تبليغاتX
شب نشینی در جهنم وادنگ

شب نشینی در جهنم وادنگ

شب نوشت های یک رسوای سرزمین ریا

 

دوستعلی خان ( مرحوم اسماعیل داورفر )

 

اما « مش قاسم » یگانه شخصیت درخشان و ماندگار سریال دایی جان ناپلئون نیست !

دیگر شخصیت ها نیز به درستی شخصیت پردازی شده و به نمایش در آمده اند. این گونه است که با مرگ هر یک از بازی گران این سریال ، ما دلبسته گان همیشه گی و یاران جدا ناشدنی آن ، به اندوهی ژرف فرو می رویم آن چنان که عزیزی از نزدیکان و خویشان خود را از دست داده ایم.

چند روزی در اندوه می مانیم و یگانه مرهم غم و ماتم را همان نشستن بر کنار این همدم همیشه آرامش بخش می یابیم. پس از چند روز واقعیتی شیرین رخ نشان می دهد؛ ذهن مان هشیار می شود: نه ! برای هنرمندان « دایی جان ناپلئون » هرگز مرگی نبوده و نخواهد بود.

« اسماعیل داورفر » هم یکی از همین نامیراهاست که با ایفای هنرمندانه ترین و زیباترین نقش پس از « مش قاسم » ، تک تک یاخته های اسفل و اعلایش « دوستعلی خان » شد تا به عمری جاودان دست یابد و اکسیر نا آشامیده ، نوش دارو شود !

به راستی کدام نوش دارو برای ما ایرانیان سودمند تر و بی دردسر تر از « دایی جان ناپلئون » بوده و هست ؟

در کارنامه ی بازی گری اسماعیل داورفر فیلم های پر آوازه ای خود را به رخ می کشند ، اما گویا این تقدیر همه ی هنرمندان نامی این سریال است که درخشان ترین و ماندگار ترین جایگاه یک عمر کوشش هنری و فرهنگی شان در بستر سرشار این سریال فراز یابد.

آن هنگام که دوستی نازنین سرپرست حوزه ی هنری اصفهان بود و  در سال هایی که نام « اصلاحات » بر دوش و پیشانی داشت ، به او پیشنهاد نمودم  که در حوزه ی هنری اصفهان جشن و نکوداشتی برای « اسماعیل داورفر ، پروین سلیمانی ، و محمد ورشوچی » برگزار نماید تا این ماندگار بزرگ نقش آفرینان کوچک هم مانند بازی گران نقش های نخست و دوم مورد پاس داشت و ستایش قرار گیرند.

از من پرسید : « چرا در اصفهان ؟ »

پاسخ دادم : « مگر تو هم چون من اصفهان را پای تخت طنز و مزاح ایران نمی دانی ؟!؟ »

لبخند زد و قول داد کوشش کند. گذشت و بزرگ داشت این سه در اصفهان برگزار نشد. اصفهان همواره به کوی و گذرهای تنگ و باریک شهرتی دیر پا دارد. همین گذرگاه های ذهنی باریک و تاریک اند که سبب گریز فیلسوفان و بنیان نهاده شدن « مکتب اصفهان » در تهران می شوند.

چهل روز از درگذشت اسماعیل داورفر – دوست علی خان – می گذرد.

او اکنون در آرام سرایی ابدی ، آسوده و شادمان خفته است. اما سفر او برخلاف سفر بیشتر ما بی بازگشت نیست ! او هر شام گاه و هر بامداد با روشن شدن دستگاه ویدئو یا نمایش گر دی وی دی با لبخندی موذیانه و چشمانی حیز و شرم ستیز باز می گردد تا همدم تنهایی ها و مرهم دل شوره هامان باشد.

« دوست علی خان » نا میراست ؛ درست هم چون « مش قاسم غیاث آبادی » ، « دایی جان ناپلئون » ، « شیر علی قصاب » ، « شازده اسدالله میرزا » و دیگر یاران هنرمندش .

و من دوباره و هزار باره ، بی پناه و سرگردان زیر سایه ی چیره و شوم جنگ ، او و دیگر بزرگ نقش آفرینان این سریال ماندگار را به کاشانه ی کوچک و تاریک خانه ی دلنشین خود مهمان می کنم تا از هنرمندی بی همتای اینان ، اندک اکسیری آرام بخش و نوش دارویی شادی آفرین به چنگ آورم.

در سرزمینی که شاهنشاه سترگش پروردگار یگانه را به سبب آفریدن شادی ستایش نموده و سپاس گفته ، در روزگار چیرگی فرهنگ مرگ بر آیین زندگی - شاید هنگامه ی رخدادی ویران گر و یورشی دیگر -  تنها و به دور از کاخ ها و کوخ های گندیده در بنگ و افیون ، همین اکسیر و  نوش دارو ما را بس !

       

  بخش دوم و پایانی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:58  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

بزرگ نقش کوچک

 

دکتر بهنام اوحدی

 

در میان مکانیزم های دفاعی آدمی و سازش پذیری او با ناخوشایندی های پیرامون ، طنز و مزاح یکی از کهن ترین و در همین حال پخته و بالغ  ترین واکنش های دفاعی  است. در پرتو طنز ، دردها و رنج ها با بردباری نادیده گرفته شده و اندوه ها و ناکامی ها با شکیبایی تحمل می شوند. در سرزمین خشک و کم آب ما که جبر تاریخ آن را هم چون « چهارراه حوادث » بارها و بارها به زیر سم اسبان و لگد بی گانه گان ویران گر فرو داشته  ، و برای مان تحقیر مکرر و سرکوب اعتماد به خویش را تا اندازه ی سرخوردگی و سرگردانی و فرو خفتن در درماندگی ای آموخته شده  به ارمغان آورده است ، این دفاع روانی ناخودآگاه ، گاه و بی گاه به داد مان رسیده و درمان روان فسرده ، رنجور و ناکام مان شده است.

آفریدن طنزی فاخر ، گران مایه و ماندگار به سبب همان رخدادهای ویرانگر و منکوب کننده ی پی در پی چندان ممکن نشده و در عوض از شدت فراوان فشار بیرونی و تنش درون روانی به وادی هجو و هزل کشیده شده است. از این رو در تاریخ ادبیات و نمایش ایران ، هزل سروده ها و هجو گفته ها رایج تر و معمول تر از طنز های فاخر و ارزشمند پیش چشم و گوش می آیند.

بردباری و شکیبایی قدرت مندان چیره و حاکم بر طنز در نمایش  آن چنان  اندک بوده که حاصل کار چیزی فراتر از لودگی و سیاه بازی پدید نیامده است؛ فقط آن هنگام که چهره ای سیه گون یابی و رسوای مردمان شوی ، می توانی در کوس رسوایی سیاهی ها و سیاه بازی های چیره دستان خودکامه فریاد کنی !

حاکمان خودکامه مان همواره به لودگی شادمان و برخوردار بوده اند و ملازمان و ملعبه کانی از این سنخ در جشن و شام و شکار و رکاب بر کنار  رباب و کباب و شراب همراه داشته اند تا اسباب شادمانی و ابزار سرگرمی شان شوند ، بلکه درد فرومایگی و رنج ناکامی در دست یابی به جاه جویی های بلندپروازانه شان را فرو نشانند !

در پی آمدن فناوری های نوین به این سرزمین ، سینما و سیما نیز سرنوشت و کارنامه ای بهتر و آبرومندانه تر از نمایش نیافتند. سخن هر گاه جدی و دردنگرانه از دهان بیرون جهید ، نگاتیو از تازه از ظهور برون آمده به لبه ی تیز قیچی سپرده شد و طنز فاخر در نطفه ی ناقص سقط داده شد تا سیما و سینما  نیز خیلی زود ره بادیه پیماید و در شوره زار لودگی و فرومایگی سرگردان و حیران شود.

آفرینش طنزی فاخر همانند ادب و هنر گران مایه و سرشار ، دشوار بوده و بیش از کوشش نیازمند ذوق و توان ذهنی سرشتی و مادرزاد است. این گونه است که طنز فاخر را حتا در آثار بزرگان طنز پرداز ، گاه پر رنگ و گاه کم رنگ می بینیم. از این روست که تک نمونه های دلچسب و درخشان در یاد و ذهن نسل های پشت هم جاودان و ماندگار می شوند.

بی گمان ، یکی از این اندک نمونه های بی همتا ، سریال « دایی جان ناپلئون » است. سریالی که درخشش ، ماندگاری و شخصیت هنری دیگری به نقش آفرینان زبردست و توان مند آن بخشید و برای آن ها نام و یاد دیرپا و جاودان آفرید.

حتا آن چند تایی چون نصرت کریمی ، پرویز صیاد و غلامحسن نقشینه نیز که بارها تجربه ی کارگردانی داشته اند ، را بیشتر مردم به دلیل بازی شان در این سریال می شناسند. « صمد آقا » در این میان استثناست.

همه ی بازی گران این سریال – شاید به جز بازی گر نقش لیلی – هنرمندانه و بی تا ایفای نقش داشته اند تا اکسیری آرام بخش ، شادی آفرین و جان افزا برای ما  پدید آید. اکسیری جادویی که دردها و دشواری های زمانه و ناکامی ها و تحقیر شدن های مکرر مان را با یاری جستن از آن مرهم نهیم.

اما همه ی این هنرمندی ها و توانایی های بی همتا – در عین سرشاری و پختگی – در سایه ی بازی های بی مانند « پرویز فنی زاده » در نقش « مش قاسم غیاث آبادی » از کانون تمرکز و توجه به پیرامون کشیده شده و آن چنان که باید و شاید قدر ندیده و بر صدر نمی نشینند.

چه خوش گفت نصرت کریمی ارجمند و گران مایه مان به سهیل آصفی که : « انگار همه ی سلول هایش مش قاسم شد. »  

 

 پرویز فنی زاده در سریال دایی جان ناپلئون

 

این نوشته ادامه دارد .............

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:24  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

شب سال نو - بانکوک - تایلند

 

ایرانیان را به طبقه ی دوم کشتی لوکس بانکوک کروز بردند و عرب ها را به طبقه ی نخست.

انگلیسی ها را به یک کشتی بردند ، آلمانی ها و اروپاییان آلمانی زبان ( نژاد ژرمن ) را به کشتی دیگر ؛ روس ها و اروپای شرقی ها را هم سوار کشتی دیگری نمودند.

ایرانیان جور واجور بردند.

بچه ی سه ساله ی بیش فعال خانم اصفهانی سی ساله ی بیش فعال برای هزارمین بار به زمین خورد !

مجلس لهو و لعب به سبک ایرانی آغاز شد تا پارادوکس های ما ایرانیان هم چون دم خروس بیرون زنند !!

پسرک سی و اندی ساله ی سیه چرده ای که هیبتی خفن داشت و به بای سکشوال های سادومازوخیستیک می زد ، پیش از سرو مشروب ، گویا خودش را کامل با اکس و مشروب و .... بار زده بود. قیافه ی عجیبی داشت.

در فرودگاه امام خمینی همه از او دوری می جستند. چند تا از مسافران نگران انتشار ایدز از او بودند.

همسران به شوخی به شوهران شان می گفتند :

« مراقب خودت باش ! اگر صندلی کنارت نشست ، تا تایلند باید بیدار بمانی و گرنه ممکن است کار دستت دهد ! » 

همگان - از مرد و زن - دعا و نذر و نیاز می کردند که صندلی این آقای خفن کنار آن ها نیفتد !!!

در اسکله زنان و دختران اروپایی هم به او با شگفتی نگاه می کردند. ته بوردرلاین و سادومازوخیستیک بود ! از آن هایی که سالی دو بار به قصد قربت و مقاربت عازم پاتایا می شوند !!

هم میهنان ارجمند همگی مشغول دست افشانی شدند تا هنرمندانی از جنس « مستر خفن » به هنر نمایی بپردازند.

گره های روانی نمایان می شد.

میزی کنار ما بود؛ همه ی خانم های دور آن محجبه ، با مقنعه و مانتوی مشکی تا سر مچ پا بودند. بر روی میز آن ها سطلی سترگ از یخ و بطری ویسکی ای درون آن خودنمایی می کرد !!!

مردان شان مست لا یعقل بودند و میان خانم ها با شلوارک های تا سر زانو به پای کوبی می پرداختند. زنان محجبه پیرامون میز این مردان مخ در هوا با شرمگینی ویژه و شگفت انگیزی زیرزیرکی می خندیدند و پیکر را تا اندازه ی مجاز پشت میز تکان می دادند.

خانمی رو سرس سپید بر سر داشت و موهایش را زیر آن کیپ کیپ پنهان نموده بود ، اما با تی شرت تنگ چسبان و آستین حلقه ای و یقه ای که به تاپ می زد ، وسط گود دلاورانه می رقصید و قر می افشاند !!!! 

خانم سی و پنج - شش ساله ی تایلندی به زبان فارسی ، البته با لهجه ی تایلندی ، ترانه های لیلا فروهر ، اندی ، و دیگر خوانندگان تی نیجر پسند لوس آنجلسی را می خواند و وسط ترانه ها بلند فریاد می زد : « سال نو مبارک »

غریو دلاورانه ی هم میهنان مست و نا مست به هوا می رفت و آسمان بانکوک را می شکافت.

اروپاییان با چشمانی خیره و شگفت زده به کشتی ما - کشتی دیوانگان ، کشتی جن زدگان - می نگریستند. در پای کوبی و دست افشانی پوزشان زده شده بود ! اکنون می توانستند در یابند که « هنر نزد ایرانیان است و بس  » !!

 

 

شب سال نو - بانکوک - تایلند

 

این نوشته ادامه دارد .............    

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 12:52  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

پزشک دروغین برنامه به ظاهر مستند - بهداشتی « مد شده » شبکه سه سیما

چند ماه پیش دو برنامه از شبکه ی سوم سیمای جمهوری اسلامی ایران با عنوان « مد شده » به نمایش در آمد که به روند به شدت رو به افزایش نگهداری حیوانات خانگی - و به ویژه سگ های آپارتمانی - در ایران با دلایل به ظاهر علمی - بهداشتی - روان شناختی تاخت.

این برنامه چندین بار از شبکه ی سوم سیما به نمایش در آمد و در یک مورد اعلام شده - که در صفحه ی حوادث روزنامه ی اعتماد ملی هم خبرش منتشر شد - به خودکشی دختری انجامید که همسایگان وحشت زده شان خواستار اخراج سگ او از چهار دیواری اختیاری خانواده ی دختر شده بودند !

هنگام برگزاری کارگاه تخصصی « درمان اختلالات اعصاب و روان با سود جستن از حیوانات دست آموز خانگی » که دو ماه پیش همراه با شماری از استادان هیئت علمی دانشکده ی دامپزشکی دانشگاه تهران آن را ارائه نمودم ، از استادان دامپزشکی دانشگاه تهران شنیدم که آقایی که خودش را در آن برنامه « پزشک متخصص بیماری های عفونی » معرفی و نسبت به احتمال رخ دادن بیماری های مشترک سگ و انسان هشدارهای آن چنانی داده است ، « تعمیر کار شوفاژ در خیابان .... تهران » بوده است و با شکایت برخی استادان دانشکده ی دامپزشکی دانشگاه تهران و هم چنین انجمن حمایت از حیوانات ایران و نیز نظام پزشکی جمهوری اسلامی پرونده ای در دادگستری تهران برای این « متخصص درمان شوفاژ و بهداشت آب گرم » گشوده شده است.

آیا این گونه کردار و رویکرد در آگاه سازی و اطلاع رسانی ، شایسته ی صدا و سیما که قرار بود « دانشگاهی ملی و سراسری » باشد ، هست ؟!؟

 

و خداوند ( نه شیطان ) سگ را آفرید که نگاهبان و یار وفادار آدمی باشد

 

   برای آگاهی بیشتر از این داستان و نیز حذف گزینشی و سلیقه ای سخنان دامپزشک شرکت کننده در این برنامه می توانید به  نشانی اینرتنی « صدای دامپزشکی ایران » :  http://iranvov.blogfa.com/cat-4.aspx  مراجعه نمایید.

این در حالی ست که در فرهنگ ایران باستان - درست برخلاف فرهنگ عرب های بادیه نشین نا برخوردار از آب - سگ جایگاهی سترگ و والا داشته است. مجسمه ی سگ هخامنشی در موزه ی ایران باستان ، یادگاری از آن دوران درخشان مهر مدارانه است. 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:28  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

آتش بازی زیبای شبانه بر رودخانه ی بانکوک

 

 

شب هنگام اتوبوس آمد تا گردش گران ایرانی را به اسکله ی لوکس رودخانه ی بانکوک ببرد که در کنار مرکز خرید گران قیمتی بود که بیشتر مشتریانش اروپایی ها بودند.

بیست و نهم فروردین ماه بود و شب سال نو خورشیدی ما ایرانیان.

در لابی هتل با صحنه ی جالبی برخورد نمودم.

گردش گران ایرانی گویا به عروسی نزدیکان خود می رفتند. آقایان اغلب با کت و شلوار و کراوات بودند و خانم ها فاخرانه ترین پوشش خود را با کلی جواهرات به تن نموده بودند.

این پرسش در ذهنم آمد:

« چه کسی توانایی آن را دارد که این جشن باستانی را از ایرانیان بستاند ؟!؟ »

به یاد آوردم که چند سال پیش مشاور فرهنگی - اجتماعی رئیس جمهور ( سید محمد خاتمی ) - حجت الاسلام هادی خامنه ای ، مدیر مسئول روزنامه ی حیات نو - در مصاحبه با منصور ضابطیان گافی بزرگ داده بود:

« در خانواده ی من سفره ی هفت سین چیده نمی شود. چیدن سفره ی هفت سین دیگر در ایران رسمی منسوخ و فراموش شده است » !!!

بعدها در مقاله ای که در هفته نامه ی صدا ، درست یک ماه پیش از انتخابات خرداد ۱۳۸۰ چاپ شد و با تیتر « آقای خاتمی ! اکثریت از اصلاحات نا امید شده اند » تبدیل به نخستین انتقاد آشکار از خاتمی از سوی هوادارانش شد ، این گاف بزرگ جناب مشاور و آقای خاتمی را به ایشان یادآور شدم.

منصور ضابطیان یکی دو مصاحبه ی سرنوشت ساز دیگر با غلامحسین کرباسچی و عباس عبدی و .... داشت که دوم خردادی ها متوجه شدند دارند گاف های بزرگی می دهند و چهره ی نا مدرن و هنوز به شدت سنتی خود را نمایان می سازند. آن هم هنگامی که اجتماع پیش مدرن شتابان سودای مدرنیته در سر داشت و افرادی هم چون سید مرتضی مردیها و صادق زیبا کلام بر کوس این شتاب استوار و پایدار می کوفتند.

منصور ضابطیان بعدها به حاشیه رفت و به مصاحبه با چهره های ورزشی و حداکثر سینمایی - فرهنگی بسنده نمود تا فرصتی سترگ از ایرانیان برای شناخت پندارها و توانایی های ذهنی چهره های سیاسی دوم خردادی - که درون سنتی و نامدرن خودشان را در پس تصاویر کانت و دکارت و پوپر و اسپینوزا پنهان نموده و به رو نویسی از کتاب های ترجمه شده ی این ها در روزنامه های زنجیره ای پرداخته نموده بودند - گرفته شود. نقش بزرگی را که منصور ضابطیان می توانست در دگرگونی اجتماع ایران ایفا نماید ، در نمایشگاه کتاب و مطبوعات تهران به او یادآور شدم. نخواست یا نتوانست ؟

شب سال نو ی ما در کشتی لوکس تایلندی بر رودخانه ی تایلند گذشت.

کشتی که در خاطره ام نماد پارادوکس های روانی - شخصیتی ما ایرانیان شد. چیزی شبیه کشتی دیوانگان ، اثر هیرونیموس بوش.

 

شب سال نو بر رودخانه بانکوک - تایلند

 

این نوشته ادامه دارد .........

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 9:42  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

در بر زنده رود

 

در کنار پل جویی درنگ کردم.

قهوه خانه ی دل انگیز زیر این از پاتوق های دوست داشتنی من بود. به ویژه آن هنگام که تک و تنها در ساعت ۱۲ شب از کنار این پل گذر می کردم.

چه آه ها که با پک های زیر زیرکی بر قلیان در این قهوه خانه آهسته و آرام از دل و سینه ام بیرون نشد.

بر خلاف یار و معشوق ، همواره از دود و دم و می و مشروب و مانند آن ، فراوان گریزان بوده ام. از سیگار بیش از همه.

یار و معشوق را هم چه گویم ! یک سال و نیم تمرین کردم تا بتوانم به چشمان دختری خیره نگاه کنم و سر با شرم گینی فرو نیفکنم !!

سه بار دل از کف دادم و آغشته و درمانده ی عشق شدم که سومی به پیمان زناشویی انجامید. دو بار دیگر تاب نیاورد ؛ یک بار به درد بی کاری و بی پولی و بی فردایی ؛ بار دیگر به سبب آن که بنده ی درگاه ابراهیم یزدی ، مهدی بازرگان ، علی شریعتی و ..........  نبودم و نماز و روزه ام هم بدین گناه نا بخشودنی ، ارزش مند و دارای جایگاه و شان شایسته نبود !!!

آری آن گهگاه که بار اندوه بر وجودم بسیار گران نشسته است ، شش هایم را به سیگار و اگر دم دست بوده باشد ، قلیان ، سپرده ام؛ بگذریم که همواره با سرفه همراه شده است.

سیگار همواره برایم یادآور ناکامی ، درد و اندوه بوده است ؛ خاطره ی دو یار خود از کف رانده ، روزهای سخت و پر تنش دو - سه هفته ی باقی مانده به امتحان تخصص ( آزمون دستیاری ) و بدتر از آن ، آزمون بورد ( دانش نامه ) تخصص را زنده می کند !

از بوی سیگار حالم به هم می خورد ، حتا اگر خودم آن را دود کرده باشم !!

از کنار پل جویی و قهوه خانه ی بسته شده ی آن آرام و آهسته گذشتم.

چه شب های زیبایی که می شد با دلداده در کنار این ساحل خاطره انگیز زنده رود گام زد و راز عشق گشود. افسوس که برای من این آرزو ، حسرت یک عمر شد !

به لطف و عنایت خاص و متعهدانه ی برادران و خواهران همیشه در صحنه از من نگون بخت حتا این فرصت دریغ شد که قدم زدن با مادر و خواهر - محارم نسبی و خدادادی خود - را در کنار زنده رود بیازمایم.

آن هنگام - پیش از ۱۳۷۶ - تا می آمدیم ثابت کنیم برادر - خواهر و پسر - مادر هستیم ، کلی خوار و خفیف شده و فراوان توهین و تحقیر را به جان خریده بودیم. همین بس که یک بار من و مادرم را هنگام نان خریدن از نانوایی سنتی خانگی گوشه ی پارک ناژوان گرفتند و به سادگی هم دست بردار نبودند !

تنها نام بردن از چند آشنای دم کلفت در اصفهان ، چاره ساز شد !!

تنها یک بار با دلداده ای که در آرزوی ازدواجش بودم ، جرات یافتم تا به سینما برویم که آن هم با یاری پروردگار به خیر گذشت و گر نه اکنون نیمی از پیکرم در گرو مهریه ی عروس خانم بود ؛ یک دست و یک پا برای دیدن فیلم « زیر پوست شهر » خانم بنی اعتماد !!!

از پل خواجو - این همیشه محبوب دوست داشتنی ام - گذشتم و به کاشانه ی پدری پا گذاشتم.

پدرم از سحر خیزی ام خشنود و از تنهایی ام نگران شده بود.

گفتم که تابش چشم گیر ستارگان و بانگ خروس های سحر خوان اصفهان برایم تاب خواب نگذاشت.

همراه با پدرم برای انجام فریضه ی مهم سالیانه ی توت خوری به باغ رفتیم.

توت سپید نیمه ی اردی بهشت تا نیمه ی خرداد و شاه توت کنی از آیین های سرشتی - منشی من است. چه کسی دلش می آید توت سپید شیرین هفت - هشت سانتی را رها ساخته و در آشوب شهر دود زده ی تهران ماندگار شود ؟!؟   

 

 

این نوشته ادامه دارد ...........    

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 2:39  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

بانکوک - تایلند

 

 

از معبد بودا بیرون رفتیم.

به سوی اسکله ی ساحلی رفتیم تا سوار بر قایق های سی - چهل نفره ، گردشی سیاحتی - تفریحی بر رودخانه ی میان بانکوک داشته باشیم. به یاد زاینده رود افتادم که در برابر این رودخانه ، اشانتیونی بیش نیست.

آب رودخانه تمیز نبود.

آب زلال و شفاف ساحل اولودنیز در پیرامون شهر فتیه ( فتحیه ) دریای مدیترانه - مابین آنتالیا و مارماریس - در حافظه ام زنده شد. قایق بر رودخانه می راند و نسیم خوشی بر چهره مان سر می خورد.

خوشنود بودم که آن جا آدمی معمولی بیش نیستم ؛ همانند دیگر گردش گران که نمی دانستی که اند و چه اند.

گردش بر رودخانه ی بانکوک برایم ویژگی شخصیتی دیگری از ما ایرانیان را آشکار نمود.

قایق به معبدی در حاشیه ی شهر رفت که گردش گران آن جا نان نذری از قایق های پارویی زنان و مردان می خریدند و با آرزوها و نذرها برای ماهیان به رودخانه می سپردند.

گردش گران ایرانی همه نان خریدند تا به تماشای شیرجه ی ماهیان درشت هیکل و حمله ی آن ها به تکه نان ها بپردازند. کاروان ایرانیان خرده نان ها را به آب ریختند. ماهیان از زیر آب پدیدار شدند و بر تکه نان ها جهیدند.

ناگاه طرح واره های ذهنی ایرانیان خود نمود !

هم میهنان ارجمند به سوی سبدها هجوم بردند و پوست موزها را برکف قایق ریختند و صید ماهیان « معبد مقدس ماهی » رودخانه ی بانکوک را با شیوه و نیرنگ ایرانی آغاز نمودند !!

نان ها را در سبد می گذاشتند تا ماهی ها برای خوردن آن به درون سبد بیایند و ایرانیان هیاهوی پیروزی سر دهند !!!

اما ماهیان زرنگ تر از ایرانیان بودند. گویا معبد مقدس پشتیبان متولیان خود بود !

ماهیان شکم چران با بردباری ویژه ی مردمان تایلند آن اندازه شکیبایی به خرج می دادند تا نان ها شل شود و از لا به لای سوراخ های سبد به ژرفای آب رود و بیلاخی سترگ نصیب ایرانیان شود !!

هم میهنان ارجمند دست از پا دراز تر از گردش رودخانه باز گشتند. نگاه تایلندی ها به این کردار ایرانیان خیره و شگفت زده بود. راهنمای آژانس پرنسس دیگر فهمیده بود که ما ایرانیان جز دین و مذهب و فرهنگ و آیین خودمان ، آداب و رسوم دیگر ملت ها را به هیچ می گیریم و اصولن داخل آدم حساب شان نمی کنیم !!!

پس از بازگشت به ساحل ، ما را به فروشگاه دولتی جواهرات بردند.

سنگ ها زیبا بود اما چندان نفیس و فاخر نبود. رنگ آبی آرامش بخش نگینی مرا بر آن داشت تا آن را برای همسرم بخرم. بهای آن را پرسیدم. با نصف بهای آن می شد از اصفهان یا تهران جواهر ارزش مند تری به دست آورد. طلای آن جا عیار ۱۷ داشت.

مرواریدهایش هم چنگی به دل نمی زد.

می زد هم فرقی نداشت. من روان پزشک روزمزد اصفهانی به آسانی تن به این گونه بریز و بپاش ها نمی دهم. از جواهرات بدم نمی آید ، اما المفلس فی امان الله !

به هتل باز گشتیم تا برای برنامه ی ویژه ی جشن شبانه ی شب سال نو خورشیدی ایرانیان بر رودخانه ی بانکوک استراحت نموده و آماده شویم.

جشن و کشتی ای که برای من یادگاری به یاد ماندنی و  نمونه ای آزمایشگاهی از ویژگی های شخصیتی ، روانی و رفتاری اجتماع  یک سر و هزار سودای ما ایرانیان شد.

 

جشن شب سال نو بر رودخانه تایلند

 

این نوشته ادامه دارد ..................             

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:21  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

هفته نامه های بهداشتی

داستان شگفت انگیزی ست.

هفته نامه های پزشکی - بهداشتی و روان شناسی پر ادعا را که باز می کنی ، پس از نام آقای « دکتر » صاحب امتیاز و مدیر مسئول ، در همگی نام آقای « مهندس » ای - اغلب برادر ، برادر زاده ، خواهر زاده و یا پسر صاحب امتیاز - به عنوان « سر دبیر » می درخشد !

چنین وضعیتی برای یک هفته نامه ، دو هفته نامه ، یا ماه نامه ی به ظاهر علمی - اجتماعی ، بسیار ناخوشایند و دلسرد کننده است. به ویژه این که در میان خیل پزشکان - به ویژه پزشکان عمومی بی کار - افراد توان مند و دانش آموخته ی شایسته ی سردبیری چنین نشریاتی نادر نیستند !!

بیشتر این گونه مجلات به ظاهر علمی روان شناسی ، پزشکی ، بهداشتی به بنگاه های تبلیغاتی آقای صاحب امتیاز و مدیر مسئول تبدیل شده اند ، و از رسالت مطبوعاتی خود فرسنگ ها به دور افتاده اند.

در میان همه ی این رنگین نامه های روان شناسی ، پزشکی و بهداشتی ، آن که هنوز اعتبار و آبروی خود را نگاه داشته است ، هفته نامه ی سلامت است و بس.

صفحات پزشکی - بهداشتی برخی روزنامه ها نیز - برخلاف این بنگاه های تبلیغاتی به ظاهر علمی - راهی درست و شیوه ای منطقی برگزیده اند.

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:21  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

سرگردان در معرکه ی پری پیکران

آشنایی با شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) – بخش سوم

 

دکتر بهنام اوحدی

 

روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

 

  

از آن جا که هیستریونیک ها اغلب افرادی هیجان خواه هستند ، به ویژه در گونه های هم زمان ، همراه و آمیخته با ویژگی های ر رنگ و اختلال شخصیت های مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) و ضد اجتماعی ( انتی سوشیال )  ، ممکن است دچار درگیری با قانون شده ، به سوء مصرف مواد روی آورند یا لاابالی گری های گوناگون انجام دهند. پیوستن این ها به گروه های گانگستری دربرگیرنده ی جوانان و نوجوانان هرگز دور از ذهن نیست. افراد دچار اختلال شخصیت نمایشگر آشکارا بی ثبات ، پر تنش ، و تحریک پذیرند؛ اینان در صورت برانگیخته شدن آتش خشم شان - ولو عمری روزگار در منطقه ی مرفه شهر و خانواده ای دانش آموخته سپری نموده باشند - بی اندیشه و درنگ  معرکه گرفته ، رکیک ترین ادبیات چاروادار و لات مدارانه ی فرومایگان پیرامون شهر را به راحتی بر زبان جاری می سازند و با آسودگی معرکه را ترک می کنند !

داماد نگون بخت که چندین و چند سکه و سند را با هزاران آرزو برای کامیابی از مهر و عشق این پری افسانه ای ، پشتیبان قباله ساخته است ، چند هفته یا ماه پس از ازدواج تازه آگاه می شود که نه تنها این زیباروی مه وش رویایی دیگر از او برانگیخته نشده و هیجان به چنگ نمی آورد ، که اصولا دیگر مهر او را به دل نداشته و عاطفه و احساسی به سوی او در خویش نمی جوید. از این بد تر و آزار دهنده تر این واقعیت دردناک است که به محض عقب افتادن برآورده شدن وعده ها و خواست های بلند پروازانه و رویا گرایانه ی شاه پری افسانه ای ، هر از گاه افسار خشم  ساده و آسوده رها می کند تا آتش پرخاش ، درون و پیرامون خانه و خانواده را به سوز و گداز بیفکند. غنای ادبیات هزل آمیز و لمپن گرایانه ی پری وش مه پیکر قصه ها ، دهان داماد مجنون را از اندازه ی شگفت زدگی نه تا بناگوش ، که تا آن سوی پشت گوش باز نگاه می دارد !!

مادر و خواهر داماد در این گونه موارد درمانده تر از داماد نگون بخت هستند؛ چرا که یا بنا بر آموزه های شان در برهمکنش با اجتماع ، نهایت کوشش خویش را در پیش گیری از این پیوند به کار بسته بوده اند و گوش داماد شیفته و شیدا به پند و منطق بند و بدهکار نبوده ، و یا از آن بدتر ، خود برای آقا پسر دردانه شان به دنبال شاه پری افسانه ای و سیمین بر مه وش رویایی بوده اند تا گدازه ی حسرت بر دل بیگانه و آشنا بگذارند.

زنان دچار اختلال شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) ، مرزی –  آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) را می توان باتلاق های دل ربا و آرامش ستان ازدواج مردان دانست. درست همانند مردان گیرا و چیره ی دچار اختلال شخصیت درخودمانده ( اسکیزوئید – آسپرگر ) ، بد گمان ( پارانوئید ) ، جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و مرزی _ آشوب ناک ( بوردرلاین ) که باتلاق های نابودگر زنان ساده انگار و زودباور هستند.

واقعیت نمایان جالب و شگفتی آور این است که زنان دچار شخصیت های پر رنگ و یا مختل نمایشگر ( هیستریونیک ) ، ناخودآگاه یا نیمه خودآگاه ، دقیقا به سوی همین باتلاق های نرینه کشیده و شیفته می شوند.

گرایش اینان به شخصیت های پر رنگ و یا مختل کلاستر B – به ویژه جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و خودشیفته ( نارسی سیستیک ) – به دلیل همان تشنگی ( عطش ) همیشگی اینان به هیجان و برانگیختگی مکرر است که از دست هماغوشی جز کلاستر B بر نمی آید.

اما گرایش برخی شخصیت های نمایشگر به ظاهر خردمند ، منطقی و دوراندیش به مردان دانش آموخته و فرهیخته ی کلاستر A و C  - به ویژه درخودمانده ( اسکیزوئید ) ، پرهیز مدار ، وابسته ، بدگمان ( پارانوئید ) ، نظام مند ( وسواسی ) – به دو دلیل دیگر است:

دلیل نخست این است که نمایشگر ( هیستریونیک ) های دانش آموخته  خود تا اندازه ای از نا آرامی ، تنش ، و بی ثباتی خویشتن آگاه و خبردارند؛ بنابراین برای به تعادل و هماهنگی رساندن خانواده ی خود به سراغ مردی خونسرد ، آرام و با ثبات می روند.

دلیل دیگر این است که هیستریونیک ها بسیار خودشیفته و خود پسندند و نمی توانند بر هیزی و چشم چرانی همسرشان هم بردباری و شکیبایی داشته باشند ، تا چه رسد به این که شوهرشان بخواهد زمانی در پی روابط عاطفی – جنسی فرا زناشویی برود ! از این رو با در نظر گرفتن آموزه های شخصی و اجتماعی خویش ، مردان بازیگوش ، بی ثبات ، نا آرام و نوجو ( تنوع طلب ) دارای شخصیت های کلاستر B را تنها برای دوستی و روابط گذرا در نظر گرفته اما آنان را برای ازدواج دایم مردود شمرده ، کنار می گذارند. مشکل دو سه سال پس از ازدواج رخ می دهد که خانم نمایشگر و توجه خواه تشنه ی هیجان ناکامانه در می یابد که این مرد ایمن توانایی برآورده ساختن ( ارضای )  نیازهای عاطفی – هیجانی  و جنسی – زناشویی او را در طولانی مدت نداشته و ندارد !!

دلیل سومی برای گرایش خطرناک و گاه فاجعه آمیز زنان هیستریونیک به مردان بدگمان ( پارانوئید ) وجود دارد که از توجه طلبی و هیجان خواهی استوار بر خودشیفتگی ( نارسی سیزم ) پر رنگ این زنان سرچشمه می گیرد. و این همانا اندازه ی فراوان و سرشار غیرتی ست که یک مرد پارانوئید در میان مردان برای این گونه خانم های نمایشگر به دوش و بازو می کشد. و مگر چه چیزی بیش از این می تواند برای یک خان مبتلا به اختلال و یا شخصیت پر رنگ نمایشگر ( هیستریونیک ) گیرایی بیشتری داشته باشد ؟!؟  و البته خانم نمی داند که این غیرت کشیدن گزافه آمیز برای مردان ، فقط پیش گفتاری برای داستان و ماجرای دردناک و رنج آور اصلی ست !!!

از این رو آن گاه که یک سوی ازدواج ، فردی از کلاستر B است ، حتما انجام مشاوره ی ازدواج توسط روان پزشک ، روان شناس و مشاور کاربلد و دانش آموخته ضروری تر به نظر می رسد تا از جدایی ها یا روابط فرا زناشویی آتی و رخدادهای ناگوارتر به خوبی پیشگیری شود.   

معیارهای تشخیصی بازبینی چهارمین ویرایش کتابچه ی  تشخیصی و آماری اختلالات روانی درباره ی اختلال شخصیت نمایشی :

احساساتی بودن و توجه خواهی بیش از اندازه به گونه ی الگویی ژرف و فراگیر که از اوایل بزرگ سالی آغاز شده باشد و در زمینه های گوناگون نمایان شود ، که نشانه اش وجود دست کم پنج تا از موارد زیر است :

1)     در موقعیت هایی که کانون توجه نیست ، ناراحت باشد و در رنج و مشقت به سر برد.

2)  ویژگی برهمکنش او با دیگران ، کردار نامتناسب به گونه ی اغواگری جنسی یا برانگیختگی جنسی باشد.

3)     ابراز احساساتش با شتاب تغییر کند و سطحی باشد.

4)     همواره از ظاهر جسمی خود برای جلب توجه دیگران استفاده کند.

5)  سبک گفتارش به شیوه ای گزافه آمیز استوار بر گمان و پندار ( امپرسیونیستیک ) و بدون جزئیات باشد.

6)     خودنما و نمایشی باشد و در ابراز احساسات بیانی گزافه گو داشته باشد.

7)     تلقین پذیر باشد ؛ یعنی به آسانی مورد تاثیر افراد یا ایستار (موقعیت ) ها قرار گیرد.

8)     روابط را خودمانی تر از آن چه در واقعیت هستند ، بپندارد.

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:49  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

معبد پادشاهی بودا - بانکوک - تایلند

 

راهنماهای تور ایرانیان و نگاهبانان معابد از دست ایرانیان - به ویژه زنان و کودکان  - بسیار کلافه شده بودند. خانم و پسرک گیج و بیش فعال اصفهانی که جای خود داشتند !

راهنما به زنان ایرانی گفت : « چرا این اندازه شلوغ می کنید؟ در معبد بودا باید سکوت کرد و آرام گرفت. در مسجدهای ایران هم همین گونه رفتار می کنید ؟!؟ »

بی چاره نمی دانست ما مسلمانان ، دین و آیین غیر مسلمانان را به هیچ هم نمی گیریم و جز خودمان را - تازه آن هم جدا جدا و پراکنده ، به تفکیک شیعه و سنی - را داخل آدم حساب نمی کنیم !!

ای کاش نسخه ای از متن ترجمه شده ی « علویه خانوم » صادق هدایت در دسترس بود تا مشکل جامعه شناختی راهنمای تورمان حل شود. بی گمان، او  از بساط غیبت زنانه در مراسم سفره و روضه چیزی نمی دانست !!!  

بازدید ار معبد بودا برایم جالب بود اما شگفت انگیز نبود.

دین و آیین شناسی برخلاف دیگر حیطه های تاریخی هیچ گاه برایم آن اندازه گیرایی نداشته است. هر چند خانواده و نیاکانم به من آموخته اند که به همه ی ادیان گیتی و پیروان آن ها احترام بگذارم.

« انسانیت ، شرافت ، محبت و صداقت » برای من چهار رکن کرداری بنیادین هستند؛ و نیز « پذیرش آرمانی نبودن و خطا داشتن خود و دیگران » :  واقع بینی آرمان گرایانه.

 

معبد پادشاهی بودا - بانکوک - تایلند

 

 

 

نگاهبان باستانی معبد بودا - جلد دوم فولاد زره ی دیو !

 

در پایان بازدید از معبد ، در پیشگاه تندیس دراز کش بودا - که برایم از دیگر مجسمه های بودا ، واقع بینانه تر و دلپذیر تر بود - برای آمرزش گناهان خود و دوست دلبندم ، داریوش نیکبخت ، مبلغ یک بات معادل سی تومان صدقه پرداخته و از حضرت بودا طلب یاری در گذر از پل صراط نمودم.

بی گمان فردی با هیکل بنده در گذر از پلی که ضخامت آن کمتر از یک مو است ، مشکلات فراوان دارد !

 

بودا ی دراز کش و آسایش جو - بانکوک - تایلند

 

این نوشته ادامه دارد .............  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 1:27  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

مردان بودا - معبدی در بانکوک

 

پس از اجرای فریضه ی مهم صبحانه ، سوار اتوبوس شدیم تا در برنامه ی یک روزه ی تور آژانس پرنسس شرکت جوییم که از بازدید از معابد بودا در بانکوک آغاز می شد و به جشن سال نو ایرانیان در کشتی زیارتی - سیاحتی رودخانه ی بانکوک پایان می پذیرفت.

مانند همیشه و بر پایه ی قاعده ی رفتاری ایرانیان ، اتوبوس راس یک ساعت دیر تر از هنگام قرار بالاخره به راه افتاد. این زمان ناشناسی ما ایرانیان هم داستانی بین المللی شده است و به کلکسیون افتخارات ملی مان افزوده شده است !

آخر همه ی ایرانیان که هم چون من دچار اختلال بیش فعالی بالغین نیستند !! 

بر پایه ی قانون ADHD بودنم ، من یکی با همان پنج دقیقه دیرکرد همیشگی در اتوبوس نشستم ، اما گویا یک ساعت تاخیر دیگران به تنگی مناطق اعلی مغز و فراخی مناطق اسفل پیکر شان مربوط می بود.

به معابد بودا رفتیم.

معبد سلطنتی به دلیل درگذشت خواهر پادشاه تایلند بسته بود.

این معبد به گفته ی راهنمای تور زیباترین معبد بانکوک است. راهنما با آسودگی و بدون هیچ گونه هراس درباره ی پادشاه و خانواده ی سلطنتی تایلند شوخی می نمود؛ اما آشکارا بدانان دلبستگی داشت. این برای ما ایرانیان بسیار شگفت انگیز بود:

« کسی بتواند آزادانه و بی نگرانی درباره ی فرد نخست کشور شوخی کند !!!  »

راهنما از پیشینه ی ۷۰۰ ساله ی کشور تایلند سخن گفت و ایرانیان هریک با خودشیفتگی ملی خود به ترتیب از ۲۵۰۰ ، ۳۰۰۰ ، ۵۰۰۰ ، ۷۰۰۰ ، ۱۰۰۰۰ ساله بودن و بالاتر از آن میهن شان سخن بر زبان راندند.

به نخستین معبد بودا رفتیم. معابد تو در تو ، پشت سر هم بودند و با درها و دیوارها از یکدیگر جدا می شدند. اروپاییان فراوانی از جای جای اروپا - به ویژه آلمان ، انگلستان و روسیه و ....... - برای بازدید به معبد بودا آمده بودند.

نکته ی شگفت انگیز برای ما ایرانیان ، احترام و ارادت فراوان بازدید کنندگان اروپایی به بودا بود.

درست بر عکس گردشگران ایرانی که بودا را ......... خودشان هم بر نمی شمردند !! 

اروپاییان بسیاری را دیدم که در صندوق صدقات جهت ترمیم و سر پا نگاه داشتن معابد پول می اندازند و یا با احترام عود روشن نموده و در برابر تندیس بزرگ بودا به نیایش می پردازند.

خانم سی و پنج ساله ی اصفهانی در تور ما بود که خود و پسرک سه ساله اش ، هر دو به گونه ی شدید اختلال بیش فعالی بالغین مبتلا بود. او و فرزندش معبد بودا و فضای معنوی و آمیخته به آرامش آن را نابود کردند. آشفتگی و بیش فعالی آن ها همگان را دچار شگفتی می نمود. هر چند بیشتر هم میهنان ارجمندمان - در تور ما و دیگر تورها - در آشفته و پریشان نمودن فضای درون معابد رسالتی سرشتی - منشی احساس می نمودند !!!

در حیاط هر معبد ستون هایی بود که هر گوشه از آن به خاکستر و خرده استخوان های سوخته اما پودر نشده ی بستگان درگذشته اختصاص داشت. ستون های مربوط به اشراف و بزرگ زادگان بزرگ تر و زیباتر بود.

آرامگاه استخوان های سوخته در معابد بودا در بانکوک - تایلند         

 

این نوشته ادامه دارد .......

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:44  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

مکتب نقاشی قدیم اسپهان ( اصفهان )

 

در آغاز دهه ی ۱۳۷۰ این سینما ی رو باز در کنار زاینده رود بنا نهاده شد تا نماد و جایگاه فستیوال جهانی فیلم های کودکان و نوجوانان باشد ، اما امروزه چون بسیاری دیگر از پتانسیل های فرهنگی - هنری اصفهان به فراموشی سپرده شده است تا از پایتختی فرهنگی - هنری جهان اسلام تنها سایه ای تبلیغاتی و شعاری باقی بماند.

سال های نخست برگزاری جشنواره ی فیلم های کودکان و نوجوانان در اصفهان غوغا و هیاهویی به پا می شد. نسیمی تازه به سنت سرای تعصب ورز پیرامون کویر خشک ایران وزیده شده بود که همان هم مورد بردباری گروه های سنتی و متعصب افراطی قرار نگرفت. افسوس ؛ چه آسان نوجوانان و جوانان ، پوچ و بی هویت به فساد و مواد و تباهی سپرده شده و می شوند !

از ساحل زیبای سی و سه پل در آن بامداد خاطره انگیز پانزدهم خرداد ۱۳۸۷ گذشتم و به پارک ما بین پل سی و سه پل و پل فردوسی گام نهادم. 

خانم سالمند ۷۰ ساله ای چادر خاکستری گل گل سفید به گردن و کمر بسته ، در کنار شوهر سالخورده اش دلاورانه و پر انگیزه مشغول ورزش جانانه ای با سود جستن از وسایل ورزشی پارک بود.

صحنه تماشایی و با شکوه بود.

یک ماه پیش تر درست همانند همین صحنه را در پارک خرم آباد دیدم.

شور و شادمانی فراوان از دیدار این بانوی سنتی مرا فرا گرفت. جنبش و انقلاب فرهنگی - اجتماعی معصومه ها ، مرضیه ها ، سمیه ها ، فاطمه ها ، زهراها و ....... است که مدرنیته ی این سرزمین را رقم می زند و نه برخی محافل آغشته به الکل و بنگ و افیون روشنفکر نمایانه که نارسی سیزم و هیستریونیزم آشکارا با سودای آل احمد و شاملو شدن در آن موج می زند.

از کنار تندیس شکوه مند فردوسی بار دیگر گذشتم و به سوی پل جویی و خواجو روانه شدم.

 

مسابقه فوتبال تیم زنان ایران و جمهوری اسلامی سوریه

 

این نوشته ادامه دارد ..................

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 23:9  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

سرباز و سگ نگاهبان هخامنشی

 

از بیشه حبیب گذشتم.

به پارک خیابان مطهری ، مابین پل فلزی و پل آذر گام نهادم.

کتابخانه ی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هنوز پا برجاست.

یادش به خیر ، همراه با دیگر نونهالان کودکستان خانم ارجمند و دبستان « ایران نو » چه برنامه های گهرباری را در سال های دهه ی ۱۳۵۰ در این مکان آزمودم.

هنوز به یاد می آورم که بر و بچه های مدرسه ی ایران نو ، از تغییر نام آن در سال ۱۳۵۸ تا چه اندازه دچار گیجی ، شگفت زدگی ، سرخوردگی و خشم بودند. پرسش همه ی آنان این بود:

« مگر نام ایران نو  چه مشکلی دارد که باید به ندای اسلام تغییر یابد ؟ »

غرق در این اندیشه ها و خاطرات بودم که به پل آذر رسیدم.

بستنی فروشی اصغر زاهدی بار دیگر به مرغ سوخاری فروشی ( سیب بزرگ ) دگرگون شده است. او نخستین مرغ کنتاکی را در ۱۳۵۵ در اصفهان بنا نهاده بود. محصولی که با پیروزی انقلاب اسلامی در اصفهان پذیرفته نشد و مغازه ی او را به تعطیلی کشاند.

درست کنار این مغازه خانه ای مصادره شده است که بر درب کهنه ی فلزی آن ، نقشی بزرگ از دو سرباز هخامنشی کار شده است. شگفتا که با مصادره شدن این خانه در سال های پس از انقلاب اسلامی ، این درب کنده و به سقط فروشی ها سپرده نشد !

از کودکی به نقش این دو سرباز هخامنشی دلبستگی ای ویژه داشتم.

از پل آذر گذشتم و به کنار سینمای ساحلی رو باز مابین پل آذر و سی و سه پل آمدم.

لختی ایستادم و اندیشه نمودم.    

 

سی و سه پل - زنده رود - اسپهان

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 22:37  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

دانش آموزی

 

 

با درود و احترام ،

برخی ادارات و نهادهای دولتی و پاره ای از مؤسسات و شرکت های خصوصی خواستار ارائه ی رزومه و پیشینه از سوی من شده اند.

درگیری های تحصیلی و اجتماعی و فرهنگی من در سال های پس از آبان ۱۳۷۴ و به ویژه فروردین ۱۳۷۶ و نیز دغدغه ها و نگرانی های زندگی و معیشت و ازدواج ، برای من امکان و فرصت و فراغت فراهم آوردن رزومه و پیشینه ی پربارتری را پدید نیاورده اند.

 به هر حال پیشینه ی نه چندان پربار من تاکنون بدین صورت است. البته شرح عناوین دو ترجمه ، یک ویراستاری و سه تألیف در دست خود را به دلیل برخی ملاحظات حرفه ای از بخش « ه ( تألیف ، ترجمه و ویراستاری ) » حذف نموده ام :

 

به نام پروردگار راستی , مهر و خرد

 

دکتر بهنام اوحدی  – زاده ی  فروردین ۱۳۵۲ –  بورد تخصصی اعصاب و روان – روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی و زناشویی ؛ مشاور ازدواج و طلاق -  پست الکترونیک : dr.ohadi@yahoo.com   

 

 

الف – سوابق تحصیلی

 

1)      اخذ دیپلم علوم تجربی در خرداد ماه ۱۳۷۰ با معدل کتبی ۴/۱۸

2)      ورود به رشته ی پزشکی در مهر ماه ۱۳۷۰

3)      اخذ مدرک پزشکی عمومی در شهریورماه ۱۳۷۷ با معدل کل دوره ۳۲/۱۷

4)      مخالفت کمیسیون امور دانشجویان و دانش آموختگان خارج از کشور معاونت آموزشی  وزارت بهداشت , درمان و آموزش پزشکی با درخواست تایید واجازه ی تحصیل در رشته ی سکسولوژی بالینی در دانشگاه های خارج از کشور , از جمله CURTIN UNIVERSITY استرالیا   

5)      ورود به دوره ی دستیاری روان پزشکی در پاییز ۱۳۸۳ در بیمارستان روزبه دانشگاه علوم پزشکی تهران

6)      گذراندن دوره ی آموزشی روان درمانی  بینش مدرا ( سایکو آنالیتیک سایکوتراپی ) در بیمارستان روزبه  زیر نظر دکترمحمد  صنعتی  و دکتر معین

7)      گذراندن دوره ی آموزشی روان درمانی آنالیتیک ( سایکو آنالیتیک سایکوتراپی ) در مکتب دکتر عبدالحسین رفعتیان

8)      گذراندن دوره ی روان درمانی شناختی – رفتاری در بیمارستان روزبه  زیر نظر استاد دکتر حبیب الله قاسم زاده  ، دکتر حسین کاویانی و دکتر گیتی شمس

9)      گذراندن دوره ی روان درمانی شناختی – رفتاری در مرکز روان شناسی سگال زیر نظر دکتر لادن فتی و دکتر فرشته موتابی   

10)  قبولی در آزمون کتبی و شفاهی دانش نامه ( بورد ) تخصصی اعصاب و روان در شهریور ماه  ۱۳۸۶

11)  گذراندن دوره  ی زوج درمانی و خانواده درمانی در مکتب دکتر عبدالحسین رفعتیان

 

    ب – سوابق کاری

 

     

1)      پزشک و سرپرست مرکز بهداشتی درمانی گلوگرد از شبکه ی بهداشت استان چهارمحال و بختیاری  به مدت 19 ماه از دی ماه ۱۳۷۷ لغایت امردادماه ۱۳۷۹ در چهارچوب طرح پیام آوران بهداشت

2)      پزشک و سرپرست همزمان مرکز بهداشتی درمانی آورگان از شبکه ی بهداشت استان چهارمحال و بختیاری به مدت 6 ماه از بهمن ۱۳۷۸ لغایت امرداد ۱۳۷۹ در چهارچوب طرح پیام آوران بهداشت

3)      دستیاری روان پزشکی در بیمارستان روان پزشکی روزبه تهران از مهرماه ۱۳۸۳ تا کنون ( زیر نظر مستقیم استادان گروه روان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران : استاد دکتر شکرالله طریقتی { ۱۲ ماه } ، استاد دکتر محمدرضا محمدی { ۶ ماه } ، دکتر مجید صادقی { ۶ ماه } ، دکتر همایون امینی { ۶ ماه } ، دکتر محمد صنعتی { ۶ ماه } ، دکتر فیروزه رئیسی { ۳ ماه } ، استاد دکتر حبیب الله قاسم زاده ، دکتر حسین کاویانی و دکتر گیتی شمس { ۶ ماه } ، دکتر علی اکبرنجاتی صفا { ۳ ماه } ، دکتر زهرا شهریور ، دکتر مهدی تهرانی دوست و دکتر جواد علاقه بند { ۳ ماه } ، دکتر مریم نوروزیان و دکتر مازیار سیدیان { ۲ ماه } ، دکتر ونداد شریفی { ۱ ماه } ، دکتر مهدی صابری { ۱ ماه } و ............ )    

4)      همکاری با کلینیک مشاوره و ترک اعتیاد رهاجو به عنوان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی و زناشویی از بهمن ۱۳۸۳ تا کنون

5)      همکاری با بیمارستان تخصصی اعصاب و روان مهرگان تهران به عنوان پزشک کشیک اورژانس بیمارستان از اردی بهشت ۱۳۸۵ تا آبان ۱۳۸۵

6)      همکاری با بیمارستان تخصصی اعصاب و روان میمنت تهران به عنوان پزشک کشیک اورژانس بیمارستان از آبان ۱۳۸۵ تا اردی بهشت ۱۳۸۶

7)      همکاری با مرکز مشاوره شکیبا به عنوان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی و زناشویی از آبان ۱۳۸۵ تا کنون

8) همکاری با کلینیک مشاوره و مددکاری یارا به عنوان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی و زناشویی از آذر ۱۳۸۵ تا کنون     

                                              

 

   ج - سوابق آموزشی و تدریس

 

 

1) تدریس مبحث « مصاحبه با بیماران روان پزشکی » برای دانشجویان و نیز اینترن های دانشگاه علوم پزشکی تهران در بیمارستان روزبه  از تیر ماه ۱۳۸۴ لغایت امرداد ماه۱۳۸۵    

2) تدریس مبحث « اختلالات شخصیت » برای دانشجویان و نیز اینترن های دانشگاه علوم پزشکی تهران در بیمارستان روزبه  ازامرداد ماه ۱۳۸۴ لغایت مهرماه ۱۳۸۵

3) تدریس مبحث « اختلالات خلقی و خودکشی » برای دانشجویان و نیز اینترن های دانشگاه علوم پزشکی تهران در بیمارستان روزبه از مهر ماه ۱۳۸۴ لغایت اردی بهشت ماه ۱۳۸۶

4) انتصاب به عنوان « مسئول آموزش دانشجویان پزشکی بیمارستان روزبه ( دانشگاه علوم پزشکی تهران )    از سوی معاونت آموزشی گروه روان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران به مدت یک و نیم سال در سال های ۱۳۸۴ و ۱۳۸۵

۵ ) تدریس مبحث « اختلالات جنسی و زناشویی » برای اینترن های دانشگاه علوم پزشکی تهران در بیمارستان روزبه از مهر ماه ۱۳۸۵ تا کنون

6) تدریس کارگاه های آموزشی تخصصی پنجاه ساعته ی « تشخیص و درمان مشکلات جنسی و زناشویی » برای دانش آموختگان پزشکی , پیراپزشکی , روان شناسی , مشاوره و مددکاری از آبان ماه ۱۳۸۵ تا کنون

7) تدریس کارگاه های آموزشی آزاد بیست و چهار ساعته ی « هنر عشق ورزی و مهارت های زنا شویی » برای عموم از مهر ۱۳۸۶ تا کنون

8) تدریس کارگاه های آموزشی تخصصی « مشاوره ازدواج و طلاق » برای دانش آموختگان پزشکی , پیراپزشکی , روان شناسی , مشاوره و مددکاری

 

د – سوابق پژوهشی 

 

 

1) پایان نامه پژوهشی دوره ی پزشکی عمومی با عنوان « بررسی میزان شیوع افسردگی در دانشجویان پزشکی , اینترن ها و پزشکان عمومی و متخصص شهر اصفهان در سال های ۱۳۷۶ و ۱۳۷۷ »

2) پایان نامه و طرح پژوهشی دوره ی دستیاری تخصصی روان پزشکی با عنوان « مقایسه ی ویژگی های تصویربرداری مغز افراد دچار اختلال هویت جنسی مراجعه کننده به بیمارستان روزبه و پزشکی قانونی تهران با افراد سالم »

3) پذیرفته شدن و انتشارمقاله ی پژوهشی

»Volumetric measurement of human red nucleus with 3D fast spin echo T2 weighted sequence magnetic resonance imaging «

 

در ژورنال جامعه ی نورولوژی اروپا

European Neurological Society ( ENS ) June 2007

4) پذیرفته شدن مقاله ی پژوهشی اصیل « ویژگی های تصویر برداری مغز افراد دچار اختلال هویت جنسی در مقایسه با افراد سالم » در فصل نامه ی تازه های علوم شناختی در شهریور ماه ۱۳۸۶

5) تصویب پروپوزال طرح پژوهشی در دست اجرای «  مقایسه ی ویژگی های تصویر برداری مغز افراد هم جنس گرای مرد با مردان نا هم جنس گرا » در معاونت پژوهشی دانشگاه علوم پزشکی تهران

6) تصویب  پروپوزال طرح پژوهشی در دست اجرای «  مقایسه ی ویژگی های تصویر برداری مغز افراد هم جنس گرای زن  با زنان نا هم جنس گرا » در معاونت پژوهشی دانشگاه علوم پزشکی تهران

7) انتشار مقاله ی پژوهشی اصیل « ویژگی های تصویر برداری مغز افراد دچار اختلال هویت جنسی در مقایسه با افراد سالم » در فصل نامه ی تازه های علوم شناختی در شماره ی ۳۵ ( شماره ۳ سال نهم ) ، پاییز ۱۳۸۶

 

ه – سوابق تالیف , ترجمه و ویراستاری

 

ه – ا - کتاب ها :

 

1) تالیف و انتشار کتاب « افسردگی : شناخت , شرط شفا – درمان : راه رهایی » برای پزشکان غیر روان پزشک و کادر پیرا پزشک بهداشتی – درمانی درسال ۱۳۷۸

 

2) تالیف و انتشار چاپ نخست کتاب « تمایلات و رفتارهای جنسی انسان » در سال ۱۳۷۹ ( که سال گذشته چاپ هفتم و هشتم آن منتشر شد )

3) ترجمه و انتشار چاپ نخست کتاب « احساسات و پاسخ های جنسی انسان » نوشته ی ویلیام مسترز و ویرجینیا جانسون در سال ۱۳۸۰ ( که هم اکنون چاپ هفتم آن زیر چاپ است )

4) ویراستاری و پیشگفتارنویسی و انتشار چاپ نخست کتاب « پنج گفتار در بیان روان کاوی » زیگموند فروید با ترجمه ی دکتر فرشاد امانی نیا در سال ۱۳۸۱ ( که هم اکنون چاپ دوم آن زیر چاپ است )

5) ترجمه , ویراستاری و انتشار چاپ نخست کتاب « روان شناسی اینترنت » انتشارات دانشگاه کمبریج ,  نوشته ی دکتر پاتریشیا ولیس – با همکاری استاد فضل ا... قنادی و خانم حمیرا صفوی – در سال ۱۳۸۱( که هم اکنون چاپ دوم آن در دست است )

 

 

ه – ب – مقالات :

 

1) بیش از ۲۰ مقاله علمی – آموزشی – اجتماعی در مورد « آسیب های اجتماعی » با راهبرد « روان پزشکی به بیان ساده برای همگان ( سایکو اجوکیشن در گستره ی فراگیر اجتماعی ) در هفته نامه ی سراسری «  صدا » از اردی بهشت ۱۳۷۹  تا فروردین ۱۳۸۲ ( که مقاله ی « بیماری همسر آزاری » جایزه ی ممتاز جشنواره ی مطبوعات را از آن خود نمود. )  

 2) بیش از  ۷ مقاله علمی – آموزشی – اجتماعی در مورد « آسیب های اجتماعی »  با راهبرد مذکور در هفته نامه ی استانی ( اصفهان ) «  تندر »  در سال ۱۳۸۲

3) بیش از ۵ مقاله علمی – آموزشی – اجتماعی در مورد « آسیب های اجتماعی »  با راهبرد گفته شده در هفته نامه ی استانی ( اصفهان )  روزنامه ی سراسری  « همشهری » در سال۱۳۸۲

4) سه مقاله علمی – آموزشی – اجتماعی در مورد « آسیب های اجتماعی » و « حوزه ی جنسیت در ایران » در روزنامه ی سراسری شرق در سال های ۱۳۸۲ و ۱۳۸۳ 

5) بیش از دوازده مقاله علمی – آموزشی – اجتماعی با راهبرد « روان پزشکی به بیان ساده برای همگان » در ماهنامه ی « روان شناسی جامعه » از سال ۱۳۸۲ تا سال ۱۳۸۵

6) بیش از ده مقاله علمی – آموزشی – اجتماعی در مورد « آسیب های اجتماعی »  با راهبرد مذکور در روزنامه ی سراسری « جام جم » در سال های ۱۳۸۳ , ۱۳۸۴ و ۱۳۸۵

7) یک مقاله علمی – آموزشی روان پزشکی شخصیت  در هفته نامه ی « چلچراغ » در بهمن ۱۳۸۵  

8) یک مقاله علمی – آموزشی روان پزشکی شخصیت  در ماهنامه ی « شوکران » در بهمن ۱۳۸۵

9) سه مقاله علمی - آموزشی روان پزشکی شخصیت در ماهنامه ی « فردوسی » در بهار ۱۳۸۷ 

10) چندین مقاله و نوشته با راهبرد « روان پزشکی به بیان ساده برای همگان » در وب سایت ها و وبلاگ های گوناگون

 

 

ی – دیگر فعالیت های وابسته  

 

1) برگزاری کلاس ها و سخنرانی های آموزشی متعدد در مراکز دانشگاهی , آموزش و پرورش , باشگاه دانشجویان , فرهنگسراها , کتابخانه ها , مدارس , نیروی انتظامی و ...............

2) نگارش چندین مقاله ی اجتماعی , فرهنگی , هنری , تاریخی و ادبی در نشریه های استانی و سراسری

3) راه اندازی و نگاشتن در یک وب سایت و چند وبلاگ در زمینه ی روان پزشکی , روان شناسی , سکسولوژی , علمی , اجتماعی , فرهنگی , هنری , سینمایی و تاریخی  از سال ۱۳۸۲ تا کنون

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21:51  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

در راستای کاهش نرخ خشونت خانگی و طلاق ، هفتمین دوره ی کارگاه آموزشی تخصصی  « سکسولوژی بالینی و سکس تراپی  » دکتر بهنام اوحدی از تاریخ ۲۳ خرداد ماه ۱۳۸۷ ، هر پنج شنبه از ساعت ۱۲ ظهر تا ۴ بعد از ظهر در مرکز مشاوره و آموزش تخصصی رها وابسته به انجمن دفاع از قربانیان خشونت برگزار می شود. 

در این کارگاه پنجاه ساعته ، که در دوازده جلسه ی چهار ساعته برای دانش جویان و دانش آموختگان رشته های روان پزشکی ، روان شناسی ، مشاوره ، پزشکی ، مددکاری و علوم تربیتی و دیگر رشته های وابسته برگزار خواهد شد ، کلیه ی مباحث و مشکلات جنسی - آمیزشی در حیطه ی س ک سولوژی و س ک س تراپی از دیدگاه های روان پزشکی ، روان شناسی بالینی ، مشاوره و مددکاری ، زنان و زایمان ، یورولوژی و اندوکرینولوژی مورد تدریس قرار خواهد گرفت.   

دانش جویان و دانش آموختگان علاقه مند به شرکت در این کارگاه پنجاه ساعته می توانند برای ثبت نام به مرکز مشاوره و آموزش رها ، واقع در تهران ، خیابان فلسطین شمالی ، نرسیده به بلوار کشاورز ، کوی شهید میر سرابی ، شماره ی  ۱ مراجعه نموده و یا با تلفن های ۸۸۹۷۱۶۰۷ ، ۸۸۹۵۴۹۲۸ و ۸۸۹۶۴۹۴۳ تماس بگیرند.

بدیهی ست به دلیل محدودیت جای برگزاری کارگاه ، اولویت به ترتیب ثبت نام مراجعان خواهد بود.

به شرکت کنندگان در این کارگاه گواهی و مدرک معتبر با امتیاز بازآموزی از سوی نظام مشاوره و روان شناسی داده خواهد شد.     

 

 

عشق و دیگر هیچ !

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 9:4  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

در راستای کاهش نرخ خشونت خانگی و طلاق ، نخستین کارگاه آموزشی تخصصی  « مشاوره ازدواج و طلاق » دکتر بهنام اوحدی در تاریخ ۲۲ خرداد ماه ۱۳۸۷ از ساعت ۹ تا ۱۷ در مرکز مشاوره و آموزش تخصصی رها وابسته به انجمن دفاع از قربانیان خشونت برگزار می شود. در این کارگاه یک روزه ، که برای دانش جویان و دانش آموختگان رشته های روان پزشکی ، روان شناسی ، مشاوره ، پزشکی ، مددکاری و علوم تربیتی و دیگر رشته های وابسته برگزار می شود ، چیستی و چگونگی ارزیابی و سنچش همتایی ها و نا همتایی های مراجعان از لحاظ شخصیت شناسی ، جنسی - آمیزشی ، خانوادگی ، فرهنگی - مذهبی ، اجتماعی - اقتصادی ، سنی ، تحصیلی و ......... آموزش داده خواهد شد.

دانش جویان و دانش آموختگان علاقه مند به شرکت در این کارگاه یک روزه می توانند به مرکز مشاوره و آموزش رها ، واقع در تهران ، خیابان فلسطین شمالی ، نرسیده به بلوار کشاورز ، کوی شهید میر سرابی ، شماره ی  ۱ مراجعه نموده و یا با تلفن های ۸۸۹۷۱۶۰۷ ، ۸۸۹۵۴۹۲۸ و ۸۸۹۶۴۹۴۳ تماس بگیرند.

به شرکت کنندگان در این کارگاه گواهی و مدرک معتبر با امتیاز بازآموزی از سوی نظام مشاوره و روان شناسی داده خواهد شد.   

 

عشق و دیگر هیچ !  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 8:56  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

نمای هوایی شهر بانکوک - پایتخت تایلند

 

 

بامداد روز دوم سفرمان در بانکوک ، به هنگام از خواب برخاستیم و برای انجام فریضه ی مهم صبحانه به رستوران زیبای طبقه ی همکف هتل سنتارا پلازای بانکوک رفتیم. توریست های اروپایی آن جا را اشغال کرده بودند؛ خانم خوش رو و خوش برخورد دیروز صبح ، امروز با جدیتی تکان دهنده ما گردش گران ایرانی را برای صرف صبحانه به رستوران زیر زمین هتل - که شب ها جایگاه می خوردن و موسیقی جاز شنیدن بود - راهنمایی کرد.

این جدیت و اجبار به نارسی سیزم گردش گران ایرانی تور آزانس پرنسس گران آمده بود و اخم های ایرانیان همه کمی تا قسمتی در هم و بر هم بود. تلافی اش را همگان بر سر میز سلف سرویس صبحانه در آوردند !

برای من بودن آناناس - این کهن میوه ی شیطانی و مستکبرانه - و هندوانه رکنی بنیادین بود !!

هر چند از میگوهای نیم پخته و نا پخته ی بخار پز نیز میگوهای سرخ شده ی فلفلین رستوران بالا خبری نبود. نسیم خنک کولرهای گازی با بوی ملایم گل های استوایی فضای خشنود کننده ای به این رستوران بخشیده بود.

خوراکی ها تازگی و تنوع کافی را داشت ، هر چند برای من که از کودکی دلبسته ی خوراک های دریایی بوده و هستم و میگو و ماهی با معده و شکمبه ام زبانی ویژه و مخفی دارد ، رستوران طبقه ی همکف بارگاه دیگری بود !!!

صبحانه را خوردیم.

مردی انگلیسی با نیشخندی ریشخند گونه در برابر ما ایرانیان گفت :

NOT QUALITY , JUST QUANTITY 

از خودپسندی و تفرعن و نیز فضولی و به کار دیگران کار داشتن انگلیسی ها بسیار شنیده و خوانده بودم ، اما در این سفر دو سه بار با آن برخوردی نمایان و از نزدیک داشتم.

برحسب اتفاق یا عادت ، ایرانی ها  بنا بر آن چه که در این سفر تایلند دیدم ، دست کم هنگام صرف صبحانه بسیار به دقت و با تامل و اندیشه از خوراکی ها بر می داشتند. بی خود هول نمی زدند؛ کم بر نمی داشتند ، اما شلوغ بازی و بی شعوری هم در نمی آوردند.

واقعیت این بود که ایرانیان پول گزافی را به نسبت جایگاه پول ملی شان در برابر جایگاه پول ملی گردش گران اروپایی پرداخته بودند و باید به نسبت پرداخت ، از لذایذ و خوشی ها و خوراکی ها سود می جستند !

آن گاه که یک مسافرت پنج - شش روزه ی پنج ستاره ی لوکس تایلند ، برای هر نفر  دو و نیم میلیون تومان - با کمی خرید پوشاک و چند تا صنایع دستی - آب بخورد ، گذشت از خوراکی رایگان مجاز و مباح که نیست ، هیچ ؛ قطعن و قاطع حرام اندر حرام است !!

اگر کسی بتواند از لوکس بودن فضا ، کیفیت اتاق ، امکانات هتل و نیز صبحانه و رستوران هتل های پنج ستاره بگذرد و به جای هتل پنج ستاره در هتل های سه ستاره اقامت نماید ، این هزینه کاهش می یابد. بیشتر گردش گران اروپایی پوکت در هتل های سه ستاره اتاق گرفته بودند ، اما گردش گران ایرانی با ویژگی های کلاستر B ویژه و ژنتیک - پرورشی خویش به کمتر از هتل پنج و یا چهار ستاره رضایت نمی دهند.

البته اگر تا دو - سه هفته پیش از نوروز یا از دو - سه هفته پس از پانزدهم فروردین به تور تایلند و دیگر کشورها بروید ، دست کم نرخ پرواز و هتل ، به نسبت بهای سفر از بیست و پنجم اسفند تا پانزدهم فروردین ، ۳۳ تا ۵۰ درصد کاهش خواهد داشت که البته برای بسیاری برخلاف ما که گیر و گرفتاری های حرفه ای فراوان در طی سال داریم ممکن است.

با توجه به جا افتادن کامل تعطیلات چند روزه ی پایان بهاره ی نیمه خرداد ماه در این سرزمین  ، اصلن و ابدن دور از ذهن نیست که از سال آینده ، هم چون نرخ تورهای گردش گری داخل میهن ، بهای تورهای مناطق معتدل تر از تایلند ، هم چون ترکیه و لبنان و ..... - و شاید حتا تایلند ، مالزی ، سنگاپور ، جزایر بالی ، مالدیو و سی شل ( که به چنگ آوردن ویزای این آخری برای ایرانیان بسیار دشوار و از اتفاق از همه ی جاهای دیگر زیباتر و گیراتر است ) - درست همانند تعطیلات نوروز افزایشی تا یک سوم و حتا نصف بهای روزهای غیر تعطیل داشته باشد !!! 

 

محله های قدیمی و خانه های کنار رودخانه  بانکوک - تایلند

 

این نوشته ادامه دارد .....  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10:55  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 تشنه ی بی قرار  هیجان

آشنایی با شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) – بخش دوم

 

دکتر بهنام اوحدی

 

روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

افراد دچار اختلال شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) اغلب از احساسات واقعی خود بی خبر و نا آگاهند، از این رو  نمایان ساختن احساسات درونی آن ها فرآیند درمانی مهمی در روان درمانی این بیماران است. نمایشگر ها اگر در رخدادی ناگوار زير فشار رواني قرار بگیرند ، حس واقعيت سنجي‌ شان به سادگي مختل مي‌شود و در آن ها حالات روان‌پريشی (سایکوتیک ) و تجزيه اي ( Dissociative ) پديد مي‌آيد.

اینان دردهای روانی خود را از طریق مکانیزم دفاعی جسمانی سازی ( سوماتیزاسیون ) ، تنی و جسمانی ساخته ، از این رو همواره از دردها  و مشکلات بدنی شکایت می نمایند. مصرف الکل و مواد محرک و مخدر گاه به همین سبب ( و گاه برای دستیابی به هیجان و تازه خواهی ) در اینان  دیده می شود.

افراد هیستریونیک به دلیل واپس زنی ( Repression ) – که طی آن مطالب ناخوشایند به ناخودآگاه منتقل می شود - از فهم و درک احساسات واقعی خود ناتوانند و به سبب تجزیه ( Dissociation ) نمی توانند انگیزه های خود را توضیح بدهند.

تجزیه نیز به عنوان یک دفاع در برابر آسیب ( تروما ) پدید می آید که طی آن محتویات ذهنی و نمودهای متناقض خویشتن – که با یکدیگر در تضاد هستند - در بخش های مجزای ذهنی نگه داری شده و از این رو در هشیاری های موازی حضور همزمان پیدا می کنند. این گونه است که هیستریونیک ( نمایشگر ) ها برجسته  و بی تا ترین مدیوم ها و احضارگر ها در کیش ها و فرقه های بنا شده بر باورهای شبه روان پریشانه و ماورایی اسکیزوتایپال می شوند و از سوی رهبر فرقه مورد لطف و عنایت ویژه قرار می گیرند.

در مواردی که ویژگی و به ویژه اختلال شخصیتی نمایشی همراه و هم زمان با ویژگی ها و اختلال شخصیتی مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) وجود داشته باشد ، مواردی چون پوچی مزمن ( Emptiness ) ، ابهام و آشفتگی ( Identity Diffusion ) در هویت ، مشکل و اختلال در کنترل تکانه ( Impulse Control ) ، اقدام به خودکشی ، حملات زودگذر روان پریشی ( سایکوز ) و دونیمه ( سیاه و سپید سازی ) رخدادها ، واقعیات و دیگران  فراوان تر و پر رنگ تر دیده می شود.

زیرساخت ها و ویژگی های پر رنگی از ویژگی های شخصیتی نمایشی ( هیستریونیک ) در افراد دارای دیگر شخصیت های کلاستر B - یعنی خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) و ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) - دیده می شود. از این رو جدا نمودن افراد دارای شخصیت نمایشی از این سه شخصیت بسیار دشوار می تواند باشد.

در اغلب موارد ، ویژگی های هر چهار شخصیت کلاستر B  هم زمان ، همراه و همبسته با یکدیگر وجود دارند. افراد دارای ویژگی ها و به ویژه اختلال شخصیتی کلاستر B را می توان افراد دچار اختلال خلقی دو قطبی خفیف و ملایم ( Soft  Bipolar )  در نظر گرفت. برخی روان پزشکان از سه شخصیت « نمایشگر ، خودشیفته و ضد اجتماعی » با عنوان « اختلالات پیوستار ( طیف ) » یاد می کنند که همراه با همدیگر در یک خانواده یا یک نفر به چشم می آیند. در واقع ، گاهی اختلالات پیوستار ( اسپکتروم ) می تواند نمایان شدن جداگانه ی یک گونه از بی ثباتی باشد. اختلال شخصیت نمایشگر تمایل دارد که انتقال خانوادگی داشته باشد. یک پیوند ژنتیکی میان اختلال شخصیت نمایشگر و ضد اجتماعی و وابستگی به الکل ( الکلیسم ) دیده می شود. هم چنین شخصیت پر رنگ و مختل نمایشگر می تواند همراه و همبسته با صفات پر رنگ و اختلال شخصیت وابسته خود را بنماید که در این حالات بیشتر مشکلات و کاستی های فرد مبتلا در بستر روابط رمانتیک بین فردی اش رخ می دهد و می تواند با اختلالاتی هم چون افسردگی شدید و ژرف ، اختلال سازگاری ، اضطراب فراگیر ، اختلال جسمانی سازی و اختلال تبدیلی ( هیستری ) نمایان شود.

افزون بر معیارهای تشخیصی برای اختلال شخصیت نمایشی ، نماهای وابسته به این تشخیص وجود دارد که از آن جمله می توان به دشواری در دستیابی به صمیمیت و نزدیکی عاطفی در روابط رمانتیک یا آمیزشی ، تشنگی ( عطش ) فراوان همیشگی برای هیجان و برانگیختگی ، بی قیدی ، لا ابالی گری و یا ساده لوحی جنسی کامل ، و بی قراری فراوان و بردباری اندک برای کامیابی ( ارضا ) و خشنودی به تاخیر و تعویق افتاده اشاره نمود.

از لحاظ ویژگی های سرشتی ، هیستریونیک ها دارای نو جویی و تازه خواهی فراوان ، خطر گریزی ( پرهیز از آسیب ) اندک ، وابستگی به پاداش بسیار ، و پشتکار ( استمرار ) اندک هستند. همین ویژگی ها سبب می شود که هیستریونیک ها بیشترین شخصیت در معرض برقراری روابط فرا زناشویی باشند.

ویژگی های منشی آن ها را می توان این گونه در نظر گرفت :

خودراهبری ( خود گردانی ) اندک ، خود فراروی متوسط ، و همکاری متوسط. البته در مواردی که شخصیت نمایشگر همراه و همبسته با شخصیت وابسته حضور دارد ، برخلاف کاهش خوراهبری و خود فراروی ، همکاری فرد با دیگران در برهمکنش اجتماعی افزایش می یابد.

با وجود هم اندیشی فراگیر مبنی بر شیوع بیشتر این شخصیت در زنان ، به گونه ای شگفت انگیز بازنگری چهارمین ویرایش کتابچه ی تشخیصی و آماری اختلالات روانی ، شیوع این اختلال را در مردان به اندازه و همانند شیوع آن در زنان برآورد نموده است.

 

این علایم و نشانه ها با بالا رفتن سن ، کمتر و کمرنگ تر می شود که شاید این کاهش ،  ظاهری و به دلیل کاهش کلی زیست مایه و انرژی آن ها و نه به دلیل بهبودی شان باشد. البته باید دانست که هیستریونیک ها با فرآیند پیری مشکل داشته و ممکن است در پایان میان سالی و آغاز سالمندی دچار اختلال سازگاری با فرآیند پیری و از دست رفتن زیبایی ها و گیرایی های پیکری ، تنش ، اختلالات خلقی و اضطرابی شوند. هر چند مشکل افراد دچار اختلال شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) با مسئله ی پیری ، سالخوردگی و مرگ بسیار ژرف تر و بیشتر از نمایشگر ( هیستریونیک ) ها است.

بدین ترتیب مردان میان سال و سالمندی که به سان سپری در برابر مرگ ، موی خویش را به گونه ای پیوسته و همیشگی به رنگ موی دوران جوانی خویش می سپارند ، را باید دچار شخصیت پر رنگ و یا مختل خودشیفته ( نارسی سیستیک ) دانست ؛ مگر خلاف آن ثابت شود.

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 9:27  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

اصفهان -درست کمی آن سو تر از پل مارنان

 

چشم هایم را گشودم.

غولی آهنی در پیش رویم چشم آزار بود.

افسوس که نا چه اندازه ارزان شهرداری اصفهان آثار باستانی این شهر را به بساز و بفروش های نیرومند و ابر قدرت می فروشد !

کدام کشور و دولت و شورای شهری در برابر میراث فرهنگی اش تا این اندازه بی تدبیر و بدون دوراندیشی راهبرد و راهکار بر می گزیند ؟!؟

اشکال بزرگ این سرزمین این است که در هر جای زیبا و دل انگیز آن « حتمن و حتمن »  چیز و یا چیزهای نادرست و ناگواری هست که کامیابی ، شادمانی و آرامش را از شما برباید.

بلند مرتبه سازی های سال های اخیر - در هر دو دولت سید محمد خاتمی و شورای شهر مشارکتی - دوم خردادی آن ، و محمود احمدی نژاد و شورای شهر اصول گرا و رایحه خوش خدمت آن - گویا کمر به نابودی زنده رود ، این میراث آدمیان سراسر گیتی و نه فقط اسپهان ، بسته است.

تاریخ در نگاشت اسپهان ، این گونه کوشش های ظل السلطانی را به یقین در ذهن آیندگان ماندگار خواهد ساخت.

بیش از نیم ساعت در کنار پل مارانان نشستم.

قرار بود ظهر همان روز به خانه ی استاد رزاقی نقاش بروم و تابلویی را که از این پل سفارش داده بودم ، بستانم. می خواستم آوردن این تابلو به کاشانه ام ، با همه ی حس و حال رویایی و خاطره انگیزش انجام شود.

از پل مارنان آهسته و آرام گذشتم و پا به محله ی زیبا و دل نشین بیشه حبیب گذاشتم.

بیشه ای که نام خود را از حبیب شراب و عرق فروش و دختران رقاص کافه ی او گرفته است.

بخشی بزرگ از زمین های درون و پیرامون این بیشه ی سراسر خانه و آپارتمان شده ، محله ی پل شیری ، تا آن سوی بیمارستان امید ( سید الشهداء ، امام حسین کنونی ) و بیشه ی ناژوان مشرف بر پل مارنان از آن پدر بزرگ مادری ام و برادرش بوده است و از این رو آن جا را در هفتاد سال به نام آن دو  « یوسف آباد » و  « سیف آباد » می خوانده اند که هر دهکده شامل چند باغ و یک ساختمان بوده است.

اما دلبستگی من به پل مارنان بدین دلایل از دست رفته نیست.

سادگی و صفا و صمیمیت و البته خلوتی و سکوت چیره بر آن و آوای دل چسب و از خاطر نرفتنی زنده رود بر بستر این پل دلیل آن است. خوش حالم که بخش آغازین فیلم عروسی مان در این جای کرانه ی زنده رود ، با گام زدن من دوشادوش پسرکان خیس شناگر در ساحل زیبای پل مارنان در بیشه حبیب تصویر برداری شد.

 

پل مارنان - اصفهان

 

این نوشته ادامه دارد ............... 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 14:30  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

از این پارک با حسرت و اندوه بر از آسان و به نادانی دست داده های ما ایرانیان درون و برون میهن گذشتم.

آیا تاکنون بر این واقعیت نمایان و عریان اندیشه شده است که چرا این « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » که تا این اندازه ی نگران کننده و فاجعه آمیز در زاده شدگان نیمه ی دوم دهه ی 1350 و دهه ای 1360 به این سو به چشم می آید ، در زاده شدگان دهه های 1340 و نیمه ی نخست 1350 دیده نمی شد ؟!؟

آیا دگرگونی شتابان ، به یک باره و بی اندیشه و بدون دور اندیشی آموزش و پرورش ، فرهنگ و آموزش عالی ، صدا و سیما ، و ........... دلیل عمده و اصلی این همه گیری نگران کننده و آسیب زا نبوده و نیست ؟!؟

از پل فلزی هم گذشتم؛ به شیوه ی همیشه تند و پر شتاب راه می رفتم.

به صدا و سیمای بوستان مابین پل فلزی و پل مارنان رسیدم.

موجی از خاطرات سال های دبستان - که با آغاز سال 1360 از « ایران نو » به « ندای اسلام » تغییر نام داد - به ذهنم نشست.

دو سرودی که در آن جا خواندیم و چند بار در صدا و سیمای شبکه ی سراسری یک و دو و نیز شبکه ی نصفه و نیمه ی استانی ( بامداد جمعه تا اذان ظهر )  پخش شد.

هنگامی که گریمور بر چهره مان گریم و کرم پودر درخشان کننده و .............. می نشاند ، پسرهای دبستان ندای اسلام همه واهمه ی آن داشتند که نکند پس از بیرون رفتن از صدا و سیما گشت ثارالله بگیردشان !

هر دو بار ، همه با هم ، پس از اجرای سرود ملی - مذهبی و اسلامی - انقلابی به سوی لوله ی آبیاری کنار چمن ها شتافتیم تا سر و سیما از چنگال امپریالیزم و فرهنگ پلید آن بشوییم. پسرک بیش فعال و بازیگوش دزفولی گروه سرود که بعدها به واسطه ی آن که فرزند خانم ناظم بود ، پایش به فیلم - سریالی هم باز شد ، سخن از ضرورت انجام غسل جنابت بر زبان می راند !!

او برگزار کننده ی کارگاه های تئوری هترو سکسولوژی  برای پسر بچه های از همه جا بی خبر دبستان بود. من نیز افتخار شاگردی استاد « ع.ک. » را داشتم.

کلاس ها در زنگ های تفریح گروه های درسی پنج - شش نفره برگزار می شد و شور و اشتیاق دانش آموزی در همه ی شاگردان آشکارا چشمگیر می نمود !  چشمگیر تر از کلاس درس چهارم دبستان !!!

مدرسه ای را در دو سال چهارم و پنجمی که آن جا بود ، به پیش راند؛ رنسانس آفرید !

کم کم به پل مارنان نزدیک می شدم.

پلی که همواره در اصفهان زیر سایه ی زیبایی و مرکزیت پل خواجو و سی و سه پل و تاریخچه و کهن سالی پل شهرستان قرار گرفته است. مظلومیت این پل هم سنگ و شاید فزون تر از کوه باستانی آتشگاه باشد.

کنار پل مارنان نشستم و خود را در مدیتیشن - ریلکسیشنی برآمده از آوای ریزش آبشار آن شناور ساختم.

 

پل مارنان - اصفهان

 

این نوشته ادامه دارد ...............   

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 13:27  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

با درود به دوست داران مقالات « شخصیت و ما ایرانیان » صفحه ی پزشکی روزنامه ی اعتماد ،

بنا بر گفته ی دبیر ارجمند صفحه ی پزشکی این روزنامه ،

استثنائا فقط این هفته صفحه ی پزشکی ، به جای روز ثابت انتشار آن - دوشنبه ی هر هفته ، صفحه ی ۱۲ - این هفته ، امروز یک شنبه ۱۹ خرداد ماه ۱۳۸۷  منتشر می شود.

مقاله ی این هفته ، بخش دوم شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) است.

ارادت مند - دکتر بهنام اوحدی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 6:45  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

پانزدهم خرداد ۱۳۸۷ ساعت شش بامداد بود.

کنار زنده رود گام می زدم تا هویت و فردیت خویش را دوباره سرشار ( ری شارژ ) نمایم.

هنوز سیل بی کران مسافران به اصفهان پا نگذاشته بودند.

پنج شنبه شانزدهم خردادماه ۱۳۸۷ ساعت سه تا چهار بعد از ظهر ، سوپر ها از شیر ، ماست ، پنیر ، نان ، تخم مرغ ، سوسیس ، کالباس ، کیک و دیگر خوردنی ها و نوشیدنی ها تا پاسی از شب گذشته تهی و جارو شده بود !

رستوران ها و هتل ها توان سرویس دهی و پذیرایی به مراجعان را نداشته بوده اند.

از این رو پیتزا فروشی ها ، فست فود فروشی ها ، و کافی شاپ ها با همه ی توان و نیرو بدین امر مشغول بوده اند.

از این رو ، بی خوابی بامدادان پانزدهم خرداد برایم با کامیابی و سرشاری همراه بود !

 

آرامگاه پروفسور  پوپ و همسرش : پارک مشتاق (  پل خواجوی اصفهان )

 

بامداد شانزدهم ، هفدهم ، و هژدهم خرداد دوباره همان حکایت معمول صفوف دشمن شکن مردمان این پا و آن پا کن پشت مستراح های عمومی بود و یا داستان قدیمی آفتابه به دستی مردان پیژامه به پا و زیرپوش برتن  و جیش جا به جای بچه های گریان و بی قرار !!

این تصاویر پیش تر مربوط به تعطیلات نوروز و تابستان بود، که چند سالی ست که  به تعطیلات چند روزه ی نیمه ی خرداد هم سرایت نموده است. مثانه ها و روده ها جزئی جدا نشدنی از بامدادان پارک ها و بوستان های کنار ساحل زنده رود در روزهای تعطیل است.

از آن جا که تقربین یک سوم سال در ایران تعطیل است ، پس باید آرایه ها و آداب پیش گاهی ( یورترال ) و پس گاهی ( آنال ) را نماد و نشانی پایدار و استوار از کرانه ی دل ربای زنده رود و سرزمین اسپهان برشمرد !!!

از جای جای کرانه و ساحل خاطره انگیز زنده رود یادگارهایی در گوشه گوشه ی ذهن و روان خویش ماندگار داشته و دارم. هر چند فاصله ی میان سی و سه پل و پل خواجو را بیش از دیگر جاها پیموده ام.

سی و سه پل و پل آذر را رد کردم و به بوستان ملت پا گذاشتم.

این جا همواره مرا به وادی سرشار خاطرات کودکستان خانم ارجمند - بهترین و به روزترین کودکستان شهر اصفهان در سال های ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۷ در کوی بهار آزادی ، درست یک خیابان مانده به دروازه شیراز اصفهان - می کشاند. 

 نمی دانم سرسره سنگی چند مسیره و چند شیبه ی این پارک و هم چنین هزار توی ( ماز ) سنگی کدامین نماد از طاغوت ، مدرنیته ی غربی و رژیم سرنگون شده ی شاهنشاهی پهلوی بود که به فرمان نیروهای چپ انقلابی چیره بر اصفهان در دهه ی شصت نابود و ویران و مسطح شد ؟!؟

این پرسش را می بایست از نیروهای قدیمی سیاسی طیف چپ اصفهان - هواداران آیت الله سید جلال طاهری اصفهانی و بعد ها : سید محمد خاتمی - پرسید که بیش از یک دهه است که خود را اصلاح طلبان دوم خردادی ( و برخی شان : جبهه مشارکت ایران اسلامی ) نام نهاده و هم اکنون نیز با شعار « چو ایران نباشد ، تن من مباد » سودای دست یابی دوباره به ریاست جمهوری را در انتخابات سال آینده دارند.   

 

 

 

این نوشته ادامه دارد..............  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 6:28  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

چشم در چشمک ستارگان به آوای نوستالژیک خروس گوش سپردم.

من متاسفانه جز چند بار در باغ یا مزرعه و دامان بکر و آزاد طبیعت نخوابیده ام؛ این همواره برایم مایه ی افسوس و ناکامی بوده است.

اما در اصفهان در همه ی خانه ها و محله های بالا و پایین شهر - از چهارباغ بالا و کنار هتل کورش ( کوثر کنونی ) و نظر غربی تا خیابان پارس ( کووالالامپور کنونی ) ، درست چسبیده به  هتل عالی قاپو ، و خیابان مصدق ( کاشانی کنونی ) بین چهارراه وفایی و دروازه تهران ( کوی سپهبد زاهدی قدیم ) - در بیشتر سحر هنگام ها بانگ بیدارباش خروس را شنیده ام.

آن چنان که در همه ی این خانه ها ، سیمای تنومند و استوار کوه صفه را پیش چشم خویش دیده ام.

 

 

این گونه است که بانگ بیدارباش خروس و سیمای استوار کوه ( صفه ) همواره برایم - هم چون نشان باستانی « شیر و خورشید » ، سرود ملی « ای ایران » و « اذان موذن زاده اردبیلی هنگام غروب آفتاب » - پدیده هایی نوستالژیک ، خاطره انگیز و الگو گونه بوده اند.

به حمام رفتم؛ ریش هایم را تراشیدم. دوشی دلچسب و گوارا گرفتم.

همسرم خسته بود و البته شوق و انگیزه ای هم چون من برای پیاده روی کنار زنده رود نداشت.

او زاده ی اصفهان است؛ همانند من دل در گرو « اسپهان » باستان ندارد.

پدر و مادر و بستگانش زاده و بزرگ شده ی گلپایگان هستند. همسرم نوستالژی های فراوانی از گلپایگان و خوانسار دارد. خاطرات او از اصفهان نیز اندک نیست؛ اما همانند من گسترده ، پر رنگ ، پایدار و ژرف نیست. شاید نوستالژی های اصفهانی او  تا اندازه ای در قد و قواره ی نوستالژی های رگ و ریشه ی مادری بختیاری من باشد.

تک و تنها و پر شور و انگیزه از کنار جایگاه کتاب فروشی از دست رفته ی « نشر زنده رود » احمد میر علایی در خیابان میر - که هم اکنون نام و نشان بستنی فروشی ایتالیایی میلانو بر پیشانی اش می درخشد - به بوستان کنار زنده رود شتافتم.

لختی کنار تندیس چشم نواز « فردوسی » بزرگ ساخته ی استاد نعمت اللهی ایستادم.

به آن خوب نگریستم.

نه من بی خود و بی دلیل بر پایدار ، پویا و استوار ماندن ماهنامه فردوسی پا فشاری نداشته ام.

تنها بزرگ دانشمند ژرف اندیش میهن مان - حکیم عمر خیام - برای من جایگاهی هم سان « فردوسی » در آفریدن « هویت ملی »  و پی افکندن « ایران نو »  داشته و دارد.

این واقعیتی نمایان است که دیگر اندیشمندان و روشنگران ایران زمین ، همه و همه پیرو و شاگرد این دو پیشتاز بوده و هستند.

 

مجسمه فردوسی - تهران

 

نام فردوسی بر سر هر جا که باشد ، در تک تک یاخته های تن و گوشه گوشه ی روان آدمی احساس شور و انگیزه و ادای دین ملی و میهنی پدید می آورد.

از کنار تندیس  چالش انگیز پهلوی پل فردوسی ، به سوی سی و سه پل و پل مارنان به راه افتادم.

 

این نوشته ادامه دارد......    

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 5:21  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

به اصفهان رسیدم؛

با آموزه های نوین از بالندگی ها و شایستگی های اجتماع کنونی ایران مان !

و گونه ای از مدیتیشن - ریلکسیشن تازه و به روز:

اگر شما را با اتوبوس و مینی بوس بدون کولر به سفری با زحمت و مشقت اما پر مزایا و منفعت ببرند ، می توانی از هوش و شعور ایرانی خودت سود جسته ، پا از جوراب و کفش برون آوری و آن را تا مچ از شیشه ی مینی بوس و اتوبوس خارج سازی و مدی تیشن و ریلکسیشنی را تجربه کنی که هیچ بنی بشری آن را در هند و چین و تبت و نپال هم نیازموده باشد !! احتمالن لطف و لذت خاص و دلچسبی باید داشته باشد. وزش تند باد در لابه لای انگشتان عرق کرده ی پایی خوش مشام . برای رمان های پست مدرن ادبیات رنجور و بی نفس امروز ایران هم اسم و رسم خوبی دارد !!!

نیز هیزی نوجوانان و جوانان یزدی بازگشته از سفر زیارتی - سیاحتی به من آموخت که در نگاه و نگرشم به نجابت و حجب و حیای فرزندان کویر مرکزی سرزمین مان کمی تا قسمتی بازنگری نمایم.

شب هنگام به اصفهان رسیدم؛ زادگاهم که هنوز تا اسپهان باستانی فرسنگ ها فاصله دارد.

به خانه ی همسرم رفتیم و قرار شد شب را آن جا بمانیم.

یک بامداد خوابیدیم.

سه و نیم از خواب بیدار شدم. دیگر خوابم نمی برد. دو سالی ست که خواب شبانه روزم به چهار ساعت رسیده است. خواب و استراحتم در چهل و هشت ساعت فراتر از هشت ساعت نمی رود.

برخاستم و به پشت پنجره رفتم.

ستارگان در آسمان به زیبایی ویژه ای می درخشیدند. همواره به نجوم و کیهان شناسی دلبستگی خاصی داشتم اما در هنگام نوجوانی ما فرهنگسرایی اصلن وجود نداشت ، تا چه رسد به این که دوره های آموزشی - تجربی نجوم و ستاره شناسی در آن برگزار شود.

NGO هم که وجود خارجی نداشت.

جنگ بود و بسیج و کمیته و دیگر هیچ.

کیهان بچه ها ، کارتون ( هزار قصه ) ، دنیای ورزش ، کیهان ورزشی ، دانستنیها ، دانشمند ، علمی ، تکنیک ، آوای هامون و مانند آن تنها دریچه ای بود که می شد از آن به دنیای بیرون از کشور نگریست. و البته مجله ی دوست داشتنی ماشین که در کنار بمب و موشک و جنگنده و شکاری - بمب افکن ، خودروهای روز اروپا و جهان را می شناساند تا بدانیم که جز آن چه در خیابان ها می گذرند ، اتومبیل های دیگری هم ساخته شده اند.

ما نوجوانان دوره ی جنگ بودیم؛ از رانی و مارس و سیب فرانسوی و انگور شیلی و پرتقال چینی خبری نبود !

در روزگار نبود کانال های ماهواره ای ، ویدئوی بتاماکس  T7  نعمتی بود که آن را می بایست خوب در پتو و ملافه می پیچیدی و با زن و بچه ، پنهان و بی هیاهو از این تاریکخانه به آن تاریکخانه می بردی !!!

چندی پیش مادرم می خواست ویدئوی بتاماکس تی سون به تاریخ پیوسته مان را رد کند. مقاومتی جانانه کردم. من به این دستگاه سنگین و پهن پیکر فراوان مدیونم !

خوب به خاطر دارم که این ویدئو - که به اندازه ی یک کتابخانه ی گسترده ی بی مجوز در رشد و شکوفایی من نقش یافت - را در سال سوم دبستانم ، مردی با کاپشن سبز و چهره ی سیاه با فیلم « ممل آمریکایی » برای مان به خانه آورد. در کارتن آک بند ، بی پتو و ملافه؛ بی واهمه و هراس.

ممل آمریکایی نخستین فیلمی بود که من در ویدئوی شخصی خانه مان دیدم.

پیشتر در خانه ی دایی ام در تهران - در همان بن بست دوست داشتنی و سرشار از خاطره ی « مریم »  کامرانیه جنوبی ، کمی پایین تر از کوه نور - چند فیلم جیمز باند را در ویدئوی VHS شان دیده بودم.

تا نیمه ی دوم دهه ی شصت ، ویدئوی وی اچ اس به اصفهان نیامده بود.     

به ستارگان چشم دوختم.

ساعت چهار و نیم بود که چیزی کهنه و نوستالژیک از دور و نزدیک به گوش آمد:

بانگ سحر خروس !

 

 

این نوشته ادامه دارد ..........    

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 10:48  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

پس از ورود به اتوبان قم بلم و بشویی در شیوه ی رانندگی چیره بود که مانند آن را هرگز این چنین پیش از این در این اتوبان ندیده بودم.

توفان شن سنگینی از قم به سوی تهران می وزید و سنگریزه ها را به خودروها می کوبید.

اتوبوس ها همه از مسیر سوم - خط سبقت - حرکت می کردند و برخی خودروها از سمت راست و حتا حاشیه ی خاکی آن پیشی می گرفتند.

گمان نمی کنم که در برابر چنین بی فرهنگی راهنمایی و رانندگی سترگ و فراگیری ، کاری از ماموران پلیس راه هم ساخته بود.

 افزون بر اتوبوس ها - که مسافران بسیاری از آن ها در راه به دلیل مشکل موتور یا پنجری تایرها خسته و کوفته در گرمای آفتاب ، سرگردان و درمانده شده بودند - ، انبوه خودروهای رهسپار سفر نیز جاده را از کمترین استانداردهای رانندگی بی بهره ساخته بود.

خوش بختانه با راهنمایی بهنگام ، این بار از اتوبان کاشان - نطنز - اصفهان آمدیم.

از آن جا که هر بار رفت و آمد ما از تهران به اصفهان و برعکس ، در غروب و شب انجام می شد ، به پند و اندرز بستگان از این اتوبان نمی آمدیم و خود را گرفتار شلوغی و پیچ های قم ، سلفچگان ، دلیجان ، میمه می نمودیم.

در دو - سه سال اخیر اخباری از راهزنان مسلح در این اتوبان بر سر زبان های مردم اصفهان بوده و هست. از این رو بیشتر اصفهانی ها از رفت و آمد در این اتوبان خوب و خوش مسیر ، در ساعات نمیه شب خودداری می کرده و می کنند.

با ورود به اتوبان کاشان ، رانندگی آسان تر شد.

به هر حال بسیاری از هم میهنان ارجمند حاضر به پرداخت ۱۲۵۰ تومان هزینه ی گذر از این اتوبان نیستند.

ایرانی چیز مفت می پسندد ! 

این خصلتی ملی و سراسری ست ؛ منحصر به اصفهانیان نیست !!

در هنگام گذر از این اتوبان ، در یکی از سرویس های توالت - دستشویی کنار دروازه ی پرداخت هزینه ی عبور به اجبار ایستادم.

جایگاه فرهنگی - اجتماعی یک کشور در گیتی را از چند جای آن سرزمین می توان شناخت:

توالت ( مستراح ) ، ترمینال ، مترو ، فرودگاه ، تاکسی ، اتوبوس ، بیمارستان ، کلانتری ، و ...........

چه گونه خود را آقا و سالار و سرور جهان می دانیم و می شناسیم ، در حالی که توالت های عمومی مان این وضعیت اسفناک و مشمئز کننده را دارند ؟!؟

در سراسر اتوبان قم - کاشان - اصفهان ، تنها دو جا مستراح بهداشتی وجود دارد که یکی از آن ها « مارال ستاره » است. جالب این جاست که این همان اتوبانی ست که از نطنز ، جایگاه قله های افتخارات ملی مان ، می گذرد !!

بگذریم؛ نمایشگاهی از کوه ها و تپه ماهورهای زیبا و گیرای میهن مان را می توان در این جاده یافت.

ایران را سرزمین کویر و شتر شناسانده اند؛ ایران ، به باور من سرزمین کوه هاست.

کوه های استواری که بر بالای بسیاری آز آن ها به احتمال فراوان کسی تا به حال پا نگذاشته است.

آری ، واقعیت نمایان و عریان این است:

ما ایرانیان تا رسیدن به قله های افتخار فاصله ی بسیار داریم.

 

دماوند

 

این نوشته ادامه دارد ..............    

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 1:16  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

به اسپهان آمده ام ؛ زادگاه پدری و مادری ام.

نمی دانم چرا هنگام ناهار در چهاردهم خرداد ، اتوبان قم را برگزیدم ، با آن که به یاد سپرده بودم که از اتوبان ساوه باید رفت. ذهن پرسشگر ، خودآگاه و ناخودآگاه کار دست آدمی می دهد !

معطل شدیم؛ اما نه آن چنان زیاد که انتظارش را داشتم.

به صحنه های جالبی برخوردیم که حال و حوصله ی روایت شان را ندارم ؛ فقط به این مورد اشاره می کنم که خودروی پیکانی با جعبه های یک بار مصرف خورشت قیمه و پلو بار ترافیک پدید آمده را ده چندان نمود.

آدم ها و خودروها را خوب شناختم.

نیک و نمایان دیدم که راننده های شمار فراوانی از خودروهای پیکان ، پراید ، پژو آر - دی ، پژو چهارصد و پنج ، سمند ، پژو پارس ( پرشیا ) ، پژو ۲۰۶ - صندوق دار و بی صندوق - و یک مورد زانتیا و یک مورد ماکسیما  چه گونه فرمان و صندلی را رها می کردند و در جست و جوی ماشین نذری دهنده میان خودروها از یکدیگر پیشی می جستند !!

شگفت آن که کارگران ساده ، گرسنه و تشنه ی شرکت سبز دشت فردوس ( یا چیزی شبیه ) به این در پشت وانت پیکانی چه سان نجیبانه و شرمگینانه به این جوشش کم مانند هم میهنان برخوردار و تا اندازه ای مرفه خود نگاه می کردند !!!

یاد ضرب المثل ما اصفهانی ها افتادم :

« از نخورده بگیر ، بده به خورده »

در میان این قوم پیشتاز هر دسته و طبقه ی فرهنگی به چشم می آمد. سبقت جویی و تیز تاختن رانندگان خودروهای پژو پارس ( پرشیا ) و سمند جالب تر بود.

یاد چند سال پیش و سبقت جویی مردم اصفهان و پیرامون آن - از سالخورده تا خردسال ، زن و مرد - برای تماشای اعدام قاتل رئیس شرکتی خصوصی در آغاز خیابان آپادانای نخست افتادم که برایم با اندوه و افسوس مشابهی همراه بود.

مراسم اعدام در فلکه ی فیض ، درست رو به روی اداره ی بازرگانی از هر مراسم نمایش فیلم و تئاتری اشتیاق بیشتری داشت !

کودکان دبستان پسرانه ی جنت در آغاز خیابان آبشار نخست نیز همانند خردسالانی که مشتاقانه از سوی پدر ، مادر و بستگان شان به پیش رانده می شدند ، برای تماشای به دار کشیدن پسرک قاتل می دویدند.

حال بدی داشتم. می خواستم عق بزنم.

در زمانی اندک ، تمام عرض خیابان آبشار اول از ابتدا تا انتها در چهار ردیف خودرو پارک شد !

از واپسین کسی که به سوی مراسم اعدام می دوید و به دلیل خستگی و اشتیاق فراوان به زمین خورد ،  پرسیدم : « خیلی مراسم دلنشین و دوست داشتنی ای هست ، که این چنان سلامتی تان را برای تماشایش به خطر می اندازید ؟ »

در حالی که کوشش داشت تا خودش را از تک و تا نیندازد ، پاسخ داد :

« چشمت کور شه » !!!

به خانه برگشتم ؛ با اندوه و افسوسی گران بار ؛ و نا امیدی ای سرشار .       

 

اعدام در پیش چشم کودکان

 

این نوشته ادامه دارد ....................

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:22  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 patpong sisters نمایشگران پت پونگ بانکوک - تایلند

 

هنگام بیرون رفتن از پت پونگ ( PATPONG ) به دی وی دی فروش های کنار پیاده رو برخوردم.

حق فروش دی وی دی های سکسی و پورنو را نداشتند. گویا پلیس تایلند با آن ها برخورد کرده بود ، زیرا چند نفر قاچاقی همانند برخی میدان های تهران دزدکی و یواشکی به گردشگران نشانی کوچه های اطراف را می دادند و گاه که کسی طلبه می شد ، او را با خود برای نشان دادن سری فیلم های پورنو به آن کوچه ها می بردند.

از دی وی دی فروش ها سراغ فیلم های داستانی و مستند مربوط به جنگ جهانی نخست و دوم را گرفتم. برخلاف گمان نخستینه ( اولیه ) ام ، لیستی کامل از این گونه فیلم ها در انبان داشتند !

نیک دانستم که آسپرگر - اسکیزوئید هایی هم چون من که این گونه فیلم ها را بپسندند ، در میان گردشگران فرنگستان اندک نیستند !!

پنج دی وی دی مربوط به دو جنگ جهانی را خریدم.

همسرم کمی تا قسمتی غر می زد: « این جا هم دست از سر هیتلر و دار و دسته اش بر نمی داری ؟!؟

موزه های تاریخ و وزارت جنگ آلمان و انگلستان هم اندازه ی تو از فیلم های دو جنگ جهانی بایگانی درست نکرده اند !!! »

اگر همسرم هم در کنار نارسی سیزم وجودی اش ، ویژگی ( تریت ) های پر رنگ اسکیزوئید نداشت ، تاکنون از من جدا شده بود ! هر زنی شب بیداری و شب نویسی تنها مدارانه را تا این اندازه بردبارانه بر دوش نمی کشد. او به تاریخ بسیار دلبسته است ، اما به جای تاریخ سده ی بیستم اروپا ، به تاریخ ایران باستان ، دوران صفوی ، افشاری ، زند و قاجار ،و به ویژه تاریخ معاصر ایران -  از مشوطه به این سو - کشش دارد. و در همین حال از فیلم های جنگی و پر زد و خورد ، و از جمله جنگ های ستارگان ، اصلن خوشش نمی آید. دایی جان ناپلئون را دوست دارد ، اما کدام زنی « هوویش » را می پذیرد ؟!؟

وبلاگ نویسی و دایی جان ناپلئون هم هووهای همسر من هستند !

مانده بودیم برای شام کجا برویم.

فضای آلوده به روسپی گری و نمایشگری های جنسی خلق مان را تنگ کرده بود. روسپیان و قرمساقان مرد آن ها روی اعصاب و روانم راه می رفتند !

قرار شد تا پس از صرف شام در همبرگر فروشی بزرگ مک دونالد در آستانه ی محله ی آلوده ی پت پونگ ( PATPONG ) ، به هتل باز گردیم. دیگر حال همه مان داشت حسابی به هم می خورد؛ به راستی مردان مجرد و متاهل ایرای چه گونه خود را به آغوش این روسپیان می سپارند ؟!؟

در طول شام در این اندیشه بودم که چه گونه آن دندان پزشک مذهبی نماز خوان با همسر محجبه اش ، در پاتایا ، دو ساعت تمام ، به تماشای وقیحانه ترین نمایش های سکسی از دو سه متری پرداخته است ؟! چه سان رویش شده است تا همسر محجبه اش جلوی چشم صد ها مرد ایرانی و اروپایی به تماشای فرو بردن و بیرون کشیدن ده ها جسم و نیز موجود زنده - از جمله مار های زنده ی قطور و دراز - از سوی روسپیان به درون و برون واژن ( پیش گاه ) و مقعد ( پس گاه ) شان مشغول شود ؟!؟ 

یادم آمد که در هنگام بازی های آسیایی بانکوک ، گروهی از بازاری های میان سال و سالمند به ظاهر مومن و متقی اصفهان ، به بهانه ی کاروان تشویق گر و هوادار تیم ملی فوتبال ایران ، به بانکوک و پاتایا آمده بودند و از روسپیان فراوان و سرشار کام دل ستانده بودند.

شام را خوردیم و بی درنگ از آن بازار مکاره بیرون جستیم. به هتل باز گشتیم.

سرم سنگین شده بود. « پروردگار مهربانم ، من میهنم را این گونه نمی خواهم ! چو ایران تایلند شود ، تن من مباد !! »

با خود چند تا قرص ایندرال و کلونازپام برده بودم.

نیک و دوراندیشانه گمان برده بودم که ممکن است در تایلند نماهایی را ببینم که با ویژگی ( تریت ) های پر رنگ و شاید مختل دپرسیو ( افسرده ی ) من هم خوانی نداشته و آزارم دهد.

دوست دندان پزشک مان شاخ در آورده بود.می گفت : « پس تو چه گونه فضای کار کلینیکی ات را تحمل می کنی ؟!؟ هرگز فکر نمی کردم که توی سکسولوژیست این گونه در برابر این صحنه های ساده و پیش پا افتاده ، نگران و پریشان شوی !! »

نصف کلونازپام یک و ایندرال چهل را خوردم و خسته و درمانده به خواب رفتم.

 

 پت پونگ - بانکوک - تایلند patpong sisters

 

این نوشته ادامه دارد ..............   

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 12:36  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 




به زیر پوستین مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان

 

دکتر بهنام اوحدی

 

 

 

شادی بطلب که حاصل عمر دمی ست

 

هر ذره ز خاک کی قبادی و جمی ست

 

احوال جهان و اصل این عمر که هست

 

خوابی و خیالی و فریبی و دمی ست.

 

( خیام )

 

 

در سرزمین ما که گاه سرزمین خورشید می نامیمش و گاه سرزمین اهورایی ، سده هاست که مرگ بر زندگی ، و لذت ستیزی بر لذت گرایی چیره شده است.

از دل مردگی و اندوه کامیاب و  آسوده می شویم و گریه و گور را پاس می داریم. عزا و ماتم و غم برای مان درون مایه ی عرفانی دارد و نوای محزون ما را به آغوش آرامش می سپارد. ایرانیان این روزها نه فقط اندوه گین ترین ، که اندوه پرور و اندوه پرست ترین مردمان این گوی گردان اند. خوشی و عیش و طنز و طرب را با ریا خوار و فرومایه و جلف و سبک می شماریم و هم آغوشی و هم بستری – این زیبا و گیرا ترین آیینه و آرایه رمانتیزم انسانی و این پر آب و رنگ ترین نشان زیبایی الهی را « خاک تو سری » و نماد « حیوانیت » و « بردگی شیطان » می شناسانیم. البته به ریا و در ظاهر ، و گر نه در کردار آن چنان اصرار و تکرار می جوییم که بدان وابسته و معتاد شده و جبر و وسواس می یابیم. و شگفت این است که از این واقعیت برهنه و هویدا نیز روی گردان نبوده و نیستیم و بدان غرور و افتخار می ورزیم.

سده هاست در این مرز پر گهر ، ماتم و مویه سنتی فراگیر شده است و دانش وران و اندیش مندان به این چشم پوشیدن بر زندگی و ستیزه جویی با جلوه های بنیادین زندگی – لذت و عیش و خوشی و شادی – خو جسته اند. راز چشم پوشی دانش وران و اندیش مندان را شاید باید در این سروده دانست :

« باید بچشد عذاب تنهایی را مردی که ز عصر خود فراتر باشد »

 

برای ما ایرانیان به ظاهر ، هر زاده شدنی با شادی و ارمغان و میهمانی و سر برش ( ختنه ) سوران همراه است اما در شعر و ادب و هنر و فلسفه مان هر زایمان آغاز زندگی آمیخته با درد و دشواری و رنج و عذاب است. سخنی از شادمانه زیستن نبوده و نیست ؛ مگر اندکی ، از تکفیر شده ای چون خیام ، حافظ ، مولانا ، ایرج میرزا ، صادق هدایت ، جمال زاده ، فرو غ فرخ زاد و .........

« به کجا چنین شتابان ؟ »

گورستان برای مان آرام کده و آرام گاه است. و چه بسیار برای مان سبزه زار دل گشای سیزده بدر نوروزی مان بوده است. شگفت انگیز تر ، شتافتن شمار فراوانی در هنگام دگرگونی ( لحظه ی تحویل ) سال نو به این پایان گاه است. ما یگانه ملتی هستیم که این اندازه شور مرگ و اشتیاق نابودی داریم و چه فراوان آشکارا پر شتاب و بی درنگ از آغوش سرخ فام زندگی به سوی چنگال سیاه مرگ می تازیم.

از گل و برگ و سبزه و شکوفه بدمان نمی آید ، هر از گاه به دامان آن نیز اندکی می نشینیم اما خفتن در دل گل ، به زیر خشت و لحد ، و درون کفن و کافور را پاس می داریم.

ستایش گر مرگیم و ادای زندگی با ژندگی بر چهره و قامت استوار می داریم. آیین کفن و دفن مان را گسترده تر و گران مایه تر از جشن پیوند زناشویی ها مان بر پا می داریم و می پسندیم و چشم داشت داریم تا شمار میهمانان آن آیین از این جشن بسیار فراتر باشد. شکوه و فر و همهمه را در پای مرگ و دامان گور می خواهیم.

این شگفت نکته تنها بر دوش میزبانان نیست ؛ میهمانان نیز حضور نداشتن در عزا و ماتم و ضجه و مویه – « سور مرگ » - را نابخشودنی تر از شرکت نیافتن در جشن و پای کوبی و لذت و خوشی - « سور زندگی » می دانند ! این همه پاس داشت شور مرگ و اشتیاق نابودی به جای شور زندگی و زیست مایه از کجا سرچشمه گرفته است ؟!؟

« به کجا چنین شتابان ؟ »

و این همان پرسشی ست که مهتاب شبی دلکش و گیرا بر بلندای بختیاری و زاگرس – درست بالا دست تالاب چغاخور – من و یاری خوش اندیش و نیکو نهاد ، داریوش نیک بخت ، را به چالش کشید و هفت سالی ست که گریبان ذهن من و او را رها نکرده است؛ گرچه هر بار پایان چالش در تلخند های مان بر هنر آفرینی ها ی ماندگار و طنز فخیم « دایی جان ناپلئون » و « سوته دلان » ، یا واژگان جادویی و جاودان « علویه خانم » گم شد و شور زندگانی زود گذر برگزیده.

پرداختن به این مبحث بنیادین و راهبردی خود فرصتی ویژه و فراغتی فراخ می خواهد اما پذیرفته ام تا نوشتاری از نگاه و اندیشه ی خود فراهم آورم پس اکنون چکیده ای کوتاه از آن چالش را ماندگار می سازم ، باشد نگرشی نوین به ژرفای چیستی و چرایی « مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان » پدید آورد.

 

به ریشه های اندوه گزینی ، غم ستایی و مویه پروری ما ایرانیان از دیدگاه های گوناگون می توان نگریست. رویکرد های تاریخی ، سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی ، اقلیمی و روان شناختی از جمله ی این دیدگاه ها هستند. اما آمیختن و سرشتن این نگرش ها با یکدیگر کاری ساده و آسان نیست.

از این رو برای به چنگ آوردن دیدگاهی همه سویه و جامع نگر ، جدا ساختن این دلایل تاریخی و دیر پا و نگریستن به چگونگی چینش آن ها در کنار یکدیگر ضرورت دارد.

 

فرو داشته شدن ( تحقیر ) مداوم و مکرر تاریخی ما ایرانیان از سوی بیگانه گان و خودکامه گان

 

یکی از مهم ترین دلایل چیرگی اندوه و غم بر اجتماع سوگوار ایرانیان ، فرو دست و فرو مایه داشته شدن ( تحقیر ) مکرر و مداوم این مردمان است.

تحقیری که در پی « تجاوز » های پیاپی پدید آمده است. تجاوزی که تنها دامان مرز و میهن را لکه دار و آلوده ننموده و گریبان و میان دختر و پسر و زن و مرد فرو کوفته و به زیر کشیده را نیز جسته است.

در این میان ، جنگ های پر شمار هخامنشیان ، اشکانیان و ساسانیان بی اثر نبوده اند ، اما فرو داشته شدن ( تحقیر ) سترگ بنیادین از دو یورش عرب و مغول پدید آمد. چه در شکست های پیشین ، امپراتوری بزرگ شاهنشاهان ایران در ستیز با امپراتوری های پر آوازه ، نامدار و نیرومند گیتی – یونان و روم – ناکام مانده و به کنار افکنده شده بودند. عرب و مغول ، نه تنها از امپراتوری ، که از تمدن نیز بی بهره و نابرخوردار بودند. حتا چیرگی و پیروزی بر این دو قوم عشیره ای بادیه نشین و بیابان گرد به دور افتاده از گاهواره ی آفرینش نیز برای ایرانیان غرور و افتخاری همراه نداشت ، تا چه رسد به شکست و اشغال آب و خاک نیاکان نیکو نهاد.

عرب با وعده و ادعای عدالت و بانگ برادری و برابری آمد اما شعار ، شعور و اشاعه نیافت. سخن سوی گزاف گذاشت و ادعا در عمل اخته شد.

ایرانی بیگانه با زبان و واژگان تازی ، « عجم ( گنگ ) » خوانده شد تا در سایه ی پرداخت جزیه و پیش کش اشغال ، « موالی ( مالیات دهنده ) » نام و نشان ستاند و جایگاهی نه برادر و برابر ، که فروتر از اسب و اشتر بادیه نشین یورش به کام و فیروز سودا یابد.

در پی این یورش ، تنها تاج و تخت و فرش تیسفون ، و آیینه و ایوان مدائن به تاراج نرفت ؛ فرهنگ و هویت ملی مان نیز در آتش کتاب سوزی و کتاب خانه افروزی دود شد و گم شد و با غبار رفت. این فرومایگی و تحقیر سخت بر نهاد خودآگاه و روان نا خودآگاه گران آمد. جشن های هر ماهه به سوگ  نشست و دخترکان و پسرکان به کنیزی و غلامی برده شدند. زنان غنیمت های جنگی بودند و مردان به کارهای پست و فرومایه وادار شدند. فرو گزاردن آیین و پیوستن به دین از گرد راه رسیده ، یگانه امید برای برخورداری از اندک حقوق و کرامات انسانی شد ؛ اما این نیز آن چنان که باید و شاید گره گشا نشد تا فرجام کار و سرنوشت در خلیفه کشی  جسته شود.

ایرانیان بارها به شورش دست یازیدند بلکه گره از کار و فرجام شان گشوده شود که نشد. هر بار شورش با خیانت خودی فرو نشانده شد تا ابومسلم را آن اندازه هویت و باور به خود ( عزت نفس ) نماند تا پس از به زیر کشیدن خلیفه ی بغداد از خراسان ، خود یا دیگر پارسی را بر تخت خلافت نهد. و جز تحقیر و فرو داشته شدنی سترگ کدامین دلیل به چنان « گریز از آزادی و اختیار » می انجامد ؟!؟

یگانه دستاورد پیروزی و چیرگی سردار دلاور ایرانی ، رسیدن تخت و جام و حرم از بنی امیه به بنی عباس شد تا با یاری شغاد وار افشین خیانت پیشه دست و پا یکایک از ببر سرخ گون بذ و کلیبر بریده شود و مهره از گردن او بر بلندای دار کنده !

مرد آویژ در واپسین گام بغداد نگرفت و جشن رویایی و شکوه مند سده اش در پای آتشگاه و کوه پایه های اسپهان و ساحل خاطره انگیز زنده رود ، نیز شورمایه ی زندگی نوین نشد و بغداد به ستم و تحقیر و جور و جفا و فرو کشدن و فرومایه نگاه داشتن ایران و ایرانی ادامه داد.

از مثله بر دار کشیده شدن بابک « خرم دین » و  تجاوز وحشیانه و ددمنشانه ی خلیفه ی عباسی – المعتصم بالله – به دخترک بی نوای بابک ، تا خیزش یعقوب لیث صفار ، ایرانی را چون گذشته نوایی جز ناله و آه و سوگ و اندوه نماند. « فرهنگ و هویت ملی » یگانه از دست رفته نبود ؛ « آزادی فردی » و « امنیت فردا » نیز به تاراج رفتند. رویگر زاده ی دلاور سیستانی ، میهن از چنگ خون آلود عرب ستاند و مسلمانی را از بردگی تازیان برای سده ها جدا نمود. اما دیگر نایی برای برپایی جشن های شادمان ساز ماهیانه ی ملی نمانده بود. « انگیزش » و « روان » لازم برای پاس داشتن زندگی از دست رفته ، بلکه مرده بود. « فرومایگی » و « تهی میهنی » میراث مان شد؛ از نطفه ای به نطفه ی دیگر ، تیره به تیره ، پشت به پشت.

سوگ واری ، ماتم پروری و اندوه پرستی در ژرفای نهاد نا خودآگاه و نیمه خود آگاه مان نشست و استوار گشت.

کوخ نشین دلاور لیث نیز کاخ بغداد به زیر نکشید و کهتری و فرومایگی و « رنج تحقیر » ادامه یافت ؛ تا آن اندازه که رنج تحقیر به تقدیس تحقیر بینجامد که انجامید !

اما این واپسین ستم و تحقیر نبود. تجاوزی دیگر چون گردبادی ویران گر و توفانی دهشت ناک از راه رسید : مصیبت مرگ افکن مغول.

تجاوز به دخترکان و پسرکان و زن و مرد تکرار شد. بیشتر و پیگیر تر. چپاول و به آتش افکندن و به خاکستر و خون نشاندن نیز. مردانگی فرو نشانده شد.

تحقیر تقدیس شده  ی پیشین بنیانی برای پذیرش فرو مایگی و تحقیری دوباره شد. تحقیری گسترده و سترگ. این بار از وعده و ادعای عدالت و بانگ برادری و برابری نیز خبری نبود. شعاری جز وحشی گری در میان نبود که به نیش شمشیر از شعور باز بماند. اندوه و فرومایگی پایدار گشته در نهاد ناخودآگاه و نیمه خودآگاه ایرانیان ، با سوگ و هراس و دلهره ( اضطراب ) و افسردگی ذهن خودآگاه آنان همبسته و افزون شد.

دیگر از خیزش سرداران دلاور ایرانی نیز خبری نبود. و تحقیر و فرومایگی و تهی میهنی ( بی وطنی ) و سوگ و هراس و دلهره و اندوه ادامه یافت. « هراس از مرگ » فراگیر شد و « نبود امنیت » مکرر گشت. ترک و تاتار نیز تجاوز و کشتار و آتش در پیش گرفتند. تحقیر مقدس به تحقیر مکرر انجامید.

روان جمعی ایرانیان – نه فقط در نهاد ناخودآگاه ، که در ذهن خودآگاه – هم چون کهنه دملی دیر پا و چرکین هر بار گرفتار گندیدگی تاریخی شد تا حریر پوسیده و پاره به دست و دامان دراویش شیخ صفی اردبیلی افتاد. باختر دوره ی دانایی و روشن گری آغاز نمود و ایران و ایرانی به مرداب نادانی و گنداب  اسطوره پروری و خرافه پردازی پا نهاد. شاهان درویش پیشه ی صفوی به جای آن که شاهنشاهی بر بنیاد دانایی و اندیشه ی نیکو استوار دارند ، با ابلهی و کوته بینی ای وصف ناشدنی پایداری و ماندگاری خویش در گسترش نادانی و خرافه و افسانه و سفسطه  جستند و تحقیر مقدس را بنیانی تازه تر و نیرومند تر بخشیدند و گسترش و فراگیری مویه و ماتم و سوگ واری و دل مردگی را راهبرد بنیادین خود گزیدند. عیش و خوشی و شور و زندگی نقد زمینی و این جهانی همپایه و همسنگ بی مایه ترین و ناچیز ترین آفریده ها شد و نیاز غریزی به لذت و شادکامی و جنبش و پویش به آسمان و آن جهان نسیه داده شد. هر جا سخن از خوشی بر زبان رفت ، آتش دوزخ به یاد آورده شد و « لذت » همزاد « گناه » گشت.

گسترش مویه و ماتم و سوگ واری و دل مردگی تنها به سود شاهان درویش پیشه ی پسر در پهلو و شراب به جام صفوی نبود. حجره چی ، کرباس چی ، طباخ چی و خدم و حشم تا نجار و معمار و خطاط و نقاش و کاشی کار و و معرق کار و مقرنس گر همه و همه از این خوان گسترده و هر روزه ی سوگ و گریه و ماتم و مویه سودی سرشار می بردند. پس اندوه و مرگ ، نه آرام که شتابان ، اندک « شور مایه ی زندگی » به جا مانده را زدود و اجتماع به ناگاه رنگ مرگ گرفت و سیاه شد.

سیاهی در پوشش ایرانیان نبود که اگر بود سیه جامه گان ابومسلم از این رو جدا و ممتاز نشده و بدان در تاریخ نام و نشان نمی یافتند. صفویه میهن را ماتم سرا و مشکی نمود. مکروه ترین رنگ نزد مسلمانان که برای شان یادآور ابو جهل و ابو لهب و ابو سفیان بود ، ویژگی پوشش ایرانیان شیعه مذهب شد تا کی به یاری خرد و آگاهی زدوده گردد. نادانی و خرافه و افسانه و سفسطه فراوان شد تا بار گران آن سهمگین شود و سر از گردن شاهزادگان دراویش شاهدباز برباید.

شاه عابد ساده نهاد و نازک دل خود به دست خود دیهیم از سر برداشت و بر جمجمه ی بادیه نشینی دیگر نهاد و زنان و دختران خویش با دعا ، روانه و رهسپار زفاف در حرم سرای شاه افغان نمود تا در کنج عبادت عافیت جوید که نجست. تحقیری دیگر مکرر بر دوش تحقیر های همیشگی پیشین نشست. حقارت و فرومایگی میراث تاریخی مان شد و مردمان بزرگ ترین پایتخت آن هنگام گیتی ، نشان ماندگار مردارخواری پذیرفتند تا پس از نوشیدن آش کهنه چرم پا افزار ، طعم گس پاره گوشت آدمی را زیر دندان مزه مزه کنند. اصفهان نصف جهان ، آمادگاه سپاهیان امپراتوری ایران بار دیگر هم چون کشتار عرب و مغول و ترک و تاتار در خون نشست. و این بار به هنجاری تازه و نشانی نوین دست یافت: مرده خواری همه گیر.

 اگر تاتار برای ایرانی و اصفهانی برج و بارو و مناره از سر های بریده برافراشت ، سرداران و سربازان افغان پسر بچه های شاهان و شاهزادگان و درباریان صفوی را پس از تجاوز ، کنار کشته های گندیده و پوسیده به بند کشید تا بوی لاشه ی پدران آرامش بخش فرزندان آزار داده شده گردند. و این واپسین تحقیر جمعی ملی مان نبود. خیزش نادر شکوهی سترگ تر از یعقوب لیث ، بابک خرم دین ، مردآویژ و ابومسلم داشت. اما نادر با خیانت خودی - یاران و سرداران - در خواب کاردآجین شد و گنج های پنهان غنیمت آورده شده از هند به تاراج رفت و در شراب و شرمگاه و وافور هدر داده و نابود شد.

خان زند در شیراز سودای تمدن بزرگ داشت که دوام نیافت و خواجه ی خنثای خون خوار ، آن آزاردیده ی دگر آزار به جای شمشیر زن دلاور زند شکوه شاهی از آن خود ساخت و ولی عهد دلاور و بی باک را هم چون مردم کرمان چشم از حدقه بیرون کشید و برای تجاوز و آزار به قاطرچیان طویله و اصطبل سپرد تا درد و رنج تحقیر و تجاوز جمعی به ذهن ملت بار دیگر یادآور شود. فرومایگی این گونه هر بار استوار تر و نیرومند تر شد.

خواجه در پی فرو نشاندن آتش شهوت و دگر آزاری خود ، پس از شاه اسماعیل و نادر سراسر ایران در چنگ گرفت و یکپارچه نمود اما جانشینانی از خود باقی گذاشت تا عقب ماندگی آمیزشی و پرهیز گوارشی او را قضا نمایند و فرومایگی را با خودکامه گی جبران کنند. این گونه اجتماع همیشه سوگ وار ایرانیان مرگ و ماتم و مویه ستای آماده ی تحقیری دوباره شد.

روس آمد و دو گوش ایران از پیکر کند و بر کف خویش گرفت و با خود برد. روس رنسانس آزموده ، ایرانیان در تاریکی و تباهی و تیره روزی خفته را خفت داد. تحقیر بار دیگر مکرر شد. دو گوش سرزمین در دو جنگ ساده و آسان از دست رفت.جنگی که به جای قله های سر به آسمان کشیده شده ی اسماعیلیان ، از پشت پرده های حریر زربافت حرم سرا فرماندهی و راهبری می شد. ریش انبوه فتحعلی شاهی گر چه در حرم و بر سرسره برای به نوازش انگشت سیمین پیکران کفایت داشت ، اما در رزم گاه و میدان نبرد کاری از پیش نبرد.  

آن هنگام هم که دوره ی رنسانس و روشن گری و دانایی در این سرزمین با انقلاب مشروطه آغاز شد ، استبداد صغیر با پشتوانه و نیروی قزاقان روس آن را به توپ بست و تحقیر ملی بار دیگر از سوی خودی و نا خودی تکرار شد.

دوره ی روشن گری و تجدد با سقوط قاجار شتاب گرفت ، اما خود کامه گی رضا شاهی هر چند احساس امنیت اجتماعی و فرهنگ شادی خواهی را با خود به همراه آورد اما درد فرومایگی و تحقیر چاره نساخت و هراس و دلهره و تردید و تشویش را نیز به آن افزود.

ایران هنوز از هراس ها و دلهره های جنگ جهانی نخست آسوده نشده بود که جنگ جهانی دوم آغاز شد و برای ایران نیز آشوب و تنش با خود به همراه آورد. . ارتش نیرومند شاه مقتدر در برابر سپاه انگلستان و شوروی در زمانی اندک از هم فرو پاشید. اشغال ایران از سوی متفقین  و تبعید آسان و بی دردسر شاه استوار تحقیر را بار دیگر در ذهن جمعی ایرانیان در آستانه ی تجدد یادآور نمود. کاردانی و دانایی فروغی آشوب فرو نشاند تا ایران هم چون عثمانی دچار تجزیه نشود و در همین حال نوای آزادی ، ترس و هراس و دلهره و دلشوره بزداید. ایرانی در تمرین و مشق دموکراسی بود که بیگانه از ترس به دامان کمونیزم افتادن سرزمین گنج های پنهان و مردمان سرگردان در 28 مرداد سی و دو ، دولت مردمی مصدق واژگون نمود و تحقیر را برای چندمین بار در نهاد ناخودآگاه و ذهن خودآگاه ایرانیان زمزمه نمود. و این تحقیر به روشن فکر و شبه روشن فکر ایرانی گران آمد تا برای سال ها به انتقام و کینه توزی ، به هر بها ، برخیزد و نه آه که جان از نهاد شاهنشاه و مردانش بیرون کشد. انتقام 28 مرداد در 22 بهمن ستانده شد. شور انقلاب هنوز فروکش نکرده بود که جنگی ویران گر بر ایران و ایرانی تحمیل شد تا ایرانی بیاموزد که تحقیر همواره برایش برداری یک سویه است و تاوان تحقیر هم چون 13 آبان در تلافی نجوید. و تحقیر ادامه یافت.

اما فرو داشتن و تحقیر ملت تنها از سوی بیگانه رخ نداده است.

حاکمان نیز سده هاست حکومت بر داغ و درفش و زندان و شکنجه استوار ساخته اند و بر زورگویی و سرکوب اصرار و تکرار ورزیده اند. و این تیره روزی فقط ارمغان کارکرد نظام چیره نبوده است.گریز خود ملت از آزادی و اختیار نیز در این بدبختی سهم سترگی داشته است. ما ملت تنها مرگ را ستایش گر نبوده و نیستیم. ما پرستش گر جبر و سرنوشت و تقدیر و قسمت و فال و طالع و قرعه نیز هستیم. آزادی و اختیار برای مان یادآور دلهره و هراس بوده و هست. ما ایرانیان خود را در بند و اسیر تقدیر و زنجیر می خواهیم.

چه بسیار نمونه ها می توان بر شمرد که ما ایرانیان خود به بازو و توان خود ، خودکامه گی را بر خود چیره ساخته ایم. ما از جمهوری گریزان بوده و آسایش در سلطنت می جسته ایم . هر آن که برای مان از آزادی و دانایی و خردمندی سخن بر زبان راند را خود نخست پوست کنده و در پوستین افتاده ایم. آزادی خواهی هیچ گاه در ایران یاران جدی پر شمار نداشته است. در تاریخ این سرزمین غل و زنجیر و دار و کنده جایگاهی ویژه داشته اند و آن چه هرگز جدی گرفته نشده ، همانا کرامت و فردیت آدمی و آزادی و آزادگی اوست.

هراس از به بند و گند کشیده شدن ، سده هاست که « هراس از مرگ » را با جان و روان خودآگاه و ناخودآگاه مان سرشته و آمیخته ساخته است. هر خودکامه با خیالی آرامش و امنیت از ملت ربوده است و مگر شادی و شور زندگی جز بر بنیاد آرامش و امنیت استوار می گردد؟؟

هسته ی فرومایگی و پوسته ی خودشیفتگی ثانویه ی آن ، تنها از سوی بیگانه کاشته و پرورده نشده است ، خودکامه گان نیز هم دوش بیگانگان در این تحقیر تاریخی مکرر همواره کوشا بوده اند.

و مگر جز با زور و ستم خودکامه ی خودی تحقیر مکرر ، به تحقیر مقدس می انجامد ؟؟

ما از بنده ی دربند بودن نا شاد و روی گردان نیستیم. ما سده هاست که آموخته ایم باید به بند و افسار خود خو گرفته و وفادار بمانیم تا رنج و آزار کمتری بیازماییم. « افسار » این گونه هم چون « اندوه » در سرشت مان استوار گشته و بنیاد یافته است.

 

دشواری های اقلیمی سرزمین گنج های پنهان

 

کردار و گفتار – نیک و بد – از پندار سرچشمه می گیرند و پندارها در اقلیم آدمی زاده و استوار می شوند. اقلیم بر خلق و سرشت و منش آدمی اثرهای بسیار دارد. یک گواه در این ادعا ، ناهمگونی های خلق و شخصیت مردمان سرزمین های دور از یکدیگر است. حتا در یک کشور پهناور نیز ناهمگونی ها هویدا هستند. ویژگی های مردم ترکیه در سواحل مدیترانه با هم میهنان شان در کناره ی دریای سیاه و کوهپایه های آناتولی تفاوت دارد. در میهن خودمان نیز همین واقعیت نمایان است . گواه آن نیز الگوی ناهمگون سوء مصرف مواد – الکل و افیون – می باشد. در کناره های سرسبز شمال سلیقه در الکل جسته می شود اما اهل مواد درون و پیرامون کویر رو به افیون دارند.

گشاده دستی و بخشندگی فراوان نیز ناهمگونی همانندی دارد. آن جا که پروردگار در باران و آب گشاده دستی نموده و سرسبزی و میوه و مرکبات و ماهی را فراوان و سرشار بخشیده است ، مردمان در مهمان نوازی و بخشایندگی آسوده تر و کوشا ترند.

ایران سرزمینی ست که بد جایی گرفتار آمده است.میان کشورها و مردمانی که هر یک تیره روزی ها و نگون بختی های فراوان دارند. خشکی اقلیم ایران خود مشکلی بنیادین است. ایران سرزمین دشت های گسترده ی بی دیم و کویرهای پهناور خشک و شور است. اجاق این خاک کور است. در خاک خشک ، آرزوها بر نمی کشند و رویاها نمی رویند. اجتماع ایلیاتی سنتی ایران ساختاری دام پرروری   و نیمه کشاورزی داشته است که اکنون آن نیز ، در پای سفره و سامانه ی نفتی ، آهسته و آسان از دست می رود. برای چنین اجتماعی ، آب و باران مایه ی سرسبزی و شکوفایی ست.

در این سرزمین آب همواره سرچشمه ی شادی بوده است و بی آبی مایه ی مشکلات معیشتی و مصیبت های زندگی. اقلیم خشک ، غم و اندوه به بار می آورد و خاک بی آب ، ناکامی و شکست . نا چیزی باران ، نی چوپان را غم گین و روان مردم را افسرده می سازد. با باران دشت ها سرشار می شوند و بی آن ، زمین تهی و برهنه و حسرت آفرین می ماند. در بارش باران همین راز است که همواره ذهن شاهنشاه سرمست و شوریده از طلای سیاه را آن چنان به خویش گرفتار می کند که سه فصل و نه ماه از سال را هر دم پرسش گر اندازه ی بارش باران باشد.

فراوان سخن از چیرگی غم و اندوه بر موسیقی سنتی و عرفانی ایران زمین بر زبان رانده شده است. آیا رمز این واقعیت در این نکته نیست که بخش عمده ی موسیقی سنتی و عرفانی پارسی زبانان درون و پیرامون دشت های دیم و کویرهای عریان زاده شده و رشد یافته است ؟ این چنین است که عرفان مان نیز به غم و انوده و سوگ سرشته و تنیده می شود. عرفانی که ارمغان خاک تشنه ی درون و پیرامون کویر است.

موسیقی در کوهپایه ها و کوهستان های مان هم چون موسیقی سواحل شمال و جنوب کشور بر گویش ویژه ی زادبوم و ایستار خویش استوار شده و پرورش می یابد. از این رو موسیقی مناطق دور از کویر مان نه موسیقی ای ملی ، که موسیقی هایی محلی بر شمرده می شوند.

خاک خشک استعاره ای از نیستی و میرایی ست و نشان و کنایه از نابودی و مرگ دارد. نماد زندگی نیست، ولو آسمانش در دل شب پر ستاره باشد. آب ، با خود امید و احساس امنیت می آورد. بارش باران سرسبزی ، گشاده رویی و گشاده دستی به ارمغان می آورد. آب عصاره و اکسیر زندگی ست ؛ این گونه است که جاری شدن زنده رود در پیرامون کویر خشک و سوزان ، طنز و مطایبه و شوخی را بر روان و بیان مردمان اسپهان جاری و ساری می نماید و برای آنان شورمایه ی زندگی می افزاید.  

ما ایرانیان ، اگر سرزمین مان در کنار مدیترانه یا بر بلندای آلپ می بود ، مردمانی دیگر بودیم و سرشت و منش و شخصیت و خلقی دیگر می داشتیم.افسوس !

بی گمان ، یکی از دلایل پیش تر و مدرن تر بودن مردمان ترکیه نسبت به ما ایرانیان همجواری آنان با دریای مدیترانه و فرهنگ و هنر و اندیشه ی مدیترانه ، تمدن یونان و روم و اروپا ، به جای همسایگی با کویر خشک و سوزان و فرهنگ و تمدن افغانستان و پاکستان است.

 

ساختار اجتماعی و بافت جمعیتی ایران

 

تا پیش از دوره ی رضا شاه و یک جا نشینی عشایر ، اجتماع ما ایلیاتی و عشیره ای بوده است که هنوز هم آثار و پیامدهای آن در پندار و کردار و گفتار و سرشت و منش مان نمایان و گاه پنهان است.

یک جا نشین نبودن ، آرامش و ثبات از سرشت و منش و خلق و کردار آدمی می ستاند؛ چرا که کوچ با مرگ و میر دام و نوزاد و زائو خردسال و کهن سال همبسته و همراه بوده است. در کوچ همواره سکان و بادبان به قطب نمای سبزه و علف سمت و سو دارد. کوچ همواره با کامیابی و پیروزی همرا نبوده است. بنابراین در نوای نی چوپانان سرزمین خورشید ، به آسانی می توان روایت تشنگی و گرسنگی و مرگ گله ، درندگی گرگ ، راه بستن راهزن ، باد گرم ، آب کم و خاک خشک - نمایان و پنهان – شنید. این گونه است که نی پرده ها را می درد و چشم و ذهن را به مرگ و گور بیدار و هشیار می سازد.

« همچو نی زهری و تریاقی که دید 

 همچو نی دمساز و مشتاقی که دید »

 

این چنین نی ساز « رفتن » می شود و از « جدایی ها » روایت می کند. و کدام جدایی ناگریز تر و همیشگی تر از مرگ بوده و هست ؟؟ ایلات و عشایر را سرچشمه و آیینه ی زندگی و رنگ و شور و کوشش می دانیم و بر این واقعیت پیدا و پنهان ، آسان چشم می بندیم که این رنگ و آن جنبش – تا حتا پای کوبی و دست افشانی و دستمال گردانی – گریزی کوتاه و گذرا از « مرگ » بوده است تا از بین رفتن دام ، تب و ناله ی جانکاه نوزاد ، خون ریزی بند نامده ی زائو ، و درد بی درمان کهن سال برای دمی به فراموشی سپرده شود. موسیقی ایل هنگام جشن شاد است ؛ همیشه شاد نیست. غم و اندوه به این موسیقی پرورش یافته در دامان طبیعت سرشته و پیوسته است.

شهر نشینان مان از همین عشایر آمده اند ، عشایر یک جا نشین یا گریز پا. از این رو بیشتر اینان در کوششی پیگیر برای داخل شدن در طبقه ی متوسط اند. حاشیه ی شهرها ساکنان پر شمار تری دارد. پیرامون نشینان در همه جای دنیا ، همواره « پر حاشیه » بوده اند. « خلاف » بر خاسته از اختلال شخصیت اجتماعی ( جامعه ستیز ) در کوخ نشینان سه تا پنج برابر ساکنان دیگر نقاط شهر است. این واقعیت در کلان شهر ها چشمگیر تر است. و در بودن « خلاف » خبری از « امنیت » نیست. پیرامون نشینان در ساختاری موزائیزمی ، به گونه ای نامتناسب ، کنار همدیگر با فرهنگ ها ، هویت ها ، و آداب و آیین های ناهمگون ، و گاه واژگون زندگی می کنند و طی زمان می آموزند که باید برای دیگران زندگی کنند ، نه برای خود. پس به جای آن که در چهارچوب الگوهای هویت فرهنگی خویش روزگار بگذرانند ، خرامان رفتن نا خودی می آموزند. آموزشی هم در کار نیست. تلویزیون هم هیچ گاه نتوانسته از سرگردانی پیرامون یا درون نشینان شهر و روستا حتا اندکی بکاهد. تلویزیون همواره و هر زمان در ایران راه خویش پیموده و دغدغه های خویش داشته است.تلویزیون فرهنگ ساز و هویت ساز نبوده است. هم پیش و هم پس از انقلاب ، بسیاری از مردمان با آن چه از تلویزیون پراکنده می شده است ، همواره مشکل داشته و با آن بیگانه بوده اند.

مدت هاست که تلویزیون عزا خانه و ماتم کده شده است. تلویزیونی که باید آموزش کده ای سراسری باشد ، مدت هاست که ماتم کده ای فراگیر شده است. سریال باید  غم و اندوه بر جان و روان استوار سازد تا سیل اشک سرازیر شود و آدمی حتا لحظه ای از یاد نبرد که زندگی گذرا و از دست رفتنی را ستیز باید و مرگ را ستایش و شتاب.

این گونه است که بشقاب های ماهواره ای در پشت بام استوار و پایدار می شوند تا اندکی شورمایه برای زندگی به خانه آورند. آدمی از روز نخست آفرینش به گونه ای غریزی و خدادادی رو به شور و شادی و جنبش و پویش داشته و خواهد داشت. این شور و شادی اگر با مدیریت و دانایی فراهم نشود ، با شیطنت و هنجار گریزی و سنت ستیزی به چنگ آورده می شود.

اندازه ای کافی از دوپامین و نوراپی نفرین در مغز برای جاری بودن زندگی لازم است. و این نیاز را خود خداوند – ونه شیطان – در ساختار و سامانه ی آدمی آفریده است.

چنین است که در بازی های محلی بر آمده از فرهنگ و هویت ایلیاتی – عشیره ای مان ، خشونت و پرخاش پر رنگ و فراوان به چشم می خورند. درست همانند « آمیزش » ، آن گاه که « شادی » نیز امری ممنوعه ( تابو ) برشمرده شود ، رهایی و جاری شدنش تنها در سایه ی خودآزاری ( مازوخیزم ) ، دگرآزاری ( سادیزم ) و خشونت و پرخاشگری فراهم می شود.

بگذریم که ساختار موزائیزمی و ناهمگون شهرهای خرد و کلان ایران خود بستر مناسب و مهیایی برای درگیری و پرخاشگری مردمان ، و ستیزه جویی و کینه توزی اکارستم ها و داش آکل هاست. و همین استرس و تنش مزمن و مداوم است که به خشم فرو خورده ، افسردگی و نا امیدی آموخته شده می انجامد. و شگفت انگیز نباید باشد که هر از چند گاهی خشم فرو خورده لبریز و سرکش شود و خشم به جای خود به سوی دیگران شتابد.

 

ساختار بیمار اقتصادی ایران

 

    

اقتصاد ایران تا دوران صفویه بر پایه ی دام داری و در اندک جاها کشاورزی بوده است. از صفویه به بعد با رشد فئودالیزم کشاورزی رشد بیشتر پیدا می کند. این امر در دوران قاجار فراز می یابد اما هم زمان رابطه ی دو سویه ی ارباب – رعیت به بدترین شیوه ی ممکن در ایران رایج می شود. در چنین ساختاری از دست رفتن « آرامش » و « امنیت » تنها برای رعیت نبوده است؛ ارباب نیز همواره در آستانه ی مصادره ی اموال و از دست دادن جان و ناموس قرار داشته است. او با یاری هوش می بایست هنر باقی ماندن اربابی اش را بیاموزد. هنری که راز و رمزش در هنر چاپلوسی و چانه زنی و ناراستی با فرستادگان والی و فرماندار بوده است. در ایران همواره فشار از بالا بوده و به چانه زنی در پایین انجامیده است. « مصادره » میراث تاریخی مان است. و در این میراث تاریخی رازی ست. « مصادره » نه برای تنبیه ، که برای تحقیر و مرگ انجام شده است. در مصادره ، « هویت » فردی و خانوادگی پدید آمده در دهه ها و سده ها به یک باره از دست می رود. درست همانند فرآیند مرگ. انجام « مصادره » ، اشاعه ی فرهنگ « مرگ » است چرا که مصادره ی اموال همان خود مرگ است. و این میراث تاریخی سده هاست که آرامش خانوادگی و امنیت اجتماعی از ایرانیان ربوده است تا کسی جز « سلطان » را سودای رشد و پیشرفت نماند؛ سلطانی که « سایه ی خداوند » است !

 

 

آری ، فرهنگ مرگ تنها با تازیانه زدن ، پوست کندن و کاه در پوستین نمودن ، مثله کردن و بر دار کشیدن فراگیر نمی شود. « مرگ ستایی » و « زندگی گریزی » فقط با ماتم کده و عزا خانه بر پا داشتن رخ نمی تاباند. چنین فرهنگ ، پندار و کرداری دلایل و ریشه های تاریخی فراوان دارد که در این نوشتار به برخی از آن ها اشاره نمودم. مشرق زمین همواره « مرگ اندیش » بوده است اما مردمان هیچ کجا هم چون سرزمین اهورایی مان این چنین « مرگ ستا ی » و « زندگی گریز » نبوده و نیستند.

این گونه است که گرامافون ، رادیو ( ی بیگانه ) ، پخش آوا ، ویدئو ، دریافت کننده ی ماهواره ، نمایشگر دی وی دی ، و گاه کتاب برای ایرانیان به « کاخ تنهایی » با شکوهی تبدیل می شود تا برای لختی و لحظه ای به « تاریکخانه » ی شخصی اش بگریزد و اندکی آرامش را از آن خود سازد. فرهنگ و هویت اگر « خیامی » نشود ، هنگامی دیگر « خاکشیری » می شود. میرزا حبیب اسپهانی – آفریننده ی دستور زبان پارسی و مترجم اثر ارزشمند و ماندگار « حاجی بابای اصفهانی »  - آن گاه که آزادی انتشار کتاب و روزنامه پیدا نکند ، « کیر نامه » و « چهار گاه کس » می سراید.

 آدمی - ولو سلطانی استوار – را توان و امکان ستیز با « غریزه » خدادادی نیست. توان آدمی در برابر نیروی پروردگار بسیار ناچیز است.

« مرگ ستایی » و « زندگی گریزی » پیامدهای ناگوار فراوان دارد که خود نوشتاری مفصل و دیگر می خواهد.



 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 1:4  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

: « پروردگارا ! پس از به پایان رسیدن صادرات نفت - که به گفته ی اخیر یکی از وزیران در سال ۱۳۹۱ رخ خواهد داد - چهره ی میهن و سیمای سرزمین مان چه گونه خواهد بود ؟؟؟ »

چند تا آثار باستانی در خور و دیگر هیچ !

بازار از دست رفته و پر رقیب فرش و خاویار و پسته تا چه اندازه مشکل گشا خواهد بود ؟!؟

نگران ایران و ایرانیان شدم؛ افسوس لطف و خوشی سفر چه زودهنگام از دست رفت !!

 

پت پونگ بانکوک - تایلند patpong

 

سال هاست که در نوروز ، متعصبان اصول گرا و افراط مدار ، نگران اندلس ( اسپانیا ) شدن ایران اسلامی اند؛ من این نوروز نگران تایلندیزه شدن مان بودم.

از پت پونگ ناخوش و نگران بیرون زدم.

کنار پیاده روهای پت پونگ ( patpong ) سرشار از دکه های اغذیه فروشی بود؛ درست همانند تصویری که از دکه های اغذیه و عرق فروشی گلشهر در جاده ی اصفهان - نجف آباد در سال های پیش از انقلاب شنیده بودم.

همسرم گویا نگرانی و ناخوشنودی را در چهره ام خوانده بود. کوشش کرد تا ره طنز جوید.

 

پت پونگ بانکوک - تایلند patpong

 

به مزاح به دکه های غذافروشی -  که بوی روغن ناخوشایندی از آن ها بر می خواست -  اشاره نمود و گفت :

« تایلند اداره ی بهداشت دارد ؟!؟ »

لبخند زدم. کمی تا قسمتی زورکی ؛ حال خوشی نداشتم. از او پنهان نماند. سکوت جست.

 

پت پونگ بانکوک - تایلند patpong

 

 

patpong پت پونگ بانکوک - تایلند

 

این نوشته ادامه دارد ...........

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:45  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

از محله ی پت پونگ ( PAT PONG ) به نسبت خرید زیادی کردیم. جنس های تایلندی را می توان از این بازار مکاره ی شبانه با تخفیف خوبی خرید.

من تا بیست و دو سالگی از چند هنر بی بهره و نابرخوردار بودم.

تخفیف گرفتن یکی از مهم ترین هنرهایی که در زندگی برای آدمی ، به ویژه اگر اصفهانی باشد ، سرنوشت ساز می تواند باشد. مادرم متخصص تخیف گرفتن تا اندازه ی دیوانه کردن فروشنده است.

تا پیش از بیست و دو سالگی در کنج مغازه ها شرمنده و سرافکنده پا به پا می کردم بلکه فرآیند گاه دراز مدت تخفیف گرفتن از سوی مادر به پایان برسد ! مغازه دار با اشاره به مادرم می گفت:

« خانم پسرتان هم دیگر دارد خجالت می کشد ! »

مادرم هم می گفت : « اون که خرید کردن بلد نیست ! به قیمتی که گفتم می دید ببرم یا برم ؟ »

جز دو سه بار در طول زندگی سی و پنج ساله ام - که سی و یک سال آن با مادر و پدر در اصفهان گذشت ، همه گاه پیروزی از آن مادر بود !  

ژن نارسی سیستیک بختیاری خاندان خان زاده ی مادری تا بیست و دو سالگی هنوز در سرشت و منش من آن چنان که باید و شاید به جوشش و پویش در نیامده بود !!

هنر سرنوشت ساز دیگری که تا بیست و دو سالگی به کلی از آن بی بهره و نابرخوردار بودم ، « توانایی نگاه خیره به دختران و زنان  » بود و هم چنین توانایی سخن گفتن و برهم کنش کامیابانه و پیروزمندانه با  نیمه ی آنیمایی اجتماع !!!

یک سال و نیم زیر نظر دوستان توان مند به تمرین و الگو برداری پرداختم تا بتوانم در چشمان مادینه گان جوان خیره بنگرم. پیش از دست یابی بدین هنر - درست آن چنان که شازده اسدالله میرزا در دایی جان ناپلئون در راه بازگشت از دزاشیب ( چهل روز پس از لگد زدن به وردست ناموس پوری فش فشو ) به سعید می گوید -  هرگز دختر یا زنی مرا به حساب نمی آورد. کلاهم به عنوان بچه مثبت شوت پس معرکه بود !

نگاه خیره ی مردانه رکن موفقیت و کامیابی نرینه است. الهی یا شیطانی ، من نمی دانم ؛ اما درست به هدف می نشیند !!

از آموزه های « شازده اسدالله میرزا » با بازی درخشان و جاویدان پرویز صیاد ، در درمان پسران و مردان بی بهره و نابرخوردار از جرات مندی و قاطعیت لازم و ضروری مردانه و جنس نر آفریده ی خداوند سود بسیار جسته ام. آن چنان که از « رت باتلر » بر باد رفته و « ریک بلین » کازابلانکا.

سکس تراپی و کوپل تراپی را بگذاریم و باز گردیم به بانکوک.

نکته ی جالب برای ما آشنایی فروشندگان پت پونگ با زبان و گفتار فارسی بود. اندازه ی این آشنایی نزد مبلغان کلوپ های شرم گریز ( شرم ستیز واژه ی نیکو تری ست ! ) بسیار بیشتر بود که از گیرایی این گونه هنرمندی ها و نمایشگری های سرشار از پلیدی برای بسیاری از مسافران و گردشگران فارسی زبان حکایت می نمود !!! 

پت پونگ بانکوک - تایلند patpong

 

آلمانی ها ، اروپایی ها و روس ها ، زن و مرد ، مشغول مشروب و برخی سیگار بودند؛ مردان بی زن هم به عیاشی و لاس زنی با دخترکان و زنان نا زیبای تایلندی پرداخته بودند.

 

patpong پت پونگ بانکوک - تایلند

 

ناگاه گمان و پنداری دوراندیشانه و فرجام نگرانه هم چون بهمنی ویران گر بر ذهن پرسش گر و کنج کاو من فرود آمد.

 

پت پونگ بانکوک - تایلند patpong

 

این نوشته ادامه دارد .......... 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:2  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

دیدار از آکواریوم آبی و زیر آبی پاراگون بانکوک به پایان رسید.

ساعت سه بعد از ظهر شده بود؛ فرصتی برای رفتن به باغ وحش بیرون از مرکز شهر - که پاراگون در آن جا  است - نبود. فراهم نشدن بازدید از باغ وحش بانکوک و در آغوش گرفتن توله ببرها برای من ناکامی ای بزرگ بود.

قرار شد به مجتمع ام بی کی ( MBK ) برویم.

خرید برای خانم های ایرانی - و از جمله خانم های اصفهانی - جزو اصول زندگی و ناموس است و مردان ایرانی هر اندازه هم که مردسالار باشند ، جرات هر چه را هم که داشته باشند ، دلاوری ستیز با این شور و اشتیاق را نداشته و ندارند !

مجتمع MBK به باور و پسند من چندان با کلاس نبود؛ هر چند قیمت های آن بسیارمناسب تر از پاراگون ( سیام سنتر SIAM CENTER ) و لوتوس ( LOTUS ) بود.

تماشای فروشندگان زن و مرد آن جا برایم آسان نبود؛ یک جورهایی جلف و سبک نشان می دادند. یکی از زنان جوان آن جا می خواست دوست دندان پزشک مان را به پستو بکشاند !

حالم داشت به هم می خورد. هوای گرفته و دم دار MBK با آن نگاه های شهوت زده و مشتری گیرانه ی زنان جوان فروشنده ، و چشم چرانی و هیزی فروشندگان مرد جوان آن حالم را به هم زده بود.

این پا و آن پا می کردم. حسرت دیدار از باغ وحش بانکوک مرا رها نمی ساخت.

خرید بد نیست؛ خودش یک گونه تکنیک رفتار درمانی هم می تواند باشد؛ برای پرت کردن هوش و حواس از دردها و دلشوره ها و نگرانی ها.

اما خرید از هر جا را نمی پسندم. خرید هم جایگاه و شان ویژه ی خود را می طلبد.

ایرانیان در MBK با جنب و جوش خاصی از این مغازه به آن یکی می رفتند. آخر سر صدایم در آمد.

فضای ناخوشایند آن جا را بیش از این نمی توانستم بپذیرم. از آن جا با اخم خانم ها بیرون آمدیم.

به هتل بازگشتیم. دوشی گرفتم و کمی در تخت خواب لم دادم.

شب به مرکز خرید ارزان قیمت دیگری رفتیم که سپس فهمیدیم مرکز عیاشی و شهوت سرا هم هست ! لبخندهای موزمارانه ی راننده ی تاکسی در هنگامی که ما را به  پت پونگ ( PATPONG ) می برد ، مرا مشکوک ساخته بود. 

 

پت پونگ PATPONG بانکوک - تایلند

 

نخست دکه های فروش لباس و لوازم تزئیناتی توجه مان را جلب کرد.

همسفران اصفهانی مان شنیده بودند که در آن جا خرید ارزان امکان پذیر است.

آری ، خرید ارزان قیمت لباس و لوازم تزئینی خانه و مجسمه های تایلندی در آن جا فراهم است ، اما امکان خرید ارزان قیمت جنس لطیف هم بسیار بسیار مهیاست !!

 

تماشای همه ی صحنه ها را تاب نمی آوردم. خیر سرمان مثلن سکسولوژیست هم هستیم. همسر و همسفرهای مان باورشان نمی شد که تا این اندازه شرمگین و سرشته به حجب و حیا باشم !!!

همسرم نخست گمان داشت به خاطر حضور اوست که نگاه نمی کنم؛ به من گفت که اگر برای کارهای بالینی و پژوهشی ات نیاز داری که به این زنان برهنه نگاه کنی ، از نظر من به طور موقت اشکالی ندارد. حتا اجازه داد که به تنهایی وارد کلوپ ها شده و اجراهای سکس شو را ببینم.

خیره نگاهش کردم. پرسید : « چیه ، فکر نمی کردی تا این اندازه در کار علمی هوایت را داشته باشم ؟ »

پاسخ دادم : « نه ؛ گمان نمی کردم تا این اندازه مرا وقیح و بی حیا بپنداری ! »

پرسید : « مگه سکسولوژی به همین بی حیایی ها و بی شرمی ها مربوط نمی شود ؟!؟ »

مشغول بحث بودیم که یک هو دیدم دو مرد تایلندی به فارسی گفتند :

« خانم اجازه داد ! بیا تو !! »

ناگهان خودم را وسط معرکه دیدم. باور نمی کردم در زندگی ام چنین صحنه ای را از دو سه متری ببینم. سرشت ترسو ، خوددار و نگران من واکنش نشان داد. از درون کلوپ پریدم بیرون. روسپی ای قصد بغل کردنم را داشت. با چهره ای برافروخته و چشم غره ای از جنس آموزه های لوطی های فیلم « جوجه فکلی » او را بر سر جایش خشکاندم. حال تهوع داشتم.

نمی دانم دیگران درباره ی زندگی خصوصی من چه می پندارند !

اما دست کم همسر و بستگان درجه نخست من می دانند که نه اهل همبستر شدن با روسپیان بوده ام ، و نه هوادار تماشای فیلم های پورنو و سکسی.

شاید برای تان شگفت انگیز باشد که در ۳۶۵ روز سال شاید به تعداد انگشتان یک دست - یعنی پنج بار ، آری پنج بار - هم صحنه های سینمایی یا ماهواره ای سکسی و پورنو را نمی بینم. آن دو - سه باری هم که در تنهایی یا مجلسی مردانه ، با اکراه ، مجبور به تماشای کانال های سکسی ماهواره می شوم ، فقط برای کار بالینی و کنجکاوی حرفه ای ام است که از گود تغییر و تحول های زمانه عقب نمانم و  فسیل و منجمد نشوم. باور کنید جا نماز آب نمی کشم؛ همین سفر نامه هایم را که بخوانید در می یابید که همه ی کاستی ها و درستی ها را راست مدارانه می نویسم.

سمت و سوی شور و اشتیاق و دلبستگی من به تاریخ ، طبیعت ، سینما و موسیقی ست. تشنگی ام برای فیلم های مستند تاریخی هزاران برابر کششم به فیلم ها و تصاویر پورنو ست.

در کار بالینی ام هم از اشتیاق فراوان بسیاری از هم میهنان ارجمند به این گونه برنامه ها کمی شگفت زده می شوم؛ البته زن و شوهری که می خواهند هفته ای چهار تا هفت بار آمیزش جنسی داشته باشند ، خوب معلوم است که باید پای این گونه صحنه ها بنشینند.

نمی دانم چرا ولی هیچ گاه در سی و پنج سال زندگی ام ، حتا در سنین بلوغ ، شور و اشتیاقی نیرومند و پایدار برای تماشای فیلم های پورنو نداشته ام. یک جورهایی چندشم می شود. البته این احساس را هنگام تماشای فیلم های داستانی رمانتیک و هنرمندانه ندارم.

س ک س بدون معنویت ، محبت و صمیمیت را همواره « هرزگی » و  « حیوانیت » ارزیابی نموده ام. نمی دانم ، شاید به شیوه ی پرورش و رویکرد شخصی مذهبی ام در طی دوران نوجوانی بر می گردد. آن هنگام که برای رفتن به جبهه ی جنگ و دفاع از کیان و میهن لحظه شماری می نمودم.

هم اینک نیز هم چنان س.ک.س تهی از مهر و صمیمیت را درست و دلنشین نمی دانم. هر چیز جایگاه و شان ویژه ، ارزشمند و فاخر خویش را می طلبد. 

 

Patpong, Bangkok, Thailand

 

این نوشته ادامه دارد ......

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:55  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

بامداد نزدیک به ساعت ۱۰ صبح به رستوران زیبای طبقه ی همکف هتل سوفی تل سنتارا پلازای بانکوک رفتیم. صبحانه ساعت ده و نیم جمع می شد.

فرصت کم بود و اعمال بسیار !

بهمن و اسفند زیر فشار بسیاری قرار داشتم.

نوشتن مقالات فراوانی را پذیرفته بودم. بی خوابی های مکرر شبانه و بیست ساعت کار کلینیکی و نوشتن مقالات پر شمار ده کیلوگرم دیگر از وزنم کاسته بود.

پس از  اردی بهشت ماه  ۱۳۷۸ که وزنم بالای صد کیلوگرم رفت و به دلیل سکون دوره ی پیام آوری و سه سال کتابخانه نشینی پشت آزمون تخصص همراه با ترجمه و تالیف کتاب ها و مقالات ، همان جا باقی ماند ، برای نخستین بار بود که وزنم زیر صد کیلوگرم بازگشته بود.

وزن افزون داشتن اصلن چیز خوبی نیست ، اما آیا در همه ی این سال ها فرصت و فراغتی برای رژیم گرفتن و ورزش کردن بود؟!؟ پس از ورود به دوره ی تخصصی روان پزشکی هم که دیگر فراغت واژه ای بیگانه تر شد ! در این رشته ی ما هم که مانند رشته های جراحی جنبش و جوشش زیادی وجود ندارد.

همه ی کار با نشستن و گوش کردن و پرسیدن و سخن گفتن انجام می شود و شاید حرکت انگشتان دست برای یک نسخه و چند رویکرد رفتاری نوشتن.

اما آیا اکنون هنگامه ی رژیم نگاه داشتن بود ؟؟؟

هنگامی که نزدیک به پنج هزار دلار آمریکایت در عرض شش روز دود شده و به هوا می رود ، دیگر رژیم مژیم معنا و مفهومی پیدا نمی کند ! حتا اگر اصفهانی هم نباشی ، مغز ایرانی به تو چنین حکم می کند !!

بر سلف سرویس صبحانه از شیر مرغ تا جان آدمی زاد وجود داشت.

من با میوه آغاز کردم. آناناس - که همواره از سوی معلمان دینی - پرورشی مدرسه ی راهنمایی خاقانی و دبیرستان عدل اصفهان به عنوان میوه ی اغنیا و مستکبران و فراعنه به ما شناسانده شده بود - ، و هندوانه و آب پرتقال و آناناس.

در بانکوک از نان و پنیر و مربا و مارمالاد و کیک های سرشار از کربوهیدرات پرهیز نمودم؛ اما در پوکت گرفتار آن شدم.

در عوض ، به میگو و غذاهای دریایی پخته و نیم پخته پرداختم.

صبحانه های هتل های پنج ستاره اصولن خوب است. حتا در ایران هم یک سر و گردن بالاتر از دیگر جاهاست. این را پیش تر در هتل پارمیس کیش و مهمانسرای عباسی اصفهان آزموده بودم.

صبحانه را خوردیم و روانه ی آکواریوم پاراگون بانکوک شدیم.

اشتیاق در آغوش گرفتن و نوازش توله ببر های باغ وحش بانکوک هرگز از ذهنم بیرون نمی رفت.

آکواریوم دنیای زیر آب پاراگون بانکوک - تایلند

به مجتمع تجاری پاراگون رفتیم. پس از گشتی در آن ، همراه با دوست دندان پزشک و همسران مان به آکواریوم دنیای زیر آّب پاراگون سیام بانکوک رفتیم.

دیدن اسب های دریایی چند سانتی متری که با آرامش و وقار ویژه ی خود شنا می نمودند ، بسیار دلپذیر بود. هم چنین تماشای شنای جالب و دیدنی پنگوئن ها.

برای نخستین بار در تونل زیر زمینی این مجموعه ی زیر آبی ، کوسه و دندان های هم چون اره اش را از چند سانتی متری دیدم. نیز سفره ماهی و خرچنگ های غول پیکر را.

با پرداخت پولی گزاف امکان شیرجه و شنا میان کوسه ها را داشتی ، اما مغز محافظه کار اصفهانی زیر بار چنین جسارت هایی نمی رود؛ مسئله فقط پولش نبود. اصفهانی ها جان ترس اند !

دلاوری نزد اصفهانی ها ، یزدی ها ، کاشانی ها و قمی ها در طی تاریخ همواره محدودیت هایی داشته و دارد !! این نکته ای بود که ایرانیان در انتظارات شان از سید محمد خاتمی خوب در نظر نگرفتند.

بازدیدمان از دنیای زیر آب اقیانوس با تماشای فیلمی تکان دهنده و هیجان انگیز در سینمای چهار بعدی سونی پیکچرز به پایان رسید. افزون بر سه بعدی که تماشای آن به یاری عینک های مخصوص ممکن می شد ، باد ( هوای نمناک با فشار قوی ) ، بو و تکان های شدید صندلی ها بر این هیجان می افزود.

در آکواریوم پاراگون - بر خلاف مراکز خرید پوشاک و لوازم آرایش - گردشگر ایرانی ندیدیم ؛ همه اروپایی بودند.

نشانی وب سایت این مجموعه ی زیر آب را برای تان می گذارم تا شما را بی هیچ پرداختی برای یک گردش کوتاه مهمان نمایم. قدیم نر ها گمان داشتم راست است که اصفهانی ها خسیس اند ؛ اما صادقانه بگویم باور کنید در تجربه ی سی و پنج ساله ی من ، دست کم تهرانی ها و تبریزی ها از ما اصفهانی ها خسیس تر بوده اند.  

امیدوارم از گردش در وب سایت مجموعه ی زیر آبی پاراگون بانکوک ( تایلند )  لذت ببرید.

 

دنیای زیر آب اقیانوس ها - مجتمع پاراگون بانکوک ( تایلند )

 

هر چند باید برای تماشای بهتر همه ی لینک ها و تصویرهای مربوط به آن را با   Bangkok Siam Ocean World Aquarium و مانند آن در گوگل و دیگر سرویس های جست و جو گر بیابید.

 

دنیای زیر آب : پاراگون- بانکوک - تایلند

 

این نوشته ادامه دارد ..........

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:44  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

می خواهم مقاله ی روز دوشنبه ی روزنامه ی اعتماد را بنویسم ، اما نمی توانم؛

همواره بین ساعات ۲ تا ۶ بامداد بهترین مقاله هایم را نوشته ام .

زندگی تک و تنها در دل شب را دوست دارم . به ویژه اگر با خواندن یا نوشتن همراه باشد.

از خواندن بیش از نوشتن لذت می برم.

برخی چیزها - ببخشید بسیاری چیزها - در ایران روان آدمی را می خراشد و زخمی و مجروح می کند.

دو روز پیش برای نخستین بار در تهران بیلبوردی را دیدم؛ دقت کردم. اشتباه نمی دیدم !

شرمنده شدم؛ از ایرانی بودن و مسلمان بودنم بارها در این سرزمین شرمنده و سرافکنده شده ام.

شاید برخی بارها را بنویسم. برخی را حالا حالا ها نمی توان نوشت.

بر روی بیلبورهای پر شماری در تهران ، در کنار تصویری شترنجی شده از یک زن آرایش کرده و ماتیک و ریمل زده ، این جمله بزرگ نقش بسته است:

« چگونه می توان یک .............. را دوست داشت ؟ »

 

این نقش و جمله ، این بیلبورد ، توهینی آشکار به شمار فراوانی از زنان و دختران ایرانی ست.

نه ، این توهینی به میلیون ها هم میهن ایرانی ست.

شگفت آن که به باور بسیاری از تیزبینان ، این تصویر شترنجی و به نسبت محو شده ی این زن ، با چهره ی بیشتر زنان و دختران نه فقط شهرهای بالای سیصد هزار و حتا یکصد هزار نفر جمعیت کشورمان ، که بسیاری از عشایر بختیاری ، قشقایی ، و ......... نیز هم خوانی دارد !!!

آیا همه ی این میلیون ها زن و دختر ایرانی  « ................ » هستند ؟!؟

نمی دانم در این باره چه می توان گفت ، اما به نظر می رسد شهرداری ارجمند تهران برای اعطای مجوز نصب گسترده ی این بیلبورد در سطح شهر تهران باید بتواند پاسخی منطقی و خردمندانه ارائه نمایند.

بگذریم که سده هاست در این مملکت پاسخ گویی به رعیت ، رسم و معمول و آموخته شده نبوده و نیست. اما در برابر پروردگار چه ؟

هنگامی که پدیده ی دینی و اسلامی هم چون « سفارش به نیکی و نکوهش پلیدی و زشتی ( امر به معروف و نهی از منکر ) » از عناصری چون اخلاق ، معنویت ، شرافت و انسانیت تهی شود ، دیگر چه می توان گفت و نوشت جز :

« هر چه بگندد نمکش می زنند             وای به وقتی که بگندد نمک »           

 

  چهره زن ایرانی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 3:49  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

از شانس خوش بنده ، اجلاس وزیران بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی و معاونت سلامت ایشان در منطقه ی خاورمیانه از فردای آن روز در مهمانسرای عباسی برگزار می شد و تیم حفاظت مربوطه در هتل مستقر شده بود و  دم در ورودی هتل دروازه ی اطلاعاتی - امنیتی کنترل و بازبینی اشیای وارد شوندگان هم چون دیو هفت سر رخ می نمود و دلبری می کرد !

گاوهایم همگی با هم دچار درد زایمان شده بودند !!

چه باید می کردم؟

در مینی بار هتل اثری آز آثار رانی های رنگارنگ نبود و پرداخت پول سه لا پهنای آن ها حسابی طبیعت مرا بهوت افسرده ها هی می نمود !!! 

با سلام و صلوات و آیت الکرسی از دروازه رد شدیم.

صدای بوق و جیغی بلند نشد.

هم چون اسکندر کبیر ، پیروز و سربلند و کامیاب وارد باغ از همیشه دلپذیرتر هتل شدم. با احساسی برتر از احساسات شورمندانه ی هیتلر هنگام ایستادن بر بالای برج ایفل ، یا هیجانات سرمستانه ی ناپلئون در لحظه ی رژه ی سپاهیان امپراتوری فرانسه در مسکو   !!!!

اما مگر می شد بطری آبی همسان و هم برچسب آب معدنی هتل در بانکوک جست؟!؟

نه ! صرفه نداشت !!

اصفهانی در چنین موقعیت هایی ضرب المثلی دارند که هر چند کمی تا قسمتی بی تربیتی هایی دارد ، اما آه و آتش دل را خوب خنکی می بخشد :

« کله پدرشان ، سگ عابد ارمنی .... و ..... و .... !! »

اگر صادق هدایت و یا صادق چوبک بود ، « ..... و .... و .... » ش را حتمن می نوشت ، اما من از این بی ادبی ها و بی کلاسی ها بلد نیستم !!!

هر چه باشد ، من همشهری و هم ولایتی خانم لونا شاد هستم و در با کلاس بودن به ایشان اقتدا می کنم. هر چه باشد مادرم با مادر ایشان در دوران دبیرستان دوست و همکلاسی بوده اند و احترام شان به فرمان مادر و نیز ندای دل و وجدان ، بر این کمترین از نان شب واجب تر است. هر چند اصولن این گونه فرومایه سخن بر زبان راندن ها ، نزد ما اصفهانی ها بی ناموسی برشمرده می شود !!!!!

به ویژه از آن هنگام که آن حضرت آسپرگر والا ، « نسخه ی مجازی - اینترنتی - اصفهانی حامد کرزای » ، خیامی و خاکشیری زیستن را در مملکت اصفهان ممنوع و نامشروع اعلام فرمودند. 

هر جور بود چهار و نیم بامداد خوابیدیم ، اما عهد بستیم و بیعت نمودیم که حالا که شرکت ارائه دهنده ی تور - هم چون همه ی آژانس های گردشگری این مرز پر گهر - یک نیمروز از آغاز و یک نیمروز از پایان تور بر سرمان کلاه گشاد گذاشته است ، صبحانه را هرگز از دست ندهیم. حتا به بهای از دست رفتن خون !

پیش ما اصفهانی ها ، از دست دادن این گونه موارد نه فقط بی ناموسی ، که عین خریت است !!

 

این نوشته ادامه دارد ............    

 

    

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 2:23  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

فرودگاه بانکوک از لحاظ گستردگی دست کم ده برابر فرودگاه امام خمینی بود.

از نظر شمار مسافران و شلوغی دست کم هزار برابر !

هر دو سه دقیقه یک بار یک پرواز در آن فرود می آمد.

به محض ورود ، انگار وارد دنیای دیگری شده بودم. از سال ۱۳۶۶ به بعد پایم را بیرون از میهن نگذاشته بودم. در عین حال ، هیچ گاه به کشورهای شرق و جنوب شرقی آسیا پا نگذاشته بودم.

ریلی متحرک ، به سان پله برقی هایی که در ایران هست ، آدمی را در گستره ی ترمینال بین المللی به پیش می برد. برخی ایرانیان با آن مشکل داشتند.

با پله برقی برای نخستین بار در پنج سالگی آشنا شدم؛ در اصفهان ، در بازار افتخار و بیست و چهار اسفند ( انقلاب کنونی ) ، و در تهران در فروشگاه های مدرنی هم چون کورش چادری دوست داشتنی و دلنشینم ، بر ضلع شمال شرقی چهارراه پارک وی ، اسباب بازی و لوازم ورزشی فروشی جنب کاباره ی چاتانوگا ، کمی پایین تر از بازار صفویه و مانند آن ها .

کار تخلیه ی بار و چمدان ماهان ایر خیلی طول کشید.

خسته و کوفته بودیم.

اکنون می فهمیدم چرا بستگان مان که از استرالیا و آمریکا به ایران می آیند ، این اندازه خسته و کوفته اند. هفت ساعت پرواز بردباری آدمی را به چالش می کشد !

صندلی های نزدیک به هم و فشرده ی بوئینگ ۷۴۷ جمبوجت ماهان ایر خستگی را به مرز درماندگی می رساند. صد رحمت به سیر و سفر و همسفر و ایران پیما !!

البته با توجه به ارزانی بلیط هواپیما در ایران خوب خطوط هوایی هم مجبورند کیپ تا کیپ جمبوجت را مسافر بنشانند. تحریم سی ساله ی آمریکا درباره ی سامانه ی هوایی ایران به واقع استانداردهای هوایی پرواز را در ایران بدجور دچار کاستی ساخته است.

بعد از کلی معطلی ، مسافران جمع شدند و سوار اتوبوس شدیم تا به هتل Sofitel Centara Grand Bangkok Hotel برویم. پس از نزدیک به چهل دقیقه ، و پاسی از شب گذشته به هتل رسیدیم.

پنج ستاره و لوکس بود.

 

هتل سوفی تل سنتارا پلازای بانکوک ( تایلند )

 

می توانید از وب سایت هتل  یا وب سایتی دیگر مربوط به آن  بازدید نمایید.

 

ذهنیت اصفهانی ناخودآگاه آمد. به دندان پزشک اصفهانی همراه مان گفتم :

« یک شب اقامت در این هتل ، چند تا ویزیت می شه ؟ »

خندید و گفت : « بی خیال ». اما بی خیالی را در دیدگانش نیافتم.

او و همسرش با بهره - بخوانید نزول یا ربا - ی سی و پنج درصدی آژانس گردشگری - به تایلند آمده بودند. از کودکی از بهره و نزول و ربا و وام و چک و سفته ، بی زار و هراس ناک بوده و هستم.

به اتاق رفتیم. هوا گرم و سنگین بود. در چند دقیقه یخچال شد.

 

هتل سوفی تل سنتارا پلازای بانکوک ( تایلند ) 

 

بطری آب سرد را از مینی بار هتل برداشتم و سر کشیدیم.

دو روز بعد ، بابت همین یک بطری آب ، چهار برابر یک بطری آب سرد فروشگاه ها پرداخت کردم.

این گونه سه لا چهار لا حساب کردن ها واسه ی مردمان دیار زنده رود ، کلی آریتمی و فشار قلب و کرونر می آورد !!

یاد روز پس از عروسی مان افتادم که پدر و مادرم برای مان یکی از سوئیت های مجلل مشرف به باغ دلگشای هتل ( مهمان سرای ) عباسی را گرفته بودند. در اصفهان ، این رسمی رایج برای شب عروسی بسیاری از نوعروسان و دامادهای اصفهانی ست.

مهمانسرای عباسی هر قوطی رانی هلو ، پرتقال و آناناس را سه برابر نرخ معمول قیمت زده بود.

از آن جا که تا سه روز پس از شب عروسی ،در آن جا اقامت داشتیم ، رفتم و با چندین قوطی رانی باز گشتم تا افزون به این که نزد همسر نازنین ، رگ و ریشه و اصالت و  ژن اصفهانی ام را اثبات نمایم ، لزوم صرفه جویی بهینه و بهنگام را در حق من دستیار نگون بخت یاددآوری کنم !!

همسرم شگفت زده می اندیشید که چه گونه می خواهم این همه رانی را به سوئیت هتل بیاورم. من نگران نبودم؛ برای یک اصفهانی این گونه رویکردها جزو هنرهای نخستین و دوران نوزادی ست !!! 

اما مشکلی رخ داد که کار را دشوار و با اضطراب همراه ساخت.

خودم را حسابی باخته بودم.

به قول دایی جان ناپلئون پای آبرو و اعتبار یک خانواده ی اشرافی در میان بود !!!!!

 

این نوشته ادامه دارد........        

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:28  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

نخستین کارگاه آموزشی  « ارزیابی و چاره اندیشی پیرامون خواسته ها و کردارهای جنسی کودکان و نوجوانان کم توان ذهنی » با محور تنش زدایی ها از خانواده های دارای فرزند کم توان دهنی از طریق ارائه ی راهبردها و راهکارهای علمی و عملی برای پیشگیری و کاهش رفتارهای مهارگسیخته ی جنسی بیماران کم توان ذهنی در تاریخ هشتم خرداد ماه سال جاری در مرکز حرفه آموزی ارمغان عصر از سعت 14 الی 16 برگزار می شود.

حضور کارشناسان شاغل در مراکز توان بخشی و خدمات مددکاری سراسر کشور در این کارگاه آزاد است. علاقه مندان به شرکت در این کارگاه که با بیان سخن رانی و انجام پرسش و پاسخ از سوی دکتر بهنام اوحدی ، روان پزشک  سکسولوژیست و سکس تراپیست ارائه می شود ، می توانند برای ثبت نام حداکثر تا تاریخ اول خرداد ماه با شماره تلفن 88781052 تماس گرفته و یا به نشانی تهران ، خیابان ولی عصر ، روبه روی خیابان توانیر ( بیمارستان دی ) ، بن بست شمس ، پلاک 9 مراجعه نمایند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 2:43  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

   تشنه باز آوران از سر  چشمه

آشنایی با شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) – بخش نخست

 دکتر بهنام اوحدی

روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

خاطرنشان نمودم که به گونه ی طبیعی، مایه هایی از شخصیت نمایشگر در هر آدمی وجود داشته و دست کم حضور کمرنگ این ویژگی ها برای کامیابی بهتر و بیشتر افراد ، به ویژه زنان در زندگی اجتماعی و زناشویی سودمند و گاه حتا سرنوشت ساز است. نبود مطلق این ویژگی شخصیتی در یک خانم می تواند در ازدواج او مشکل آفرین شود.

افراد دارای ویژگی های پر رنگ شخصیتی و اختلال شخصیت نمایشگر ، تحریک پذیر و هیجانی اند و رفتاری پر رنگ و لعاب ، نمایشی و برون گرایانه دارند ؛ اما با وجود کردار متظاهرانه و پر زرق و برق اغلب نمی توانند دلبستگی ژرف و دیرینی را به مدت طولانی حفظ کنند ، چرا که همواره در تشنگی و اشتیاق هیجان و تازگی به سر می برند.به همین سبب به آنان که خواستار ازدواج با آنان اند ، درباره ی بر دوش گرفتن مهریه های سنگین باید به گونه ای جدی هشدار و بیدار باش داد ! شوریدگی و شیفتگی شخصیت نمایشگر پر سوز و گداز هست ، اما دولت عشق شان دوام ندارد. هیستریونیک ها همواره از ظاهر جسمي ‌و فيزيك بدن خود براي جلب توجه ديگران استفاده كمی نمایند. شیوه ی رفتاری شان متناسب با ديگران نبوده ، بلکه در اغلب موارد – تقریبا همیشه - به صورت تحريك و اغواگري جنسي آنان است. این وجه مشخصه ي برهمکنش هیستریونیک ها با ديگران بوده و هست. این افراد بسيار و بیش از اندازه نیازمند توجه از سوی دیگران هستند ؛ آن چنان كه هنگامي كه مركز توجه و كانون دقت ديگران نيستند ، ناراحت و در رنج و عذابند.

هیستریونیک ها مشتاقند که با برون گرایی ، تاریخچه ی زندگی خویش را با جزئیات کامل شرح دهند و شيوه ي سخن گفتن شان به گونه اي افراطي بر حدس و گمان و امپرسيونيستيك است. در سخن گفتن آن ها ، گشتار ( Gesture ) ها ، تأكيدها و مكث هاي نمايشي فراوان و نمایان به چشم می آید و لغزش ها ی زباني زياد است . اما همه ی این ها سبب نمی شود که ایشان زبانی چرب و نرم و پر رنگ و لعاب داشته باشند.

آن گاه که سخن می گویند ، با مکث های نمایشی و ادای گوناگون واژگان مخاطب را متوجه ژست های لبان خویش می سازند و در نگاه کردن به او با آن چنان استادانه پلک ها را بسته و می گشایند تا حرکات کلیشه ای مژگان طبیعی یا مصنوعی شان ، هارمونی هماهنگ و هم آوای پاروهای کشتی های روم باستان را تقلید کند. همه ی این هنرها و مهارت های جای گرفته در سرشت و منش اینان در راستای رسالتی ذاتی و همیشگی ست : سر چشمه بردن و تشنه باز آوردن ابژه؛ که بسته به گرایش جنسی فرد ، نا همجنس ، همجنس ، یا هر دو است.  

بیان عاطفی شیوه ای شایع در کردار شخصیت های نمایشگر است ؛ اما اگر مجبور شوند که وجود احساس های خاصی هم چون خشم ، اندوه ، تمایلات جنسی و مانند آن را بپذیرند ، این احساسات را انکار نموده و حتا ابراز شگفتی می نمایند. در این افراد ، احساساتي بودن به گونه اي ست كه ابراز احساسات سطحي و به سرعت متغير است. هیستریونیک ها آدم هایی خودنما و نمايشي بوده و  در ابراز احساسات گزافه گویی می نمایند. اینان تلقین پذيرند و به آسانی تحت تأثير افراد يا موقعيت ها قرار می گيرند و روابط راخودماني تر از آن چه واقعاً هست، مي‌پندارند. از این رو بیش از دیگران در معرض فریب خوردن ، به ویژه از سوی افراد جنس مقابل دارای شخصیت های پر رنگ و مختل ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و خودشیفته ( نارسی سیستیک ) هستند.

اینان در تکالیف و تمرین های نیازمند تمرکز ، مداومت و پشتکار پافشاری نشان نمی دهند و جالب است که حتا موضوعات عاطفی را نیز خیلی زود از یاد می برند.

افراد دارای شخصیت نمایشی ، اغلب رفتار توجه طلبانه ی بسیار زیادی از خود نشان می دهند و در افکار و احساسات خویش گزافه گویی و مبالغه می نمایند و هر چیز ساده ای را مهم تر از آن چه در واقع هست ، جلوه می دهند. اگر کانون توجه واقع نشوند یا مورد تحسین و تأیید قرار نگیرند ، تند خو می شوند و یا زیر گریه می زنند و دیگران را سرزنش کرده و به آن ها افتراهای ناروا می زنند.

رفتار اغواگرایانه ( Seductive ) در این گونه افراد - چه زن ، چه مرد - فراوان و چشمگیر دیده می شود. پرداختن به فانتزی ها و گمانه پردازی های جنسی در مورد افرادی که با آن ها در رابطه و رفت و آمد هستند ، بسیار شایع است ، هرچند این تخیلات را کمتر بر زبان جاری ساخته و بیان می دارند.

اینان به جای آن که از لحاظ جنسی پرخاشگر باشند ، اهل لاس زدن و عشو گری و دلبردن هستند .

هیستریونیک هایی که دارای ویژگی های  شخصیتی دیگری هم چون خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و ......نیستند و در واقع ویژگی و یا اختلال شخصیتی بارز و خالص نمایشی دارند ، مرزهای خودساره ( Ego Boundary ) شکننده و نامطمئن داشته و در همبستگی ، یکپارچگی و تمامیت تنی و روانی خویش به گونه ای تکرار شونده یا همیشگی احساس شک و تردید می نمایند. از این رو ، اینان ، بر خلاف هیستریونیک های دارای شخصیت به هم آمیخته ( Mixed ) و پیچیده ، از همبستری و آمیزش هراس و وحشت دارند و در زندگی جنسی و زناشویی شان دچار کژ کاری های جنسی گوناگون - به ویژه سرد مزاجی ، واژینیسموس ، آمیزش دردناک ، بی اورگاسمی و اختلال ملال پس از آمیزش - می شوند. اما گه گاه اینان برای نیل به ایمان و اطمینان از جذابیت و گیرایی نزد جنس مقابل ممکن است تکانه های جنسی خود را به کار گرفته و به کردار و کنش جنسی تبدیل سازند. به ویژه چنین الگوی کرداری در برهمکنش شخصیت های پر رنگ و مختل نمایشگر با افراد دارای شخصیت های پر رنگ و مختل ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، که چگونگی انجام بازی های روانی - جنسی را با برخورد مغرورانه و همراه با بی محلی ، سر خود معطلی و کلاس گذاشتن های کلیشه ای خوب بلد هستند ، فراوان دیده می شود.

نیاز هیستریونیک ها به مطمئن ساختن خود پایان ندارد، با این حال روابط آن ها به دلیل تشنگی و اشتیاق همیشگی  شان به تنوع و تازگی ( نو خواهی ) و هیجان و هیاهو ، اغلب سطحی و زودگذر است و در بسیاری اوقات باعث می شود که افرادی مغرور ، غرق در خود ، دمدمی مزاج ، نامطمئن و بی ثبات باشند. واقعیتی مکرر است که هیستریونیک ها نمی توانند دلبستگي ژرفی را به مدت طولاني حفظ كنند، مگر این که هم زمان دارای دیگر ویژگی های شخصیتی دیگری هم چون  نظام مند – چارچوب مدار ( وسواسی – جبری ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، افسرده ( دپرسیو ) و .... باشند.

نيازهاي بسيار شديد افراد هیستریونیک به وابستگي ، مهرجویی  و  توجه خواهی باعث مي‌شود زود به هر كسی اعتماد كنند و به راحتي بتوان فريب شان داد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 2:35  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 خانه ای چهارصد میلیون تومانی در کالیفرنیای آمریکا

 

بدبختی هامان یکی دو تا نیست !

سده هاست با ناکامی و درماندگی و بدبختی سرشته و همبسته ایم؛ حکایت دیروز و امروز نیست.

مدتی ست برهنه و آشکار می بینم که زندگی بسیاری از هم میهنان ارجمند گویی درست همانند مردک نگون بخت و درمانده ی فیلم « پستچی » داریوش مهرجویی عزیز شده است.

و یکی از بزرگ ترین بدبختی های مان نرفتن مان به کشورهای دیگر است.

یا پولش را نداریم ، یا فرهنگش را ، و یا هردویش را !!

در ایران و شهر و محله ی خود نشسته ایم و خود را پای پرگار و کانون توجه خداوند می دانیم و بر می شمریم و گمان می کنیم که همه ی گیتی و هستی و اهالی و مردمان آن ، کار و بار خودشان را با هماهنگ و تنظیم می کنند !!!

چه کودکانه و ساده لوحانه خود را آقا و سرور دنیا می دانیم و می گوییم ....

 

این سه چهار ماهه مهمانان بسیاری از اروپا ، استرالیا و آمریکا داشته ایم.

بیشترشان بستگان نزدیک بوده اند که هر یک بیش از دو دهه است که مقیم و یا تبعه ی آن جا هستند. همه ی آن ها از بهای کالاها ، به ویژه خوراکی ها - گوشت ، شیر ، لبنیات ، میوه ، سبزیجات ، .....  - و بیشتر از آن ها ، از قیمت زمین و آپارتمان ابراز شگفتی می نمودند.

کاری به نرخ تورم نداریم که ماشاءالله رکوردهای جهانی و المپیک را شکسته است !بهای شیر ، لبنیات ، گوشت ، میوه و سبزیجات در ایران هم اکنون بیش از بهای آن ها در آمریکا ، آلمان و دیگر کشورهای اروپایی ست.

تک تک اقلام را با پسر عمویم چک کردیم !

با چهارصد میلیون تومان می توانیم در بهترین مناطق لوس آنجلس ، خانه ای بزرگ و دو طبقه با دو هزار متر حیاط بخریم.

با دویست میلیون تومان خانه ای دوبلکس با چهارصد متر باغچه و یا به جای آن ، یک آپارتمان لوکس و نوساز دویست و پنجاه متری می توانیم بخریم.

با صد میلیون تومان می توانیم در یک محله ی آبرومند و مرفه نشین نیویورک ، یک آپارتمان نوساز و شیک صد و هفتاد متری با پارکینگ ، انباری و بهترین سیستم تهویه ی مطبوع و احتمالن سونا ، استخر و جکوزی بخریم.

بهای خودرو در آمریکا و اروپا کمتر از یک سوم تا یک چهارم قیمت آن در ایران است.

به شادمانی و کامیابی و خوشی و لذت کاری نداریم؛ سخن از رفاه و برخورداری از خانه و خوراک - یعنی نخستین نیازهای فیزیولوژیک تنی ، و نه  روان شناختی ، آدمی - است.

در ایران نشسته ایم و از اقتصاد و اجتماع دیگر کشورهای این گوی گردان بی خبر و نا آگاهیم.

نمی دانم ، شاید بدین دلیل است که به آسانی بار گران زندگی کمینه و فیزیولوژیک تنی خویش را بر دوش می کشیم تا برای مان شعار دهند که : در سه سال اخیر وضع معیشت و رفاه زندگی مردم در ایران بهتر شده است !!! 

 به یاد آن واپسین کلام آقای هالو می افتم :

« سفر چیز خوبی ست ؛ آدم را پخته می کند ! »

آری ، بسیار سفر باید تا پخته شود خامی !!!

 

آقای هالو

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 15:23  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

درد ، نا آسودگی ، نگرانی و اندوه ، آن گاه که از اندازه ی بر دوش کشیدن بسیار افزون تر شود ، آدمی را به درماندگی آموخته شده ( Learned Helplessness ) فرو می برد.

حد نهایت و غایت این درماندگی آموخته شده ، چیره شدن دفاع های مانیک و شیدا مدارانه بر کنش ها و واکنش های روان شناختی ذهن خودآگاه ، نیمه خودآگاه و نا خودآگاه آدمی ست. خنده های شدید بی معنا ؛ تلخندهای شکوه مند بی منطق !

چندی پیش یکی از مراجعان نیک سرشتم که از جست و جوی مان برای یک آپارتمان ۸۰ تا ۱۰۰ متری اجاره ای در منطقه ی سعادت آباد و شهرک غرب آگاه شده بود ، تماس گرفت و ما را به دیدار از آپارتمان یکی از بستگان نزدیکش دعوت نمود.

از اتفاق ، مادرم هم تهران بود و همگی با هم مزاحم صاحب خانه شدیم.

آپارتمانی ۱۵۰ متری و سه خوابه ، جنب بیمارستان پارسیان سعادت آباد ، مشرف بر میدان فرهنگ ، در جنوبی ترین کوی بلوار ۲۴ متری سعادت آباد بود. خانه با سلیقه ای سرشار و فاخرانه آراسته شده بود.

صاحب خانه قصد سفر به استرالیا و زندگی نزد فرزندانش را داشت.

خانه را دیدیم و پسندیدیم. قرار شد یک اتاق را صاحب خانه برای اسباب خانه ی خویش نگاه دارد و دو اتاق را در اختیارمان بگذارد. پذیرفتیم. دو اتاق برای مان کافی ست.

فردایش مراجع گران مایه زنگ زد و از پشیمان شدن صاحب خانه آگاه مان ساخت.

می گفت : صاحب خانه با فرزندانش در استرالیا تماس گرفته و آن ها به شدت با نگاه داشتن هر گونه ملک یا اسبابی از سوی مادرشان در ایران کنونی مخالفت نموده اند و به مادر گوشزد نموده اند که خطر آغاز جنگ ایران با آمریکا ، انگلستان و اسرائیل بسیار افزایش یافته است. برای مطمئن ساختن مادر از احتمال چنین رخداد ناخوشایندی ، پیش بینی نوستراداموس مبنی بر حمله نظامی فراگیر به ایران ، پیش از پایان سی امین سالگرد پیروزی و چیرگی انقلاب را خاطرنشان نموده بودند.

به قول مش قاسم غیاث آبادی : امان از دست این نوستراداموس بی ناموس ، با اون پیش بینی های چپش !!

این پیش بینی نوستراداموس را پیش از این هم از زبان چند مسافر ساکن آمریکا ، کانادا و اروپا شنیده بودم. منبع نقل قول آنان گویا به فیلمی مستند ساخته ی تلویزیون بی بی سی ( BBC ) در نیمه ی نخست دهه ی  ۱۹۹۰ باز می گشت که به صراحت بدین حمله در پیش از ۲۹ سال و ۹ ماه اشاره می نماید. بعدها یک بار این فیلم را دیدم ؛ ولی چندان آن را جدی نگرفتم. خیلی به فال و پیش بینی و ........ باور ندارم.

هر چند یک بار باید به رخدادی که در جوانی برای پدربزرگ مادری ام  هنگام گم شدن حین شکار در کوه های پیرامون اصفهان اتفاق افتاده بود ، اشاره نمایم.

این که  پیش بینی تاختن به ایران در پاییز امسال ، پیش گویی نوستراداموس بوده ، برایم اهمیت نداشت. این که چرا بنگاه خبر پراکنی غرض ورز و نیرنگ مدارانه ی بی بی سی ( BBC ) بر آن اصرار می نماید ، برایم مایه ی کنجکاوی شده بود.

بگذریم ؛ بی خیال نوستراداموس و پیش گویی های چپ اندر قیچی اش !!!

قضیه ای که درباره ی آن دارم می نویسم اصولن چیز دیگری ست !

خلاصه ، خانم صاحب خانه به توصیه و اندرز فرزندان دوراندیش و نگرانش ، خانه را در عرض دو هفته فروخت. درست به بهای « یک میلیارد تومان ناقابل » !!

خودتان حساب کنید ؛ یک میلیارد تومان ؛ معادل ده میلیارد ریال ؛ برای یکصد و پنجاه متر واحد طبقه ی دوم یک خانه ی دو واحدی بیست سال ساخت ( کلنگی )؛ در سیصد و سی متر زمین ؛ مشرف بر میدان فرهنگ سعادت آباد و بیمارستان پارسیان ؛ که سهم زمین آن هم تنها یکصد و ده متر از سیصد و سی متر بوده است !!!     

دیشب خانم صاحب خانه داشت اسباب و اثاثیه ی خانه اش را می فروخت. از پرده و میز و درختان سرو گلدانی تراسش خوشم آمده بود. رفتم که بخرم؛ با بودجه ام نخواند !

اما آن چه چون پتک برسرم فرود آمده بود ، همانا افزایش مهار گسیخته ی بهای زمین و خانه و آپارتمان در تهران و هم چنین شهرستان هاست.

چندی پیش یکی از بزرگ بنگاه داران زمین و مسکن - که خودش نیز در کار بساز و بفروش بود - به دلیلی به من مراجعه نمود. آدم راستگویی بود. از پیش بینی اهل فن اقتصاد و بازار زمین و مسکن در تهران سخن بر زبان راند که چنین می بینند و می گویند که : در ۱۴۰۰ خورشیدی بهای یک آپارتمان تازه ساز خوب ( و نه لوکس و آن چنانی ، هم چون آپارتمان شهروندان ارجمند قشر « از ما بهتران » ! ) ، در تهران به متری چهل میلیون تومان - آری ، چهل ( ۴۰ ) میلیون تومان ، معادل چهارصد ( ۴۰۰ ) میلیون ریال - خواهد رسید. چهل میلیون تومان برای هر متر ، و نه کیلومتر !!!

شاید بسیاری ، حتا شما این پیش بینی را گزافه آمیز بپندارید؛ اما اگر کسی در سال ۱۳۵۶ ، بهای گوشت کیلویی ۷۵ ریال ـ آری هفتاد و پنج ریال ، معادی هفت تومان و پنج قران ( زار ) - را ده هزار تومان ( صد هزار ریال ) ، و مرغ کیلویی ۳۵ ریال ( سه تومان و پنج ریال ) را بیش از پنج هزار تومان ( پنجاه هزار ریال ) پیش بینی می نمود ، چه گونه می اندیشیدید ؟!؟

یا اگر می گفت : این پیکان هفت هزار تومانی قسطی بی بهره را دو دهه ی دیگر بیش از هفت میلیون تومان با اقساط بهره ی سیزده و هفده و بیست و چهار درصدی خواهی خرید ؟!؟ 

بهای نفت بالا می رود و به جای سرمایه گذاری در امور زیر بنایی اقتصاد برای نسل کنونی و آتی ، شاهد واردات بی رویه ی پرتقال ، لیمو ترش و گلابی چینی ، سیب فرانسوی ، انگور شیلی  و هزاران خوردنی وارداتی و غیر ایرانی مسخره ی دیگر هستیم !!!

این خیانت در حق  کشاورزان و روستائیان زحمتکش و ارج ندیده ی ایرانی درست در کمتر از یک سال پس از آن صورت می گیرد  که بر بیلبوردهای تهران و شهرستان ها جمله ای راهبردی برای ماه ها نقش بست : « ایرانی ، کالای ایرانی بخر » و « با خرید هر کالای ایرانی برای چندین جوان ایرانی کار می آفرینید » !!!

دیروز تیتر روزنامه ی اعتماد ملی این بود : « نفت دیوانه شده است ».

اگر نفت دیوانه شده است و با افزایش احتمال حمله ی آمریکا ، اسرائیل و همپیمانان اروپایی و آسیایی شان در ناتو این دیوانگی باز هم بیشتر و ژرف تر می شود ، پس آن گاه درباره ی اقتصاد آشفته و پریشان ایران چه عنوانی باید به کار برد ؟!؟

اقتصاد ایران چه شده است ؟؟؟ 

ای کاش دست کم ، جناب NOSTRADAMUS  پیش بینی ای هم از هنگام خانه دار شدن ما جوانان دانش آموخته ی روزمزد ، و بی پول و سرمایه ی ایرانی فرموده بودند تا تکلیف بی چارگی ها و بی پناهی ها و درماندگی های مان را نیک تر می دانستیم !!!

 

NOSTRADAMUS  نوستراداموس

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 12:11  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 هواپیمایی ماهان ایر لاین

 

درباره ی سریال « سفرهای هامی و کامی » - که از نوستالژی های نسل زاده ی ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۲ است - و امتیاز های روان شناختی مهم و ارزشمند آن در فرصتی دیگر مفصل خواهم نوشت.

برای پرواز به تایلند ( بانکوک ) به فرودگاه امام خمینی رفتیم. فرودگاهی که نقشه ی ساخت آن در هنگام شهرداری نیک پی در سال های پیش از انقلاب طراحی و در نظر گرفته شده بوده است.

فرودگاه شلوغ و آشفته بود.

نان و سوسیس و کالباس دو نیمه رستوران - کافی شاپ آن تمام شده بود.

به دلیل مشکل در سوخت گیری هواپیماها و انتقال مسافران از دروازه های خروجی تا پای پلکان هواپیما ، صدای بسیاری از مسافران در آمده بود و حسابی خسته و کلافه و سرگردان شده بودند.

یکی از مسئولان فرودگاه ، مسافران معترض را به سکوت و آرامش دعوت می نمود و توضیح می داد که : « این فرودگاه فقط یک تانکر حمل و انتقال سوخت هواپیما ، و یک اتوبوس انتقال مسافر به پای پلکان هواپیما دارد ! » 

من شگفت زده می اندیشیدم که مگر ممکن است فرودگاهی این چنین ساخته شود و از این گونه ابزار نخستین هر فرودگاه متوسط غیر بین المللی تنها یک عدد داشته باشد !!

یکی دو هواپیما برای سوخت گیری به فرودگاه مهرآباد پرواز نموده بودند و در عمل پرواز یکی دو ساعتی به عقب افتاده بود. بیچاره مسافرانی که در کشور مقصد نخست باید کمی بعد سوار پرواز دیگری می شدند. چه آسان پروازهای پشت سر هم برنامه ریزی و ترتیب داده شده را از دست می دادند !!!

از بخت خوش ، سوخت به هواپیمای ما رسید و تاخیر پرواز ما به بانکوک بیش از اندازه ی شکیبایی و بردباری مان نبود ! برای نخستین بار پا به هواپیمای جمبوجت بوئینگ ۷۴۷ می گذاشتم؛ رواز با جمبوجت ۷۴۷ آرزویی بود که بالاخره بدان دست یافتم.

به جز سه سفرهر بار  ۴۵ روزه ی پشت سرهم به جنوب و غرب و شمال ترکیه در تابستان سال های ۱۳۶۴ ، ۱۳۶۵ و ۱۳۶۶ ، من سفر خارجی دیگری نرفته بودم. یادم می آید که یک نفر در کامنتی در وبلاگ بازنشسته ی ایران بد ، برایم نوشته بود که : « آن چه که شما آموخته ای ، به سبب ثروت و توانگری پدری ات بوده است که سفرهای پر شمار شما را به چهار گوشه ی جهان و کشور های گوناگون ممکن ساخته است !! »  

به قول اصفهانی ها : « تومون  ( درون مان ! ) خودمونو می سوزونه ، بیرون مون مردمو !! »

پروازمان با شرکت هواپیمایی ماهان بود.

مهمان داران خسته و کلافه و بی حوصله بودند.

هوای درون هواپیما خفه و بیش از اندازه گرم بود. بیشتر مسافران خواستار آب نوشیدنی بودند؛ اما مهمان داران هر بار به زمان پذیرایی وعده می دادند. مسافران عصبی و کلافه شده بودند.

انگار با صحرای کربلاایرلاین پرواز می کردیم !

بالاخره آقای واهب ، مهمانداراصفهانی و خوش برخورد ماهان ایر به دادمان رسید و با چند بطری آب معدنی از تشنگی و سوزش گلو نجات مان داد.

اما مشکل بزرگ تری هم وجود داشت؛ دستشویی - توالت هواپیمای ماهان ، آب نداشت و تمام فضای مستراح پرواز ، پر و انباشته از کاغذ - دستمال های آلوده به ادرار و مدفوع ، و نیز صابون مایع بود.

درست هنگامی فهمیدم دستشویی مستراح آب ندارد ، که همه ی دستم آغشته به صابون مایع شده بود ! صد رحمت به سربازی !!

با هر زحمتی بود طهارت اسلامی مطلوب انجام شد !

و مگر برای یک مسلمان - آن هم از نوع ایرانی اش - چه چیز از قضای حاجت و طهارت در پی آن مهم تر است ؟!؟ این گونه است که مستراح ایرانی برای ما ایرانیان از نون شب واجب تر است !

احتمالن مخترعان برجسته و نابغه مان تا چندی دیگر نخستین مستراح ایرانی پورتابل و تاشو را برای مسافران به اقصی نقاط گیتی خواهند ساخت !! هر چه باشد ، هنر نزد ما ایرانیان است  « و بس » !!!

بالاخره پس از نزدیک به هفت ساعت پرواز به فرودگاه بانکوک رسیدیم.    

به جرات می گویم که از سال ۱۳۶۳ به بعد چنین فرود بی نظیری از سوی خلبانان ایرانی ندیده بودم. نمی دانم ، شاید نشستن با بوئینگ جمبوجت ۷۴۷ نرم تر و آرام تر انجام می شود. اما به باور من کاپیتان پرواز که نامش از خاطرم رفته است ، عالی و بی نقص فرود آمد. دیگر مسافران نیز چنین باوری داشتند. همه ی مسافران بدین سبب با شور و ذوقی شگفت انگیز برای نزدیک به یک دقیقه کف می زدند و پیام ستایش خود نسبت به کاپیتان پرواز را به مهمانداران ماهان ایر ابراز می نمودند.

این نوشته ادامه دارد ...........  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:1  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 




نمایش گر دلهره های سپری نا شده ی روزگار

 

 

 

( نگاهی به سوغات تابستانی دون ژوان گستاخ سوئدی )

 

 

 

دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 از برگمان نوشتن آسان است و آسان نیست.
 آسان است , چرا که بسیاری نکات درباره ی او گفته و نوشته شده و آسان نیست , از آن جا که هر بیان و دیدگاه نوینی چالش ساز خواهد شد که او هم چون دیگر نامداران جهان دلبستگان و دوست دارانی شیفته و شیدا دشته و دارد.
 برگمان فیلم های پر شماری ساخته و نمایشنامه های فراوانی را بر صحنه ی تئاتر برده است. او پر کار بود اما از دلخوشی و امیدواری به آینده – چون دیگر آدمیان هایپر تایمیک – بی بهره بود. این گونه است که شاید هم چون بیشتر هنرمندان باید به او نیز به سان یک فرد سیکلو تایمیک بر بنیاد چند ویژگی پر رنگ شخصیتی آمیخته به هم – نارسی سیستیک ( خودشیفته ) , اسکیزوئید ( تنهایی گزین ) , وسواسی ( نظام مند ) و دپرسیو ( افسرده ) و شاید اندکی سادو مازوخیستیک ( آزارگر – آزارخواه ) – نگریست.
 سیکلو تایمیکی که در واپسین سال های زندگی اش در تاریکخانه و کاخ با شکوه تنهایی خود در جزیره ی فارو جدایی گزید و آرام گرفت. دلهره و دلشوره ( اضطراب ) هیچ گاه برگمان را رها ننمود مگر آن گاه که در تاریکخانه و کاخ با شکوه تنهایی اش به سینما و فانوس خیال کودکی اش پناه می برد.
 فیلم های برگمان همه از همین دلهره ها و دلشوره ها سرچشمه گرفته اند. دلهره ها و دلشوره هایی که سرنوشت در نهاد و سرشت نا آرام برگمان مضطرب به امانت گذاشت تا او برای مایه ی جنبش و پویایی و کند و کاو شود. برگمان این گونه فانوس و ناقوسی برای انسان سده ی بیستم شد. و چه آشکار می توان این دلهره ها و دلشوره ( اضطراب ) ها را در روایت زندگی آدم های فیلم های برگمان به تماشا نشست.
 فیلم های برگمان در بیان رنج ها و دشواری های آدم های سده ی بیستم است , هر چند هم چون « مهر هفتم » این آدم را به دل داستان های پوشیده و تاریک تاریخ ببرد و انسان خسته از دو جنگ جهانی را در چهارچوب شوالیه ی گریزان از جنگ های صلیبی به تصویر کشد.
 این چیرگی اندوه , نا امیدی و بد بینی در « مهر هفتم » , « پرسونا » , « سکوت » , « توت فرنگی های وحشی » , « نور زمستانی » , « چشمه ی باکره » , « از ورای آینه ی تاریک » , « شرم » و « ساعت گرگ و میش » نمایان تر است.
 برگمان راوی مرگ بود. حضور« هراس از مرگ » در نهاد آفریننده ی این آثار کاملن هویداست و البته « هراس از مرگ » یگانه دلهره و دلشوره ( اضطراب ) او نبوده است. سرنوشت در نهاد و ساختار اینگمار , اضطراب های بیشتری به یادگار گذاشته بود !
 اضطراب اختگی نه تنها در نماهای گوناگون بسیاری از فیلم های برگمان چشمگیر است , بلکه در زندگی خصوصی و روزمره ی او نیز جایگاهی آشکار دارد.آن که او را « کارگردان زنان چیره » نامیده اند , درست به سان یک دون ژوان در رها کردن زنان دلبندش شهرتی ویژه و جایگاهی جهانی داشت. شش بار به طور رسمی ازدواج کرد و نه فرزند قانونی داشت. آیا این رویکرد اروتیک , عصیانی استوار در برابر آموزش و پرورش سخت گیرانه و مستبدانه ی پدر تنی و روحانی و تزریق پاکدامنی و پرهیزگاری و به بهشت اجباری هل دادن او نبود ؟!؟
 روایت تضاد و تقابل نیکی و بدی , زشتی و زیبایی , تیره روزی و رستگاری و باورهای اهریمنی و اهورایی در فیلم های برگمان بیش از آن که بنیادی مذهبی و متافیزیکی داشته باشد , ساختاری روان کاوانه دارد.
 به یاد داشته باشیم که دوران زندگی برگمان , روزگار چیرگی روان کاوی فرویدی و یونگی بر گیتی بوده و این چیرگی گریبان ذهن و اندیشه ی برگمان , برسون , درایر , هیچکاک و بسیاری دیگر را رها و آزاد نگذاشته است.
 جالب آن جاست که برگمان هم چون آموزه های پدر که در فیلم های نخست خود آن ها را به چالش کشید , در « پرسونا » نیز گستاخانه و دلاورانه , بنیادهای ارتباطی در برخورد روانکاو با مراجع را در چهار چوب طنزی گزنده و تلخ به کشمکش و ریشخند گرفت.
 برگمان هر بار خود در پی بی قراری و نا آرامی نهاد پر تنشش , شوریده حال , به عشق و آمیزشی شیدا گونه و نوین پناه می برد و در برخی فیلم هایش نیز همین عشق ژرف نا افلاطونی را گریزگاه تنگناهای آدمی و مایه ی رهایی او از گره های زندگی روزمره می شناساند.
 او روایت گر و نمایانگر « تنهایی » دلهره آور آدم ها بود. این دلهره و « هراس جدایی » در بسیاری از کلوزآپ های نام آور برگمان هویداست , که در واقع کوششی برای نزدیک شدن به دلهره ها و دغدغه های زیر پوست و گوشت و خون کاراکترهای این فیلم ها ست که در سرسام زندگی روزمره نادیده گرفته می شوند و یا دیده شده اما شتابان از یاد می گریزند.
 نگاه هستی شناسانه ی برگمان آمیخته به بی هودگی و بی معنایی زندگی بود که از آگاهی به واقعیت آدمی در گیتی در پی دو جنگ جهانی حاصل شده بود. این گونه برگمان پر دلهره و دلشوره ( اضطراب ) رو به عصیان و شوریدگی گذاشت و هرج و مرجی مدرن و ماجراجویانه را در سینما در پی گرفت. این درون مایه ی آشوب ناک , چه در مضمون و محتوا و چه در فرآیند سینمای برگمان چشمگیر است.
 نور پردازی های وهم آمیز گوتیک و نماهای رویایی سورئال , با زیر ساخت های تئاتری و نمایشنامه ای , در پس زمینه ای از اروتیسیزم سادومازوخیستیک سیاه و سپید به سینما ی برگمان جلوه ای درخشان و از یاد نرفتنی بخشیده اند.
 چشم اندازهای سرزمین یخ و برف – سوئد و سواحل اسکاندیناوی – به ما از دلبستگی رمانتیک برگمان به آن ها خبر می دهد. سرزمینی که سپیدی راز گونه و ایلوژن آفرین شب های تابستانش برای برگمان , فانتزی ( خیال ) آفرین بود. برگمان رویا پردازی ها و خیال بافی هایش را « بیماری ذهنی » ای می پنداشت که بنیادهای فیلم هایش را آفریده اند.
 جزئیات نمایشی و نماد و نشان های سینمای برگمان به باور من , از همین رویاهای شبه توهمی در مرز خواب و بیداری – توهمات بهنجار هیپنوگوژیگ – او در شب های روشن و سپید تابستان های سرزمین یخ و برف سرچشمه گرفته است.
 او معنای زندگی و کند و کاو چیستی و چرایی آن را در خیال بارها مرور می کرد بلکه به پیمانه ی خود بتواند از درد و رنج و اندوه و نا امیدی آدمیان بکاهد.
 بدین ترتیب , برگمان اکسپرسیونیزم خیال پردازانه ی نیمه ی نخست سده ی بیستم را برای بیان پرسش های ذهنی اش برگزید تا به شک بشری غنا و درخششی ستایش آمیز ببخشد.برگمان را هنر مندی « مذهبی » خوانده اند اما او بیش از آن که هنر مندی مذهبی باشد , پرسشگری « فلسفی » است که درون مایه های فراوانی از اجتماع مرگ زده ی پس از دو جنگ جهان گستر نخست و دوم داشته و نیز بنیادهای بسیاری از روان کاوی فرویدی و یونگی پذیرفته است.
 نگاه تیره و نا امیدانه ی برگمان به زندگی نا رستگارانه ی آدمی – که آنی از اضطراب , احساس گناه و استیصال رها و آسوده نبوده است – بیش از این که مذهبی و معنویت گرا باشد , پوچ انگارانه , نا امیدانه و بد بینانه بوده است.
 پرسش های بنیادینی که او به ویژه در آثار ماندگار و درخشان سیاه و سپیدش مطرح نموده است , بر آمده از چالش با آموزه های مذهبی سخت گیرانه ی پدر تنی و روحانی اش – « هراس از اختگی » به چنگ پدر – و کشمکش های او و نسل او با دو جنگ جهانی ویرانگر - « هراس از جدایی » و « هراس از مرگ » - است که در تصویرها ی جا به جای او از تنهایی آدمی نمایان می شود. برگمان کوشش داشت تا با سینمای خود , جهانی دیگر به دور از « هراس از جنگ , جدایی و مرگ » و کلیسایی جامع اما متفاوت از کلیسای گوتیک پدرش برپا دارد. این گونه است که باید به برگمان بیش از آن که به سان « کشیشی سینما گر» نگریست ,در قد و قواره ی « فیلسوفی پرسشگر »  جست و جو نمود.
 برگمان بی گمان نمایشگر دلهره های سپری نا شده ی روزگار بوده و هست. آدم های فیلم های برگمان در جهانی تیره و پر دلهره , نا امیدانه راه به رستگاری و شادمانی می جویند در حالی که کورسویی بدان نمی بینند.
 برگمان در « میان پرده ی تابستانی ( 1951 ) » , « تابستانی با مونیکا ( 1952 ) » و « لبخندهای یک شب تابستانی ( 1955 ) » آشکارا به عصیان در برابر آموزه های معنوی و مذهبی پدر در دوران کودکی اش پرداخت و در روزگاری که هنوز در آمریکا پرداختن به تابوی جنسیت و تمایلات جنسی امری ممنوعه بود , آن ها را فاش برای جهانیان به نمایش گذاشت. او با این عصیان تا اندازه ای از خشم و کینه ی فرو خورده آسوده شد تا در « مهر هفتم ( 1956 ) » , « توت فرنگی های وحشی ( 1957 ) » , « چشمه ی باکره ( 1959 ) » , « از ورای آینه ی تاریک ( 1962 ) » , « نور زمستانی ( 1963 ) » و « سکوت ( 1963 ) » بتواند چالشی نوین با آموزه های پدر و کوشش در چیرگی بر اضطراب اختگی داشته باشد.
 برگمان در « مهر هفتم » به گونه ای شاعرانه هم چون شکسپیر به بازسازی سده های تاریکی ( قرون وسطا ) پرداخت و پرسش هایی را که از دوران کودکی در چالش با پدر – آن کشیش لوتری پروتستانی – جرات و جسارت طرح نیافته بود , این بار در برابر الهه ی مرگ با آن نقاب سپید گیرا و پوشش سیاه پر مفهوم بیان نمود. با این فیلم , برگمان جایگاه هنری – فلسفی خودش را به چنگ آورد.
 در « توت فرنگی های وحشی » سفری در بعد زمان و ناخودآگاه ذهن را به نمایش گذاشت تا هم چون آن چه پدر از دنیای برزخ و رستاخیز بیان نموده بود , آدمی را نه در آن جهان روحانی , که در همین گیتی زمینی تنی , با خود واقعی و کردار , پندار و گفتار خویش طی سال های عمر رو به رو کند.
 برگمان در فیلم « چشمه ی باکره » روایتی سیاه را بر اساس یک ترانه ی سده ی سیزدهمی به تصویر کشید. دختری جوان و زیبا در راه کلیسا از سوی سه نفر گله دار در جنگل با خشونت تمام مورد تجاوز قرار گرفته و کشته می شود. این سه که به گونه ای از یاد نرفتنی نمایش داده شده اند , هنگام فرار به قلعه ای پناه می برند که از آن پدرهمان دخترک است. پدر دخترک نگون بخت به راز کردار پلید آن ها پی می برد و آن ها را بی رحمانه تکه تکه می کند. پدر پیکر دختر را در جنگل می یابد و نذر می کند در همان جا کلیسایی بنا کند. در پایان فیلم , چشمه ای از زمین سر بر می آورد تا شاید نماد و نشان آمرزش باشد.
 برگمان پس از این فیلم به چالش با آموزه های پرورشی و مذهبی پدر ادامه داد و این چالش و کشمکش را در سه گانه ای به ظاهر مذهبی اما به واقع « پرسشگر از مذهب » به نمایش گذاشت. « از ورای آینه ی تاریک » در روایت خود به تابوی زنای با محارم اشاره می نماید. « نور زمستانی » از فیلم پیشین نیز فراتر می رود و نشان می دهد که کشیش روستا که هر روز برای آرامش بخشیدن به روح رنجور و روان دردمند مراجعان خود مجلس وعظ و خطابه بر پا می دارد , در می یابد که در واقع کاری در این راستا از اوی سرگشته و ره گم کرده ساخته نیست ! او خود دیگر ایمان ندارد که می تواند با واسطه شدن میان آدمی و پروردگار به گیتی پوچ و بی هوده , معنا و مفهوم ببخشد. آدمی و آدمیت مرده است و این به ظاهر زندگان از این مرگ خویش نا آگاهند. همین نا آگاهی به سرگشتگی برزخی آن ها – و نه درماندگی و فروپاشی کامل شان – انجامیده است که درد آدمی از دانایی ست !
 در « سکوت » برگمان از چیرگی سایه ی آموزه های پرورشی سخت گیرانه و خمش نا پذیر پدر تنی و روحانی ( کشیش ) خود بدر آمد و همه ی آن آموزه ها را به چالش و پرسشی جهانی – و نه خانوادگی – کشاند. او گستاخانه – بی پرخاشگری عریان – در برابر تمامی آن تعصب های غیر منطقی مذهبی شورش نمود و شیوه ای دیگر گون در رویارویی با آموزه های دینی از خود به نمایش گذاشت.
 جای شگفتی فراوان دارد که این عصیان , این سرپیچی , این قد بر افراشتن و این ستیز با آموزه های دینی و مذهبی – دست کم در میهن آمیخته به محافظه کاری ما - بسیار کم دیده و بیان شده است. این سری فیلم ها را فیلم های مذهبی و معنویت گرا شناسانده اند و بر ستیز و کشمکش اودیپی برگمان با پدر و آموزه های کلیسایی سخت گیرانه اش چشم بسته اند !!
 نگاهی ژرف و دوباره به آن چه « سه گانه ی مذهبی ( از ورای آینه ی تاریک , نور زمستانی , و سکوت ) » خوانده شده است , می تواند چشم و ذهن ما را به چالش و کشمکش جدی برگمان با هر ادعا و ایدئولوژی – و نه فقط آن آموزه های مذهبی اخته ساز پدر تنی و روحانی – باز گشاید.
 در « سکوت ( 1963 ) » به گونه ای نمایان و برهنه , از خود بیگانگی و سرگشتگی آدمیان بازمانده از دو جنگ جهان گستر و ویرانگر نخست و دوم به نمایش سپرده شده است. در آن جا که زبانی برای ارتباط نیست و آنان هم که زبان یکدیگر را می دانند , باز توانایی کنش و واکنش با همدیگر را از دست داده اند و به آزار سادو مازوخیستیک هم می پردازند. فرومایگی آدمی در سایه ی غرش تانک ها و لرزش شنی آن ها – حتا آن گاه که از شلیک باز مانده اند - , و پناه بردن او به دامان وابستگی به الکل به ظاهر تسکین بخش و نیز آمیزش های جنسی آمیخته با سردرگمی و بی چارگی به گونه ای فراموش نا شدنی به تصویر کشیده شده است. از این رو ستیز با وجدان و ارزش های معنوی و اخلاقی در این فیلم فاش و عریان نشان داده شده است.  
 بدین ترتیب , برگمان روان کاو گونه , از پس گره های اودیپی خود برون می آید و نه فقط خانواده وکلیسای پدر در سرزمین یخ و برف , که جهانی را تسخیر می کند. اکنون هنگام آنست که با پیامد آن گره های اودیپی رو به رو شود و در ستیز با آن ها بر آن ها چیره و پیروز شود.
 این گونه است که با فیلم های بعدی دوباره هم چون فیلم های پیشین - « میان پرده ی تابستانی ( 1951 ) » , « تابستانی با مونیکا ( 1952 ) » , « شب برهنه ( 1953 ) » و « لبخند های یک شب تابستانی ( 1955 ) » - به سراغ دلشوره ی همیشگی اش , اضطراب اختگی پدید آمده از « هراس از پدر » رفت و فیلم های « پرسونا ( 1966 ) » , « ساعت گرگ و میش ( 1968 ) » و « شرم ( 1968 ) » را آفرید.
 « پرسونا » شاید روانکاو آلودترین اثر برگمان باشد. برگمانی که هم دوران کارل گوستاو یونگ است. این فیلم درون مایه های فراوانی از دستمایه ی روان کاوی – پدیده ی انتقال و باز انتقال ( ترنسفرنس و کانتر ترنسفرنس ) - گرفته است. آلما و الیزابت در جایگاه روان کاو و بیمار نشانده می شوند. روان کاو نا پخته ای که در اشتیاق همانند سازی با بیمار ( بازیگر ) شیطنت آلود و بازیچه ساز است و در این اشتیاق به همانند سازی و نیز خود فاش گری جایگاه خویش را واژگون می نماید.
 بازیگر هنگام ایفای نقش در نمایشنامه ی الکترا به درنگ درخشان و هنگام تابناک « بینش » دست می یابد و واقعیت های زندگی ظاهری اش هم چون گره های الکترایی ( اودیپی ) اش از پس پرده ی پنهان برون می افتد. این لحظه ی تابناک بینش , این هنگام کشف و شهود , بر او آن چنان چیره و کارگر می افتد که هم چون برخی کودکان , گریزی جز سکوتی خود خواسته نمی یابد. سکوتی که از تنش , دلشوره و اضطراب سرچشمه می گیرد. اضطراب اجتماعی , اضطراب جدایی !
 در میان همه ی فیلم های سیاه و سپید برگمان , کمترین چیرگی « هراس از جنگ » در همین فیلم « پرسونا » وجود دارد. فیلمی که قرار است به جای واقعیت های جهان نا خوشایند هستی , به مکاشفه ای درونی از آدمی و غرایز واپس زده شده ی او در پس نقاب شخصیتی اش بپردازد.
 هر چند گفتمان چیره در فیلم « پرسونا » یک سویه و پیوسته با سکوت خود خواسته ی مخاطب ( بیمار ) و وراجی شگفت انگیز گوینده ( روان کاو ) است , اما فراز هایی درخشان دارد. فیلم از همان نخست قرار بوده شگفت انگیز و غافلگیر کننده باشد. نماهای آغازین فیلم به همین دلیل برهنه و فاش ذهن تماشاگررا بمباران می کنند. مسخ آدمی , آدمیت و آفرینش از سوی ایدئولوژی , غریزه ( جنسیت ) و سرنوشت ( تقدیر پروردگار ) در نمادها و نشان هایی چون به صلیب کشیده شدن او , نرده های نیزه گون نگاه بان کلیسا , برف پلید و پلشت شده ی انباشته در پشت کلیسا , تپه های تیره و تاریک , آلت گستاخ و وحشی برافراشته , عنکبوت زشت و نابودگر تقدیر , معصومیت سر بریده شده هم چون آهوی برنا با چشمان رک زده , پیر مرد و پیر زن جویای سرنوشت واپسین ( مرگ ) , خشونت و پرخاش فراگیر که پرهیز از دل و روده بیرون کشیدن ندارد , و کودکی سرگردان , حیران و عریان که بر گودی و برجستگی دلبند اودیپی – مادر – دست می کشد تا لمس برهنه توان عینک نا کار آمد را افزونی بخشد و به جای جدایی نزدیکی بیافریند , و سینمای وحشت به نمایش سپرده شده است.
 خشونت و گره های جنسی فرو خفته شده در این نماها و نشان ها چشمگیر و برجسته است. نماها و نشان هایی که از دید سیاه و نگاه بدبینانه ی آفرینشگر فیلم به گیتی و هستی روایت دارد.
 « ما تحت نفوذ نیروهایی هستیم که در حیطه ی اختیار ما نیستند.»
 این بیان از سوی برگمان در پی نشان دادن صحنه ی جانگداز خودسوزی در اخبار تلویزیون  در چهارچوب باز خوانی نامه ای به الیزابت به ما یاد آور می شود. پس از آن که گره ای روانی – تعارضی الکترایی - از الیزابت نمایش داده شده است: خشمی آشکار به گفته ی پخش شده از رادیو : « تو از رنج یک مادر چه می دانی ؟!؟ »
 فراز هایی دیگر از برگمان پیش از پناه گرفتن آلما و الیزابت در ساحل جزیره ی فارو در چهارچوب سخنان پزشک روان درمانگر بیمارستان برای مان بیان می شود:
 « در رویای نا امیدانه ی هستی , رویای تنها بودن , هر لحظه ی آگاهی و هشیاری کارزاری است که میان گمان خود از خویشتن و پنداشتی که دیگران از تو دارند , جدایی و فاصله انداخته است. احساس سرگیجه و نیاز به بر افکندن نقاب از چهره ات , زلال شدن و هم چون شعله ای خاموش شدن. هر لرزش صدا دروغی و هر هیبتی اشتباهی , و هر لبخندی شکلکی بیش نیست ! اما می توانی ساکت باشی و حرکتی نکنی , در این صورت دست کم دیگر دروغ نمی گویی. می توانی خودت را از همه جدا کنی یا در اتاقی محبوس نگاه داری , پس دیگر مجبور نیستی نقش بازی کنی , صورتکی بر چهره بگذاری و شکلک های دروغین بسازی. اما این حقیقت است که شیطان صفتانه به تو نیرنگ می زند. بدان که مخفی گاه تو مهر و موم نیست و زندگی از هر روزنه ای به درون نشت می کند و تو را به واکنش وا می دارد. هیچ کس نمی پرسد که آیا این بازتاب اصیل است یا نه , و آیا تو واقعی هستی یا ساختگی ! زیرا این چیزی ست که تنها در نمایش اهمیت دارد. شاید هم دیگر در آن جا اهمیتی نداشته باشد.
 تو این بی ارادگی را در وجودت نیرومند ساخته ای. من این را می فهمم و به همین دلیل تو را تحسین می کنم. گمان می کنم تو این نقش را باید تا آن جا که می توانی ادامه بدهی. تا جایی که دیگر بدان دلبستگی ای نداشته باشی. آن گاه می توانی رهایش کنی. همانند همه ی نقش هایی که رهای شان ساخته ای ! »
 این گونه است که الیزابت در سکوتی خودخواسته به سیر و سلوک و مکاشفه ای به حقیقت روی می آورد و گوشه گیری در پی می گیرد. گوشه گیری ای در کاخ با شکوه تنهایی اسکیزوئید که ریشه و سرچشمه ی همه ی دستاوردهای هنری و فلسفی نه فقط برگمان , که همه ی بزرگان دانش و اندیشه بوده و هست.
 در « پرسونا » برگمان زندگی را به سان فیلم سینمایی می شناساند که شاید – شاید و نه حتما - نمایشنامه ای در پس پرده نداشته باشد , اما هم چون آن نقاب ( پرسونا )  های شخصیتی  پر شمار دارد. آدم به درنگ بینش رسیده و به جان و سرشت واقعیت چنگ یافته , هم چون الیزابت , دیگر از این همه نقاب گذاشتن و آن همه نقاب دیدن خسته و ناخرسند شده است و از این روست که از وراجی بی پایان آلمای سرگشته و حیران , بی زار و گریزان است و بر نقاب ها و صورتک های شخصیتی او در زندگی خود نیرنگ بخشیده اش ریشخند می جوید.
 « هراس از مرگ » در فیلم « ساعت گرگ و میش ( 1968 ) » دوباره به برگمان می پیوندد , آن چنان که  « هراس از جنگ » در فیلم « شرم ( 1968 ) ». هراس از جنگی که حتا بهشت کوچک فارو در سرزمین برف ها را رها نمی کند و آن را به آتش و خون و دود و ویرانه پیوند می زند. زیبایی ها همه نابود می شوند و شیرین یادمانده ها فراموش می شوند. دوربین – هنر – نیز به همراه آدم ها از این بهشت زمینی در دسترس سرگردان و حیران بر زورقی کوچک شناور به دریا می گریزد !! اما به راستی از جنگی گیتی گستر به سترگی جنگ جهانی دوم – که تکرار نا شدنش را هیچ گواه و تضمینی نیست – به کدامین بهشت امن و آرام می توان گریخت و پناه جست ؟!؟
 نه ! هراس از مرگ , هراس از جنگ , هم چون احساس گناه , تنهایی , خشم , دلهره و دلشوره ( اضطراب ) هرگز برگمان را رها نساخت. پس « هوس آنا ( 1969 ) » , « فریادها و نجواها ( 1973 ) » , « چهره به چهره ( 1976 ) » , « تخم مار ( 1977 ) » و « زندگی عروسک های خیمه شب بازی ( 1980 ) » را ساخت.
 برگمان در پایان دوره ی با شکوه فیلم سازی خود , هم چون دیگر سر گشتگان کهن سال , همانند پروفسور ایساک بورگ – به سفری در دل دوران شیرین کودکی و رویاهای آن روی می آورد و با شیوه ای اثر پذیرفته از روان کاوی – رویکرد روزگار و مد زمانه ی نسل سده بیستمی برگمان – به خود سرگذشت نگاری و خود فاش گری می پردازد تا پس از خاموشی در گور سرنوشت , بازماندگان در شناخت و شناساندنش بی فانوس و راهنما نمانند. برگمانی که هرگز , حتا برای آنی , از خوشی ها و لذت های زندگی زمینی گذردان رویگردان نبود و شورمایه و شهوت را در کردار , و نه فقط پندار , فراوان پاس می داشت , در پایان امن و آرام ترین پناه را بازگشت به خاطرات شیرین کودکی دانست و با ساخت « فانی و آلکساندر » از هراس ها و دلهره های روزگار – و به ویژه « هراس از مرگ » - اندکی رهایی و آرامش جست.
 برگمان و سینمای او را بدون شناخت جایگاه سترگ و تاثیر تاریخی دو جنگ جهانی سده ی بیستم – به ویژه « نسل کشی صنعتی » جنگ جهان گستر دوم – در اروپا و هم چنین چالش ها و کشمکش های دینی - مذهبی و تربیتی – پرورشی نسل برگمان با دو نسل پیش از آن هرگز آن چنان ژرف و گسترده که باید و شاید نمی توان شناخت و شناساند.
 به راستی جایگاه سترگ این دو جنگ جهان گستر و نیز چالش آموزه های پرورشی سرشار از خرافه و سفسطه ی ویکتوریایی و مذهبی اروپای دوران تاریکی و دانایی ( رنسانس ) در میهن ما تا چه اندازه درک و دانسته شده است ؟؟؟
 در خوش ترین دیدگاه و بالاترین ارزیابی , دست کم یک سده از جهان نخست به پس افتاده ایم. از این رو سینمای برگمان بازگوی دلهره ها و دغدغه های سال ها و دهه های پیش روی ماست. برگمان , دغدغه های برگمان و دلهره های روزگار او و نسل او را همراه با تماشای آثار ماندگارش آن چنان ژرف و گسترده که باید و شاید بشناسیم. ما ایرانیان تنها از « حافظه ی تاریخی » بی بهره و نا برخوردار نیستیم. ما با تاریخ – و به ویژه تاریخ سده ی نوزدهم و بیستم – بسیار بیگانه ایم...


         

 

 

 

 

 

  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:32  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 


 





روح نا آرام بهرام پشتیبان


 

دکتر بهنام اوحدی


 

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید , جای هیچ اکراه نیست

بر در می خانه رفتن کار یکرنگان بود

خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست

بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

 ( حافظ ) 

 

درباره ی بهرام بیضایی فراوان نوشته اند. چه بنویسم که دیگران ننوشته باشند ؟؟

نمی خواهم نوشته ای روان شناختی و با مخاطبی ویژه باشد که از این دست نوشته را هنگامه ای دیگر خواهم نوشت . در بزرگداشت هفتادمین زادروز بزرگی این چنین , می خواهم ساده بنویسم , به سان آموزگار دوست داشتنی و از دست رفته ی فیلم « رگبار ».

بهرام بیضایی را فراوان پاس داشته اند و من دوست دارم که بیشتر او را به سبب « پاسخ گو و پشتیبان دردهای زمانه ی سرزمین خویش » بودن بستایم.هم چون فردوسی و خیام و حافظ و آخوندزاده و صادق هدایت.

به باور من , مرگ یزدگرد بهترین ساخته ی سینمایی بهرام بیضایی است. هر چند دارای ساختار و درون مایه ای تئاتری ست و رگبار , باشو غریبه کوچک , شاید وقتی دیگر و سگ کشی هر یک درخششی فراموش نا شدنی داشته و دارند. بی گمان دلیل این چیرگی « مرگ یزدگرد » توانمندی بالا و بی مانند بهرام بیضایی در کار نمایش و نمایشنامه نویسی است.

بازی ها در این اثر درخشان و ماندگار دست کم در سینمای ایران کم مانند است. تماشای همین یک اثر از بهرام بیضایی افسوسی از ته دل را بر می آورد بر تاوانی که بهرام پشتیبان بر خودپرسشگری از هویت و فردیت می پردازد و نیز فراموشی و غبار گرفتگی که دامان یاسمن آرامی بازیر ماندگار این اثر را گرفت.

مرگ یزدگرد در زمانه ی خویش اثری نه مدرن , کع پست مدرن است. با ساختاری اسطوره شکن و روایت ستیز که روایت رسمی و دولتی تاریخ را به چالش می کشد و به بیان ابهامات و احتمالات تاریخی ممکن می پردازد و زوایا و پیچیدگی های گوناگون چرایی و چگونگی واژگونی نظام پادشاهی ساسانی را به دست تازیان پشمینه پوش شپش در آستین مرور می نماید.

آن چه در این اثر چشمگیر و هویداست , دیالوگ های فخیم و گران مایه ی آن است که در چهارچوبی ادبی – تاریخی نوشته شده و بر زبان بازیگران هنرمند آن رانده می شود.

شاید اگر کارگردانی دیگر جز بهرام خودشکوفا , نظام دار و و وسواسی این اثر را آفریده بود , احتمال فراوانی داشت که تبدیل به اثری تاریخ مصرف دار , نا ماندگار و شعار زده و ابزاری برای کینه توزی و عقده گشایی نسبت به نظام پادشاهی واژگون شده ی آریامهری شود.

در سینما و سیمای این سرزمین فرصت طلبان به ظاهر ژرف اندیش و روشنفکر فراوانند که ساخته ای را به فراخور زمانه , دستمایه و دروازه ی شهرت , ثروت و قدرت نموده اند.

اما بهرام بیضایی – این پشتیبان فرهنگ و هویت گمشده و از دست رفته – در میانه ی میدانگاه رزم و ستیز ناسیونالیزم تندروانه و ناسیونالیزم ستیزی شتاب زده با ژرف اندیشی و شکیبایی ایستاده و ذهن ایرانیان دگرگون خواه را به چالش می گیرد و برخلاف هم نسلان روشنفکر ( و شبه روشنفکر ) خود به مرداب قضاوت های راسخ و حکم بر زبان راندن های استوار فرو نمی افتد. و این از تفاوت ساختار اندیشه و روان بیضایی با دیگرروشنفکران و شبه روشنفکران خودشیفته مان است. فرسنگ ها فاصله میان او و دیگران بی سبب نیست.

هنر بیضایی تنها پنهان نمودن نماد و نشان و اسطوره و افسانه نیست.

بیماری همه گیر « کاوش برای کشف نماد و شناخت اسطوره در آثار بیضایی » به پیش از آفرینش مرگ یزدگرد باز می گردد. بیماری ای که به نادیده انگاشتن جلوه های درخشان و فراموش نا شدنی طنز اشک آۀود و مزاح سیاه این روح نا آرام و نهاد شورشی در نمایشنامه ی « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » می انجامد.

ما ایرانیان , هم میهنان خود را در چهارچوب سرشت و سلیقه ی خود می خواهیم. این چنین است که خود آن چنان زندگی می کنیم که دیگران می خواهند و می پسندند و نه آن گونه که خود دوست داریم.

اما نارسی سیزم ( خودشیفتگی ) خودشکوفا و رشد یافته ی بهرام بیضایی فراتر از اندیشه های نه تنها توده ی اجتماع , که قشر به ظاهر فرهیخته اما پوسته وار شبه روشنفکر ماست.

بهرام نا آرام , دانای بی کردار نیست.ساختارهای ذهنی اسکیزوئید یک پژوهشگر به او این امکان و توان را بخشیده است که دهه ها پیش تر و فرسنگ ها فراتر از اجتماع خشمگین ساده انگار بیندیشد و حافظه ی تاریخی اش را پاس دارد.

این گونه است که بهرام نا آرام پیش از همه با تامل و تدبیر لازم به سراغ پرونده ای وامانده می رود و به بیان ناگفته ها می پردازد: « روایت نا گفته ی زنان ایران زمین » . بی آن که به وادی ابتذال پذیر « فمینیزم افراطی و شتاب زده » بیفتد.

روایت بهرام پشتیبان از زن ایرانی مورد نظرش , بیانی دیگر از همان زن اثیری صادق هدایت است. تا کی این آرزو بر من فراهم آید تا به دیدار نسخه ی بهرام از لکاته و علویه ی صادق هدایت بروم , که یادگاری ماندگار برای عیرتی تاریخی ست.

و آیا تعارضات اودیپی و پیش اودیپی – هراس ها و لرزه ها و دلشوره های اختگی – ما ایرانیان نیست که دیواری ستبر در پیش روی چشمان و سدی سترگ در برابر گوش های مان بر پا می دارد تا دروازه های ذهن مان بر علویه خانم و سنت الاقطاب باز گشوده نشود ؟!؟

ما همواره سنتی همیشگی را از پدران و مادران به میراث برده ایم که جنسیت را در ذهن مان سانسور نماییم اما در کردار بر آن پافشاری و اصرار ورزیم و وابسته و معتادش شویم و بدان وسواس یابیم.

نگاه بهرام پشتیبان به زن , نه فقط در سایه ی اساطیر – آناهیتا یا ناهید – که نیز در پرتو تماشای مشکلات روزمره ی تارا و رعنا و گلرخ و مانند آن ها شکل گرفته است.

بیضایی در نگاهش به زن شعار نمی دهد و صد البته هم زن را ابزار گیشه نمی کند. این نام اوست که به گیشه اعتبار می بخشد.بهرام نا آرام چون دیگر نا آرام های همرده اش برده و دربند شهوت و شهرت نبوده و نیست.

روایت بیضایی , حدیث زن سده بیستمی ست که سال ها پیش تر از جنبش امروز زنان پیشروی میهن مان بر زبان تارا فریاد می شود :

« من برای هر لقمه ای که می خورم , کار می کنم. حتا برای نفسی که می کشم. زندگی من چه تعارفی دارد؟ چرا نباید بلند بخندم ؟ »

بهرام پشتیبان , بسیار پیش از جامعه شناسان دهه ی هفتاد , رنسانس آفرینی و دگرگون سازی نیمه ی آنیمایی اجتماع عقب مانده , سنت زده و اسطوره ستای را درک کرده و پذیرفته است. پس این رسالت را هم چون صلیب بی فرجامی ظاهری آثارش بر دوش می گیرد که به این چیرگی نیمه ی آنیمایی در دگرگون ساختن اجتماع , چهارچوب و راستای درست و منطقی – هم خوان با فرهنگ و هویت ملی از دست رفته – ببخشد.

تارا بسیار پیش از فمینیست های نوین , درفش ستیز با سنت های جا افتاده ی جاهلی و نقش های جنسیتی کاملا پذیرفته شده ی زن ایرانی را بر می افرازد و عنان اختیار زن را عیان و آشکار به خود او می سپارد تا سرنوشت خویش را در چالش جبر ( بیولوژیک و اجتماعی ) و اختیاربرگزیند.

تارا دیگر آن زن فیلم « رگبار » نیست که در اسارت جبرو خرافات می ماند و تن به تقدیر می سپارد و عاشق را فدای سنت های خانوادگی و تعصب بی جای برادر می کند. رگبار درنامه ای ست بر حدیث تلخ و مکرر انفعال و واپس زدگی زن ایرانی. زنی که او را به اختیار می خوانند و او چون از آزادی می هراسد , از آن می گریزد و در بند جبر می ماند. رگبار تعزیه ای ست بر خواسته های غریزی آنیمایی زن ایرانی که گرفتار مرگ در چنگال نادانی و غیرت – بخوانیم : حسادت – آنیموسی نیمه ی چیره ی مردانه است. و چه زیبا هشیارانه و فراموش نا شدنی در روزگار چیرگی تب بهروز وثوقی و فردین , خودشیفتگی خودشکوفای روح نا آرام بهرام پشتیبان به سراغ پرویز فنی زاده می آورد تا با معصومیت فریاد بر آورد که سرشت خودمدار و نهاد پرهیز گرا را در این سرزمین نباید سودا و آرزویی در ذهن باشد که کامیابی و پیروزی و سربلندی ای برایش نخواهد بود, مگر پس از مرگ , اندکی !

نه تارا آن زن فروخورده و واپس رفته ی رگبار نیست. او به جای بغض و اشک , فریاد در گلو و شمشیر در گاری دارد.

در آثار این روح نا آرام , جز « عمو سیبیلو » و « سفر » , زن خود را پستو نشین کنج اندرونی نمی داند. بهرام پشتیبان سال ها پیش از واژگونی نظام پادشاهی تجدد خواه به جنبش زنان اندیشیده است.آن چنان که زن در « مرگ یزدگرد » , رو به مردان و نه در پناه ایشان , بی کمند به کمر و بیدون شمشیر در مشت , فریاد بر می آورد که « من چه بگویم ای مردان ! شوهرم مردی پریشان است. آسیابانی که جز شوربختی برای خود چیزی در آسیابش آرد نکرد. مردی پریشان از مردی , که در سرمای سرد و گرمای گرم جز آه و عرق بهره ای نداشت. »

تدبیر زن به کار می افتد تا مردی را از مهلکه برهاند. هم چون ساتراپی که آرامگاه کورش از تازیان رهانید . هم چون آن مادربزرگ خردمند مهربان یاس در پستان که این روزها روایتش را به تماشا نشستیم. هم چون آن زن سالخورده ی نیک اندیش و نگاهبان خاندان در فیلم « مسافران » که پیش تر دیده ایم.

این تدبیر در پاسداری از نظام و مرد خانواده را در « سگ کشی » و نیز « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » به گونه ای دیگر می بینیم. زنی که خودش را در پای شوهری شیاد و شهوت پرست فدا می کند و تنها پس از گذر از هفت خوانی بد فرجام تر از هفت خوان رستم به دانایی و پختگی می رسد. آری در این سرزمین خورشید باید زجر زمانه کشید تا واقعیت های تلخ جایگزین سودا ها و آرزوهای خام جوانی شوند و عنصر نوشتن و هنر آبدیده از کوره ی زندگی در این اجتماع ده خون صد روی هزار رنگ بدر آید.

و چه زیبا روایت شد این کوشش همیشگی زنان در کار تدبیر بی چاره ی مردان در نمایش فراموش نا شدنی « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » , آن هنگام که رخشید فرزین هراسان و نگران بر سر قرار ها می رفت تا شاید مرد را از چنگال کابوس های شبانه و روزانه اش برهاند که نشد !

در هنگامه ای که هر پرواز می تواند آغاز سقوطی باشد & با آن صدای زنگ دار و ناقوس گونه ی مهمان دار هواپیما که در پایان « سقوط » را حتمی می دانست.

در روزگارانی که استاد نامدار روان کاوی – آن روان درمانگر بینش مدار – به جای آن که هراس ناخود آگاه , کابوس ها و بی چارگی ها را مرهم نهد , توانمندی و آموزه های خود را در ربودن رخشید از کف نوید به کار می گیرد تا با کام دل گرفتن از او , گوهری دیگر به گرد آورده ی زنان ربوده از شوهر خویش بیفزاید.

چه اثر گذار و پر معنا بود این تجربه های شخصی برخی زنان تدبیر مدار و چاره اندیش از مطب استاد نامدار روان کاوی سرزمین مان که با همان صدای زنگ دار و ناقوس گونه ی مهمان دار هواپیما , این بار از گلو و کالبد منشی جناب روانکاو ما را به پستی ها و پلیدی های عیان و پنهان این سرزمین پر آفت و گزند هشیار می ساخت.

« بر کدامین شاخه بیاویزم قبای ژنده ی خویش را » ؟!؟

ساختار پست مدرن اسطوره شکن و روایت ستیز « مرگ یزدگرد » در « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » به گونه ای دیگر تکرار می شود و روایت رسمی و دولتی تاریخ را بار دیگر به چالش می کشد. این بار بدون ابهامات و احتمالات , رک , صریح و پوست کنده و نه در پوشش استعاره و یا دستمایه قرار دادن نماد و نشان و افسانه و اسطوره که هنر و زبدگی بهرام نا آرام است.

و جای شگفتی ندارد که قشر شبه روشنفکر اسیر سمبل , استعاره و اسطوره به ستیز و چالش با این اثر ماندگار و استوار پرداخته اند که دستمایه و ابزاری برای رونق بازار بحث های به ظاهر ذهنی روشنفکری و به واقع لاس زنی و جنگ و گریز های اروتیک شهوت مدار برخی کافه نشین های آن چنانی پدید نیاورده است. هم چون « مرگ یزدگرد » که در گرداب هایل و پر هیاهوی سال های آغازین نظام نوین به اثری پوسته ای , شعار زده و فرومایه تبدیل نشد و در وادی نا فرجام عقده گشایی و کینه توزی نتاخت.

  « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » ابزارانتقام نشد.

بهرام نا آرام با ژرف اندیشی و شکیبایی بر خشمی گران و بغضی فرو خورده , با همان دید و نگاه پژوهشگرانه ی فرهنگی – اجتماعی , به نقد و ارزیابی کابوس های زندگی روزمره ی جمعی از شهروندان پرداخت. طنز اشک آلود را به مزاحی سیاه و نه هجو کشاند. او بیش از « چگونگی » , به « چیستس » رخدادهایی تلخ از تاریخ معاصر پرداخت و چون بیشتر سینماگران و هنرمندان و روشنفکران به شعار دادن بسنده ننمود.

او شخصیت از دست رفتگان را نیز با گزافه گویی نپرداخت. بهرام نشان دادکه زایش و نیستی همزادان هم و در پی یکدیگرند. همان گونه که سپیده از دل شب سر برون می آورد و دوباره سپیدی به سیاهی می انجامد.

پیش از زاده شدن من و نسل من , آن گوهر رانده شده از میهن – غلامحسین ساعدی – از همین واپس زده شده ها و انکار گشته ها برای مان به ارمغان آورده بود. هر چند احساس مدارانه تر از بهرام استوار و نظام دار.

آن چه بهرام بیضایی بیش از زن بر آن در فیلم ها و نمایشنامه هایش در همه ی این سال ها روایت نموده و کمتر دیده شده است , « هویت تاریخی گمشده » و « فردیت » ما ایرانیان است. از این رو او به فردوسی , خیام , حافظ , آخوند زاده و صادق هدایت می ماند.

او در جست و جوی همین هویت گمشده و از دست رفته ی تاریخی مان است که « چریکه تارا » و « مرگ یزدگرد » را بر می افرازد و « طومار شیخ شرزین » و « دیباچه نوین شاهنامه » و .... را می آفریند.

آن چنا که صادق هدایت افزون بر « زنی که مردش را گم کرد » , « مازیار » , « پروین دختر ساسان » , « اصفهان نصف جهان » , « علویه خانم » , « داش آکل » , « سه قطره خون » , « بوف کور » , « حاجی آقا » , « س گ ل ل » , « تاریکخانه » و « سگ ولگرد » و .... را می آفریند.

او هم چون صادق هدایت با نهادی وسواسی و نظام مند , روشنفکری راستین و راسخ است که به « کار واقعی روشنفکری » و « توسعه ی فرهنگی » بیش از کامیابی در جشنواره های فرنگی می پردازد. آفرینندگی و سازندگی بهرام بیضایی در جست و جوی ریشه های عقب ماندگی ما ایرانیان صرف شد و از این رو کارنامه ی سینمایی او چون برگمان پر شمار نشد , تا ه جای نود فیلم تنها نه فیلم ساخته باشد.

او گناه « خود پرسشگری » را برخود هموار ساخت و از پرداخت تاوان بابت کاوش در چیستی و چرایی و چگونگی راز سرگردانی ما ایرانیان نهراسید. باشد که روشنفکران و شبه روشنفکران میهن مان این گونه باشند !

من در اشتیاق خواند فیلم نامه ای که این روح نا آرام بر پایه ی زندگی و اندیشه ی صادق هدایت نوشته , شکیبا و بردبار خواهم ماند که نمایشنامه ها و فیلم نامه های بهرام پشتیبان را دگر روز دیگران خواهند ساخت. هر چند او و ما دیگرنباشیم.

اما آیا آن زمان , این فیلم ها بهنگام  و پاسخ گوی دردهای زمانه ی خویش خواهند بود ؟؟  


 

 


 

 

 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:20  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 


 

ماه نامه فردوسی : جناب آقای دکتر اوحدی لطفا خودتان را معرفی کنید .

 بهنام اوحدی ,  زاده ی هفدهم  فروردین ماه 1352 خورشیدی در اسپهان ( اصفهان ) هستم. در گستره ی روان پزشکی و سکسولوژی بالینی و اجتماعی به کار و کوشش می پردازم. افزون بر روان درمانی , رفتار درمانی شناختی و دارو درمانی , از درمان های تکمیلی و غیر دارویی هم چون موسیقی درمانی , هنر درمانی , فیلم درمانی , کتاب درمانی و درمان با جانوران و گیاهان خانگی و آپارتمانی نیز در حوزه ی کاری خود سود می جویم.

ماه نامه فردوسی : شما در چه زمینه ای فعالیت دارید ؟

من روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی , زناشویی و خانوادگی هستم. به درمان اختلالات اعصاب و روان می پردازم اما بیشتر کوشش خود را در زمینه ی سکسولوژی بالینی و اجتماعی , زوج درمانی و خانواده درمانی به کار گرفته و می گیرم. واپسین مدرک تحصیلی من بورد تخصصی اعصاب و روان از دانشگاه علوم پزشکی تهران است.

اما ورود من به سکسولوژی بالینی ( سکس تراپی ) و اجتماعی به پیش از آغاز تحصیل روان پزشکی باز می گردد.

 

ماه نامه فردوسی : لطفا در باره چگونگی ورودتان به این حوزه – روان پزشکی جنسیت - برای خوانندگان ما توضیح دهید .

 

حرفه ی پزشکی از پدر و پدر بزرگم به من رسید. بگذریم که در زمانه ی ما بیشتر بچه ها از همان دوران کودکی دوست داشتند که یا جراح قلب بشوند و یا جراح مغز و یا هر دو !

 پدرم جراح و متخصص زنان و زایمان است. پزشکی از پدر به او رسید. پدر بزرگم نیز این حرفه را از پدران خود و هم چنین دایی اش دکتر میرزا احمد خان محئی – بنیان گذار نخستین بیمارستان در اصفهان ( بیمارستان احمدیه ) - به ارث برده بود. در خاندان پدری پزشکان فراوانی وجود داشته و دارند. پدر بزرگم , دکتر حسین اوحدی , نخستین رئیس و بنیانگذار بیمارستان محمدرضا پهلوی پیشین ( دکتر علی شریعتی امروز ) اصفهان بود و پدرم , دکتر بیژن اوحدی , هم در بخش زنان و زایمان آن جراحی و زایمان می نمود , بنابراین من از همان سال های نخست کودکی در مطب و بیمارستان همراه این دو بودم و چهره ی بیماران دردمند و رنجور و ناتوان همواره پیش رو و در یاد و خاطرم بود.

افزون بر این , در طی دوران عمرم همواره گوش و چشم های گشوده ای بر شنیده ها و دیده ها داشتم , گویی کنج کاوی و جست و جو با سرشت من در هم آمیخته بود. از همان دوران کودکی می دیدم که کودکان پرسش ها و کنج کاوی های فراوانی نسبت به واقعیت های گیتی و از جمله جنسیت دارند و شنیده ها و دیده ها را با همسالا ن و دوستان در میان می گذارند.

اما آموزشی درباره ی این گونه مباحث انجام نمی گرفت و من لزوم وجود این گونه آموزش ها را احساس می کردم. چیستی و چگونگی شکل گرفتن تعارضات و گره های فرو خورده ی جنسی در طول دوران تحصیل برای هر بینا و شنوای هوشمندی هویدا بود. آشکارا می دیدم و می شنیدم که برخی چه زمان گران بهایی را صرف پندارها و کردارهای جنسی می نمایند و از جست و جو در دیگر عرصه ها به دور می افتند. 

با ورود به دانشکده ی پزشکی امکان پی گیری آکاد میک مبحث جنسیت برای من فراهم شد. از همان آغاز درس های آناتومی , فیزیولوژی و پاتولوژی کوشش نمودم تا پرسش نادانسته ها و کم دانسته های پیشین را بیابم و به کاستی ها و خرافه های ذهنی ام که از اجتماع عقب مانده و ساده انگار سرچشمه می گرفت , پایان بخشم.

با گذر از دوره ی علوم پایه و ورود به دوره ی بالینی – به ویژه بخش های یورولوژی ( جراحی کلیه و مجاری ادراری – تناسلی ) , زنان و زایمان و روان پزشکی – گشوده شدن و گذار از گره های ذهنی بیش از پیش برای من جست و جو گر و کنج کاو فراهم شد. 

پدرم و همکارانش – به ویژه خانم دکتر سوسن نوروزی - در گستره ی زنان و زایمان , دکتر بهمن آستانه و دکتر شجاعی در بخش یورولوژی و دکتر خلیل مومنی و دکتر محسن معروفی در بخش روان پزشکی پاسخ گو و راهنمای من در رسیدن به پاسخ پرسش های یک عمر خودم و دوستان دوران دبستان , راهنمایی , دبیرستان و دانشگاهم بودند.

یک و نیم سال پایانی دوره ی پزشکی عمومی – دوران اینترنی - برای من سالی سرنوشت ساز شد. سه ماه پس از آغاز این دوره , خاتمی در رخدادی اجتماعی پر شوری برنده ی انتخابات شد و در عمل پروژه ی موسوم به « اصلاحات » آغاز گشت.

من از همان دوران کودکی و دبستان درگیر و گرفتار جدی مطالعه ی کتاب و مجلات و تماشای فیلم بودم . با از راه رسیدن سال های دبیرستان , خواندن هر روزه ی روزنامه هم به آن افزوده شد. این دلبستگی ها از مدت ها پیش مرا دچار این پرسش و درگیری ذهنی ساخته بود که آیا اصولا برای من امکان ادای دین به میهن و هم میهن – آن گونه که باور داشتم – در رشته ی پزشکی فراهم می شود یا نه.

در دوران اینترنی شاهد چندین زایمان نامشروع و بدتر ازهمه زایمان های ناشی از زنای با محارم بودم که سخت برای من جوان آرمان گرا و باورمند تکان دهنده و اندوه آور بود. پیش تر روایت های بسیاری از گستردگی دیگر کژکاری های جنسی – از جمله آمیزش جنسی با حیوانات - شنیده بودم با این همه تاب آسان دیدن و ساده انگاشتن و شکیبایی نمودن بر رشد و گسترش این گونه مشکلات و آسیب های جنسی – روانی – اجتماعی را نداشتم. مدت ها اندیشیدم.

همه ی این رخدادها درست هنگامی رخ داد که دوران پیش تازی سیاست و فلسفه بود و گروه های موسوم به دوم خردادی به انتشار چکیده ی دانسته ها و آموزه های فلسفی و علوم سیاسی شان در سال های دوری از قدرت به عنوان راهبردی بنیادین در گذار به دوران چیرگی دانش و عصر دانایی و رنسانس می نگریستند و کوشش داشتند. اما واقعیت این بود که آنان در عین داشتن و به کار بستن راهکارهای بسیار , در عمل راهبردهای عملی به روز و کارآمدی نداشتند و از این رو در عمل – نه شعار – نتوانستند توسعه و رشد علمی – فرهنگی و اجتماعی لازم را پدید آورده و هدایت کنند. بدلیل سرشت و شخصیت سیاسی بیشتر طیف های این پیوستار موسوم به چپ اسلامی اینان از همان روزهای نخست دست یافتن به مقام های سیاسی و منصب های اجرایی , خود در عمل و بر خلاف شعارهای انتخاباتی شان مانع مشارکت توده و لایه های گوناگون اجتماع شدند.

من دیگر دانش آموخته ی پزشکی شده بودم و در چهارچوب طرح پیام آوران بهداشت ( سپاه بهداشت پیشین ) دوران خدمت سربازی ام را در روستاهای کوهستانی و محروم استان چهارمحال و بختیاری می گذراندم که آسیب های روانی – اجتماعی دیگری را دیدم و بر دانسته هایم افزودم. آن هنگام مجلس ششم نیز به دست نامزدهای اکثریت افتاده بود اما هنوز از پی گیری و به کار بستن راهبردهای بنیادین علمی – فرهنگی و اجتماعی خبری نبود.

پدرم در هفته هر روز پنج روزنامه سراسری دوم خردادی را برایم می خرید که هم چون گذشته بیشتر به بیان و نقد چکیده ی آراء و اندیشه های تئوریک فلسفه و علوم سیاسی هم چون پوپر , کانت , هگل , دکارت , هابرماس و معادل و مشابه های میهنی و وطنی آن ها می پرداختند و من شنبه به شنبه آن ها را با خود به تاریکخانه ی تنهایی مشرف به تالاب چغاخور می بردم و مطالعه می نمودم.

چه ساده انگارانه دوم خردادی ها , جبهه مشارکتی ها, نهضت آزادی ها و ملی – مذهبی ها می اندیشیدند که با چاپ آراء و اندیشه های فیلسوفان غرب و ایرانیانی هم چون شریعتی , سروش , بازرگان و مانند آن ها این اجتماع سده ها عقب نگهداشته شده به دوران چیرگی دانش و توانمندی دانایی می رسد !

روزنامه نگاران و سخن وران در نقد و بیان اندیشه های خردورزان فرنگ می تاختند و آنی ژرف نمی اندیشیدند که اجتماع ما بسیار پیش تر از این سخنان هنوز دربند و گرفتار دستگاه گوارش و آمیزش – شکم و زیر شکم در اسارت خور و خواب و خشم و شهوت – می زید و در جایگاهی فرومایه تر از لایه ی خاکستری مغز , جاهایی پیرامون دستگاه لیمبیک , هیپوکامپ , آمیگدال کنار هیپوتالاموس , هیپو فیز و شاید در برخی نقاط میهن حتا در ساقه ی مغز و پیاز نخاع و نخاع به سر می برد.

بزرگواران دوم خردادی و پارا دوم خردادی گمان می داشتند که هنگامه ای همتای انقلاب فرانسه است از این رو الگو نویسی و گرته برداری از نوشته ها و اندیشه های ژان ژاک روسو و ولتر تا پوپر و دیگر اندیشمندان معاصر را چاره ی کار می دانستند و نفهمیدند که اجتماع در دوران پیش از رهایی از اندیشه های ویکتوریایی بوده و خیزی هم برنداشته است.

اینان هم چون انقلابی های کامیاب و چیره ی فرانسه به پالایش و والایش غریزه می اندیشیدند تا زیست مایه در پیشگاه قدرت شورمایه ی سیاست شود اما چیرگی فناوری های پیشرفته ی دوران بر غریزه را در یاد نیاوردند.

 آرمان گرایان ناکام دهه ی 1350 و 1360 خورشیدی همه با هم آرمان گرایی ناکام دیگری را چهارچوب پروژه ای به نام « اصلاحات »  آغاز نموده بودند , در حالی که چشم و گوش خویش را بر کارنامه و کوشش های پیشتازان عرصه ی روشنفکری یک سده پیش تر این سرزمین هم چون فتحعلی آخوند زاده , ملکم خان اسپهانی , میرزا آقا خان کرمانی , طالبوف تبریزی .......... و سپس تابو شکنانی هم چون ایرج میرزا , صادق هدایت , فروغ فرخزاد و ........... همراه با سینماگران خرافه ستیزی همانند نصرت کریمی , نصرات الله وحدت , پرویز صیاد و .............. – که  دهه هاست دست کم در توده ی متوسط کلان شهرها این آرمان ها را به کنار زده اند و جنسیت و زیست مایه را از پس پرده بیرون کشیده اند – نگشوده بودند.

محال است این سرزمین تا هنگامی که از بند « شکمبه و تمبان » نگسلد و از کمند « خور و خواب و خشم و شهوت » رها یی نیابد و فراتر ننگرد و نیندیشد , به دوران چیرگی دانش و توانمندی دانایی برسد.

می دانستم که استادی ارجمند و استوار هم چون « ویلیام مسترز » به نام دکتر فریدون مهرابی در انستیتو روان پزشکی تهران وابسته به دانشگاه علوم پزشکی ایران یک دهه ای ست به درمان بیماران دچار اختلالات کارکرد جنسی همت گمارده و چند سالی ست که به چاره گشایی از دشواری های مراجعان دچار اختلال هویت جنسی نیز می پردازد.

اما عرصه ی سکسولوژی اجتماعی گشوده نشده بود. این سرزمین « آلفرد کینزی » و « مگنوس هیرشفلد » می خواست. گفتن از برهمکنش جنسیت و اجتماع در ایران جسارت ویژه ای می خواست و هنوز هم می خواهد. سکس تراپی – یا همان سکسولوژی بالینی – دشواری های بسیار کمتری نسبت به سکسولوژی اجتماعی داشته و دارد.

این گونه بود که من درست یا نادرست , منطقی یا احساسی , این عرصه را برای ادای دین به میهن و هم میهن برگزیدم . در سال 1380 به اداره ی ارزیابی دانش آموختگان خارج کشور معاونت آموزشی وزارت بهداشت , درمان و آموزش پزشکی در خیابان وصال رفتم تا ببینم که آیا مدرک پی اچ دی سکسولوژی بالینی دانشگاه کرتین استرالیا را معتبر می دانند یا نه که دیدم اصلا این رشته و واژه ای به نام سکسولوژی را نمی شناسند !

درخواست من به کمیسیون این اداره رفت و پس از چند هفته پاسخ دادند که کشور به چنین رشته ای نیاز ندارد و وزارت بهداشت اصولا این رشته را به رسمیت نمی شناسد و چنان چه من این رشته را با هزینه ی شخصی بخوانم و به ایران باز گردم , امکان کار با این عنوان را نخواهم داشت. پاسخ وزارت علوم نیز چیزی در همین اندازه بود.

این بود که من کوشش برای ورود به رشته ی تخصصی روان پزشکی را در کنار کار و مطالعات بالینی و اجتماعی سکسولوژی برگزیدم. مقالات و اشاراتی در این باره در روزنامه ها و مجلات از من منتشر شد و با وجودی که در میهن مان شناخته شده و نامدار نبودم , کتاب هایم درباره عرصه ی جنسیت را به چاپ های چندم رساندم.             

     

ماه نامه فردوسی : لطفا عناوین و موضوعات کتابهایی که در این رابطه از شما به چاپ رسیده ، را شرح دهید.

تا کنون دو کتاب « تمایلات و رفتارهای جنسی انسان » و « احساسات و پاسخ های جنسی انسان » از من منتشر شده است. کتاب نخست تالیف و دومی ترجمه ی ویراست بیستم کتاب ارزشمند و ماندگار « ویلیام مسترز و ویرجینیا جانسون » است. متاسفانه با وجودی که نزدیک به هشت سال از هنگام انتشار کتاب نخست می گذرد , هنوز کتابی جامع تر از آن به بازار کتاب نیامده است.بسیاری از فصل ها و مطالب این کتاب در تاریخ نشر ایران در کتاب دیگری منتشر نشده است. بدون آن که بخواهم به وادی فروتنی های دروغین رایج در سرزمین مان - که در واقع نعل وارونه ی خودبزرگ بینی هستند – بیفتم و یا برای خویش جایگاهی پوچ و پوسته ای دست و پا نمایم , من جایگاه این کتاب را در اجتماع عقب نگهداشته شده ی خودمان هم قواره ی  کتاب های تابو شکن « مارکی دو ساد » , « مادام دو لافایت » و « گوستاو فلوبر » و شاید حتا کتاب « قراردادهای اجتماعی ژان ژاک روسو » می دانم. کتاب « تمایلات و رفتارهای جنسی انسان » بیش از آن که برای من مایه ی افتخار باشد , برای وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و دولت مایه ی بالیدن است. گمان نمی کنم به جز یکی دو کشور خاص خاورمیانه , متاسفانه هم چنین کتابی در خاور میانه تالیف و منتشر شده باشد. خوشبختانه و برخلاف آن چه نهادهای سیاسی غرب در دشمنی با نظام سیاسی ما بیان می کنند , ایران در گستره ی سکس ( جنسیت ) سال ها از کشورهای عربی – سنی منطقه ی خاورمیانه پیش تر است.

هم اکنون کتاب « تمایلات و رفتارهای جنسی انسان » از سال 1379 به چاپ دهم و کتاب « احساسات و پاسخ های جنسی انسان » از سال 1381 به چاپ هشتم رسیده است. هم چون آثار علمی , ادبی , تاریخی و هنری کشورمان , این دو کتاب نیز در کشورهای فارسی زبان همسایه ی ایران و از جمله افغانستان , پاکستان , تاجیکستان و ............. فروش رفته و تا اندازه ای نبود آگاهی و آموزش های لازم در آن جوامع را جبران نموده اند.

هم چنین از آن جا که از نقش بی مانند اینترنت در دگرگون ساختن هنجارهای اجتماعی و نیز رشد و گسترش انحرافات جنسی و آسیب های روانی – اجتماعی آگاه بودم , کتاب « روان شناسی اینترنت » دکتر پاتریشیا ولیس را در سال 1382 ترجمه و منتشر نمودم. این کتاب هم اکنون به چاپ دوم رسیده اما متاسفانه با وجودی که همانندی در بازار کتاب میهن مان ندارد , آن چنان که باید و شاید از سوی جوانان اجتماع مان جدی گرفته نشد.  

هم اکنون کتاب « درسنامه ی جامع جنسی و زناشویی » را در دست ترجمه دارم که کامل ترین کتاب در این گستره در گیتی است که متن پارسی آن در اندازه ی یک هزار و پانصد صفحه ی وزیری می شود. امیدوارم این کتاب مجوز انتشار بگیرد و بتواند هم چون دو کتاب پیشین نقش پیشگیرانه و درمان گرانه ی خود را در برابر نادانی ها , اختلالات و انحرافات شایع در کشورمان ایفا نماید. بی گمان چنین کتاب جامعی تاکنون نه تنها در در ایران , که در بسیاری از کشورهای جهان منتشر نشده است.   

ماه نامه فردوسی : لطفا در مورد کلاسهای آموزشی که توسط شما برگزار می گردد توضیح دهید .

در سال های اخیر در این عرصه , من کارگاه آموزشی تخصصی پنجاه ساعته ی « سکسولوژی بالینی ( سکس تراپی ) » و کارگاه تخصصی بیست و چهار ساعته ی « پیشگیری و درمان پیمان شکنی ( خیانت به همسر ) و روابط فرا زنا شویی » را برای دانشجویان و دانش آموختگان مقاطع دکترا , کارشناسی ارشد و کارشناسی رشته های روان شناسی , مشاوره , مددکاری , علوم تربیتی , پیرا پزشکی و نیز دستیاران روان پزشکی , یورولوژی و زنان و زایمان و پزشکان عمومی برگزار می کنم.

هم چنین دوره ی آموزشی آزاد « هنر عشق ورزی و مهارت های همآغوشی » را به تفکیک جنسیت , برای نیازمندان دیپلم به بالا برگزار می کنم بلکه بتوانم به سهم خویش در پیشگیری و درمان مشکلات شخصی و آسیب های روانی – اجتماعی نقش داشته باشم.