکافانه و تیزبینانه ی شخصیت های هم نما با آن و شتاب نجستن در تشخیص گذاری اهمیت فراوان دارد.        

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 2:15  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 پاسداری از حریم و سلامت خانواده ها بر دوش راهبرد گزینان هر اجتماع است.

 

 

در تجربه ی بالینی ده ساله ی سکسولوژی و  تجربه ی بالینی پنج ساله ی روان پزشکی ام ، یکی از جاهایی که آن را سرچشمه و آغازگاه بسیاری از روابط فرا ( برون ) زناشویی زنان شوهر دار و هم چنین روابط همجنس گرایانه - به ویژه در مورد مردان - دیده و دریافته ام ، « تاکسی ها و مسافرکش های درون و برون شهری » بوده است. هر چند انحراف « مالش ( frotteurism ) » و « مالش خواهی » در پی افزایش روابط عاطفی - جنسی پیش از ازدواج در سال های پس از ۱۳۷۵ و ۱۳۸۰ کاهش شگرف و شتابان داشته است. 

در سه چهار سال اخیر ، در برخوردهای رو در رویی که با برخی مسئولان کنونی و پیشین کشور داشته ام ، بارها و بارها لزوم کاهش همجوارنشینی همجنس ها و ناهمجنس ها در تاکسی ها و مسافرکش های شخصی را گوشزد نموده ام.

به جاست که آنان که خود را دلسوز نظام و اجتماع می دانند هر چه شتابان تر با اجماع سازمان ها و ادارات مربوطه ، طرح « کاهش شمار مسافران خودروهای کرایه ای ( تاکسی و مسافرکش های شخصی ) از پنج و چهار نفر به سه نفر » را با دو فوریت تصویب نموده و به اجرا گذارند.

بی گمان ، تصویب و اجرای چنین طرحی ، بیش از دیگر طرح های گذرا و هر از چند گاه که در راستای پاسداشت و سلامت روانی - اجتماعی کشور به اجرا گذاشته شده و می شود ، می تواند سودمند و اثرگذار باشد.

 

روابط برون زناشویی زنان شوهر دار

 

به ویژه این طرح ( کاهش شمار مسافران تاکسی ها و مسافرکش های شخصی از پنج و چهار نفر به سه نفر : یک نفر در صندلی جلو و دو نفر در صندلی عقب ) ، در پیشگیری و کنترل روند نگران کننده و رو به رشد « افزایش برقراری روابط فرا ( برون ) زناشویی از سوی زنان شوهردار ( و شکسته شدن تابوی آمیزش و همآغوشی با زنان شوهردار برای مردان ) »  و هم چنین  « افزایش ابراز ، برون آیی و آمیزش همجنس گرایانه ( هوموسکسوال ) از سوی هر دو جنس و به ویژه زنان »  نقشی جدی و بنیادین خواهد داشت.

آن گاه که بدن دو نفر نامحرم - اعم از مرد و زن - پهلو به پهلوی هم بچسبد ، گردش خون در مناطق مجاور یکدیگر افزایش می یابد و ضربان قلب و شمار تنفس افزایش می یابد. بدین ترتیب فرد متوجه تغییرات فیزیولوژیک بدن خود می شود که دقیقا مشابه وضعیت گردش خون و وضعیت قلبی - عروقی و تنفسی آدمی هنگام برانگیختگی جنسی ( Sexual Arousal & Excitement ) است.

هنگامی که این نزدیکی و مجاورت - که در موارد بسیاری از شدت اندازه ، اگر چه « آمیزش » برشمرده نمی شود ، اما دست کم نمونه ای از « همآغوشی » می تواند به شمار بیاید ( !! ) - دربردارنده ی ران ، باسن و لگن باشد ، افزایش خون ناگهانی در این مناطق لاجرم به افزایش خون آمیزراه ( واژن ) ، پیشگاه ( فرج ) ، لب های گوچک و بزرگ و کلیتوریس ( چوچوله ؛ خروسچه ) در زنان و آلت ، بیضه ها و پروستات در مردان می انجامد. فرجام نهایی چنین روندی ، برانگیختگی ( تحریک ) جنسی :   Sexual Arousal & Excitement است که نماد و نشان فیزیولوژیک آن همانا خیس شدن ( لوبریکیشن ) آمیزراه ( واژن ) و پیشگاه ( ولوا ؛ فرج ) در زنان و برافراشتگی ( نعوظ ) آلت و خیس شدن مجرای آن از طریق ترشح غدد کوپر و پروستات است.

شگفت این که در مواردی که دو نفر ران ها و ساق های شان را برای کاهش اندازه ی برخورد ( تماس ) و هم نوازی دور می سازند ، لاجرم باسن و لگن های شان بیش از پیش به سوی یکدیگر نزدیک شده و برخورد ( تماس ) و مجاورت افزون تری می یابند که جریان خون لگنی - شرمگاهی و برانگیختگی ( تحریک ) جنسی در پی آن را شدت و اندازه ی بیشتری می بخشد؛ به گونه ای که بسیاری چنین بیان می دارند که نه تنها بافت پوشش زیر دیگری را دقیقا لمس نموده اند ، که گاه به فراز ( ارگاسم ) جنسی کامل و شورانگیزی دست یافته اند که آنان را در پیگیری چنین برخوردهای بدفرجامی مشتاق تر ، تشنه تر و بی تاب تر نموده است.

آری ، سال هاست که خودروهای مسافربرمان ، جایگاه آغاز شرم گریزی ها و تابوشکنی های بدپایان بوده است.

چند بار به برانگیختگی ( تحریک ) جنسی :  Sexual Arousal & Excitement رسیدن در خودرو برای یک زن شوهردار کافی ست تا پرده ی شرم و حیا پیش چشم و ذهنش فرو افتد و تابوی رسیدن به   Sexual Arousal & Excitement در بر مردی جز شوهرش شکسته شود.

درست همین حالت برای مردان دارای آمادگی انحراف و یا وسواس جنسی صادق است. چند بار دست یافتن به برانیختگی ( تحریک ) جنسی : Sexual Arousal & Excitement  برای یک پسر یا مرد در بر همجنس نیز کافی ست تا آن پسر یا مرد به چاه ویل و بی پایان غریزه ی سرکش جنسی فرو افتد و چه بسا تا ناکجاآباد آن سقوط کند.

 

 

 آیا آنان که روز و شب از لزوم کنترل ناهنجاری های اخلاقی و روانی سخن بر زبان می رانند ، دغدغه و دلسوزی خود را در عمل از « طرح کاهش شمار مسافران تاکسی ها و مسافرکش های شخصی از پنج و چهار نفر به سه نفر : یک نفر در صندلی جلو و دو نفر در صندلی عقب » در راستای کاهش روابط برون زناشویی زنان شوهر دار و هم چنین کنترل روند رو به رشد و نگران کننده ی همجنس گرایی مردانه نشان خواهند داد ؟!؟  

 

تاکسی های قدیم یزد : دیروز سالم تر از امروز؛ افسوس !

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 2:3  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

معبد بودا ، بانکوک ، تایلند

 

 

معبد بودا ، بانکوک ، تایلند

 

 

 بودای دراز کش ، ریلکس و بی خیال ! ( معبد بودا ، بانکوک ، تایلند )

 

 

بودای درازکشیده و بی خیال ، بانکوک ، تایلند

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 8:35  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

جستاری در زود مرگی اهل فرهنگ در ایران

 

دکتر بهنام اوحدی

www.iranbod.com

 

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود !

                                ( خیام )

 

 

آن چه که امیر قادری در یادداشت صفحه ی شانزده روزنامه ی اعتماد دوشنبه یازدهم آذر ماه درباره اش دردمندانه نوشته بود ، واقعیتی تلخ و ناگوار است که مدت ها ذهن کنج کاو و پرسش گر مرا درگیر و گرفتار خود ساخته بود. ستون واپسین صفحه ی روزنامه ی اعتماد ، نخستین جایی از روزنامه است که پس از صفحه ی نخست به سراغ آن می شتابم. و این شتاب ، به دلیل دلبستگی فراوانم به نوشته های دلسوزانه و متعهدانه ی « حسین معززی نیا » است و پس از او هم « امیر قادری ». بی گمان جای « محسن آزرم » که دردانه ای کم مانند است ، در این صفحه بسیار خالی ست.

زودمرگی اهل اندیشه و فرهنگ در ایران پر آفت و گزند ما ریشه ها و سرچشمه های گوناگون فرهنگی ، اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی و روان شناختی دارد.

هر چند نوشتن درباره ی این دشواری سترگ اجتماع ما نیازمند درنگ و اندیشه ی فراوان و شکیبامدارانه است ، اما به پیشنهاد شهلا زرلکی و سعید طباطبایی کوشیدم تا گزیده وار به بیان چند ریشه و سرچشمه بسنده می نمایم ؛ بدان امید که فرصت و فراغتی دست دهد که بدین درد کهنه ی سرزمین مان بیش تر و ژرف تر بپردازم.

یک -  گاه این دشواری دیرینه ی اجتماع ما به نارسی سیزم ( خودشیفتگی ) پر رنگ خود نویسنده و اهل فرهنگ مان باز می گردد. یعنی آقا و یا خانم نویسنده از « احساس و اندیشه ی ابر توانایی ( Omnipotence  )  » سترگ و آن چنانی برخوردار است که دچار شبه وهم و هذیان می شود که گویا اثرش نسخه ی شفابخش و اکسیر این سرزمین است و پس از انتشار بی درنگ به فرجام و دستاوردی شگفت انگیز ، چشم گیر و بی همتا می انجامد. این حالتی ست که برای بسیاری از ما که پیش تر کاغذ سیاه می نمودیم و اکنون بایت ها را لبریز می نماییم ، رخ داده و خواهد داد. مشکل از هنگامی آغاز می شود که این فرجام یگانه و دستاورد خیره کننده پیش چشم هویدا نمی شود و نویسنده را پیش و بیش از خودکاوی و بی قراری و اشتیاق برای نقد اثر و اندیشه ی خود و دانستن کاستی ها و نیز ناهم خوانی های آن ها با ذهن و زبان اجتماع و پیرامونیان ، به وادی فروداشت ( تحقیر ) و دشنام به میهن و هم میهن می کشاند.

در حالی که چنان چه این « احساس و اندیشه ی ابر ( همه کار ) توان » در همان آغاز حرفه ی اندیشه ورزی و فرهنگ مداری از سوی استادان و پیش کسوتان زدوده شود ، بعدها به ناامیدی ، اندوه و درماندگی نخواهد انجامید. البته به شرط آن که خود این استادان و پیش کسوتان از این احساس و اندیشه ی « ابر توان » برخاسته از خودشیفتگی  ( نارسی سیزم ) پر رنگ بدر آمده باشند.

اگر این گونه باورها زدوده نشوند ، خیلی زود و شتابان ، دست بالا یکی دو سال پس از انتشار کار دوم و یا سوم ، احساس سرخوردگی ، ناکامی ، اندوه ، افسردگی ، خشم و در پایان درماندگی آموخته شده ( Learned Helplessness  ) – بخوانیم : زودمرگی - بر نویسنده و پژوهشگر شیفته و مشتاق چیره می شود.

دو – اگر چه تا یکی دو دهه پیش بر ضریب هوشی ( IQ ) تامل و تاکید انجام می شد ، اما مدتی ست که دیگر « پشتکار ، پافشاری و خستگی ناپذیری ( Persistence ) »  عامل نخست چیرگی ، کام یابی و سربلندی شناخته می شود.

این در حالی ست که هنوز ما ایرانیان درگیر افسانه های هوشمندی نژاد مختلط خود هستیم و پشتکار مردمان مشرق زمین ( چین ، ژاپن ، کره ، مالزی و .... ) و مغرب زمین ( اروپای غربی ) را الگو و سرمشقی نیک و خوش فرجام برای خود نساخته ایم.

به راستی هوش بالا بدون پشتکاری پابرجا و استمراری استوار به کدامین فرجام گوارا و خوشایند می انجامد ؟!؟

به دلیل ساختار سنت گرا و نوگریز اجتماع ما ، نویسندگان و اهل فرهنگ – که بیش ترشان دغدغه و انگیزه ی « نوسازی و نوزایی ( Renaissance  ) » داشته و دارند – بارها و بارها در طی گذر عمر شاهد بازگشت ( ارتجاع ) توده ی مردمان به نادانی ها و خرافه های دور از دانش و اندیشه بوده اند. این واقعیت ذهن جست و جو گر و نواندیش نخبگان اجتماع را دچار ناکامی ، سرخوردگی ، اندوه ، خشم ، خستگی ، دل زدگی و درماندگی می ساخته است.

در حالی که باز چرخش اجتماع به آن باورها ، خرده فرهنگ ها و طرح واره های ذهنی ای که از سوی نخبگان دگر اندیش جویای نوزایی و نوسازی ( رنسانس )  خرافه و نادانی نام می گیرد ، گریزناپذیر بوده و پدید آوردن دگرگونی در طرح واره ها و حتا باورهای ذهن و اندیشه ی توده ی مردمان هر اجتماع - به ویژه جوامع عقب مانده و حتا در حال توسعه - کاری سترگ و بی گمان  نیازمند زمان بوده و خواهد بود.

چنان که این خطای شناختی در ارزیابی ایستار اجتماع و هدف گذاری و راهبرد گزینی برای پدید آوردن زمینه های نوزایی و نوسازی ، از سوی استادان و پیش کسوتان اندیشه و فرهنگ از آغاز برای دلشدگان اندیشه و فرهنگ برطرف شود ، این چرخه ی ناکامی ، سرخوردگی ، خشم ، افسردگی و درماندگی – دل مردگی زودرس و پیش هنگام – رخ نخواهد داد.

سه – اما همه ی ریشه ها و سرچشمه های زودمرگی نویسنده و اهل فرهنگ در ایران به خود اینان باز نمی گردد. در واقع ، بسیاری از عوامل و دلایل را بی گمان باید در پیرامون ( اجتماع ) جست و دنبال نمود.

واقعیتی عریان و نمایان است که از دیرباز تاکنون اهل اندیشه و فرهنگ در سرزمین پر آفت و گزند ما ، پس خوراند ( Feedback ) شایسته و بایسته ی لازم را نه فقط از سوی چیرگان و فرادستان ، که از سوی میانه دستان و فرودستان نیز دریافت نداشته اند.

اجتماع عشیره ای – ایلیاتی جای گرفته در سرزمین کم آب ، خشک و کویری ما ، همواره و از دیرباز ، بسیار بیش از اندیشه و فرهنگ ، دغدغه ی زندگی در پایین ترین اندازه ی نیازهای فیزیولوژیک – همان خور و خواب و خشم و شهوت – داشته است. دانش هم اگر به کار دام پروری و کشاورزی و تقویم و طبابت می آمده ، جایگاهی پیدا می نموده ؛ اندیشه و فرهنگ کار آنان بوده است که از داس و بیل و کلنگ و گاوآهن و گله چرانی گریزان و ناتوان بوده اند. مگر هم چون بوعلی سینا در سایه ی خوش سخنی و خدمت در پیشگاه والی و حکمرانی قدر بینند و بر صدر نشینند و به کار خویش پردازند. و البته این منحصر به سرزمین ما نبوده است که لئوناردو داوینچی نیز به اتاق و آتلیه ی نقاشی و سرداب کالبد شکافی و آناتومی از قبل چیستان گویی و هزل سرایی دست یافت.

مردمانی که در دست یافتن به نخستین بنیادهای زنده ماندن – هوا ، آب ، غذا و مسکن ( آرامش و لذت ) -  درگیر و وامانده اند ، را کدامین هنگام و چه گونه دغدغه و اشتیاق اندیشه و فرهنگ می ماند؟!؟ این گونه است که اگر نه همه ی شور و زیست مایه ( لیبیدو ) ، که بیش ترین بخش آن در پای توازن و تعادل و هم سان شدن دخل و خرج به کار گرفته می شود.

اجتماعی که این چنین درگیر نخستین نیازهای فیزیولوژیکش است ، دغدغه و غم اندیشه و فرهنگ ندارد. از این رو شتابان که هیچ ، چندان هم به پیش نمی رود و دربند و گرفتار باقی می ماند. چنین اجتماعی پس خوراند ( فیدبک ) شایسته و بایسته را برای نخبگان اندیشه و فرهنگش روا نمی دارد. این گونه نویسنده ی اهل اندیشه و فرهنگ قدری نمی بیند تا چه رسد که  سودای بر صدر نشستنش برآورده شود !!

 

ادامه دارد .......

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 8:4  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

خودروی قدیمی فروشگاه سلطنتی جواهرات بانکوک - تایلند

 

 

 

معبد بودا ( Budha Temple ) : بانکوک - تایلند

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 1:24  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

آکواریوم پاراگون : بانکوک - تایلند

 

 

آکواریوم پاراگون : بانکوک - تایلند

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 0:55  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

فیلم های آموزشی آنه هوپر را جایگزین فیلم های پورنوی پر انحراف نمایید.

 

اصلاح ساختار همآغوشی و آمیزش از جمله کارهایی ست که من برای درمان « اختلال ریزش ( انزال ) زودرس » انجام می دهم:

۱- پنج دقیقه همآغوشی هنگام برهنه نمودن خانم

۲- پنج دقیقه همآغوشی هنگام برهنه شدن آقا تا حد شورت زیر بدون کندن شورت زیر

۳- سپس بی درنگ پوشیدن یک شلوارک روی شورت زیر و ادامه ی همآغوشی برای ده دقیقه

۴- سپس کندن شورت زیر و شلوارک و بی درنگ پوشیدن یک کاندوم خاردار تاخیرانداز ( در صورت ناخشنودی خانم از این گونه کاندوم ها ، می توان از کاندوم عادی و معمولی سود جست )

۵- سپس آغاز به درونرفت ( دخول ) با سود جستن از سه تکنیک :

الف ) ایست - آغاز ( Start - Stop )

ب ) نشگون و فشار ( Squeezing ) بر نوک ( Glans ) آلت

ج ) تکنیک ساخته شده از سوی خودم : یک بازدم عمیق { برای فشار ناگهانی و شدید دیافراگم بر حجم و هوای درون شکم ( اینتراپریتونئال ) بر کیسه های منوی ( سمینال وزیکل ها ) ، مجرای منی بر ( واز دفران ) ، پروستات و گردن مثانه } ، 

سپس خارج شدن از تشک و تخت خواب و چند گام راه رفتن در اتاق با تمرکز خشونت سرشتی و قاطعیت بر نگه داشتن و پاسداری از ادامه ی برافراشتگی ( نعوظ ) آلت ،

و بازدم عمیق و محکم دوم

۶- آغاز به درونرفت ( دخول ) آلت در پوزیشن تغییر یافته ی خانم ( برای نمونه ، چنان چه پوزیشن درونرفت ( دخول ) نخست ، تاقباز بوده است ، درونرفت آلت یک بار در پوزیشن دمر ، یک بار در پوزیشن دراز کشیده به پهلوی راست ، بار دیگر در پوزیشن دراز کشیده به پهلوی چپ ، بار دیگر در پوزیشن خانم بالا ( Woman On Top ) انجام شود.

 

پافشاری روایات و احادیث اسلامی  بر انجام همآغوشی و آمیزش به دور از چشم و گوش فرزندان کاملا درست و دوراندیشانه است.

لازم به ذکر است که من انجام این روند همآغوشی و آمیزش را در محیطی به دور از چشمان و گوش های تیز و موزی فرزندان ( به ویژه در آپارتمان های فسقلی و کوچولوی امروزی ! ) و زیر نور چراغ خواب سرخ ( قرمز ) وحشی پیشنهاد می کنم.

این گونه ساختار همآغوشی و آمیزش هنگامی که با ورزش عضله ی مخطط ارادی ( اسفنکتر خارجی ) گردن مثانه و پیشابراه و مصرف داروها که پیش تر در همین وبلاگ از آن ها نوشته ام همراه و پیوسته شود ، نه تنها به خوبی زمان ریزش ( انزال ) منی را به عقب می اندازد ، بلکه هنگام به فراز ( ارگاسم ) رسیدن زن را با مرد هم زمان و هماهنگ می کند. چنین رویکردی می تواند نقشی جدی در پاسداری از حریم خانواده و پیش گیری از روابط فرا ( برون ) زناشویی و پیمان شکنی زنان و مردان داشته باشد.

 

فیلم های آموزشی علمی آنه هوپر را جایگزین کانال های ماهواره و فیلم های پورنوی پر انحراف سازید.

 

افسوس که مردان ایرانی به جای آموختن هنر « پیش نوازی ( Foreplay ) » - که در فرهنگ جنسی اسلامی آزادنگر و خوش اندیش مذهب شیعه  ، « ملاعبه ، مغازله و معاشقه » نامیده و بر آن پافشاری و تاکید شده است  - تنها و تنها به طولانی نمودن روند درونرفت ( دخول ) آلت می اندیشند. 

 

فیلم های آموزشی آنه هوپر راهگشای شمار فراوانی از مشکلات و اختلالات جنسی ست.

 

سی دی های آموزشی خانم « آنه هوپر ( Anne Hooper ) » در زمینه ی اصلاح ساختار و ارتقای نگرش به همآغوشی و آمیزش بسیار سودمند هستند. من جایگزین نمودن تماشای فیلم های پورنوی سرشار از انحرافات جنسی را با این سی دی های آموزشی و فیلم ها و انیمیشن های آموزنده و سازنده ی آن به گونه ای جدی توصیه می نمایم.   

 

فیلم های آموزشی آنه هوپر راهگشای شمار فراوانی از مشکلات و اختلالات جنسی ست.

 

چنین اصلاحات مدبرانه و دوراندیشانه ای می تواند هم چنین به گونه ای اثرگذار و کارساز از آلوده و دچار شدن مردان اجتماع مان به بیماری خانمان سوز « سوء مصرف و وابستگی ( اعتیاد ) به الکل ، مواد مخدر و محرک » پیشگیری نماید.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 0:34  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

در بر اژدهای کارگاه جواهرسازی پادشاهی تایلند ( بانکوک )

 

 

هر چند نوشتن سفرنامه ی تایلند مدت هاست که به پایان رسیده است ، اما بر آن شدم تا چند تا از عکس های سفر نوروزی ام به بانکوک و پوکت را در وبلاگ هایم بگذارم تا آنان که توان یا زمان چنین سفری را ندارند ، بتوانند گشت و گذار و سیر و سفری رایگان - به سبک اصفهانی ( ! ) - در « مرز پیش تر ممنوعه ، سرزمین روسپیان رو سپید » داشته باشند. خوب ، چه اشکالی دارد که پس از دو سال و نیم وبلاگ نویسی من هم کمی نارسی سیستیک بازی تصویری درآورم و عکس های پر ناز و غمزه ام را همانند بسیاری دیگر از همکاران ارجمند وبلاگ نویس در « تارنماچه » ی خود بگذارم.

واژه ی « تارنماچه » را همین حالا برای جایگزین نمودن « وبلاگ » آفریدم. آقای علیرضا شیرازی عزیز تو شاهد باش و از کپی رایتش شب و روز پاسداری کن !!

البته امیدوارم هم میهنان ارجمند ، پوزش مرا از این که نمای چهره ی این جانب ، کمترین شباهتی به براد پیت ، جورج کولونی و ممدرضا گلزار ندارد و از دیدگاه زیبایی شناختی ، حتا به نمره ی « هفت » از « بیست » ( بلکه  « صد » ! ) هم دست پیدا نمی کند ، پذیرا باشند !!!  

 

در زیر سایه ی نگهبان افسانه ای معبد بودا ( بانکوک - تایلند )  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 1:48  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

من در جمهوری اسلامی مالدیو : کرانه ی آب و آفتاب و آرامش !

 

 

هواپیمای قطرایرلاین یا آن گونه که بارها و بارها در طی پرواز به لهجه ی فصیح عربی شنیدیم : القطریه ( ! ) ، از فرودگاه امام خمینی تهران به آسانی و پر شتاب - بی هیچ سر و صدا یا تکان اضافی برخاست و به دل آسمان شتافت.

بر پشت صندلی جلوی مان نوشته بود که « جلیقه ی نجات به زیر ما تحت تان ( تحت مقعدکم ) است ». خلاصه ، این « تحت مقعدکم » در همه ی طول پرواز درست بر بالای میز متحرک روبه رو مان - که سینی غذا و پذیرایی بر روی آن قرار داده می شود - آرامش بخش خوردن و آشامیدن مان بود !!

مهمان داران هواپیما آغاز به سرو غذا و نوشیدنی نمودند.

بوی خوش غذا و ادویه ی کاری آن در هواپیما پخش شد.

نوبت به نوشیدنی رسید.

مهمان دار با خوش رویی و اندکی ناز و البته بی نیاز ( !! ) گیلاسی لبریز از ویسکی را پیش روی من گرفت و گفت : « ویسکی ؟ »

شگفت زده با خود می اندیشیدم که مگر احکام شرع مقدس اسلام ، هواپیمای سلطان نشین قطر را در بر نمی گیرد ؟!

مهمان دار دوباره پرسید : « دو یو وانت ویسکی ؟؟ » 

دنبال یک بیل اصل غیاث آبادمان می گشتم که به نیابت از پیر و مراد ماندگارمان - یعنی صاحب الامر ، آقا ، پروفسور مش قاسم غیاث آبادی ( با استاد میرزایی اشتباه نشود ! ) - آن را تا فلق همان جور دور سرمان بگردانیم و بر سر این عناتر و ایادی امپریالیسم جهان خوار فریاد دهیم :

« که آی نامردا ، نه ما از اوناش نیستیم ! مگر از روی نعش ما رد بشوید که به مردم متعهد و مسلمان ایران از این نجسی ها و زردآب ها بدهید !! اگه مردین وخین بیین این ور جوق !!! »

اما مشکل اینجا بود که صندلی ما در واپسین جاهای ته هواپیما بود و ملت شریف نیمی از پذیرایی مشکوف شان را رهسپار معده و شکمبه شان کرده بودند. جایی برای غیرت کشی به سبک غیاث آبادی ما نمانده بود.

با اخم گفتم : « NO Thanks ! » و درخواست آب پرتقال کردم.

اما توی دلم گفتم : « کله پدر هر چی مهمان دار و خط هوایی بی ناموسه ؛ اگه بند از بند من جدا کنید، محاله من تن به این بی ناموسی ها بدهم..... !!!! »

غذا خوش مزه بود. روی جعبه ی غذا نوشته بود : « من اللحم الحلال ». فضولی ام گل کرده بود؛ خواستم بپرسم که آیا روی اون بطری زهرماری هم برچسب « الحلال » زده شده بود یا نه که همسرم مرا از فریضه ی واجب « امر به معروف و نهی از منکر » بازداشت.

امان از دست زخم زبون ما اصفهانی ها که توی جهنم هم که برویم ، باز هم مانند شادروان ارحام صدر ، دنبال « شب نشینی » ( آن هم با رقص « راک اند رول » ) و « هیزی به زن دربون جهنم » هستیم !!!

یاد صحنه ای افتادم که مش قاسم ناگزیر شد « به سلامتی » آقای دوستعلی خان را به جان بخرد و بپذیرد به در خانه ی شیر علی بشتابد و با دروغ و نیرنگ ، اسدالله میرزای پست هیز چشم چران را از زیر دین و بار تیمارداری طاهره - زن شیرعلی قصاب ( بله ، طاهره زن شیر علی قصاب !! ) - آسوده و رها کند.

پیر و مراد و پروفسور و آقای مان را الگو قرار دادم و رگ غیرت غیاث آبادی ام را فرو نشاندم و مشغول تماشای سرزمین خشک و کویری مان شدم.

از تهران همین که به سوی « خلیج پارس » پرواز می کنی ، بی درنگ تا خود آب های نیلگون به تازگی مصادره شده مان ، همین طور فقط کویر می بینی و خاک خشک و بس. اندوه ملی ام از بی آبی و خشکی بد فرجام میهن ، شاخک های شخصیت پر رنگ افسرده و موشکافم را دوباره جنباند.

به خلیج پارس رسیدیم. مهمان دار با خواست هویدا و احتمالن طبق فرمایش مدیران خطوط هوایی « القطریه » پرواز بر فراز « خلیج العربیه » را با بانگی رسا اعلام نمود.

مهمان دار و خطوط هوایی بی ناموس القطریه ، دیگر « بیل لازم » شده بود ! آن هم « بیل لازم به سبک غیاث آبادی » !! اما بیل مربوطه ی پاسدار ناموس ملی - مذهبی مان پیدا نمی شد که نمی شد؛ گویا گارد امنیت پرواز فرودگاه ، چنین رخدادهایی را پیش بینی نموده و از ورود ابزارهای ناموس پرستی ما غیاث آبادیا جلوگیری کرده بود !!!    

 

 

بی ناموس یا با ناموس ؟ مسئله این است !!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 0:51  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

دکتر الفرد کینزی

 

 

دهمین دوره ی کارگاه آموزشی تخصصی  « سکسولوژی بالینی و سکس تراپی  » دکتر بهنام اوحدی از روز جمعه ششم دی ماه ۱۳۸۷ ، ساعت ۹ تا ۱۳ در مرکز مشاوره ی « راه نو » به مدیریت استاد ارجمند « دکتر باقر ثنایی » از بنیان گذاران و پیشکسوتان  خوشنام و ماندگار رشته ی « مشاوره » در ایران ، برگزار می شود. 

در این کارگاه شصت ساعته - که به امید پروردگار بخشنده ی مهربان ، در پانزده جلسه ی چهار ساعته ، هر جمعه از ساعت ۹ بامداد تا یک بعد از ظهر ، برای دانش جویان و دانش آموختگان رشته های روان پزشکی ، روان شناسی ، مشاوره ، پزشکی ، مددکاری و علوم تربیتی و دیگر رشته های وابسته برگزار خواهد شد - کلیه ی مباحث و مشکلات جنسی - آمیزشی در حیطه ی سکسولوژی و سکس تراپی از دیدگاه های روان پزشکی ، روان شناسی بالینی ، مشاوره و مددکاری ، زنان و زایمان ، یورولوژی و اندوکرینولوژی تدریس خواهد شد.   

دانش جویان و دانش آموختگان علاقه مند به شرکت در این کارگاه می توانند برای ثبت نام به « مرکز مشاوره راه نو ( زیر نظر دکتر باقر ثنایی ) » به نشانی تهران ، خیابان عباس آباد ( شهید بهشتی ) ، پس از خیابان سهروردی ، نرسیده به میدان تختی ، شماره ی ۱۶۷ ، واحد ۶ مراجعه نموده و یا با شماره تلفن های ۸۸۵۲۴۰۴۰ ، ۸۸۵۲۰۶۲۶ و ۸۸۵۰۵۳۷۰  تماس بگیرند.

بدیهی ست به دلیل محدودیت جای برگزاری کارگاه ، اولویت به ترتیب ثبت نام مراجعان خواهد بود.

به امید پروردگار بخشنده ی مهربان ، هم چون شرکت کنندگان دوره های دوم تا هفتم ، به شرکت کنندگان در این کارگاه گواهی و مدرک معتبر با امتیاز بازآموزی از سوی نظام مشاوره و روان شناسی داده خواهد شد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 1:48  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

فیلم درمانی :

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما ( بخش پنجم ) 

 

گذر از بدگمانی فرویدی

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

فرويد به سينما روي خوشي نشان نداد،. هر چند زيگموند فرويد ، پايه گذار علم روان‏شناسي نوين، در هنگام ظهور سينما، به اين پديده جديد روي خوشي نشان نداد، اما سينما راه خودش را رفت و ثابت كرد مي‏تواند مفاهيم روانشناختي را به خوبي به بيننده منتقل كند و بدین شیوه مراجعان را در دست یافتن به « بینش ( Insight  ) » یاری رسانده و در همین هنگام در « انگ و برچسب زدایی » از مشکل روانی و دشواری های بین فردی کوشش نماید. آن دسته روان پزشکان ، روان شناسان و مشاورانی كه به مطالعه و ارزیابی روان‏كاوانه ی سينما پرداخته‏اند، شباهت‏هاي بسياري را بين تماشاي فيلم و فرآيند روان کاوي به دست آورده‏اند. شايد مهم‏ترين شباهت بین این دو ، امکان « رويا پردازي آزادانه » ی آدمی هنگام تماشاي فيلم باشد ؛ به بيان ديگر ، آن چه در هنگام تماشاي فيلم اتفاق مي‏افتد، « رها شدن ناخودآگاه ذهن و روان از زنجيرهاي واقعيت و پرواز آزادانه » ی آن در راهي است كه بدان شیوه در روان كاوي‏هاي فرويدي و پسا فرویدی مي‏توان به نشانه‏ها و تعارض هاي درون روانی بسياري دست يافت. كسي كه به تماشاي يك فيلم مي‏نشيند ، با برخي از شخصيت‏هاي فيلم همذات پنداري مي‏كند و براي مدتي در طول فيلم از دنياي واقعي و گاه پر درد و رنج خويش به يك دنياي خيالي و ساختگي سفر مي‏كند و پس از آن نيز در رويارويي با برخي از پديده‏هاي زندگي، با الهام گرفتن از فيلم‏هايي كه ديده است، مي‏تواند تصميمات سرنوشت ساز بهتري بگيرد.


فرويد سرسختانه در برابر ايده‏هاي مختلف فيلم‏سازي ايستادگي كرد و به همه ی پيشنهادهايي كه براي نظارت بر فيلم هاي روان‏شناختي به او داده شد ، چنین پاسخ داد: «امور احمقانه بهميشه در سينما به وقوع مي پيوندند ! من نمي‏خواهم همكاران روان کاوم را از همكاري با سازندگان فيلم‏هاي سينمايي باز دارم ، زيرا نمي توان جلوي ساخت فيلم از ايده هاي روان کاوي را گرفت ؛ اما چنین فیلم های برخواسته از اندیشه های روان کاوانه و سازندگان شان به پادوهايي مي مانند که کنار دست استاد مي ايستند. من خودم نمي خواهم وقتم را براي این چنین کاری هدر دهم و اميدوارم که هيچ گاه به شخصه ارتباطي با پروژه ی ساختن هیچ فيلمی پیدا نکنم. »

فرويد به پديده ی سينما ، بسيار بدبين بود و چنان باور داشت که فيلم‏ها نمي‏توانند ايده‏هاي روان کاوي را آن گونه كه او و برخي همكارانش به آن باور دارند ، بازتاب دهند؛ بلکه در واقع ممكن است سطح علمی چنین موضوع هایی را تا آن اندازه فرومایه ، پست و ناچيز کاهش دهند ، كه از آن چهره ی ديگري به مردم نمايش داده شود. اما امروزه ، ادامه دهندگان پیش رو و نو اندیش راه فرويد و روان‏ پزشکان و روان شناسان دیگر ، از جمله متخصصان علوم ‏شناختي – رفتاری ، بدین واقعیت پیدا و پنهان اعتراف كرده‏اند كه سينما مي‏تواند به خوبي همه ی مفاهيم روان پزشکی و روان ‏شناختي را بازشناسي نموده و به گونه ای اثرگذار و سودمند در خدمت دانش روان پزشکی ، روان ‏شناسي و مشاوره قرار دهد.

 

در واقع ، سينماگران ، دست کم در پنجاه سال گذشته ثابت نموده اند که باور فرويد در اين گفته‏ نادرست بوده است که « من دريافته‏ام که امکان بازنمايي ايده‏هاي ما در سينما به شکلي آبرومند وجود ندارد ». البته با تماشاي برخي فيلم‏هاي سطحي ، فرومایه و ضعيف در زمينه ی روان پزشکی و روان‏ شناسي ، می توان به گونه ای با آن باور فروید همنوا شد ، اما اين ايراد سينما نيست ، بلكه کاستی برخی سینماگران کم مایه و بی دانش است که از بازتاب رخدادها و انگیزه های خودآگاه ، نیمه خودآگاه و نا خودآگاه آن ها از نگاه روان کاوانه ، و نیز نشان دادن احساسات و رفتارهای آدمیان در رویارویی با ایستار ( موقعیت ) های گوناگون و اندیشه های خودکار ( اتوماتیک ) پیدا و پنهان و طرح واره ( اسکیما ) های ناهویدای در پشت آن ها ناتوان و شکست خورده بوده اند.

امروزه گروه نه چندان کم شماری از روان‏درمانگران به فيلم ‏درماني به عنوان يك شيوه ی روان درماني افزون و کمکی اثربخش و سودمند در درمان برخي اختلالات رواني آدمیان مي‏ نگرند. البته باید پذیرفت که در سود جستن از اين روش درماني ، همانند هر روش نوین و به تازگی پایه گذاری شده ای هنوز اختلاف نظرهایی بیان می شود ؛ زيرا بسياري از فيلم‏هايي كه با موضوع ها و درون مایه ( محتوا ) های روان شناختي ساخته شده‏اند ، به خوبي نتوانسته‏اند مفاهيم مورد نظر روان پزشکان و روان شناسان را به بيننده منتقل كنند و اين همان چيزي است كه سال‏ها پیش از امروز ، فرويد نسبت به آن هشدار داده بود. اما شمار فيلم‏هايي كه در اين راه کامیاب سرفراز‏ بوده اند ، روز به روز بیش تر می شود؛ البته در دیدگاه کلی ، متاسفانه هنوز بیش تر سينماگران خيلي به قواعد علمي دانش روان پزشکی و روان شناسی پايبند نيستند و شايد تنها از جنبه‏ها و جلوه هاي تصويري مفهوم ها و درون مایه ( محتوا ) های روان پزشکی و روان ‏شناسي بهره مي‏گیرند. مفاهيمي همانند ترس، هراس ، اضطراب ، استرس ، اندوه ، افسردگی ، شیدایی ، روان پریشی و .... تعريف های علمی ویژه ی خود را دارند که بايد در آثاري که با رويکرد فيلم درماني ساخته مي شوند، به دقت در نظر گرفته شوند.

هر چند فرويد پايه‏گذار روان‏ کاوی و از پیش برندگان روان شناسی نوين با ورود سينما به عرصه ی روان‏ درمانی مخالفت مي‏كرد، اما امروزه سينما آشکارا نشان داده است كه مي‏تواند بازوي خوبي براي اين دانش باشد. در حال حاضر بسياري از روان‏درمانگران با تجويز هوش مندانه ی تماشاي برخي از فيلم‏های تیزبینانه برگزیده شده به مراجعان ‏شان – پس از فرمولیشن و کانسپچوالیزیشن مورد - به فرآیند درمان آن ها شتاب بيشتري می بخشند.

 

*بورد تخصصی اعصاب و روان از دانشگاه علوم پزشکی تهران

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 1:35  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

گزارشي از هشتمين همايش سالانه انجمن روانپزشکان ايران

 

 
 
 

بيتا بهنام

هشتمين همايش سالانه انجمن روانپزشکان ايران از تاريخ سه شنبه بيست و هشتم آبان ماه تا جمعه اول آذرماه 1387 در سالن همايش هاي بيمارستان ميلاد برگزار شد.

در اين همايش چهارروزه که روانپزشکان سراسر کشور در آن شرکت داشته و به ارائه مقاله و تبادل نظر و تجربه هاي خود پرداختند، محورهاي گوناگون دانش روانپزشکي مورد بحث و بررسي قرار گرفت.

افزون بر مطالعات انجام شده بر اثرات و عوارض داروهاي روانپزشکي و همچنين اختلالات روان پريشانه (سايکوتيک) و خلقي و اضطرابي (از جمله اختلال وسواسي- جبري) که همواره بخش عمده مقالات و سخنراني هاي همايش هاي سالانه انجمن علمي روانپزشکان ايران را تشکيل مي دهد، در همايش امسال به گونه يي نمايان گرايش بيشتري به سوي ارزيابي عوامل رواني- اجتماعي مرتبط با اختلالات روانپزشکي، اختلالات سوءمصرف و وابستگي (اعتياد) به مواد و به ويژه طيف اختلالات و صفات شخصيت و نيز روان درماني هاي تحليلي (روانکاوانه) و رفتاري- شناختي به چشم مي آمد. از ويژگي هاي جالب توجه همايش امسال، گرايش استادان مطرح و نام آشناي روانپزشکي کشور به ارزيابي روانشناسانه و روانکاوانه پديده هاي فرهنگي، از جمله خلاقيت ادبي و هنري بود. سخنراني دکتر «سيداحمد جليلي» رئيس انجمن علمي روانپزشکان ايران درباره «خلاقيت و بيماري هاي رواني» از سخنراني هايي بود که با استقبال چشمگير از سوي شرکت کنندگان در همايش روبه رو شد. سخنان دکتر «جليلي» با اين گفته ارسطو آغاز شد که «آنان که در فلسفه، سياست، شعر و ديگر هنرها به جايگاهي درخور رسيده اند، همگي گرايش هايي به سوي ماليخوليا دارند. اما کنش خلاقه، کنشي بهنجار (طبيعي) است و از قانون هاي بهنجار (طبيعي) پيروي مي کند.» دکتر «جليلي» سپس سخن شکسپير را در تناقض با انديشه ارسطو بيان کرد؛ «شاعر، عاشق و مجنون آکنده از تخيلات است.» او سپس به بيان باور افلاطون پرداخت؛ «شاعر مي تواند در شرايطي ويژه به خاطراتي از گذشته دست يابد. جنون شاعران، توانايي از سوي خدايان است.»

پس از آن دکتر «جليلي» نظريه فرويد را درباره خلاقيت عنوان کرد؛ «هنرمند آدم درونگراي ناداني است که چندان تفاوتي با فرد نوروتيک ندارد. هر دو اينان تمايلات غريزي بسيار نيرومندي دارند و خواهان افتخار، قدرت، ثروت، شهرت و عشق هستند اما از آنجا که توانايي رسيدن شتابان بدان ها را ندارند، پس زيست مايه (ليبيدو) خود را در راستاي نقش و نگار بخشيدن به تخيلات و فانتزي هاي خود تغيير مي دهند که در آدم نوروتيک، فرجام آن «نوروز» است؛ اما از آنجا که هنرمند توانمندي افزون تري دارد، استادانه روياهايش را مي سازد. او با والايش پندارها و رويکردهاي ناپسندش به شيوه ها و کردارهاي پسنديده، ديگران را به تحسين خود وامي دارد و بدين ترتيب به افتخار، قدرت، عشق و شايد ثروت مي رسد.» در پي آن، نظريه يونگ نيز از نظر گذرانده شد؛ «يونگ در عين حال که اثر ناخودآگاه فردي مورد توجه فرويد را رد نمي کند، اما تاثير ناخودآگاه جمعي در خلاقيت را فراتر از آن مي داند. او به فرآيند خلاقه باور دارد که از غرايز شخصي سرچشمه مي گيرد، اما ريشه در کهن الگوها (سنخ هاي کهن) و ناخودآگاه جمعي دارد و مجموعه يي خودمختار را پديد مي آورد که ريشه و سرچشمه از خاطرات بسيار قديمي و باستاني نسل هاي پشت در پشت آدمي دارد و به گونه يکسري امکانات درون زاد است که شگفت انگيزترين خيال پردازي ها را نيز در چارچوب هايي معين محدود مي کند. پس هنرمند کسي است که سرنوشت شخصي ما را به خواست و انديشه خلاقانه خود به همه انسانيت پيوسته و همبسته مي کند. آن که با اثري هنري روبه رو مي شود با آفريننده هم آوا مي شود و همراه و همسفر با او به نيروي نهفته در ناخودآگاه جمعي دست مي يابد. اين راز جاودانگي آثار هنري است که سرچشمه آن از ميراث مشترک آدميت است و همه آدميان مي توانند اين زبان جمعي را درک کنند.»

دکتر «احمد محيط» مسوول کميته ادبيات و روانپزشکي انجمن جهاني روانپزشکي (WPA) نيز در سخنراني خود با عنوان «چرا از رابطه فرهنگ، هنر و ادبيات با روانپزشکي سخن مي گوييم؟» چنين گفت؛ «هنر، فرهنگ و ادبيات با پزشکي به گونه يي عام و با روانپزشکي به شکل و شيوه يي خاص در ارتباط هستند. خلاقيت با روانپزشکي ارتباطي تنگاتنگ دارد. شناخت ذهن خلاق، رابطه خلاقيت با بيماري ها، خلاقيت در بيماران و همچنين سود جستن از توان هاي خلاقه در درمان بيماران اهميت دارد. در ميان مکاتب گوناگوني که روانپزشکي مدرن بر پايه آنها بنياد نهاده شده است، مکتب روانکاوي و آراي بنيانگذار و پيش برنده آن فرويد، اهميتي ويژه دارد. چه به لحاظ اثري که اين آموزه هاي روانکاوي بر آفرينش ادبي و هنري نويسندگان و هنرمندان گذاشته است و چه از آن چشم انداز که نقد و تحليل ژرف نگرانه تري را ممکن و فراهم کرده است.»

از سخنراني هاي مهم همايش امسال، سخنراني دکتر «محمد صنعتي» درباره «اخلاق و روانکاوي» با نگاهي به جايگاه روان درماني تحليلي (روانکاوي) در روانپزشکي امروز بود. دکتر «صنعتي» ساخت شکني انتقادات ناروا و ناآگاهانه درباره روانکاوي را امري لازم و مهم براي پيشرفت روان درماني تحليلي در ايران دانست. او بيان داشت؛ «درباره نه روانکاوي و نه بنيانگذار و پيشران آن يعني فرويد درک و دانش درستي در ايران صورت نگرفته و کم آگاهي ها درباره روانکاوي و فرويد بيشتر شنيداري و نه به دنبال نگرش ژرف و موشکافانه آثار و نوشته هاي خود فرويد بوده است.» وي در ادامه افزود؛ «بيشتر مردم عادي و همچنين به ظاهر انديشمندان و روشنفکران مان، به ويژه روشنفکران متعهد و معتقد به «لزوم بازگشت به خود» همچون علي شريعتي، نوشته ها و کتاب هاي فرويد را نخوانده و در آن تامل و تعمق نکرده اند. اما در همين حال او را پرچمدار گمراهي و فساد و تباهي شناسانده اند. تا آنجا که شريعتي او را «گوساله بورژوازي» قلمداد کرده و آزادي جنسي افراط آميز در اروپا را دستاورد او براي انسانيت مدرن دانسته است.» دکتر «صنعتي» نقدها و نوشته هاي شهيد مطهري را درباره فرويد، از اين ديدگاه که ايشان دست کم و برخلاف شريعتي، برخي آثار و نوشته هاي فرويد را از نظر گذرانده است، قابل اعتناتر دانست. دکتر صنعتي در ادامه مي افزايد؛ «فرويد برخلاف کساني همچون ويلهلم رايش، مگنوس هيرشفلد، هاولاک اليس، برتراند راسل و برخي ديگر (که به «آزادي مطلق و بي چارچوب جنسي» معتقد بودند) هرگز نه تنها به چنين چيزي باور نداشت، بلکه همواره و همه جا از «لزوم خودداري و پرهيز جنسي» و «تنظيم و تعديل جنسي» مي گفت و مي نوشت. در ايران، برخورد و رويارويي که بايد در برابر آرا و انديشه هاي انديشمندان لگام گسيخته يي همچون ويلهلم رايش، مگنوس هيرشفلد، برتراند راسل و مانند آنها انجام مي شد، گريبانگير زيگموند فرويد شد. اين در حالي است که فرويد همواره و به گونه يي سرسخت و وسواس گونه به «لزوم پايبندي و گردن نهادن آدميان به اخلاقيات و کردار نيک و پسنديده» باور داشت.

همايش امسال با تقدير شکوهمندي از استاد ارزنده و پيشکسوت روانپزشکي کشور دکتر «هاراطون داويديان» همراه شد. در مراسم به ياد ماندني پاسداشت جايگاه علمي و مقام معنوي استاد فراموش ناشدني تاريخ روانپزشکي ايران، سفير جمهوري ارمنستان در کشورمان و رئيس فرهنگستان علوم پزشکي، دکتر «ايرج فاضل» حضور يافته و به ايراد سخنراني پرداختند. در پايان به رسم و نشان پاسداشت يک عمر خدمت براي آموزش روانپزشکي، لوح و نشان هاي پرشماري از سفارت جمهوري ارمنستان در ايران، فرهنگستان علوم پزشکي، بيمارستان هاي روانپزشکي دانشگاه هاي ایران ، شهيد بهشتي و علوم بهزيستي و توانبخشي و بيمارستان هاي ميمنت، مهرگان، آزادي و انجمن روانپزشکان استان اصفهان به استاد داده شد. اما آنچه باعث شگفتي همگان و افسوس دانش آموختگان روانپزشکي بيمارستان روزبه دانشگاه علوم پزشکي تهران شده بود، عدم اعطاي لوح يادبود و تقدير از سوي بيمارستان روزبه و دانشگاه علوم پزشکي تهران بود. با توجه به اينکه دکتر «داويديان»، 42 سال خدمت دانشگاهي صادقانه و پدرانه خود را در اين بيمارستان انجام داده و چندين سال پياپي نيز رياست بيمارستان روزبه و همچنين مديريت گروه روانپزشکي دانشگاه علوم پزشکي تهران را بر دوش داشته است، اين انتظار و افسوس دستياران و دانش آموختگان «مکتب روزبه» گزافه نبوده است. همايش با عکس هاي يادگاري شاگردان سال هاي دور با استاد در سالن همايش و محوطه بيمارستان ميلاد پايان يافت.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:56  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

مردان از چشم خر می شوند و زنان از راه گوش !

این یک اصل کلی و غریزی ست !!

الگوهای آمیزشی ما ایرانیان علمی و درست نیست. آمیزش تنها امری مکانیکی ، بر بنیاد درونرفت ( دخول ) آلت نیست. این امر احساس ، مهر و معنویت ویژه ی خویش را می طلبد.

در کار بالینی ، چه بسیار می بینم همسرانی را که چشم بر جنبه های روحانی س ک س و آمیزش بسته اند و سال هاست تنها و تنها به کرداری جسمانی و مکانیکی بسنده نموده اند. در بسیاری زمان ها می بینم که خانه و خانواده از عنصر رفاقت و صمیمیت خالی ست. این دقیقن جایگاه ورود معشوق و معشوقه ( روابط فرا زناشویی ) به زندگی این زوج هاست.

در بسیاری موارد ، تهی شدن زندگی اینان از عشق و دلبستگی و مهر و صمیمیت ، به تدارکات آغاز ازدواج و بخث و ستیز درباره ی مهریه و قباله و شیر بها و جهاز و جزئیات مراسم عقد و عروسی بر می گردد که ریشه و سرچشمه ی ساری و جاری شدن خشم - پنهان و یا عیان - و حتا پرخاش و دوری عاطفی و احساسی همسران از یکذیگر می شود.

نه !

آمیزش تنها آمیزش پیشگاهی ، پسگاهی ، دهانی و ........... نیست !!

آمیزش امری روانی ، روحانی و معنوی ، و واقعیتی فرسنگ ها فراتر و والاتر از نزدیکی تنی ست که با هر کس و ناکسی نشاید و نباید انجام داد.

آمیزش هم چون دیگر کردارهای آدمی ، مرزها و چهارچوب های ویژه ی خود را می طلبد و تنها تخلیه ی ترشحات نیست. به ما پرهیز از س ک س و خطرات بالقوه ی  آمیزش ج ن س ی را می آموزند، اما روح معنوی و عرفانی لازم را هیچ گاه در نظر نگرفته اند.

افسوس که در ایران سده هاست که به س ک س و آمیزش ، نه به عنوان آفریده ی پروردگار ، که به سان کرداری اهریمنی نگریسته شده و می شود !!!     

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 23:6  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

شايد براي برخي لزوم نوشتن از چنين مبحثي زير پرسش باشد اما اين گونه افراد بايد بدانند و آگاه باشند كه اين روزها سرچشمه و ريشه ي بسياري از دعواها و اختلاف هاي منجر به جدايي ، طلاق و پيمان شكني ( خيانت به همسر ) در همين مبحث است.

فرهنگ جهاني از راه رسيده و بر پندارها و كردارها اثر ژرف خويش را نهاده است.

مردان سال هاست كه انجام اين گونه آميزش را از شركاي جنسي خود درخواست مي كنند و زنان نيز به تازگي جايگاه برابر مي خواهند. بگذريم كه بسياري از مردان اثر پذيرفته از فرهنگ و فيلم ها و كانال هاي پورنوي ساخت فرنگ خود مشتاقانه بدين كردار دلبستگي پيدا كرده اند !!

گفتيم كه چنان چه در اين كردار افراط صورت نگيرد ، انجام آن نرمال خواهد بود و در وضعيت بهنجار به عفونتي هم منجر نخواهد شد. اما پرسش بسياري اين است كه بلعيدن ترشحات پيشگاه ( فرج و واژن ) و يا خوردن مايع ريزشي مرد ( مني ) به بيماري يا بارداري خارج رحم خواهد انجاميد ؟!؟

در پاسخ بايد گفت : نه ! خوردن و فرو بردن آب خايه ( مايع مني ) مرد هرگز به بارداري خارج رحمي منجر نخواهد شد !! ايم مايع ريخته شده از مرد داراي ويتامين ها از جمله ويتامين سي ، قند ميوه ها ( فروكتوز ) و عناصر معدني است.

بسياري مي پرسند تماس پوستي با آن به بيماري منجر نخواهد شد ؟؟

بايد بگويم كه خانم ها بدانند كه در بيشتر كرم هاي پوست و زيبايي صورت شان ، آب خايه ( مني ) اسب و ....... وجود دارد و به طور كلي اين مايع اگر براي پوست سودمند نباشد ، زيان بخش هم نيست.

تماس پوستي مرد هم با ترشحات زن ، اگر دچار بيماري هاي عفوني آميزشي هم چون زگيل هاي هرپسي آميزشي نباشد ،  مشكل ساز نيست.

فقط بايد يادآوري نمود كه در صورت ورود آب خايه ( مايع انزالي مرد ) به درون چشم ، بايد حتمن با سرم فيزيولوژي و قطره هاي شست و شوي چشمي استريل ، و در صورت نبود آن ها ، با آب بدون فشار ولرم ( نه گرم و نه خيلي سرد )  چشم مورد نظر را به اندازه ي يك دقيقه و نه بيشتر شست و شو داد. از چايي جوشيده و سپس سرذ شده نيز مي توان براي اين كار استفاده نمود.

چنان چه مرد دچار عفونت جدي اي باشد ، طي چند روز چشم دچار عفونت ، سرخي و ترشحات اشكي و غليظ عفوني مي شود كه در آن صورت فرد لزوم مراجعه به چشم پزشك و مصرف قطره هاي چشمي آنتي بيوتيكي هم چون تتراسيكلين و جنتا مايسين و سيپرو فلوگزاسين و ............ را احساس خواهدكرد. ريختن اين قطره ها در چشم حتمن بايد زير نظر متخصص چشم پزشكي باشد.

امروزه ديده مي شود كه برخي خيانت ها تنها به دليل خودداري همسر از انجام آميزش دهاني صورت مي پذيرد كه تاوان هاي سنگين فردي و خانوادگي را - به ويژه براي فرزندان - در پي دارد.

چنان چه همسري از انجام اين كردار اكراه دارد ، مي تواند انجام آن را با كاندوم آغاز نمايد.

امروزه و با توجه به فراگير شدن ايدز ( AIDS ) و هپاتیت B و C توصیه می شود که شرکای ج ن س ی از بلعیدن و فرو بردن ترشحات تناسلی یکدیگر پرهیز نمایند و در صورت دیدن هر گونه آثار عفونت ( چون ترشحات بد بو ، رنگ های زرد ، سبز ، آبی و ....... غیر طبیعی ، زخم ، زگیل ، خونابه آمیخته به چرک و ............ ) از انجام آمیزش دهانی جدا خودداری ورزند.

تماس دهانی با پسگاه ( مقعد ) هر چند در بسیاری - از جمله برخی هم جنس گرایان - وجود دارد ، اما به طور کلی توصیه نمی شود.

امیدوارم خوانندگان وبلاگ های پارسی زبان بیش از این ، از این جانب توضیح و تفصیل نطلبند !!! 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 23:3  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 س ک س و آمیزش دهانی در عهد باستان

 

 

در کار بالینی زوج درمانی و س ک س تراپی فراوان با این پرسش رو به رو می شویم که از آمیزش دهانی ( ORAL SEX ) می پرسند که : رویکردی بهنجار است یا کاری انحرافی ؟ 

تا سه دهه ی پیش آمیزش دهانی در عرف و هنجار س ک س و آمیزش ایرانیان نبود و کاری ناپسند دانسته و شناسانده می شد. هر چند در فیلم های پورنو پیش از انقلاب - که به دلیل نبود ویدئو امکان تماشایش تنها با پروژکتورهای هشت میلی متری فراهم می شد و خیلی فراگیر نبود - تصاویری از این دست وجود می داشت.

تا هنگام دیپلم گرفتن من نیز در میان حدود پانصد دوست دانش آموزم ، شمار آن هایی که اهل س.ک.س و آمیزش دهانی بودند ، به پنج نفر نمی رسید و در میان ما پسران ، مرد « پیشگاه ( فرج و واژن ) لیس »  فرومایه و پست شناخته و به ریشخند گرفته می شد.

 در آن هنگام « .... لیسی ( CUNNILINGUS )  » ، یک دشنام برای تحقیر مرد بود و پوزیشن 69 تنها مربوط به زنان همجنس خواه دانسته می شد.

از سال ۱۳۶۵ و به ویژه دهه ی ۱۳۷۰ خورشیدی انجام آمیزش و س ک س دهانی از سوی نیمه ی زنانه ی اجتماع ایرانی و به ویژه دختران دوشیزه - چه بسا در داخل خودروهای در حال حرکت در جاده های پیرامون کلان شهرها - رشد و گسترش یافت.اما انجام آمیزش دهانی از سوی مردان ( CUNNILINGUS ) - دست کم تا آن جایی که من می دانم - تا سال های منتهی به آغاز دهه ی ۱۳۸۰ فراگیر نشده بود.

اما هم اکنون دگرگونی بزرگی - درست در اندازه و قد و قواره ی یک انقلاب فرهنگی - اجتماعی - در زمینه ی هنجارهای س.ک.س و آمیزش ایرانیان داخل ( و نیز خارج ) کشور رخ داده است.

آری ، فیلم ها و کانال های ماهواره ای - فناوری ( تکنولوژی ) - اثر گسترده و ژرف خود را نهاده است تا آن جا که اکنون ، دست کم در کلان شهرها ، انجام آمیزش دهانی از سوی نیمه ی مردانه ی اجتماع ( CUNNILINGUS ) تنها اندکی کمتر از انجام آن در نیمه ی زنانه ی اجتماع ( FELLATIO ) شده است.

مشاهده ی بسیار این واقعیت هویدا و نهان در ماه های اخیر برای من و همکاران زوج درمانگرم مایه ی شگفتی فراوان شده است. دست کم فمینیست های میهن مان در این زمینه پیروز و کامیاب بوده اند !

س ک س و آمیزش دهانی در حین انجام آمیزش و همآغوشی ، به ویژه در فرآیند پیش نوازی ( Fore Play ) امری بهنجار قلمداد می شود ، اما چنان چه آمیزش دو نفر فقط منحصر و محدود به این گونه آمیزش شود و از درونرفت ( دخول ) به گونه ای همیشگی خودداری و پرهیز شود ، بدان به عنوان یک اختلال ج ن س ی نامتمایز ( NOS ) یعنی عضو خواهی ( PARTIALISM ) نگریسته می شود.

اگر این عمل با اجبار ، اعمال زور و اکراه یک نفر از دو همبستر تحمیل شود ، می تواند به ناهماهنگی زناشویی ( Marital Discord ) جدی منجر شود.

باید دانست که از دیدگاه عفونی و میکرب شناسی ، آلوده ترین جای بدن آدمی نه آلت و پیشگاه ( فرج و واژن ) و پسگاه ( مقعد ) که دهان است. بسیاری از زنان درباره ی آلودگی آلت مرد باورهای سفسطه آمیز و خرافی دارند و نمی دانند که ادرار یک فرد نرمال - بدون علائم و نشانه های عفونت ادراری ( چون سوزش و تکرر ادرار یا خروج مایع غلیظ چرکی و ... ) - کاملن استریل و پاک است. به کماندوها و تکاوران آموزش داده شده و می شود که اگر در جایی دچار اصابت تیر یا ترکش شدند و امکان شستشوی زخم و جراحت شان با سرم استریل فراهم نبود، بر زخم شان ادرار کنند.

از قدیم نیز در مناطق گوناگون میهن مان - ایران - نیز بسیاری از کشاورزان از پدران و مادران شان می آموخته اند که اگر هنگام درو و ...... دست شان در اثر اصابت داس یا گاو آهن و ........... زخمی شد و آب تمیزی برای شست و شو در اختیار نداشتند ، جراحت شان را با پیشآب ( ادرار ) شان بشویند.

فلور میکربی دهان از واژنی که دچار علائم و نشانه های عفونت های اختصاصی و غیر اختصاصی تناسلی نباشد ، بیشتر و از این رو بر آن چیره است و این تماس به عوارض جدی برای دهان منجر نمی شود.   

 

 

س ک س و آمیزش دهانی

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 23:2  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

بسیاری از روان شناسان و مشاوران خانواده در ایران ، آموزش آکادمیک و درستی درباره ی گستره ی جنسیت و هماغوشی و آمیزش دریافت ننموده اند؛ از این رو جای شگفتی نیست که توانایی راهنمایی و آموزش مراجعان را نداشته باشند.

پرسش شمار فراوانی از مراجعانی که کمتر از پنج سال از پیمان زناشویی شان گذشته است ، این است که چند بار آمیزش در هفته نرمال و منطقی ست؟

بارها دیده و شنیده ام که درمانگران در برابر این پرسش ساده ، پاسخ های ناجوری بیان داشته اند:

از ساعتی یک بار در شش ماه نخست ازدواج تا ماهی یک بار و نه بیشتر !!!

این در حالی ست که پاسخ یکسانی برای این پرسش وجود ندارد و بستگی به بسیاری از عوامل دارد. برای نمونه آن که این زوج سنتی ازدواج نموده اند یا زناشویی مدرنی داشته اند؛ پیش از ازدواج چه مدت آمیزش یا هماغوشی داشته اند؛ چه مدت از ازدواج و آغاز هماغوشی و آمیزش آن ها گذشته است؛چند سال از عمرشان سپری شده است؛ میل جنسی و خودارضایی آنان پیش از پیمان زناشویی شان تا چه اندازه بوده است؛ و .................

به طور کلی ، پس از سه و شش ماه نخست ازدواجی که با هماغوشی و آمیزش های پیش از آن همراه نبوده است ، شمار انجام آمیزش کاهش یافته و در سال دوم و سوم چنین پیمان زناشویی ای به یک ریتم و تعداد ثابت و مشخص - بسته به ویژگی های فیزیولوژیک تنی و روانی - می رسد.

پس از سال پنجم یک ازدواج خوب و خوشایند و پویا ، شمار آمیزش ها در هفته به ماهی سه تا چهار بار می رسد که تمرکز ویژه ی آن بر تعطیلات پایان هفته ( weekend ) خواهد بود که در فرنگ شب یک شنبه و در ایران « شب مشهور و پر هیاهوی جمعه » است.

با توجه به چند شغله بودن مردان ایرانی و فشار فراوان مشکلات حرفه ای ، اقتصادی ، اجتماعی و ........ هم اکنون یک تا دو بار آمیزش در هفته برای زوج های جوان ، پس از شش ماه نخست آغاز پیمان زناشویی خوب و مناسب بوده و اصلن کم و مشکل ساز نخواهد بود.

در هفته یک یا دو بار آمیزش برای افرادی که ژر تنش ، عصبی و تحریک پذیر نیستند ، کافی ست ، اما دست کم سه شب دیگر همسران باید به تانترا ( TANTRA ) - هماغوشی برای دستیابی به آرامش و رهایی ( Meditation ) و نه با هدف درون رفت ( دخول ) و آمیزش و سکس کامل - بپردازند.

و TANTRA چیزی ست که یک زوج درمانگر باید به خوبی بدان آگاهی داشته باشد. در سی دی آموزشی « ANNE HOOPER » تانترا به اندازه ی کافی بیان شده است.

گاندی - رهبر فقید هند - سال ها پس از ترک همسر و پا نهادن بر غریزه ی جنسی ، دانست که چه گوهری را از دست داده است؛ پس به جبران پرداخت و در واپسین دهه ی عمر خود با چندین نفر از ارادتمندان و شاگردان خاص خود تا بامداد به تانترا می پرداخت: هماغوشی برهنه بدون درون رفت ( دخول ) آلت تناسلی.

مقاله ی بیانگر این واقعیت - که بارها در دانشگاه های گوناگون گیتی ارائه شده است - را می توانید با جست و جوی  gandhi & tantra و هم چنین  gandhi & sex  در www.google.com  پیدا کنید. مقاله ای که یک بار چکیده اش در روزنامه ی توقیف شده ی شرق منتشر شد.

 

تانترا : هماغوشی برهنه برای مدیتیشن    

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:58  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

کاما سوترا : مهارت های بریتر هماغوشی و آمیزش ( آنه هوپر )

 

در ایران شمار فراوانی از طلاق ها و جدایی ها به دلیل نا آگاهی های جنسی - زناشویی رخ می دهد.

چه فراوان مردانی وجود دارند که سکس و آمیزش را تنها درون رفت ( دخول ) آلت می دانند و به معاشقه و همآغوشی پیش و پس از درون رفت ( دخول ) نمی پردازند.

این گونه آمیزش نه تنها برای زنان هیچ گونه لذت و خوشی به همراه ندارد ، که سبب شکنجه ی تنی و روانی آنان نیز می شود.

در ایران آگاهی رسانی و آموزشی درباره ی شیوه ی درست هماغوشی و آمیزش انجام نگرفته است و این کم کاری و انکار ، پیامدی جز بالا رفتن آمار جدایی ، طلاق ، و پی گیری و آغاز روابط عاطفی - جنسی از سوی مردان و زنان نداشته و نخواهد داشت.

آموزش فراگیر راه و رسم آمیزش کامل و همه جانبه امری ضروری و لازم است که باید در کشورهای عقب افتاده جدی گرفته شود.   

 

سی دی آموزشی آنه هوپر : تکنیک ها و مهارت های هماغوشی و آمیزش

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:56  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

آیا زنان بی هوده و به اشتباه به دنبال قد و قامت نیستند ؟!؟

 

پرسش دیگری که در ذهن بسیاری از زنان جوان وجود دارد این است که

« آیا از ظاهر چهره و یا پیکر مردان می توان به اندازه ی درازا و پهنای آلت آنان پی برد ؟؟ »

و

« آیا درازا و پهنای آلت جنسی - زناشویی مردانه ، نسبتی از اندازه و پهنا و تنومندی پیکر آنان است ؟؟ »

واقعیت آشکار و نمایان آن است که اندازه ی درازا و پهنای آلت مردان ، اگر نسبت معکوس با اندازه ی درازا و پهنای پیکر آنان نداشته باشد ( که در کمال شگفتی بارها دیده شده که این نسبت معکوس را دارد !! ) ، دست کم نسبت مستقیم با آن را ندارد.

فراوان مردانی را معاینه نموده ام که درازای پیکرشان به یک متر و شصت سانتی متر نمی رسد ، اما درازا و پهنای آلت شان به اندازه ای در حدود ساعد دست شان بوده است !!!

این واقعیت مشهود از سوی بسیاری از دستیاران و متخصصان یورولوژی ( جراحی کلیه و مجاری ادرای - تناسلی ) و پزشکان عمومی و اینترن ها گزارش شده است تا جایی که آن را با قانون دست معروف در فیزیک بدین گونه بیان نموده اند که « پیکر بزرگ ( مرد دراز یا مرد چاق ) ، آلت کوچک » و « پیکر کوچک ( مرد کوتاه و ریز ) ، آلت سترگ » !!!!

در دنیای دیگرگون و پیچیده ی « هم جنس گرایان » - که به تازگی از سوی انجمن هم جنس گرایان ایرانی مقیم آمریکا « دگر باشان » نام نهاده شده است - ( هم جنس گرایان مرد : گی ها ) نیز فراوان دیده شده که مرد مفعول ( BOT ) یا V- more B پیکری تنومند و بلند ، با عضلات پیچ در پیچ و وزنی از ۱۰۰ تا ۱۵۰ کیلو داشته و مرد فاعل ( TOP ) یا V- more T  پیکری کوچک و معمولی با وزنی از ۶۰ تا ۸۰ کیلوگرم داشته است.

 

در بیان نسبت معکوس قامت با درازا و پهنای آلت مردان

 

 

بدون شرح !

 

باید اذعان نمود که خداوند جنسیت را به سان چیستانی پیچیده برای شکستن غرور نا به جای آدمی آفریده است تا پس از چند هزار سال کاوش بداند که همی نادان است.

باید دانست که بسیار پیش تر و بیش تر از شرمگاه آدمی ، ارگان و جایگاه جنسی و زناشویی اش همانا  « مغز ( آمیگدال ، هیپوکامپ ، لیمبیک ، تالاموس ، هایپوتالاموس و هایپوفیز و .... ) » اوست.  

  

و خداوند جنسیت را چیستان آدمی آفرید !

 

این نوشته ادامه دارد ......

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:46  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

پرسش های بسیاری درباره ی اندازه ی نرمال آلت تناسلی مردانه از من پرسیده شده و می شود.

برخی از زنان در این باره خطاهای فکری فراوانی دارندو از این رو دچار نگرانی های گوناگونی پیرامون اندازه ی آلت همسران شان می شوند. به گونه ای که در اغلب موارد آن را کوچک ارزیابی نموده و یا گاه از بزرگی آن دچار هراس می شوند.

اندازه ی طبیعی آلت مردانه ، هنگام برافراشته شدن ( برپایی ) ، از ده تا بیست سانتی متر است.

درازای طبیعی واژن نیز به طور معمول نه تا یازده - دوازده سانتی متر است که دو - سه سانتی متر ولو ( شامل لب های کوچک و بزرگ واژن ) را نیز باید به آن افزود.

از این رو نه سانتی متر درازای آلت برای پدید آوردن ارگاسم ( فراز ) جنسی در زن و شش سانتی متر آلت به شرط پرش ( جهش ) خوب منی ، برای بارور ( باردار ) ساختن زن کافی است.

بنابراین هر چه اندازه ی آلت مردانه از یازده تا چهارده سانتی متر - در هنگام برافراشتگی - افزون تر باشد ، درون واژن ( پیش گاه ) قرار نگرفته و بیرون از آن ناسودمند می ماند.  

 

آلت جنسی مردانه

 

این نوشته ادامه دارد ........

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:44  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

ریزش ( انزال ) زودرس

 

بسیاری از زمان نرمال و طبیعی ریزش ( انزال ) منی پس از درون رفت ( دخول ) آلت مردانه در واژن می پرسند. بر پایه ی کتاب های روان پزشکی و یورولوژی ، این زمان بین یک تا دو دقیقه است.

یک تا دو دقیقه ، به نظر کم می نماید اما چیزی در حدود بیست تا شصت حرکت رفت و برگشت آلت را در بر می گیرد ! پس کم نیست !!

با تکنیک ها و مهارت های پیشرفته ی زناشویی و انجام رفتار درمانی شناختی سکشوال - حتا بدون مصرف فلوگزتین ، کلومی پرامین ، و بوپروپیون یک ساعت پیش از آمیزش ( سکس ) و یا سود جستن از کاندوم های خاردار تاخیرانداز دارای گزیلوکائین - می توان این زمان را به آسانی به بیست تا چهل دقیقه و حتا بیشتر رسانید.

این در حالی ست که برخی درمان گران نا آگاه ، دردمندان را نسبت به امکان مداوای اختلال ریزش ( انزال ) زودرس منی نا امید و درمانده می نمایند ؛ و البته مهارت های یشرفته ی زناشویی قابل دست یابی و آموختنی ست.

مهم آن است که به یاد داشته باشیم که درمان نخست اختلالات جنسی و زناشویی ، نه دارو یا روان کاوی ، که رفتار درمانی شناختی ست. 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:41  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

پیشگیری از همجنس گرایی

 

با توجه به رشد نگران کننده ی همجنس گرایی ( هوموسکسوالیتی ) و دوجنس گرایی ( بای سکسوالیتی ) - که از پیامدهای ناخوشایند و آسیب زای همه گیری ( اپیدمی ) بحران هویت ( IDENTITY CRISI ) هم هست - نخستین کارگاه آموزشی تخصصی « همجنس گرایی ( HOMO SEXUALITY ) و دوجنس گرایی ( BI SEXUALITY ) » دکتر بهنام اوحدی در تاریخ پنج شنبه پنجم و پنج شنبه دوازدهم دی ماه ۱۳۸۷ طی هشت ساعت ( دو جلسه ی چهار ساعته ) ، با « رویکرد پیشگیرانه و درمانی » ، برای دستیاران و دانش آموختگان روان پزشکی و دانشجویان پزشکی ، روان شناسی ، مشاوره ، مددکاری ، علوم تربیتی و پیرا پزشکی برگزار می شود. 

 

همجنس گرایی : عشق یونانی های باستان

دانش جویان و دانش آموختگان علاقه مند به شرکت در این کارگاه دو روزه ی « تخصصی و بالینی » می توانند به مرکز مشاوره و آموزش رها ، واقع در تهران ، خیابان فلسطین شمالی ، نرسیده به بلوار کشاورز ، کوی شهید میر سرابی ، شماره ی  ۱ مراجعه نموده و یا با تلفن های ۸۸۹۷۱۶۰۷ ، ۸۸۹۵۴۹۲۸ و ۸۸۹۶۴۹۴۳ تماس بگیرند.

 

همجنس گرایی

 

به شرکت کنندگان در این کارگاه گواهی و مدرک معتبر با امتیاز بازآموزی از سوی نظام مشاوره و روان شناسی داده خواهد شد.   

 

همجنس گرایی : عشق یونانی ها

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:32  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

موج ها : ویرجینیا ولف ( برگردان : مهدی غبرایی ، انتشارات افق )

 

شناور در موج های شتابان ذهنی آشفته و سرشار

 

دکتر بهنام اوحدی

 

نقدی روان شناختی بر رمان « موج ها » ی ویرجینیا ولف

 

برگردان مهدی غبرایی

انتشارات افق

398 صفحه

رمان موج ها : ویرجینیا ولف ( برگردان : مهدی غبرایی ، انتشارات افق )

 

ویرجینیا ولف در اواخر دهه ی 1920 با نوشتن ناپیوسته ی رمان « موج ها » چندین هدف را با ذهنی دلزده و خسته پی گیر می شود و خود در یادداشت های روزانه ی آن سال ها یادآور شده که برخلاف گذشته چندان شور و انگیزه و اشتیاقی برای نوشتن این اثر در ذهن خویش احساس نمی کرده است.

برای پدید آوردن – آفریدن – سبکی نوین بینابین نثر و شعر از چندی پیش در دفتر یادداشتی زیر هر حرف ، واژگان و ترکیبات بیانگر لحظه های ناب زندگی خود و هر آن چه که پیرامونش بوده را ردیف می نموده است تا بعدها با چینشی خاص و منحصر به فرد بتواند به یاری آن ها سبک ابداعی و شگفت انگیز خود را بیافریند.

ولف در سال های پیش از دهه ی 1930 با نوشتن این رمان کوشید تا جدال جبر و اختیار را به پرسش کشد و آن چه که در کشاکش آدمی با روزگار گذرا یا ماندگار است را کند و کاو نماید. کوششی که نخستین نشانه های آن را می توان آشکارا در « به سوی فانوس دریایی » ( 1927 ) نیز مشاهده نمود؛ این بار و در موج ها این پرسش ها هویداتر و برجسته تر به تصویر کشیده شده اند.

« موج ها » که نخست از سوی ولف « شب پره ها » نام گرفته بود ، به گونه ای انتزاعی ، پر رمز و راز و آن چنان که ولف دوست داشت مطرح کند ، « بی چشم » نگاشته شد. « بی چشم » به معناهای رمزگونه ی گوناگون و همزمانی از سوی ولف بیان می شد: سرنوشت محتوم و چاره ناپذیر هم چون پرسیوال ،؛ همانند هر آن چه که بی عینیت است ؛ بریده از خویش بودن در اثر تردید یا اندوه فراوان ؛ و ................

ولف در طی نگارش دست نوشته های آغازین موج ها یادآور شده است که « تنها یک زندگی مورد نظر من نیست ؛ بلکه می خواهم به چندین زندگی با هم بپردازم. »

او برای این کار شش کاراکتر را از ویژگی های دوستان ، خواهران و برادرش می آفریند تا بیانگر و آیینه ی پردازش و انعکاس صداهای طبقه ی اجتماعی – اقتصادی و فرهنگی او باشند. صداهایی که به گونه ای سلسله وار ، در پی هم به تک گویی از خویش و پیرامون خویش می پردازند. خود ولف نیز هم چون کارگردان / بازیگر نمایشنامه گهگاه میان اپی زودها سر بر می آورد و از قضاوت و منطق خویش نسبت به واقعیت رخدادهای زندگی و هستی سخن به متن می آورد. اما خودفاش گری و حدیث نفس ولف را نباید تنها در این میان پرده ها سراغ گرفت. « موج ها » خودکاوی شعرگونه ای است که فرآیند و ساختاری موزائیزمی و چند پاره دارد که برآمد خودکاوی یک من ( Ego  ) در قالب ذهنیات او و نیز شش  من  ( Ego  )  دیگر بیان می شود.یکی از ویژگی های برجسته ی « موج ها » همین مرز میان هویت و فردیت هر شخصیت با دیگران است که آهسته و آرام در طی روایت محو می شود. و یکی از فردیت هایی که مرز هویتی اش با دیگر شخصیت های رمان از دست می رود ، راوی اصلی پیدا و پنهان در پس پرده ی نمایش – خود ولف – است که به گفتن از خویش ، گاه به گاه حتا تداعی آزاد گونه ، در بیان ذهنی شش پرسوناژ رمان می پردازد و ابایی از آن ندارد که بعدها منتقدان و خوانندگان این بیانات را « حدیث نفس » خود او بدانند.

جالب آن جاست که تک گویی های شش کاراکتر این نمایش شبه شاعرانه – که گاه به گونه ی ذهن در ذهن ، با درون گویی ها و درون داده هایی داخل پرانتز همراه می شوند – همانند دیالوگ نوشته شده اند، در حالی که این تک گویی ها و خودگویی ها ( مونولوگ ها ) ، دیالوگ هست و دیالوگ نیست !

در واقع ، این طرح آزمایشی مونو دیالوگ سرشته و تنیده به هم بیش از این که شاعرانه باشد ، نمایشنامه گونه است که نه در قالب تصویر ، که در چارچوب واژگان انتزاعی و ترکیبات و تشبیهات و استعاره های امپرسیونیستیک به نمایش در آمده اند. نمایشی که به نقد رئالیزم  می پردازد تا در پس زمینه ای موزائیزمی از امپرسیونیزم همیشگی ولف در پوششی رمانتیک به جلوه ای سورئالیستیک دست پیدا کند : سبکی نوین در میانگاه شعر و نثر ، که برای سده ها رمز و راز گونه هم چون ردپایی حک شده در صخره ای ستبر و جاویدان زنده بودن ولف را فریاد کند.

بدین ترتیب ولف با تکنیک « بی چشم بودن » و « گفتمان انتزاعی و ذهنی » توانست از چارچوب های قراردادی و به باور خود ، نخ نما و کلیشه ای شده در شخصیت پردازی دور شده و از گذار زودگذر واقعیت پوچ و بی هوده در پس زمینه ی رخدادهای پر افت و خیز زندگی معمول روایت کند.

در موج ها انگار همه ی شخصیت ها در زندگی شان گم شده و مرزهای « فردیت » خود را از دست داده اند. « فردیت » و « هویت فردی »  در « موج ها » آن گونه که در دیگر آثار ولف برجسته و چشمگیرست،نیست.  « زندگی " من " یک زندگی نیست که به آن بازگردم. من یک تن نیستم ؛ آدم های زیادی هستم ؛ ...... » ( نک ص 354 ) این شش کاراکتر و حتا خود راوی / کارگردان اصلی بیشتر شبح اند تا این که شبیه فیگورهای شخصیت های زندگی های واقعی باشند. انعکاس هر شخصیت تنها بیانگر لحظات کمیاب خوشبختی مشترک و داشتن حس پیوند ، دلبستگی و یکپارچگی با دوستان دوران همواره نوستالژیک کودکی است. بیان و توصیف هر شخصیت در سخن و زبان دیگری خود هویدای این واقعیت است که همه ی این سخنان از آن گوینده ی اصلی و پنهان رمان – خود ولف – است که به سان من ( Ego  ) ای چند پاره اما همگن و یگانه در ذهن ها ، تن ها و من ( Ego  ) های شش گانه و حتا کاراکتر وصف شده ی پرسیوال نمود و نشان می یابد. این من ها و منیت ها در کاراکترهای زن بین لذت بردن از زندگی دنیوی و یا پشت کردن بدان ، و در کاراکترهای مرد میان نظم ، انضباط ،مسئولیت نان آوری و رویاها و تخیلات بلند پروازانه در حرکت است. انگار وجوه گوناگون هر شخصیت در رمان باز می شود و به خواننده شناسانده می شود. وجوهی که نماها و جنبه های پیچیده و گوناگون ویرجینیای دارای شخصیت مختلط  دپرسیو / نارسی سیستیک / اسکیزوئید / وسواسی – جبری ، و البته افسردگی دو قطبی نوع چهار : هایپرتایمیک – دپرسیو  آمیخته به وسواس های ذهنی و عملی را باز می تابانند.

در موج ها بیش از آن که بر فردیت و تفاوت های فردی هر کاراکتر پافشاری شود ، بر ویژگی ها و وجوه مشترک همه ی آنان ، و نیز راوی / کارگردان پیدا و پنهان به ظاهر بی نام ، و درون مایه ها ی مشترک انسانی آدم های نه تنها این رمان ، که این گوی گردان به یاری واژگان از پیش فراهم و گرد آورده شده به نمایش سپرده می شوند. نمایشی که کوششی پی گیر صرف آن می شود تا تمی شاعرانه داشته باشد شاید جادوی ماندگاری و اکسیر زندگانی جاودان شود. از این روست که افعال این گونه آورده می شود : « من سوزانم ؛ من لرزانم » ؛ و نه « من می سوزم ؛ من می لرزم » همواره معمول.

توصیف های گاه درخشان و گاه بی دلیل و بیش از اندازه ی حوصله ی خواننده به گونه ای ست که طبیعت جاندار و حتا بی جان نیز از قواره ی نقاشی شدن با واژگان فراتر رفته و بر زبان هفت راوی رمان به سخن در می آیند. بدین ترتیب طبیعت بی جان نیز هم چون موجودی زنده فعال ، پویا و در جنب و جوش روایت می شود. این شیوه ی نگارگری طبیعت همانند سبک ولف در دیگر داستان آزمایشی ( تجربی ) او به نام « باغ ( پارک ) کیو » است. جهانی که به ندرت و بیشتر از سوی کودکان تماشاگر تیزهوش آزموده شده و تم نوستالژیک آن گاه به فراخور استعداد آن ها در آفرینندگی ، سال ها و دهه ها بعد جلوه پیدا می کند.

طرح پایه ای این رمان با تغییر فصل مکرر و جدا شدن بی لذت هر کاراکتر از سوی ولف ریخته شده تا ریتمی پدید آورد که خواننده را به سوی پایان رمان بلغزاند؛ خواسته و هدفی که به سبب توصیف و تشبیه و استعاره های به کار برده شده در رمان به چنگ نیامده و با کامیابی همراه نشده است. این حجم انبوه از آفریده های ادبی در عمل نه فقط خواننده ی معمولی رمان ها ، که خواننده ی پیشرو و حرفه ای را هم دلزده و کلافه کرده و می کند.

صرف نظر از دشوار نویسی خاص « موج ها » باید اذعان نمود که ریتمی که چند شخصیت ، بدون سقفی بالای سر ، و در حس و حالی ناامیدانه ، مضطرب و متزلزل ، مدام و بی اختیار خود را با جبر زمانه و رخدادهای سرنوشت سازگار می نمایند ، برای بیشتر رمان خوانان چندان دلچسب و خوشایند نیست. آن چه که مایه ی دلگرمی آدمی شده و می شود ، « گذر عمر » از روزی به روز دیگر و کارهای مهم و کم ارزش و کلی و جزئی ست که هر فرد در این روزها باید انجام دهد.

« موج ها » به گونه ای بیان دردمندی ،ناتوانی ، و بی چارگی های آدمی در زندگی است. « صداها » در آن فرآیندی ارواح وار و شبح گونه دارد که چندان آشکار نیست که از کدام زمان سخن بر زبان می رانند؛ به ظاهر از حال می گویند ، اما لحن پنهان در پس زمینه اندوه نوستالژیک خاصی دارد. اندوهی که در پایان رمان هنجارستیز و کلیشه گریز آشکار می شود که از « هراس از مرگ » سرچشمه می گیرد و بی تفاوتی جهان ، طبیعت و حتا دیگر آدمیان نسبت به مرگ آدم و نا آدم. عشق ، کشش ، آمیزش ، بلند پروازی و زیاده خواهی و ...... همه و همه پس زمینه و دکوپاژی برای نمایش به تصویر کشیده شدن این « هراس از مرگ » اند. هراس از مرگی که بیان آن با بانگ بلند را کارگردان / راوی هراسناک پشت سر شش کاراکتر رمان به برنارد که توانایی توصیف و هنر نویسندگی را دارد ، سپرده است. و از یاد نبریم که شش کاراکتر – نویل ، جینی ، سوزان ، رودا ، لوئیس و برنارد – در واقع همگی همان برنارد هستند؛ شش گوشه ی یک من ( Ego  ). و برنارد خود همان راوی پیدا و پنهان – ولف – است  که می کوشد تا این شش کاراکتر را با خود ، پرسیوال ، میهن ( انگلستان ) و جهان به هم بیامیزد و به یکپارچگی و هویت یگانه و همبسته برساند.

شگفت این که در چنین تکنیکی به ظاهر بر تفاوت های این ده پرداخته شده و در مرزبندی این تفاوت ها کوششی پیوسته و پی گیر صورت می گیرد اما در واقع آن چه که در پس پرده قرار است بیان شود همانا شباهت های بود ( وجود ) و سرنوشت ( تقدیر ) مشترک آدم ها و هر آن چه هاست که در جهان هست. سرنوشتی که در پایان با فرجام پوچ و بی هوده ی زندگی – مرگ – همراه می شود. یک تکنیک درخشان در « موج ها » آن است که در عین حالی که همه جا بر « فردیت » پافشاری خاصی صورت می گیرد ، اما همه ی این « فردیت » ها در اشتراک ها و شباهت ها آهسته آهسته محو می شوند. تکنیکی که به گونه ای دیگر در « بوف کور » صادق هدایت نیز خود را چشمگیر می سازد. « همین که حرف زدم احساس کردم " من تو ام " . این همه تمایزی که ایجاد می کنیم ، این هویتی که این همه می پرورانیم ، مغلوب شده. » ( نک ص 368 ) در « موج ها » ، بیش از آن که حسی مشترک از پویایی ، جنبش و حرکت در طی زمان روایت شود ، حضوری مجسمه وار در عرصه ی زندگی به تصویر کشیده می شود که شباهتی آشکار با نمایشنامه ای جزء نگر دارد. حضوری که در طی زمان بیش از توالی مفهومی ، تعلیقی مداوم دارد. چندان مشخص نیست که راوی به تاریخ میهن و جهان می پردازد ، یا روایت نوستالژیک زندگی خود و عزیزان مانده و رفته را بیان می نماید و از تاریخ خود را فارغ و رها می سازد. آن چه بیشتر به ذهن می رسد آن است که انگار قرار است که این دو نیز در چارچوبی داستانی ، شاعرانه و نمایش گونه به هم پیوند خورده و پیوسته و یکپارچه شوند.

 در « موج ها » برهه های کم اهمیت زمان بیشتر و برجسته تر به نمایش سپرده شده اند. برهه هایی که حواس پنج گانه ی خاص راوی اصلی رمان – ولف – را همواره و به ویژه در کودکی به خود وا می داشته است. لحظه هایی ناب که برای اغلب مردمان بی اهمیت و ناچیزند. برتری و برجستگی این لحظات ناب و سرشار برای ولف به چشم و ذهن مردمان متوسط توده ی اجتماع ، مسخره و بی ارزش جلوه می نماید و نمی تواند پس زمینه و درون مایه ی مفهومی این همه جزئیات به ظاهر تنگ کننده ی فضا و زمان رمان را درک کند. هر چند باید اذعان نمود که جریان سیال ذهن - سیلان ذهنی – در این رمان در بسیاری اوقات ، به ویژه ربع دوم و سوم ، به فرمی روان پریشانه و شیدا گونه می رسد و پیوند تداعی های نوین آفریده شده از سوی ولف در کوشش برای آفرینش تداعی های نو ( New Associations  ) به سستی می گراید. این شل شدن تداعی ها ( Loosening of associatins  ) ، ماهیتی خلقی و سیکلوتایمیک و نه اسکیزوفرنیک دارد، چرا که در پس و پیش آن شواهد فراوانی از فشار گفتار ( Pressure of speech  ) و سبقت جویی افکار ( Thought racing ) دیده می شود که با وضعیت خلق هایپومانیک و مانیک اختلال خلقی دوقطبی ( مانیک – دپرسیو ) هم خوانی و سازگاری دارد.

من ( Ego ) های بی شمار – دست کم هفت من – در این نمایشنامه ی شبه شاعرانه نشانگر خودداری یا ناتوانی ولف از سخن گفتن و نوشتن نیست؛ آیینه و جلوه ی علائم و نشانه های اختلال تجزیه ای چند شخصیتی ( اختلال هویت تجزیه ای ) هم نیست.افزون بر تکنیک ادبی خاص ولف در این رمان آزمایشی ( تجربی ) ، از پرش افکار ( Flight of ideas  ) و پیشتازی و سبقت جویی آن ها و فشار کلام برخوردار بوده است. به گونه ای که به راحتی رد پای تجربیات و آموزه های کودکی ، نوجوانی و میان سالی ولف در مونو – دیالوگ های هر شش کاراکتر و حتا یکی دو توصیف از پرسیوال هویدا است.این گونه است که یکپارچگی و یگانگی خود ( Unity of self  ) به سوی تکه تکه و پازلی شدن خودساره ( Ego  ( و هویت یافتن آن در قالب شش کاراکتر ، افزون بر خودساره ی نخستین راوی اصلی و واقعی سمت و سو می یابد. شگفت انگیزی و خاص بودن « موج ها » در همین آمیزه ها و در هم تنیده ها ست که سرشته شدن هویت جمعی با هویت فردی و کنار رفتن دم به دم هر یک به سود دیگری ، یکی از این در هم آمیختگی های گاه سرگیجه آور است. سرگیجه هایی که در مونو- دیالوگ های طولانی رمان خود را بر ذهن خواننده ی حتا خاص آن تحمیل می کنند. مونو-دیالوگ هایی که متاثر از حاشیه پردازی ( Circumstantiality  ) و گاه تفکر مماسی ( Tangentiality  ) ولف است که با تکنیک نوشتاری ، بیان شبه شاعرانه و کوشش وی در پی نهادن شیوه و سبکی نوین توجیه نمی شوند؛ این ها آیینه ی سایکوپاتولوژی ولف هستند. واقعیتی که بر شیفتگان پر شور و دلدادگان شیدا احوال او سخت گران می آید. نه فقط حالات شیداگونه و دمدمی مزاجی – با دو جلوه ی شادی و یا تحریک پذیری – که نیز درون مایه های اندوهگین و دپرسیو در موج ها آشکارا برجسته و چشمگیرند. این پس زمینه ی خلقی گاه در پاراگراف هایی جلوه و آب و رنگ روان پریشانه ( Psychotic  ) پیدا می کند. بیشتر پنهان و در پس پرده ی ظاهر نوشتار و کمتر آشکار و هویدا.

البته از فشار فراوانی که ولف آگاهانه برای آفریدن تداعی ها و ترکیب های ابداعی ادبی و شاعرانه در « موج ها » بر ذهن خویش وارد نموده و در یادداشت های روزانه ی خود بدان اذعان داشته است ، نمی توان غافل شد. ولف بنا بر یادداشت های روزانه اش دست کم از 1925 – شش سال پیش از انتشار موج ها – به دنبال سبکی نوین ، بینابین شعر و نثر ، می گشت. نثری فاخر که گر چه شعر – به مفهوم سنتی آن – نباشد ، اما از شور و شعف و نشئه پراکنی شعر نیز چندان کم نداشته باشد. این فشار در موج ها سبک همیشگی ولف – امپرسیونیزم – را به سوی فرآیندهای سورئالیستیک می برد و همه را به هم می آمیزد. و مگر این « فشار » می تواند سرچشمه ای جز احساس ابر توانی ( Omnipotence  ) و اعتماد به نفس اوج گرفته در هایپومانیایی ژرف و فراگیر و نارسیسیزمی گران و گسترده داشته باشد ؟ « عرق ریزان روح » نه فقط آتشدان شخصیتی فراخ – شخصیت کلاستر B   ( خودشیفته ) - که نیز آتشی فراوان ، هایپومانیا و مانیای اختلال خلقی دوقطبی می طلبد.

همین « فشار » بیش از اندازه بر ذهن است که افزون بر توصیف های کم مانند گاه حوصله ستیز ، ترکیبات ، تشبیهات و استعاره های درخشان می آفریند. ترکیبات ، تشبیهات و استعاره هایی که بی گمان برای ما ایرانیان نمی تواند شگفت انگیز تر و درخشان تر از واژگان بدیع و مسحورکننده ی فروغ فرخزاد باشد. فروغی که بر خلاف ولف نویسنده ، به ویژه در دو دفتر شعر  واپسین خود شاعری توانا ، ماندگار و بی همتاست. به دلیل شباهت و نزدیکی فراوان ویژگی ها ی شخصیتی و اختلالات خلقی ولف و فرخزاد ، آفریده های این دو در « موج ها » ، و شعرهای دو دفتر « تولدی دیگر » و به ویژه « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد » درون مایه های مشابه و حتا یکسان بسیار دارد که خود بررسی قیاسی و تطبیقی جداگانه و مفصلی را نیاز دارد. 

این گونه است که با وجود بیگانه و دور بودن فضاها و هنگامه ی رخدادهای جزءنگر « موج ها » برای بیشتر خوانندگان ایرانی ، امکان همذات پنداری ادبی و ذهنی با هفت راوی این رمان برای آنان می تواند فراهم شود.

« موج ها » هر چند اثر نویسنده ای مدرنیست است اما به ویژگی ها و تمی گام می نهد که دهه ها پس از انتشار آن « پست مدرن » خوانده می شود. اگر در « باغ ( پارک ) کیو » دنیای از هم گسیخته و زندگی پوچ و بی هوده ی آدمیان در کنار جریان هدفمند و یکپارچه ی اجزای طبیعت جان دار و بی جان روایت می شود ، در موج ها جریان زندگی در طی زمان گویا نه فقط برای انسان ها که برای محیط پیرامون او چون گل ، برگ ، شکوفه ، شاخه ، ریشه ، برکه ، مرداب ، مزرعه ، پرنده ، جهنده ، صدف ، حلزون و ......... نیز بی هدف ، فروپاشیده و رنگ باخته است؛ تا چه رسد به اشیای خانه و کلیسا و مدرسه. تنها خورشید است که هدف مندانه با تغییر جایگاه در آسمان و دگرگون شدن زاویه و اندازه ی تابش نورش ، زمان و رمان را به پیش می راند و در پی هر خواب – کنایه از مرگ – زاده شدن دوباره ی زندگی جهان ،جانداران و مردمان را سبب می شود. امواج چنین جایگاهی ندارند. امواج شاید هم چون زندگی مرگ پایان ، رفتگر رفتگان و مردارخواری وحشی و همیشگی باشد که پیکرهای آدمیان و دیگر زندگان را هم چون نعش جمود یافته ی صدف های تهی و ویران می بلعد و با خود به دور دست ها و ته دریا می برد.

اگر در « باغ ( پارک ) کیو » ( 1917 ) مشاهده گری در جایگاه راوی دانای کل به توصیف نیک دیده ها ی خود می پردازد ، در « موج ها » بیان انتزاعی سرشاری بر دیده ها ی حک شده در حافظه و خاطرات نوستالژیک ولف افزون می شود. بدین ترتیب در « باغ ( پارک ) کیو » در 1917 ولف از مشاهدات خویش از یک مکان در یک زمان واژگان را ردیف می نماید ، در « موج ها » در 1929 تصاویری از مکان های گوناگون در یک زمان ، یک مکان در زمان های گوناگون ، و مکان های گوناگون در زمان های گوناگون ارائه می نماید.

« باغ ( پارک ) کیو » مینیاتوری از دنیاست که مشاهده گر تنها به « آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون » بسنده نموده است ، اما  جهان « موج ها » - از الودون تا نیل و هند و آن سوی دریا ها و اقیانوس ها – کل جهان هستی را در بر می گیرد و راوی – راوی در پس پرده ، برنارد و پنج کاراکتر دیگر - پیوسته از اکنون به گذشته و از آن جا به آینده در گشت و گذار است. زمان افعال و زاویه ی تابش خورشید است که هنگام روایت را نمایان می سازد.

خود ولف در یادداشت های روزانه اش درباره ی موج ها نوشته است که « می خواهم در عمل همه چیز را در آن بیاورم. » و « کلیتی به لحظه بدمم ؛ در بردارنده ی هر آن چه که هست.»

بدین ترتیب در « موج ها » درست بر خلاف ویژگی شناخته شده و پذیرفته شده ی رمان ها ، سرنوشت پرسوناژهای رمان و دگرگونی جایگاه و هنگامه ها مهم و برجسته نمی شود ، بلکه خودآگاهی آمیخته با درک و شهود راویان و افکار انتزاعی در هم تنیده با احساس های نوستالژیک شش کاراکتر – شش گوشه ی دورافتاده ی یک من ( Ego ) یگانه – نمایشنامه ای و  شبح وار است که در کانون ذره بین ذهن قرار می گیرد. حتا با آن که این شش کاراکتر و بسیاری از رخدادهای کودکی ، جوانی و میان سالی آن ها و به ویژه مکان های روایت شده در « موج ها » برای خود ولف شخصا اهمیتی بنیادین و نیز نوستالژیک دارد – تا آن جا که کل متن را به یک خودفاش گری و حدیث نفس آشکار بر اساس تداعی آزاد شبه روان کاوانه بسیار نزدیک می نماید – چه خاطرات و رخدادهای سال های گوناگون و چه فضاها و مکان های مورد اشاره ی ولف ، در نقش راوی پس زمینه و شش کاراکتر رمان ، برای بیشتر خوانندگان حتا دلبسته ی تاریخ ادبیات ارزش و اهمیت ویژه ای پیدا نمی کند. آن چه برای ایشان چشمگیر و برجسته می شود ، همانا سیلان ذهنی درک و شهود انتزاعی و خودآگاهانه ی آدمی از خویشتن و پیرامون است که هر خواننده ی بینا و بیدار و هشیاری را به همذات پنداری ادبی و احساسی بر می انگیزاند تا در برخورد و واکنش امپرسیونیستیک و اگزیستانسیالیستیک راوی به جهان واقعیت ها و واقعیت جهان در حس و حالی شبه سورئالیستیک شریک و سهیم شود. واقعیتی که در ستیز و کشمکش « روزمرگی زندگی » با « مرگ » نمود و نشان می یابد تا رویاها و فانتزی های رمانتیک در بستر آن رنگ بازند.

دید فراخ و پهناور ، گوش های تیز ، مشام هشیار ، پوستی حساس و ذائقه ای خوش همراه با رشادت و دلاوری ای بی مانند و عطش سیراب ناشدنی به نوشتن و نوشتن و نوشتن ، همه و همه ابزاری برای به تصویر کشیدن جدال بی فرجام یار – زندگی – با دشمن – مرگ – می شوند تا شاید پیش از سرنوشت محتوم و تقدیر چاره ناپذیر – مرگ – رویاها و آرزوهای ذهنی کمال گرایانه دست کم اندکی جاری شوند ، شاید ذره ای از آن ها ولو بر سپیدی کاغذ ماندگار شوند.

رویاها و فانتزی هایی که بسیار پیش تر از « سنت های کهنه و جاهلی » ویکتوریایی بود. آیا این ابزار و چنین کوششی برای ما ایرانیان همدم ادبیات آشنا نیست ؟ این گونه نقاشی و نمایش سنت ستیزانه با واژگان را به آسانی می توان در پنج دفتر شعر فروغ فرخزاد – به ویژه آن دو واپسین دفتر – سراغ گرفت. با لحنی بسیار بسیار شاعرانه تر ، فاخر تر و ماندگار تر از رمان آزمایشی ( تجربی ) موج ها. آزمایشی که در رسیدن به آماج بلند پروازانه و بی همتای خود ناکام می ماند ، هر چند به آفرینش اثری متفاوت می انجامد. اثری که گر چه سبکی نوین میان شعر و رمان نمی آفریند اما ویژگی هایی منحصر به فرد را برای نخستین بار ارائه می نماید. یکی از این ویژگی ها ، روایت شدن پی در پی کاراکترها ، در سراسر دوره ی زندگی آن ها ، از دیدگان و ذهن دیگر شخصیت های رمان است. روایتی که از همان آغاز تا تک گویی پایانی برنارد – نماینده و نایب راوی غایب – هم چون موج های دریاها به گونه ای سیال ، پی در پی و سرگیجه آور تکرار و تکرار و تکرار می شود تا متن سرسام آور و روان پریشانه جلوه کند. این امر تا آن جا به پیش می رود که تردیدی در ذهن من زاده می شود : آیا ولف با آفریدن « موج ها » خود آگاهانه ، نیمه خود آگاهانه یا ناخودآگاهانه به دنبال شریک نمودن تجربیات شبه روان پریشانه ی ( Psychotic-Like  ) خویش در دوره های نرمال میان اپی زودهای اختلال خلقی دو قطبی ، و تجربه های روان پریشانه ( Psychotic  ) خود در اپی زودهای مکرر مانیک – دپرسیو با خوانندگان این رمان خاص نبوده است ؟؟ واقعیت این است که به عمد یا اتفاق ، آگاهانه یا ناخودآگاهانه « موج ها » در « تجربه ی مشترک سیلان ذهنی شیداگونه ( ٍElevated mood ) و روان پریشانه ( Psychotic  ) » بسیار کامیاب و پیروز بوده است. در خوانش « موج ها » همذات پنداری خواننده ی هوادار ادبیات ژرف و جدی از مرز همذات پنداری ادبی به همذات پنداری نه روانی که روان پریشانه – تا اندازه ی تجربه ی افکار شبه هذیانی ( Delusion-Like  ) در درون مایه ی فکر ؛ سست شدن تداعی ها ، فشار ، سبقت جویی و پرش افکار ، حاشیه پردازی و تفکر مماسی در فرآیند و فرم فکر ؛ و فریفتارها ( Illusions ) و توهمات ( Hallucinations  ) درک حواس پنج گانه - می رسد. بدین ترتیب مخاطب روان پریش نبوده ی « موج ها » در گذار نرم و آهسته ی نویسنده از امپرسیونیزم به فضای شبه سورئالیستیک به آسانی می تواند فضای سرسام آمیز ، کلافه انگیز و سرگیجه آور یک اپی زود خلقی آمیخته به روان پریشی خفیف و متوسط برآمده از اختلال خلقی دو قطبی مانیک – دپرسیو را تجربه نماید. اختلال خلقی دوقطبی ای که تنیده و آمیخته به اختلال وسواس ذهنی –  جبری  ( Obsessive – Compulsive Disorder  )است.

تردید دیگری در ذهن من رشد می کند : آیا همین همذات پنداری و همانند سازی روانی در « تجربه ی مشترک روان پریشی ( سایکوز ) » برای خوانندگان نزدیک و یا بر مرز این تجربیات ، افزون بر نام و فرجام نویسنده ، به هیاهو و بلند آوازه شدن این رمان - دست کم نزد منتقدان فرهنگی ، ادبی و هنری برخوردار از سرشت سیکلوتایمیک – نینجامیده است ؟؟؟

بی گمان هنر ذهن سرشار ، ضمیر هشیار ، گوش بیدار و چشم مراقب ولف در « موج ها » ، ثبت و توصیف « شناور در زیبایی های لغزان زندگی روزمره زیستن » بوده است ؛ زندگی زودگذر فواره وار که در آن « هر چه بالاتر بجهیم ، باز توی آب می افتیم. » ( نک ص 287 ) زندگی که مردمانش « هنوز پرده ی ابهام موج جاری را که در آن غرقه بوده اند به تن دارند. » ( نک ص 304 )

اما آن چه این رمان را از دیگر رمان های نا سورئالیستی جدا و متمایز ساخته و بر می افرازد ، همانا فرآیند و فرم خاص روایت رمان است که فرصتی کم نظیر برای « برخورد نزدیک و تجربه ی مشترک » فضایی شبه روان پریشانه پدید می آورد تا خواننده بتواند به زیر پوست و رگ خویش لمس کند که « آن چه آدم را عذاب می دهد ، فعالیت هولناک فکر است. » ( نک ص 341 )

جدا از این ها « موج ها » روایتی بی کشش ، خستگی آور ، و کسل و کلافه کننده – سرشار از « تعلیق » در زمان ، مکان و فرد – است که بیشتر در شرح و بسط جزئیات گاه کاملا غیر ضروری و « بر دوش کشیدن راز اشیا ( اشیایی که نظم حقیقی شان توهم مدام ماست ) » ( نک ص 371 و 349 ) شناور و سرگردان مانده است تا آن جا که در پایان رمان ، نویسنده دلزده و آشفته از زبان برنارد فریاد بر می آورد :                     

      « کتابم ، پر از جمله پردازی ، افتاده روی زمین. زیر میز است تا زن نظافتچی که خسته و کوفته کله ی سحر دنبال کاغذ پاره ، بلیت های کهنه ی تراموا و این جا و آن جا یادداشتی که گرد و گلوله مچاله و قاطی زباله شده بیاید و جاروشان کند و ببرد. جمله ی مناسب ماه چیست ؟ جمله ی مناسب عشق چی ؟ مرگ را به چه نامی بخوانیم ؟ نمی دانم. زبان موجزی مثل زبان دلداده ها می خواهم ، کلمات تک سیلابی مثل حرف زدن بچه ها.............. زوزه ای می خواهم ؛ فریادی. ........... دیگر به کلمات نیازی ندارم. ..................... هیچ یک از آن کلمات خوش طنین و گوشنواز را نمی خواهم................ جمله های قلابی. دیگر کارم با جمله ها تمام شده. »

این رمان که آن را سومین رمان آزمایشی ( تجربی ) ولف پس از « به سوی فانوس دریایی » و « خانم دالاوی » می دانند ، در یک بامداد تابستان آغاز شده و در یک شبانگاه پاییزی پایان می یابد. در گذار از هر بخش رمان که در آن یک کاراکتر توصیف می شود ، چشم انداز دگرگون می شود. این دگرگونی با تغییر چگونگی تابش خورشید بر ساحل و خانه و باغ بیان می شود که چشم انداز و دیدگاه یک نفر نیست. واقعیت بیشتر از سوی راوی پنهان در پس پرده بیان می شود و آن چه که در هر بخش از رمان با توصیف هر کاراکتر بیان می شود ، داده های واقعی نیستند. هر کاراکتر به بیان ذهنیات خودش درباره ی خود و دیگران می پردازد و خود نیز بیشتر به گونه ای سیال و شناور – هم چون دیگر کاراکترها -  از دریچه ی ذهن دیگران توصیف می شود. در این تکنیک و ساختار چند چشم اندازانه ( Multipersrective  ) ، هر کاراکتر تنها برای خویش این جملات را در ذهن می پروراند ، نه این که آن ها را هم چون دیالوگی در پاسخ به دیگران بر زبان آورد. مونو – دیالوگ های بی لذت ( Anhedonic  ) هر اپی زود در یک ریتم تکرار و تغییر جاری می شوند که بیانگر « آوای گروهی صداها » است. آن چه از تابش خورشید و از مکان با بیان جزئیات ، اشیا و اشخاص – از ذهن خود یا دیگری – به تصویر کشیده شده است ، « نمایش سایه وار و شبح گونه » ی همه ی این ها و رخدادهای وابسته به آن هاست که با سود جستن از توصیف و تمثیل و تشبیه و استعاره های فراوان و سرشار فرآیند و درون مایه ای شعرگونه را آفریده است. پل ارتباطی بین ساختار کلی رمان و بخش های در ارتباط با هر کاراکتر ، تصاویر و موتیف های مشترک تکرار شونده ای ست که از آن جمله می توان به « موج هایی که برکرانه می شکنند »  ، « جنگاوران دستار بر سر » ، « فیل ، جانور بزرگ ، با پای زنجیر شده که بر ساحل پای می کوبد » - و غرش آن از کرانه یا شاید دنیایی دیگر به گوش می رسد و کوبیده شدن پایش بر ساحل هم چون کوبیده شدن طبلی بزرگ آغاز اپی زودی دیگر را بانگ می دهد - ، و حتا « پیوند نور و تاریکی و اجزای فاسدشدنی » اشاره نمود.      

 

بی پایه نیست اگر « موج ها » را بیش از آثار پیشین ولف ، برآمد خودکاوی های ولف و تداعی های او از مشاهدات سال های کودکی ، نوجوانی ، جوانی و میان سالی او بدانیم . این درون نگری ، خودکاوی و مشاهده گری جزئی نگر ، وسواس مدارانه و البته شاعرگرایانه  با « نفی واقعیت » و تنها نشان دادن « سایه » ای از آن در پس پرده ی ابهام زندگی جاری ، هر چند از « موج ها » رمان منحصر به فردی پدید آورده است ، اما در همسنگ و همپایه نمودن آن با شعرهای درخشان و ماندگار ادبیات جهان ناکام مانده و در عین حال از شمار خوانندگان و دوست داران ولف به شدت کاسته است. « موج ها » هرگز بزرگ ترین دستاورد ولف نبوده و نمی تواند باشد.

انتشار « موج ها » هرگز آن موج های پیشوازی را که ولف دلزده و نا امیدانه چشم به راه شان بود را بر نانگیخت. این رمان شبه شاعرانه که هر چند اثری بدیع بوده است اما هرگز شاهکاری ادبی و اشتیاق برانگیز نیست ؛ تا چه رسد به این که در زمره ی پنج برجسته ترین رمان سده ی بیستم جای گیرد !

و اما باید از انتشار برگردان دوباره ی این رمان به کوشش جناب غبرایی خوشنود و سپاسگزار بود که نسخه ای شیواتر ، امروزی تر و کامل تر از « خیزاب ها » ی پرویز داریوش را به فارسی برگردانده و امکان تجربه ی مشترک ، برخورد نزدیک و همذات پنداری با « روان پریشی های نرم و ملایم خلق مانیک- دپرسیو » و تو صیف ها ، تشبیه ها و استعاره های درخشان برآمده از آن ، و هم چنین « هراس از مرگ » را برای فارسی خوانان فراهم ساخته است . مرگی که در پایان ، راوی شکست پذیرفته و از پا افتاده در کنشی هراس ستیزانه ( Counterphobic  ) خود را به کام آن پرتاب می کند تا موج زندگی اش بر کرانه ی مرگ بشکند.         

 

موج ها : ویرجینیا ولف ( برگردان مهدی غبرایی ، انتشارات افق )

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:39  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 آشنایی با شخصیت وسواسی – جبری : بخش سوم

 

یک بار مردد ، یک بار متعصب !

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

شخصیت وسواسی – جبری از سال های نخست سده ی بیستم میلادی یکی از دلبستگی های مهم  گستره ی بهداشت روانی بوده است. زیگموند فروید پیدایش این شخصیت را فرجام آموزش نادرست نگاه داشتن و بیرون راندن مدفوع در مرحله ی مقعدی ( آنال ) رشد کودک می دانست. سولیوان از دیدگاه روان کاوی بین فردی ، نخستین دشواری آدم های دچار اختلال شخصیت وسواسی – جبری را اعتماد به نفس اندک آن ها بر شمرد. بر پایه ی پندار او چنین اختلال شخصیتی آن هنگام رخ می دهد که کودک در خانه ای رشد و پرورش یابد که خشم و بی زاری فراوانی پنهان در پشت عشق و خوشایندی سطحی وجود داشته باشد. سولیوان فرض نمود که افراد دچار شخصیت وسواسی از یک سامانه ی « جادوگری گفتاری ( کلامی ) » سود می جویند که واژگان در آن برای پوزش خواستن و چهره دگرگون ساختن وضعیت واقعی کشش ها و روابط بین افراد به کار گرفته می شوند. او بیان نمود که افراد دچار شخصیت وسواسی ، در گذر زمان چنین می آموزند که به گونه ی نخست وار ( اولیه ) بر واژگان و آیین و قانون های بیرونی برای هدایت کردارهای شان تکیه کنند.

بر پایه ی نظریه ی او ، افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت وسواسی ، گرایشی برای رشد و پیشرفت احساس ها و هیجان ها و مهارت های بین فردی شان ندارند و به گونه ی معمول از صمیمیت و دلبستگی پرهیز می کنند. این پرهیز و کناره جویی به دلیل ترس و هراسی ست که از شناخته شدن شان از سوی دیگران دارند.

به تازگی میلون به اختلال شخصیت وسواسی – جبری از دیدگاه نظریه ی زیستی – روانی – اجتماعی ( بیوسایکوسوشیال ) و تکاملی نگریسته است. او چنین شیوه ای از زندگی را رویکردی هم خوان و هم آهنگ با نیازهای جوامع پیشرفته می داند. او « سراسر جبری » را همانند و هم سان شمار و پیوستاری از متغیرهای شخصیت جبری برشمرد که از « به گونه ی نسبی بهنجار ( نرمال ) » آغاز شده و تا « بیش تر بیمارگونه ( نابهنجار ) » ادامه می یابد.

میلون به شخصیت وسواسی – جبری به عنوان یک شیوه ی متعارض بین فردی - که ستیز و کشمکش بنیادین آن میان « فرمان برداری » و « نافرمانی » است – می نگرد.

بنا بر مدل آرون بک در نظریه ی شناختی ، بنیاد خلق ، عاطفه و کردار هر آدمی به طور عمده از نگرش او به دنیا – یعنی آموزه ( تجربه ) های پیشین او - سرچشمه می گیرد.

دیوید شاپیرو نخستین نظریه پردازی بود که به اختلال شخصیت وسواسی – جبری ، به گونه ای گسترده و گران مایه از یک دیدگاه شناختی نخستینه ( اولیه ) پرداخته است. او با بیان « شیوه های روان نژندانه ( نوروتیک ) » به شیوه ی اندیشیدن دقیق ، متمرکز و سرسختانه ی آن ها اشاره نمود و چیستی و چگونگی شناخت آن ها را « برانگیزان مدار ( وابسته به محرک ) » بیان نمود. او افراد دچار ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت وسواسی – جبری را آدمیانی برشمرد که « بی تمرکزی کنش مند ( فعال ) » دارند؛ یعنی از آن جا که می دانند رخدادها و داده های نوین بیرون از کانون توجه و تمرکز آنان می توانند به آسانی حواس شان را پرت و آشفته نمایند ، به گونه ای کنش مندانه می کوشند که از پرت شدن حواس و توجه شان پیشگیری نموده و بر جزئیات و ظرایف مورد توجه شان تمرکزی پایدار و استوار داشته باشند. از این رو اینان به ندرت شگفت زده ( سورپرایزد ) می شوند. این گونه افراد در کار با جزئیات و انجام تمرین ها و تکلیف های تکنیکی خوب هستند اما در تشخیص و جدا ساختن ویژگی های کلی و گمانی ( تجسمی و امپرسیونیستیک ) اشیاء و کارها کاستی فراوان دارند.

دومین نکته ای که شاپیرو درباره ی آن بحث نمود ، آشفتگی درک و برداشت آدمیان دچار ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت وسواسی – جبری درباره ی « خودگردانی ( اتونومی ) » است. بر خلاف خودگردانی بهنجار بنا شده بر خواست ( اراده ) و گزینش ( انتخاب ) ، آدمیان وسواسی – جبری ، به گونه ای عمدی و هدف مند درباره ی انجام و هدایت هر کنشی به خودگردانی روی می آورند. بنابراین ، اینان پیوسته یک فشار و راستابخشی ( جهت دهی ) هدف مند و خواسته مدارانه را بر خود وارد آورده و کوشش می نمایند تا خواسته ها و هیجان های شخصی خودشان را در راستای هدف جهت داده و هدایت نمایند.

افراد دچار اختلال شخصیت وسواسی – جبری ، هر گونه رهایی و آسودگی از کنش هدف مندانه و خواست ( اراده ) مدارانه را نادرست و نا ایمن می پندارند. آن ها به جست و جو در اخلاقیات ، منطق ، آیین اجتماع ، راستی و درستی ، قانون های خانواده و کردارهای پیشین در وضعیت های همانند می پردازند تا دریابند که « می بایست »  در این هنگامه چیست تا  هماهنگ با آن رفتار کنند.

واپسین ویژگی که شاپیرو آن را بیان نمود ، کاستی آدمیان وسواسی – جبری در درک و برداشت شان درباره ی محکوم کردن دنیا است. از آن جا که اینان تا اندازه ی بسیاری خود را از احساسات ، ترجیحات ، و خواست های شخصی شان محروم می سازند ، تصمیم ها ، کنش ها ، و باورهای آن ها گرایش بدان دارد که باریک بینانه و سرسختانه تر از بیشتر مردمان باشد. فرجام چنین رویکردی ، رویکرد یک درمیان ( متناوب ) بین تردید و دودلی از یک سو و تندروی و تعصب ورزی از سوی دیگر است که شاپیرو آن را به گونه ی کوشش های وارونه و دو سویه برای کنار آمدن با این تعارض مشاهده نمود.

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:19  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

   

 

همان شامگاه درگذشت ارحام صدر ، اس ام اسی به گوشی همراهم نشست که سروده ی دیگری از شاعر طنزپرداز و هزل سرای اسپهان ، شیخ جماع الدین اصفهانی را - در پاسداشت شهریار شهرآشوبان اسپهان ، ارحام صدر اصفهانی - در بر داشت :  

  « شیرین شوخ و شنگی اصفون ،

  ارحام صدری مهربون ،

  جر می داد بندی تمبون ،

  از خنده ی مردمون ،

  حوریا بی تاب و پر کرشمه ،

  چشماشون هیز به دری بهشته ! »

                              

 

 

  در وبلاگ دکتر شاهین سپنتا ، افزون بر تصاویر گویایی که این شیفته ی ایران زمین ، از آیین بدرقه و خاک سپاری ارحام صدر گرفته بود و من در وبلاگم گذاشته ام ، به سروده ای از سوی آقای خسرو احتشامی برخوردم ، که آن را برای شما می آورم :

 

« خیمه ی شادی ، زلال خنده مرد

 زنده رود زندگی پاینده مرد

 اصفهان لبخند را از یاد برد

 خرمن گلخنده ها را باد برد

 بازی پایندگی پایان گرفت

 مرگ ، پشت پرده رنگ جان گرفت

 پرده ی آخر تماشایی نبود

 در تماشاخانه زیبایی نبود

 مهربانی داستان برچید و رفت

 شادمانی صحنه را بوسید و رفت

 قصه ی تلخ مرا فرجام نیست

 خنده می جویم ولی ارحام نیست ! »

 

 

 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 10:59  توسط دکتر بهنام اوحدی