
4) باور به روحانيت:
باور به روحانيت به معني باور به حرمت هر چيزي است كه در پیرامون ماست و به موجب آن چيزهاي عادي به صورت واقعاً غير عادي تجربه ميشوند. مشاهده ی روشنایی و درخشش طبيعت همه ی آموزه های ما را شامل سلامت و بيماري، لذت و درد، شادي و غم، سود و ضرر، پیروزی و شكست، زاده شدن و مرگ منتقل ميسازد. آنها به صورت حوادث زندگي در ميآيند كه دوگانه نبوده بلكه بازتاب مباحثاتي در باب ستايش هاي توصيف ناپذیر و نيز با ارزش هستند.
آموزه های روحاني، نيازمند قطع برخي از ارتباط ها با ديگران است. گرچه دل بستگی خاطر ميتواند سرزندگي روان را به ارمغان آورد، ولي به معناي هيچ گاه تنها نبودن نيست. آدمی براي رشد معنوي نيازمند خلوت نيز هست.
تنهايي، پیکر را با طبيعت هماهنگ كرده و دل بستگی آدمی به يك وجود بزرگ تر را استوار ميکند. نیایش های مذهبي در خلوت نيز همين هماهنگي را پدید می آورند، به گونه اي كه شخصي كه در تنهايي دعا ميكند، احساس ميكند در پیشگاه پروردگار تنهاست.
بر پایه ی پندار استور كه فرضيه ی « بازگشت به خويشتن از طريق تنهايي » را ارائه نموده است، اين يك راه قرار دادن فرد در برخورد با عميقترين احساساتش است. در يك فرايند دوسویه هر چه فرد با دنياي دروني بيشتر در برخورد باشد، ميتواند با روحانيت دنياي برون بيشتر ارتباط برقرار نمايد. تنها راه آشكار نمودن معنويت شخص آن است كه بخشي از روحانيت طبيعت باشد. در آن جاست كه بايد منتظر دگرگوني بود. رينر ماريا رايكه شاعر در يكي از نخستین نامههايش ميگويد: وظيفه ی ما اين است كه دنيا را كاملاً به درون خود فرو بريم، به شیوه اي كه وجودآن دوباره به گونه ای ناپیدا در ما رخ نماید.

5) باور به یگانگی
باور به یگانگی، به معناي احساس نامتمايز بودن از دنياي بيرون - طبيعي و فراتر از طبيعي - و به عبارت بودا «احساس يگانگي» است. هنگامی كه دشواری های زندگي فرد چنان سنگين ميشود كه شخص نميتواند « مفهومي جهاني » براي خود بيابد، یگانگی براي آدمی معنا و آرامش به ارمغان ميآورد. البته مفهوم جهاني، ماهيتي كمي و قابل اندازهگيري نيست. همان گونه كه یاسپرس اشاره نموده یگانگی را نه از طريق جهاني منطقي و علمي، و نه در درون يك مذهب جهاني ميتوان يافت. یگانگی تنها از طريق ارتباط بي حد و مرز به دست ميآيد. یگانگی، احساس مسئوليت در برابر همه، احساس تعهد همه جانبه و يك شیوه ی ارتباط فداكارانه با دنياي پيرامون خود است. افزون بر این، باور به يگانگي در نهايت بازتابي از يك پارچگي ذهن، جسم و روح است. چنان كه كاول ميگويد: اگر ذهن و جسم يك پارچه باشند، روح ميآيد تا در آن يگانگي جاي گيرد و اين آمدن و بودن منوط به شیوه ی کاركرد و رابطه ی ما با دنيا است.
رين پاچ به يك نمای آشكار از تكامل رابطه ی دوسویه ی حس زنده بودن - و به طور ضمني دوست داشتن - يا انسانيت اشاره ميكند. عامل پیوست به آن یگانگی پر رمز و راز، گونه ای از عشق است كه خود ما را از دیگر افراد، دیگر چيزها و در نهايت از جهان متمايز مي گرداند، اندازه ها و چهارچوب های ما را گسترش داده و مرزهاي ما را فراخ ميسازد. طبق نظر پک به اين گونه هر چه ما خويشتنمان را بيشتر و پردامنهتر گسترش دهيم، تمايز بين خويشتن ما و جهان كمرنگتر ميشود. ما به صورت فراتر از فرد شناخته ميشويم و احساس شور و فراز (همان احساس عاشق شدن) را بيشتر و بيشتر تجربه ميكنيم.
اگر شما عاشق ديگران نباشيد، نميتوانيد به پروردگار عشق بورزيد و اگر عاشق حيوانات نباشيد، نميتوانيد به آدمیان و كل طبيعت عشق بورزيد.
« من ممکن است همه ی راز ها را دانسته و همه ی دانش ها را داشته باشم ، من ممکن است آن اندازه ایمان داشته باشم که بتوانم کوه ها را جا به جا کنم اما اگر عشق نداشته باشم، هیچ چیز نیستم. »
اين یگانگی، رحم و شفقت به دنبال دارد. اين يگانگي ترحمآميز از سوی همه ی مذاهب القا شده است.

6) باور به دگرگوني:
باور به دگرگوني، باور به پيوستگي معنوي و زاده شدني دوباره است. ما در شكل موجود ممكن است فناپذير باشيم اما در سرشت واقعي خود ابدي هستيم.
ما معنويت را نيز مانند عناصر فيزيكي و رواني، از والدين و نسل هاي گذشته ی خود به ارث ميبريم. به همين ترتيب، هر نسل از آموزه ها و آگاهيهاي نسل پيشین خود بهرهمند ميشود. از آن جايي كه كيفيتهاي فيزيكي و رواني ما داراي عناصري هم سان گذشتگان است - هر كجا و با هر كس كه بودهاند- تقريباً محدود به ژنتيك و زندگي خانوادگي است. هنگامي كه اين عوامل در ما جاي دارند، سرشت فيزيكي و رواني بي همتايي را به ما ميدهند. از طرف ديگر، سرشت معنوي ما داراي عناصر هم سان جامعه، تاريخ، هنر و جهان هستي گذشته و فراتر از آن است. هنگامي كه اين عناصر معنوي در دوره ی زندگي پیکري، درون ما جاي گيرند، روان را به ما ميبخشند.
روان، داراي موجوديتي ویژه است. بعد از مرگ شخص، روان دوباره به عناصر معنوي خود تجزيه شده، سپس دوباره به هم ميآميزد.
از اين رو به تدريج روان راه خود را از ميان تمام ارزشهاي زندگي ميگشايد تا محدوديتهاي گيتي را بشكند.
دگرگوني، با پذيرفتن سرانجام و فرجام فرد آغاز ميگردد. پذيرفتن سرآغاز فرد دشوار و نا آشکار است. پذيرش فرجام و سرانجام فرد، همچنين فناپذيري وي، روشنتر اما دشوارتر است. حكمت زندگي را شاید بتوان هم چون رین پاچ « گسستن از بندها » بيان نمود.

در پایان، همه ی پايانها نوعي آغاز بالقوه هستند و همه ی آغازها پاياني دارند. مرگ، براي روان واپسین آغاز است. چرا كه همه ی ويژگي هاي آفریدگان عادي و ارزشمند زندگي، نام آور يا گمنام، انسان يا غير انسان همگي به شكل ديگر دگرگون ميشوند. همان گونه كه چاپرا ميگويد: در طبيعت « مرگ جزيي از چرخه ی زاده شدن و نو شدن است. اتمهاي ما بيليون ها سال عمر دارند و بيليون ها سال ديگر عمر خواهند كرد. در آيندهاي دور هنگامی كه آنها به اجزاي كوچك تري تجزيه شوند، نميميرند بلكه به اشكال ديگري تغيير ماهيت مييابند. به همين شكل بدن ما به گونه اي برنامهريزي شده كه به عنوان يك واحد ويژه کاركردي، کنش خود را متوقف نمايد، اما عناصر آن ميتوانند اشكال فيزيولوژيكي كاملاً ناهمگونی را به خود بگيرند. حيوانات، گلها، يخ، نمك، مواد نخستینه ای كه چيزهاي زنده و نا زنده را ميسازند، يكي هستند. ما با اشيا، فضا، نور و زمان ناهمگون نيستيم، بلكه همگي يك فرآورده هستیم. اين مسئله در نهايت بازتاب سرزندگي دوباره ی زندگی و يافتن روان در همه ی چيزهاست.
گراميترين اندیشه ها درباره ی ابديت، جنبه ی روشن سرانجام و فرجام ما در اين دنيا است كه اغلب با زيبايي و روشنايي همراه است. قلمرو و ماهيت سرانجام و فرجام آدمي از فرهنگي به فرهنگ ديگر و از مذهبي به مذهب ديگر متفاوت است، اما اصولاً سرمنزلي انتقالپذير، جاودانه، نويدبخش حالتي از شور يا وقار، درخششي دروني و يا هم نشيني پنهاني با ديگر فناناپذيران و حتا زاده شدني دوباره است. از سوی ديگر، مرگ سوی تاريك سرانجام و فرجام ما، فراموش شدن و يا هيچ شدن مان را ميسازد.
زندگي سرشار از لذت - در اکنون و در ابديت - نیازمند درك اين هيچ شدن است که رين پاچ آن را « زندگي كردن در آينه ی مرگ » بیان نموده است.
در واقع تنها از « هيچ بودن » است كه ميتوان همه چيز شد و هيچ كس نميتواند وارد اين « هيچ بودن » بشود، مگر اين كه همه چيز را رها كرده باشد. خود معنوي ما با نفي خود عادي ما و رهايي از حس فرد بودن حاصل ميشود. اين بي خود شدن فرد، حالت مطلقي از نبودن و وجود نداشتن نيست، بلكه حالتي از رهايي از تمايز ميان خودآگاهي و جهان، هم چنين زندگي در همه جا و درون همه چيز است كه پیکر ما را در داد و ستدی همیشگي با همه ی اجزای طبيعت ميبيند.
براي سازگاری « بودن » و « نبودن » به طور هم زمان، زندگي نمودن در دنياي برون، در حالي كه براي دگرگوني درون ميكوشيم و جست و جو به دنبال هدف نهايي در حالي كه ماهيت آن را نميدانيم، حالتي فراتر از دنیای مادي پديد ميآورد. رهايي از فناپذيريهاي معمول نه نفي بنيادين زندگي و نه منتظر بودن براي يك زندگي بهتر است؛ بلكه پنداشتی از تناقضات مرگ و زندگي به عنوان يك هماهنگي دگرگون شونده است.
فراموش نمودن خويشتن، هم دل و هم زبان بودن با ده ها هزار پديده است. هم دل بودن با ده ها هزار پديده، رها نمودن پیکر و ذهن خود و ديگران است.

این نوشته ادامه دارد ..................