تبليغاتX
شب نشینی در جهنم وادنگ

شب نشینی در جهنم وادنگ

شب نوشت های یک رسوای سرزمین ریا

 

عشق و دیگر هیچ !

 

 

در راستای کاهش نرخ خشونت خانگی و طلاق ، هفتمین دوره ی کارگاه آموزشی تخصصی  « سکسولوژی بالینی و سکس تراپی  » دکتر بهنام اوحدی از تاریخ ۲۳ خرداد ماه ۱۳۸۷ ، هر پنج شنبه از ساعت ۱۲ ظهر تا ۴ بعد از ظهر در مرکز مشاوره و آموزش تخصصی رها وابسته به انجمن دفاع از قربانیان خشونت برگزار می شود. 

در این کارگاه پنجاه ساعته ، که در دوازده جلسه ی چهار ساعته برای دانش جویان و دانش آموختگان رشته های روان پزشکی ، روان شناسی ، مشاوره ، پزشکی ، مددکاری و علوم تربیتی و دیگر رشته های وابسته برگزار خواهد شد ، کلیه ی مباحث و مشکلات ج ن س ی - آمیزشی در حیطه ی س ک سولوژی و س ک س تراپی از دیدگاه های روان پزشکی ، روان شناسی بالینی ، مشاوره و ممدکاری ، زنان و زایمان ، یورولوژی و اندوکرینولوژی مورد تدریس قرار خواهد گرفت.   

دانش جویان و دانش آموختگان علاقه مند به شرکت در این کارگاه پنجاه ساعته می توانند برای ثبت نام به مرکز مشاوره و آموزش رها ، واقع در تهران ، خیابان فلسطین شمالی ، نرسیده به بلوار کشاورز ، کوی شهید میر سرابی ، شماره ی  ۱ مراجعه نموده و یا با تلفن های ۸۸۹۷۱۶۰۷ ، ۸۸۹۵۴۹۲۸ و ۸۸۹۶۴۹۴۳ تماس بگیرند.

بدیهی ست به دلیل محدودیت جای برگزاری کارگاه ، اولویت به ترتیب ثبت نام مراجعان خواهد بود.

به شرکت کنندگان در این کارگاه گواهی و مدرک معتبر با امتیاز بازآموزی از سوی نظام مشاوره و روان شناسی داده خواهد شد.     

 

 

عشق و دیگر هیچ !

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:25  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

کلاستر B  ، دار و دسته ی برره ای ها

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

 پس از توصیف شخصیت های کلاستر A ، به گروه شخصیت های دسته ی B – نمایشگر ( هیستریونیک ) ، مرزی – آشفته ( بوردرلاین ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) – می رسیم. گروه شخصیت های B را می توان با صفاتی هم چون نمایشی ، احساساتی ، جسور ، گرم ، هیجانی ، و بی ثبات توصیف نمود.نکته ی مهم و قابل توجه این است که در هر یک از این چهار شخصیت زیر ساخت های نیرومند و استوار از سه شخصیت دیگر حضوری پیدا و پنهان دارند. از این رو تشخیص افتراقی و جدا ساختن این چهار شخصیت از یک دیگر می تواند بسیار دشوار باشد؛ به ویژه آنکه در اغلب موارد از این چهار شخصیت ، دو یا سه تا به گونه ای آمیخته و مختلط با یکدیگر وجود دارند.

آن چه که در داستان هایی همچون "حاجی بابای اصفهانی" ، "علویه خانوم"،"دایی جان ناپلئون" و روایت "شب های برره" شاهد بوده ایم، همانا چیره گی فراوان ویژگی های پررنگ و اختلالات شخصیتی گروه B است. از این رو برای فهم بیشتر و درک نزدیک تر این صفات و اختلالات، همواره در کارگاه های آموزشی آزاد و تخصصی خود این گروه شخصیتی B را "کلاستر برره" نام داده ام.

بسیاری از روان پزشکان در کار بالینی و درمانی خویش چندان به جدا کردن یک شخصیت از این چهار اهمیت نداده و در عمل فرد را در زیر گروه کلاستر B دسته بندی می نمایند. الگو و انگاره ای تمثیلی و تشبیهی را برای آشنایی با بر هم کنش شخصیتی در هر اجتماع می توان به کار برد تا به شناخت بیشتر چیستی و چگونگی کنش ها و واکنش های آدمیان در هرم قدرت جامعه بینجامد. بدین گونه که کشف ها و آفرینش ها را دانشمندان اسکیزوئید (تنهایی گزین-در خود مانده) انجام می دهند ؛ سپس قدرت مندان و خودکامگان نارسی سیتسیک ( خود شیفته ) ،آنتی سوشیال (ضد اجتماعی) و بوردر لاین (مرزی-پر آشوب) این اکتشافات و اختراعات را در راستای اهداف ، بلند پروازی ها و جاه طلبی های خود ،به هر شیوه و ترفند ممکن، از آن خود ساخته و به کار می گیرند. پس از آن این شخصیت های کلاستر C ، و به ویژه شخصیت نظام مند – قانون مدار (وسواسی-جبری) ، و همچنین شخصیت های افسرده (دپرسیو) هستند که همه ی توان ، کوشش ، پویش، نظم  و انضباط سرشتی و منشی خویش را به کار می بندند تا وظیفه ی شخصی و حرفه ای خویش را درست و بی کم و کاست آن اهداف ، بلند پروازی ها و جاه طلبی ها به انجام و سر منزل گماشته شده برسانند.

شخصیت های پارانوئید ( بد بین و  سر نخ جو) نیز به خوبی و با کمال میل و اشتیاق، وظیفه ی پاسداری و حراست از این "چرخه ی بر هم کنش انسانی" در هرم قدرت اجتماعی را بر دوش می گیرند. در این بین تکلیف و نقش شخصیت های منفی گرا و لج باز پرخاش گر – منفعل(پاسیو – اگرسیو) نیز هویداست؛ اینان بی هنر دست بر دست نهاده، از کنار گود کژ اندیشانه و کاست نگرانه فقط و فقط به سرزنش ، خورده گیری، عیب جویی و انتقاد مغرضانه پرداخته و تنها غر و نق می زنند !

فال بینی،جن گیری و نهان گویی هم بر دوش شخصیت های خرافه مدار اسکیزو تایپال است!!

هر آدم و جاندار زنده ای -جانور یا گیاه- نارسی سیزم(خود شیفتگی) ویژه و ضروری خود را دارد که همان مایه و سر چشمه ی زنده نگاه داشتن و بقای او در چرخه ی بر هم کنش موجودات و جهان هستی ست. اگر آن جوانه ای که از دانه برون می جهد و آن نو نهالی که از زمین سر بر می آورد، از نارسی سیزم ( خود شیفتگی ) دست پایین و لازم بی بهره و نا برخوردار باشد، عمرش چون گلبرگ های شقایق های وحشی بیابان ها و شبنم های سیمین گون دشت ها گذرا و نا ماندگار است.

آدمی نیز از این قاعده مستثنی نیست. اندک نارسی سیزمی برای پاسداشت و نگاهبانی از گوهر بی تای زندگی لازم و ضروری است در این جا ناسودمند نیست که به مرز جدایی و افتراق خودشیفتگی مثبت و کارآمد از خودشیفتگی زیان بخش و بیمار گونه نیز اشاره نمایم. نارسی سیزم سازنده و سودمند در عین حال که دغدغه ی پیشرفت، شکوفایی،کارآمدی،توانگری و نیرومندی خویشتن را دارد، در همان هنگام به بهروزی ، کامیابی ، سربلندی و شادمانی دیگر مردمان اجتماع نیز می اندیشد. خودشیفتگی سالم و سودمند تنها به خورده گیری و نکته سنجی از پیرامون نمی پردازد؛ در ستایش از کوشش های ماندگار و رنج های نو آفرین نیز پشتکاری همیشگی و استوار دارد. اما خود شیفتگی بیمار گونه چنین منش و رویکردی ندارد.

نارسی سیزم بیمار گونه ، درون مایه و بنیان های پررنگ و نیرومندی از ویژگی های شخصیتی آنتی سوشیال (ضد اجتماعی) و بوردر لاین (مرزی-پر آشوب) را داراست.

مایه هایی از شخصیت نمایشگر نیز در هر جاندار و آدمی وجود داشته و دست کم حضور کمرنگ این ویژگی ها برای کامیابی بهتر و بیشتر آدمیان – به ویژه زنان - در زندگی اجتماعی و زناشویی سودمند و گاه سرنوشت ساز است.

بنابراین صرف وجود درون مایه ها زمینه های نارسی سیستیک و یا نمایشی، نباید سبب برچسب سازی و انگ زنی شده و همبستگی اجتماعی را دچار کاستی و نیستی سازد. مردمان هر اجتماع، نا همگون و گونه گون اند و همین نا همگونی و تفاوت های انسانی ، جانوری ، گیاهی و جمادی زندگانی را زیبا ، گیرا ، دوست داشتنی و دل نشین می کند. به تفاوت ها از آن لحاظ که هنر آفرینش و دست پرورده ی پروردگارند ، باید احترام گذاشت.

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 4:15  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

تشنه ی تله پاتی با جن و پری

آشنایی با شخصیت شگفت انگیز و خرافه گرا ( اسکیزوتایپال ) – بخش دوم

دکتر بهنام اوحدی *

 

در مطالعات گذشته نگر  دیده شده که شمار فراوانی از بیمارانی که به نظر می رسیده دچار اسکیزوفرنی باشند ، در واقع مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوتایپال بوده اند. طی مطالعات درازمدت گزارش شده که در نهایت ده درصد افراد دچار اختلال شخصیت اسکیزوتایپال دست به خودکشی می زنند ، اما بسیاری از بیماران نیز در سراسر زندگانی خویش به گونه ای ثابت ویژگی هایی پر رنگ از شخصیت اسکیزوتایپال دارند و با وجود همه ی شگفتی ها و غرابت هایی که دارند ، پیمان زناشویی بسته و  حرفه و شغلی در پیش می گیرند.

در سامانه ی شخصیتی اسکیزوتایپال ، در بخش سرشت ، شخصیت اسکیزوتایپال را در هر چهار ویژگی سرشتی – پرهیز از آسیب ، نو خواهی ( تازه و تنوع طلبی ) ، وابستگی به پاداش ، و پشتکار ( مداومت ) – می توان نه بالا یا پایین ، که « متوسط  »  برشمرد. البته در مواردی که هم ابتلایی و هم زمانی با اختلال و یا صفات پر رنگ شخصیت مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) مطرح باشد ، نو خواهی ( تنوع طلبی )  فزونی یافته و پشتکار و گاه پرهیز از آسیب کاهش می یابند.

در بخش منش ، خود فرا روی بالا بوده ، اما همکاری ، و خود مداری پایین است.

از لحاظ هم ابتلایی و به هم آمیختگی ، اختلال یا ویژگی های شخصیت اسکیزوتایپال می تواند هم زمان و همراه با اختلالات و ویژگی های شخصیتی بدگمان ( پارانوئید ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، جدایی گزین – در خود مانده ( اسکیزوئید ) ، و مردم گریز – پرهیز مدار دیده شده است.

نسبت جنسیتی این اختلال درست هویدا نشده است و نمایان نیست که در مردان بیشتر است یا زنان؛ اما آشکار شده که در زنان دچار نشانگان کروموزوم ایکس شکننده به گونه ای شایع دیده می شود. در بستگان درجه نخست افراد دچار اسکیزوفرنیا شیوع بیشتری دارد. هم چنین شیوع افزایش یافته ای از اسکیزوفرنیا و دیگر اختلالات روان پریشانه ( سایکوتیک ) در بستگان بیماران دچار اختلال شخصیت اسکیزوتایپال دیده می شود.

اختلال شخصیت اسکیزوتایپال را باید از اختلال شخصیت هایی هم چون  جدایی گزین – درخودمانده ( اسکیزوئید ) ، بد گمان ( پارانوئید ) ، مردم گریز – پرهیز مدار ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، و خودشیفته ( نارسی سیستیک ) جدا نموده و بازشناخت. به ویژه آن که دو شخصیت اسکیزوئید و پارانوئید به ندرت دارای ویژگی هایی هم چون اندیشه ی جادویی ، تجربه های ادراکی نامعمول ، و غرابت هایی در گفتار ، سیما ، پوشش ، کردار ، و فرآیند تفکر هستند.

شخصیت های مردم گریز – پرهیز مدار نیز به سبب برخی کردار و سیما و پوشش اش به ندرت مایه ی شگفتی دیگران می شوند ، البته  تنهایی گزینی و خودداری اجتماعی اینان به دلیل شرمگینی و نه بی علاقگی ، جدا نمودن و  کناره گیری شان است.

اصول درمان افراد دچار اختلال شخصیت اسکیزوتایپال همانند بنیان های درمان افراد مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئید است ؛ هر چند برخورد با اسکیزوتایپال ها باید دوراندیشانه و محتاطانه تر باشد. بیماران اسکیزوتایپال الگوها و انگاره های فکری ویژه و منحصر به فردی دارند. برخی از آن ها کوشش مندانه در انجام عبادات ، آیین ها و آداب غریب مذهبی ، جشن های فرقه ای ، و مراسم جادویی و استوار بر ماوراء الطبیعه شرکت می جویند. درمانگر نباید این گونه فعالیت ها را مورد ریشخند قرار داده و به تمسخر بگیرد ، یا درباره ی کنش ها ، کردارها و پندارهای فرقه ای و شبه خانقاهی آنان سمت و سو و جبهه ی قضاوت گرایانه ای بگیرد.

حتا چنان چه این کنش ها کاملا نا واقع بینانه و نا منطقی باشند. از آدم اسکیزوتایپال انتظار هر کردار شگفت انگیز و دور از ذهن را باید داشت. به ویژه اگر ویژگی های پر رنگ و یا اختلال شخصیت مرزی – آشوب ناک با آن سرشته و همراه شود. پس دیدار دختر دانش آموخته و پای تخت نشینی که هر هفته دو بار برای دور نمودن اجنه از حمام آپارتمانش در آن جا خود به دست خویشتن مرغی زنده را سر می برد ، نباید موجب شگفتی فراوان یک روان پزشک شود. به خوبی می توان انتظار داشت که مادر این دختر چندین خط دعا برای دور ساختن جن ها از حمام بر آیینه نوشته باشد ، تا آن اندازه که امکان تماشای خود در آیینه ی حمام فراهم نباشد !

بدین ترتیب ، اسکیزوتایپال ها با کردار های نامعمول و پندارهای عجیب و غریب خود در فرآیند ازدواج مشکلی ده چندان دارند؛ چرا که دیگران از آنان به همین دلایل رویگردان و حتا گریزانند !!

البته به دلیل شیوع گسترده ی برخی پندارهای شبه روان پریشانه و اندیشه های جادویی ( که برای کودکان دو تا هفت ساله طبیعی و نرمال شمرده می شود ) در فرهنگ و آیین جوامع توسعه نیافته و به رنسانس نرسیده ، مشکل ازدواج برای اسکیزوتایپال ها در این گونه اجتماع ها کم تر از جوامع پیش رفته و مدرن است.  بنابراین احتمال فراوانی دارد که افرادی دچار اختلالات و ویژگی های شخصیتی اسکیزوتایپال ، تنهایی گزین – درخودمانده ( اسکیزوئید ) ، بدگمان ( پارانوئید ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) ، مردم گریز – پرهیز مدار و آمیخته به هم ( مختلط ) ، پندارهای نامعمول و باورهای عجیب و غریب اینان را طبیعی و خرده فرهنگ  پنداشته و نرمالیزه نمایند. پس دور از ذهن نباید باشد که این چنین شخصیت هایی با بیماران اسکیزوتایپال پیمان زناشویی بسته و یک عمر کمابیش آنان را پذیرا باشند.

و این کار آسانی نیست؛  چرا که اگر فرد اسکیزوئید به فیلم ، موسیقی ، کتاب ، کلکسون و کاری گونه ای « گیر » از جنس گیرهای  آسپرگر گونه می دهد و مثلا هزاران بار به یک آهنگ یا آلبوم « قمرالملوک وزیری » گوش جان می سپارد یا با وجود صدها بار تماشا و از بر شدن « دایی جان ناپلئون » ، باز هم در اشتیاق و عطش دیدن آن به سر می برد ، یک آدم اسکیزوتایپال همین گرایش مداوم و مکرر آسپرگر گونه را به فال ، کف بینی ، غیب گویی ، حس ششم ، تله پاتی ، هیپنوتیزم ، منیتیزم ، ذن ، و هر پدیده ی ماورایی ، جادویی و شبه جادویی دیگر دارد.  

به طور کلی ممکن است خانم های دچار اختلال شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) و یا مرزی – آشفته ( بوردرلاین ) به گونه ای ویژه جذب مردان و نیز کیش ها و فرقه های اسکیزوتایپال شوند. این دخمه های خرافه مدار سنت گرا یا مدرن با آغوش باز پذیرای این مه رویان پری پیکر هستند. این آغوش باز تنها با خواست و نیت سوء استفاده های جنسی و عاطفی آتی نیست. این زیبا رویان مبلغان گیرا و پر کششی برای کیش و فرقه ی غریب و شگفتی آور هستند ؛ در عین حال به سبب توانایی ویژه و بسیار شخصیت های نمایشگر ( هیستریونیک ) در فرآیند دفاعی « تجزیه » دارند که طی آن محتویات ذهنی در هشیاری های موازی حضوری هم زمان دارند. بدین ترتیب نمودهای متناقض خویشتن که با یکدیگر در تضاد و تقابلند ، در بخش های جداگانه ی ذهن نگهداری می شوند. آری ، مه رویان هیستریونیک « مدیوم » های توانا و چشمگیری بوده و در آیین و آداب فرقه درست در پیشگاه رهبر و رئیس آن در هسته و کانون مراسم جادویی قرار می گیرند و چشم و گوش و دل و هوش از کف همگان می ربایند.       

طی فرآیند درمان – صد البته اگر فرد و خانواده ی کمابیش پذیرای او اصولا بیمار و نیازمند درمان بودنش را بپذیرند - از داروها ، به ویژه داروهای روان پریشی ستیز ( آنتی سایکوتیک ) برای برخورد با افکار انتساب به خود ( رفرنس ) ، فریفتارها و خطاهای ادراکی ( ایلوژن ها ) ، اندیشه های جادویی ، حملات گذرا و پراکنده ی روان پریشانه ، واقعیت باختگی ، بد گمانی ها و دیگر علایم این اختلال به خوبی می توان سود جست. به ویژه به هم آمیختن و افزودن دارو درمانی به روان درمانی بسیار سودمند خواهد بود. اگر نشانه ها و علایمی از افسردگی دیده شود ، داروهای افسردگی ستیز ( آنتی دپرسانت ) را نیز می توان تجویز نمود.

معیارهای تشخیصی اختلال شخصیت اسکیزوتایپال بر پایه ی چهارمین ویرایش کتابچه ی تشخیصی و آماری اختلالات روانی  عبارت است از :

الف ) کاستی ها و نواقصی در روابط اجتماعی و بین فردی که مشخصه ی آن بروز رنج و مشقتی حاد در روابط صمیمانه و کاهش توانایی دارا بودن این روابط و هم چنین آشفتگی ها و برهم خوردگی های شناختی و یا ادراکی ، و نامتعارف ( اکسنتریک ) بودن رفتار است؛ به گونه ای که این الگو ی ژرف و فراگیر از اوایل بزرگ سالی آغاز شده و در زمینه های گوناگون به چشم آید که نشانه اش وجود دست کم پنج تا از موارد زیر است:

1 ) افکار انتساب ( رفرنس ) به خویشتن ؛ نه هذیان های ( روان پریشانه ) انتساب به خود

2 ) باورهای عجیب یا اندیشه های جادویی که بر رفتار اثر بگذارند و با هنجارهای برآمده از خرده فرهنگ فرد هم خوانی نداشته باشند ( مانند خرافاتی بودن ، اعتقاد به غیب بینی ، تله پاتی و دور آگاهی ، حس ششم ؛ و نیز گمانه ها ، تخیلات یا اشتغال های ذهنی غریب در کودکان و نوجوانان )

3 ) تجربه های نا معمول ادراکی ، از جمله فریفتارها و خطاهای ادراکی ( ایلوژن های ) پیکری

4 ) پندار و گفتار عجیب ( برای نمونه ، مبهم ، حاشیه پردازانه ، استعاره ای ، با شرح و تفصیل بیش از اندازه و فراوان ، یا کلیشه ای و قالبی )

5 ) شکاکیت یا فکر بدگمانانه

6 ) حالت عاطفی نابه جا یا محدود

7 ) رفتار یا حالت ظاهری عجیب ، نامتعارف ، یا ویژه ی خود  

8 ) نداشتن دوستان صمیمی یا مورد اطمینان ، به جز بستگان درجه نخست

9 ) اضظراب بیش از اندازه در میان جمع ، به گونه ای که با آشنا شدن هم کاهش نیابد؛ این اضطراب بیشتر به ترس همراه با بدگمانی مرتبط است و نه به قظاوت منفی درباره ی خودش

ب ) فقط در سیر اسکیزوفرنیا ، اختلال خلقی با ویژگی های روان پریشانه ( سایکوتیک ) ، دیگر اختلالات روان پریشانه ، یا یکی از اختلالات ژرف و فراگیر رشد ( اوتیزم ، آسپرگر و ... ) پیدا نشده باشد.

نکته : اگر این معیارها پیش از آغاز اسکیزوفرنیا وجود داشته باشند ، قید « پیش مرضی » را باید افزود؛ برای نمونه ، « اختلال شخصیت اسکیزوتایپال ( پیش مرضی ) ».

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:47  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

مریدان استوار جادو و ماوراء

 آشنایی با شخصیت شگفت انگیز و خرافه گرا ( اسکیزوتایپال ) - بخش نخست  

دکتر بهنام اوحدی*

MMORIDD سر واژه ای گزیده و گویا برای عجیب و غریب ترین شخصیت دیده شده در اجتماع آدمیان است.

به ترتیب حرف های این سرواژه نماد اندیشه ی جادویی ، دوره های روان پریشی گذرا ( میکرو سایکوز ) ، پندارهای غریب و شگفت انگیز ، افکار انتساب به خود ، فریفتار ها و خطاهای ادراکی ( ایلوژن ها ) ، واقعیت زدودگی ( مسخ واقعیت ) ، و افسردگی های شدید هر از گاه هستند که در کنار افکار بدبینانه و تنهایی گزینی دیده شده در شخصیت های « کلاستر ( دسته ) آ » بیانگر مهم ترین ویژگی های زندگی هر روزه ی شخصیت اسکیزوتایپال هستند.

اختلال شخصیت اسکیزوتایپال در بستگان تنی بیماران اسکیزوفرنی ، بیشتر از گروه های شاهد دیده شده و همگامی بیشتر دوقلوهای تک تخمکی نسبت به دوقلوهای دو تخمکی از نظر ابتلا نشانه ی وجود ساختارهای نیرومند زیست شناختی و ژنتیکی در پیدایش این شخصیت است.

در اختلال شخصیت اسکیزوتایپال ، اندیشیدن و شیوه ی ارتباط برقرار کردن مختل شده است. این بیماران گر چه اختلال فکر برجسته ای ندارند ، اما گفتارشان ویژه و متمایز است. ممکن است معنای این گفتار را تنها خودشان بفهمند ، از این رو  اغلب نیازمند تفسیر  است.

بیماران دچار اختلال شخصیت اسکیزوتایپال همانند بیماران دچار اسکیزوفرنی ، ممکن است از احساسات خود باخبر نباشند ، اما به کشف احساسات دیگران به ویژه حالات عاطفی منفی ای هم چون خشم بسیار حساس اند. آن ها افکاری خرافی دارند؛ برای نمونه ممکن است ادعای غیب بینی و یا داشتن دیگر توانایی ها و نیرومندی های فکری و بصیرت های ویژه را داشته باشند.

جهان درونی شان ممکن است پر از ترس ها و گمان های کودکانه و نیز رابطه با افرادی خیالی و تصوری باشد که آن ها را آشکار و نمایان می بینند. ممکن است به خطای ادراک خود اعتراف کنند؛ برای نمونه به این که درشت بینی ( ماکروپسی ) دارند و یا آن که دیگران را همچون « پینوکیو » چوبی ، یا مانند روبوت های « جنگ ستارگان » می بینند.

شخصیت های پر رنگ و افراد دچار اختلال شخصیت اسکیزوتایپال ، روابط بین فردی مخدوش و مشکل داری دارند و ممکن است کردارهای نامناسبی از آن ها سر بزند. بنابراین آدم هایی تنها و جدایند؛ دوستی ندارند یا دوستان مورد اطمینان اندکی دارند. البته چنان چه با چالش های سخت از سوی خانواده روبه رو نشوند ، به بستگان درجه نخست خویش اعتماد می کنند. شاید به دلیل زیر ساخت های زیستی و ژنتیکی این بیماری ، اغلب این گونه بیماران چندان با چنین چالش هایی برخورد نمی کنند.

این اختلال در بسیاری از موارد با ویژگی ها و یا اختلال شخصیت مرزی – آشفته و آشوبناک ( بوردرلاین ) آمیخته ، همراه و پیوسته می شود. در چنین حالاتی وضعیت پنداری ، کرداری و گفتاری فرد افزون بر بیگانگی ، آشفتگی نیز پیدا می کند. قربانی نمودن کودکان و دوشیزگان بی گناه در پیشگاه خداوند یا شیطان ؛ خودزنی ، خونریزی و حتا خون آشامی در آیین ها ؛ و بی بند و باری های جنسی و سوء مصرف مواد چند گانه در مراسم ویژه ، همه و همه در پرتو همزمانی این دو اختلال روی می دهد.

بیماران دچار اختلال شخصیت اسکیزوتایپال اگر زیر فشار روانی قرار بگیرند ، ممکن است از حال عادی بیرون روند و نشانه های روان پریشی های گذرا را پیدا کنند. هم چنین بی لذتی تا اندازه ی افسردگی شدید در این بیماران فراوان دیده می شود.

در اندیشه ، کردار ، ادراک ، شیوه ی ارتباط و هم سخن شدن این افراد غرابت ها و شگفتی های فراوان وجود دارد که افراد اسکیزوتایپال را از اسکیزوئید ها و مرم گریز – پرهیز مدار ها جدا می کند. اسکیزوفرنی در پیشینه ی خانوادگی اسکیزوتایپال ها بسیار بیشتر از دو دسته ی دیگر به چشم می خورد ، اما افراد اسکیزوتایپال هم چون اسکیزوفرن ها دارای روان پریشی همیشگی ، گسترده و فراگیر نیستند. دوره های روان پریشی اسکیزوتایپال ها گذرا و پراکنده است. روان پزشکی امروزین اختلال شخصیت اسکیزوتایپال را شخصیت پیش مرضی ( پره موربید ) اختلال اسکیزوفرنی بر می شمارد . بیماران دچار شخصیت پر رنگ و اختلال شخصیت بد گمان ( پارانوئید ) نیز بدبین و شکاک اند اما کردار و پندار شگفت انگیز ، غریب و خرافه گرایانه ی اسکیزوتایپال ها را ندارند.

افراد اسکیزوتایپال ، شیفته و مفتون « ماوراء » و « متافیزیک » اند. جهان بی ماوراء ، روح ، جن ، پری ، نسناس ، از ما بهترون ، پرواز در آسمان ، سفر در بعد زمان و مکان ، پیش گویی ، کف بینی ، طالع نگاری ، و مانند این ها برای شان هیچ گونه معنا و مفهومی ندارد. فال و راز و جادو و جمبل از بنیادهای استوار این گونه افراد است. « متافیزیک » اصل و ستون دیرپای زندگی اینان است؛ به دیرپایی ژن های پدران و مادران نسل اندر نسل شان !

تنهایی افراد دچار اختلال شخصیت اسکیزوتایپال همیشگی نیست؛ چه بسا اینان فرد ناهم جنس اما هم اندیش و هم باوری چون خود را پیدا می کنند و کاخی رویایی و رمانتیک آراسته به اندیشه ها و آیین های سرچشمه گرفته از « ماوراء » بنا می نهند. هم چنین فراوان دیده شده که اینان بالاخره افراد اسکیزوتایپال دیگری را پیدا کرده و « کیش » و « فرقه » و « دخمه » ای در کنار یکدیگر می آفرینند تا در آن جا به یکدیگر پیوسته آیین ها و مراسم خاص و غریب خود را برپا دارند. « کیش » و « دخمه » و « خانقاه » ای که می تواند همانند آن چه در فیلم « چشمان کاملا بسته » می بینیم ، شکوهمند و مدرن باشد ، یا نمایه ای از فقر و تنگدستی به خود گیرد و با گلیم و حصیر و زیلویی آراسته شود.

گاه این « پیشگاه » ها و « خانقاه » ها از مرز باورهای شبه مذهبی و آن جهانی به امور دنیوی و شبه دنیوی نیز وارد می شوند و نام هایی چون « کلینیک فرا درمانی » و « درمانگاه ماوراء » را به خود می بخشند. این گونه است که بسته به گونه ی بیماری تنی یا روانی از اعضا و جوارح مربوطه « خروجی جن » می گیرند !!!

·         *روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:41  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

ویژگی های  شخصیتی در خود مانده – تنهایی گزین

 

رویا نشینان کاخ تنهایی - بخش دوم

 

دکتر بهنام اوحدی

 

روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

 

شخصیت های اسکیزوئید در زندگی خصوصی شان تنهایی گزین هستند و دلبستگی بسیاری به حیوانات - به ویژه سگ و گربه و اسب – دارند و به جانوران و گیاهان بر خلاف آدمیان به سادگی عشقی سرشار و فراوان پیدا می کنند. البته شخصیت های افسرده ، وابسته ، مردم گریز – پرهیز مدار ، بدگمان ( پارانوئید ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی – آشفته ( بوردرلاین ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) نیز می توانند به سوی پیوند و دلبستگی یافتن به حیوانات گرایشی استوار پیدا کنند. در کنار حیوانات اهلی و خانگی ، کتاب ، فیلم ، موسیقی ، و آثارهنری همچون نقاشی نیز در گروه همدمان و مرحمان اسکیزوئیدها در کاخ دلنشین و تاریکخانه ی رویایی شان قرار می گیرند . البته نه هر کتاب و فیلم و موسیقی و نقاشی ای ؛ که آثاری ارزشمند و فاخر. در اتاق شخصی اینان بایگانی ای جاری از کتاب های ادبی ، تاریخی ، سیاسی ، فلسفی ، روان شناسی ، جامعه شناسی ، هنری ، و ...... به همراه آرشیوی از فیلم های شبه فلسفی و روان شناسانه ، در کنار موسیقی های ماندگار کلاسیک جهان و میهن در هم انباشته شده است. تابلوهای نقاشی با سبک های مورد پسند فرد – از رمانتیزم ، کلاسیسیزم ، و رئالیزم تا امپرسیونیزم و سورئالیزم – در تاریکخانه ی دلنشین و کاخ تنهایی های رویایی او دیده می شوند. همه ی این سلیقه ها در سطحی والا مقام و فاخر وجود دارند. اسکیزوئید ایرانی در آواز از تاج و بنان و شجریان فروتر نمی نشیند. اگر گوش به موسیقی رپ زیر زمینی هم می سپارد ، ذهنش را هوشیار به درون مایه ها ، انگیزه ها ، خاستگاه ها و نیز برآمدهای روانی - اجتماعی و فلسفی آن می دارد. نگاه و ذهن اسکیزوئید در هر چیز به سوی فلسفه ی پنهان در پشت آن بوده و هست. اسکیزوئیدها نگرشی فلسفی و ذهنی فیلسوفانه دارند هر چند مستعد آن هستند که در فلسفیدن شناور و سرگردان شوند. بدین ترتیب استاد دچار اختلال شخصیت و یا ویژگی پر رنگ اسکیزوئید بخواهد و نخواهد دل از کف دانشجوی شیفته ی دانایی و اندیشه می برد ، اما این دل دادگی گذرا و آرمان گرایانه اغلب نمی تواند بنیادی ماندگار و استوار برای پی افکندن ساختار خوشبختی و شادکامی در زناشویی استاد و شاگرد بشود. مگر آن که شاگرد نیز همچون استاد دارای ویژگی های پر رنگ و یا اختلال شخصیت اسکیزوئید باشد. واقعیت دردسر ساز این است که استادان و اندیشمندان اسکیزوئید فراوان در کانون توجه ، تنوع طلبی و هیجان خواهی دانشجویان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) قرار می گیرند.

اسکیزوئید ها فراوان غرق در رویا می شوند اما واقعیت سنجی خود را از دست نمی دهند. اینان از هیچ کاری لذت نمی برند یا فقط از کارهای اندکی خوششان می آید. به جز بستگان درجه نخست هیچ دوست صمیمی یا کاملا مورد اطمینانی ندارند. به انتقاد و خرده گیری و حتی هر گونه ستایش دیگران بی اعتنا و بی تفاوتند. کوشش دیگران در تحقیر اینان چندان اثرگذار نیست. کلام دیگران چه بسا در گوش اینان فرو نمی رود ، و آن هنگام نیز که فرو می رود ، بی درنگ و شتابان از همان گوش یا دیگری برون می آید ! از این رو قضاوت دیگران راهکارها و راهبردهای شان را خیلی دگرگون نمی کند. اینان شناور بر موج های رویاها ، اندیشه ها و ذهنیات خود هستند.  اسکیزوئید ها از آن جا که از نظر هیجانی سرد و بی اعتنا هستند و کردار پرخاشگرانه ی چندانی در مجموعه ی واکنش های معمول آن ها وجود ندارد ، چنان چه با تهدید و خطری واقعی و حتا خیالی رو به رو شوند ، بیشتر یا به تسلیم و رضا تن می دهند و یا در خیال و گمان های ابرتوانایی و همه کارتوانی (Omnipotent)  فرو می روند. البته اگر این تهدید به گونه ای جدی جان ، ناموس ، یا کاشانه ی اینان را در خطر نابودی و از دست رفتن قرار دهد ، درست همانند ریاضی دان  اسکیزوئید – آسپرگر ( دیوید سامنر ) فیلم « سگ های پوشالی ( STRAW DOGS  ) » ، با بازی درخشان و ماندگار داستین هافمن در نقش دیوید سامنر ، به خشونت و پرخاشگری ای بی کران و فراوان دست می یازند که به آسانی پایان نمی یابد. هر چه درون مایه های شخصیتی پارانوئید در افراد اسکیزوئید ژرف تر و گسترده تر باشد ، این تحریک پذیری ، خشونت و پرخاشگری شدیدتر و حادثه ساز تر است.   

بديهي و روشن است كه شخصيت اسكيزوئيد نبايد با اختلال اسكيزوفرني اشتباه شده و يكي در نظر گرفته شود. نیز اختلال شخصیت اسکیزوئید می تواند بسیار شبیه اختلال شخصیت های پارانوئید ، اسکیزوتایپال ، پرهیز گرا – مردم گریز ، و یا نظام مند – چارچوب مدار ( وسواسی – جبری ) نمایان شود و یا با ویژگی هایی پر رنگ از این ها همراه و به هم سرشته گردد.

در ساختار « سرشت » شخصیت اسکیزوئید ، نو خواهی ( تازه و تنوع طلبی ) همانند وابستگی به پاداش ، و آسیب گریزی پایین و اندک است ، اما پشتکار این افراد میانه ی رو به بسیار است. سامانه ی « منش » آن ها را نیز می توان با خود راه بری بالا ، و خودفرا روی و همکاری پایین و اندک شناساند.  

 

معیارهای تشخیصی اختلال شخصیت اسکیزوئید در چهارمین ویرایش کتابچه ی تشخیصی و آماری اختلالات روانی ( DSM-IV-TR  ) عبارت است از :

 

الف ) گسستگی از روابط اجتماعی و محدود بودن طیف احساسات و هیجان های ابراز شده در روابط بین فردی به صورت الگویی ژرف و فراگیر که از اوایل بزرگسالی آغاز شده باشد و در زمینه های گوناگون به چشم آید ، که نشانه اش وجود دست کم چهار تا از موارد زیر است :

1 ) نه میلی به برقرار کردن روابط صمیمی و نزدیک داشته باشد و نه از این گونه روابط لذت ببرد ؛ این امر شامل عضویت در یک خانواده هم هست.

2) تقریبا همیشه کنش ( فعالیت ) های تکی را برتری بخشد.

3) به داشتن روابط جنسی با کس دیگری هیچ گونه دلبستگی ای نداشته  ، یا علاقه ی بسیار کمی داشته باشد.

4) از هیچ کاری لذت نبرد ، یا فقط از کارهای اندکی خوشش بیاید.

5) به جز بستگان درجه نخست ، هیچ دوست نزدیک ، صمیمی یا مورد اطمینانی نداشته باشد.

6) به ستایش یا خرده گیری دیگران بی اعتنا و بی تفاوت باشد.

7 ) از لحاظ  هیجانی ، سرد ، بی اعتنا و از نظر عاطفی تخت ( Flat  ) باشد.

ب ) این حالات به گونه ای انحصاری و فقط در سیر اسکیزوفرنی ، یک اختلال خلقی با ویژگی های روان پریشانه ( سایکوتیک ) ، دیگر اختلالات روان پریشانه ( سایکوتیک ) ، یا یکی از اختلالات ژرف و فراگیر رشد ( مانند اوتیزم ، آسپرگر و .......... ) رخ نداده باشد ، و برآمده از اثرات جسمی مستقیم یک بیماری طبی فراگیر تنی نباشد.

نکته : اگر این معیارها پیش از آغاز اسکیزوفرنی وجود داشته باشند ، قید « پیش مرضی » را باید افزود؛ برای نمونه : « اختلال شخصیت اسکیزوئید ( پیش مرضی ) ».

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:26  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

رویا نشینان کاخ تنهایی - بخش نخست

 

آشنایی با شخصیت تنهایی گزین - در خودمانده ( اسکیزوئید )

 

دکتر بهنام اوحدی *

 

یک ویژگی بارز و همیشگی دارندگان این شخصیت  - که در دسته ی شخصیت های جدا و تنها ، خاص ، دارای گونه ای زندگی خصوصی ، عجیب و غریب ، و سرد از لحاظ هیجانی  ( کلاستر A  ) طبقه بندی شده است - گوشه گیری و انزوای اجتماعی است.

فرد دارای این شخصیت از برخوردها و برهم کنش های انسانی خشنود نمی شود و در موارد اختلال این شخصیت حتا ناراحت هم می شود. شخصیت اسکیزوئید تنها و درون گراست و از تنهایی لذت می برد. حالت عاطفی این شخصیت ، کند و محدود و سرد است.دیگران این گونه آدم ها را عجیب – نامعمول و نامتعارف –گوشه گیر و تک رو می دانند.

این شخصیت برخلاف شخصیت نمایشی ( هیستریونیک ) ، در مردان بیشتر و دو تا سه برابر زنان گزارش شده است.

افراد دارای شخصیت اسکیزوئید جذب مشاغل انفرادی می شوند. بسیاری از آن ها شب کاری را بر کار روزانه ترجیح می دهند تا مجبور نباشند با افراد زیادی برخورد کنند.بسیاری از سردی و نجوشی افراد دارای شخصیت اسکیزوئید ناراحت می شوند و توان تحمل آن ها را ندارند.

شوخ و شاد و شنگول بودن برای افراد دارای شکل خالص « اختلال » این شخصیت دشوار است. اسکیزوئید ها سرشان در لاک خودشان است و به هیچ وجه نیاز یا اشتیاقی به داشتن پیوندهای عاطفی با دیگران نشان نمی دهند.آن ها هیچ توجهی به رخدادهای روزمره و دلبستگی های دیگران نشان نمی دهند. این افراد حتا نمی توانند خشم خود را به گونه ی مستقیم ابراز کنند.

اسکیزوئیدها دیرتر از همه به دگرگونی های مد در جامعه تن می دهند. افراد اسکیزوئید اغلب در سخن گفتن پیش دستی نمی کنند و چندان اجتماعی ، عاطفی ، پر شور و هیجان ، گرم و احساساتی به نظر نمی رسند. از این رو در زندگی  زناشویی شان دچار مشکلات فراوانی می شوند ، مگر این که با فردی دارای ویژگی های پر رنگ و یا اختلال شخصیت کلاستر A  و تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) ازدواج کنند. مشکل این جاست که افراد دارای شخصیت اسکیزوئید در عمل همانند دو شخصیت دیگر کلاستر A  - بدگمان ( پارانوئید ) و خرافه مدار ( اسکیزوتایپال ) – به دنبال باور ذهنی ای می روند که با ازدواج با افراد داری ویژگی های پر رنگ و حتا اختلال شخصیت های کلاستر B  و به ویژه هیستریونیک ، و یا وابسته ، ناداشته ها و کاستی های عاطفی -هیجانی شان را به گمان خود جبران نموده و خانواده ی در پیش روی خودشان را به تعادل لازم برسانند. البته چنین پندارهایی برای پدید آوردن تعادل و توازن مناسب و مطلوب در بیشتر آدمیان پیدا یا پنهان به چشم آشنا می آید. کاملا هویداست که وجود زمینه و درون مایه ای پر رنگ از صفات و اختلالات شخصیتی کلاستر B   و به ویژه نمایشگر ( هیستریونیک ) و مرزی ، آشفته و آشوبناک ( بوردرلاین ) در همسر یک نفر اسکیزوئید چه ناهمخوانی و بی توازنی در کانون زندگی مشترک و روابط زناشویی اینان پدید می آورد. به ویژه این که در بسیاری موارد افراد اسکیزوئید همزمان دارای ویژگی هایی کمرنگ یا پر رنگ – گاه حتی تا اندازه ی اختلال - از شخصیت بد گمان ( پارانوئید ) هستند. زندگی جنسی اسکیزوئیدها ممکن است منحصرا در خیال و رویا طی شود و هربار برقراری و آغاز روابط جنسی  را به وقتی دیگر موکول کنند.مردان دارای این شخصیت  - به ویژه در اشکال پررنگ و خالص – ممکن است هیچ گاه ازدواج نکنند ،چون نمی توانند با کسی آن چنان صمیمی شوند که او را کاخ زیبا و دلچسب تنهایی خود راه دهند. افراد اسکیزوئید ممکن است با ویژگی های درخودمانده ی خویش هنگام ازدواج تنها شیفته ی یک صفت یا یک جنبه از فرد مقابل شوند و فقط با تمرکزی ژرف بر مثلا چشم ، چانه ، بینی ، گونه یا لب او دچار دلبستگی و شیفتگی خیال انگیز و رویایی شوند و خواست و آمادگی همه سویه ی خود را برای ازدواج با او اعلام نمایند. حتی ممکن است در ستایش از آن گونه ، لب و یا چشم قطعه ای ادبی یا اثری هنری بیافریند تا پاسخ مثبت معشوق را تضمین کند. در عمل چنین کرداری در کوتاه مدت به فرجامی دلخواه ایشان می انجامد اما در دراز مدت پشیمانی و هزینه ای گزاف بر دو نفر و خانواده های شان تحمیل می کند. دانایی و فرزانگی شخصیت های اسکیزوئید و گستردگی و ژرفای دانسته ها و آموخته های آن ها به ویژه می تواند برای افراد دارای ویژگی ها و اختلال شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) – که همواره تشنه ی هیجان و جویای انگیختگی هستند – بسیار دلنشین و گیرا باشد. به ویژه آن که یک فرد اسکیزوئید هنگام عاشق شدن از چارچوب قالبی و کلیشه ای معمول خود برون آمده و شتابان و به یکباره فرسنگ ها فراتر از توانایی ها و گنجایش های عاطفی - هیجانی می رود. این فرد اسکیزوئید در چنین شور و مستی و شیفتگی ای از همه ی دانسته ها ، خوانده ها ، دیده ها ، شنیده ها و خیال پردازی های خود سود می جوید تا دل از معشوق برباید و او را با خود و برای همیشه به گوشه ی کاخ تنهایی دلنشین و دوست داشتنی خود برده ، راز دل گشاید و کام ماندگار گیرد. افسوس که فرد تنهایی گزین و در خودمانده ، پس از سپری شدن دوران پر شور و مستی نه دیگر راز دل می گشاید و نه سودای کام گرفتن بر ذهن درخودمانده ی درگیر گمان و اندیشه ی خویش استوار می دارد. کاخ تنهایی اسکیزوئیدها درون ذهن آن ها بنیاد نهاده شده است؛ در افراد دچار اختلال بسیار فراتر و بیشتر از دارندگان ویژگی. تکلیف تشنگی سیراب ناپذیر همسر دارای ویژگی های نمایشگر ( هیستریونیک ) به هیجان و تازگی روشن تر و نمایان تر از خورشید است !

فرجام ناخوشایند و بدپایان پیمان زناشویی بستن مردی اسکیزوئید با خانمی هیستریونیک در فیلم های بسیاری به نمایش در آمده است که همگی بیان تراژدی هستند. فیلم هایی همچون  « سگ های پوشالی ( STRAW DOGS  ) » ، « مادام بوواری ( MADAME BOVARY ) » ، « خیابان هانوور  HANOVER STREET  )   ( » ، « ماری آنتوانت ( MARIE ANTOINETTE  ) » . سرنوشت ازدواج خانمی اسکیزوئید با مردی مرزی – آشفته ( بوردرلاین ) با درون مایه های ژرف و گسترده ی خودشیفته ( نارسی سیستیک ) را نیز می توان در فیلم هایی همچون ساخته ی گویا و گیرای وودی آلن « امتیاز نهایی ( MATCH POINT  ) » سراغ گرفت.           

 اسکیزوئیدها  ممکن است استعاره های غریب به کار برند و صنایع ادبی نامعمول بیافرینند که مایه ی شگفتی همه ، از جمله دوست داران شعر و ادبیات شود. فرد اسکیزوئید به جای ارتباط با آدمیان ، شیفته ی تنها اندیشیدن در علوم نظری، ریاضی ، فیزیک ، شیمی ، موسیقی ،  جنبش های فلسفی و هنری ، مفاهیم متافیزیک ، اشیای بی جان ، راهبردهای اجتماعی و شیوه های نوین زندگی ( مانند گیاه خواری ، خام خواری و.........) هستند. هر چه رویکرد اینان محدودتر و مشخص تر باشد ،امکان دست یابی شان به دسترنج گران مایه و نام آور ساز بیشتر می شود. اسکیزوئید – آسپرگری که همه ی هوش و توان ذهنی و زیست مایه ی روانی اش را در کانون یک حیطه ی محض یا کاربردی مثلا فیزیک ، ریاضی ، نجوم ، شیمی و مانند آن متمرکز می کند ، احتمال زیادی دارد که برای خود و دیگران سودمند واقع شود.

 درخودماندگی و گوشه گیری این گونه افراد هنگامی که با مکانیزم دفاعی خیال پردازی ( Fantasy ) همراه شود ، می تواند در برخی از آنان به اندیشه های به راستی نو ، خلاقانه و ابتکاری و حتا راز گشایی از نادانسته های گیتی بینجامد. واقعیت آن است که ویژگی های شخصیتی اسکیزوئید ، حتی تا اندازه ی اختلال ، در بسیاری از بزرگان تاریخ دانش و اندیشه ی گیتی وجود داشته است.

* روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:13  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 


کاوش محیط برای یافتن سرنخ ها

آشنایی با شخصیت بد بین و بد گمان ( پارانوئید )


دکتر بهنام اوحدی*


مشخصه ی صفت و اختلال شخصیتی بد گمان ، شکاکیت و بی اعتمادی دیرپا به همه ی افراد است.مسئولیت این احساسات از نظر آن ها نه به عهده ی خود آن ها ، بلکه بر دوش دیگران است.افراد پارانوئید اغلب متخاصم ، تحریک پذیر ، پرخاشگر و خشمگین هستند.

افراد متعصب و جزم اندیش ، افرادی که مدارکی دال بر تخلف دیگران از قانون گرد آوری می کنند ، کسانی که به همسر خود سوء ظن مرضی دارند ، و اشخاص بد عنقی که اهل دعوا و مرافعه اند ، و ............... اغلب دچار اختلال شخصیت پارانوئید هستند.

این گونه بیماران تقریبا هرگز خود به جست و جوی درمان بر نمی آیند و اگر هم صاحبکار یا همسرشان آن ها را برای درمان روانه سازد ، اغلب می توانند رنجیدگی خویش را پنهان سازند.این اختلال ( و صفت ) در مردان شایع تر از زنان است و به نظر نمی رسد که الگویی خانوادگی داشته باشد.در گروه ه های اقلیت ، مهاجران و ناشنوایان بیش تر از جمعیت عمومی است. بیماران دچار صفت پر رنگ و نیز اختلال شخصیت پارانوئید ممکن است در هنگام معاینه ی روان پزشکی ، رسمی و بسیار متشخص و منطقی به نظر برسند و از این که آن ها را مجبور ساخته اند که از روان پزشک کمک بگیرند ، گله داشته و ناراحت باشند.

تنش عضلانی ، ناتوانی از آسوده بودن ، نیاز به کاوش محیط برای یافتن سر نخ ها و ........ از ویژگی های این بیماران است. حالت عاطفی آنان اعلب جدی و غیر مطایبه آمیز است.برخی از پیش فرض های آن ها در بحث و جدل های شان ممکن است نادرست باشد اما گفتاری منطقی و گاه بسیار شیوا دارند.در محتوای فکر آن ها شواهدی از برون فکنی ، پیش داوری و گاه افکار انساب به خود دیده می شود.

ویژگی بنیادین شخصیت پارانوئید ، میل نافذ و فراگیری برای تفسیر کردارهای دیگران به رفتاری است که گویا به قصد تحقیر یا تهدید بیمار انجام شده است.این تمایل در آغاز بزرگسالی شروع شده و در زمینه های گوناگونی نمایان می گردد. بنابراین دوستان چنین افرادی نباید در میان جمع با آنان شوخی نمایند و بهتر است از ورود به دنیای شخصی ایشان به طور جدی خودداری نمایند ولو این کار با نیت نیک و به قصد حل مشکلات و دشواری های زندگی آن ها باشد. یک بار جرقه زدن بدبینی در ذهن این گونه افراد به آتش شعله وری می انجامد که بسیار بعید است تا پایان عمر آن ها خاموشی گزیند.

افراد دچار این اختلال ، تقریبا همیشه منتظر آن هستند که دیگران به شیوه ای آن ها را استثمار نموده یا به آن ها زیان برسانند. آن ها در بسیاری از اوقات بدون هیچ توجیهی ، در وفاداری یا راستی ( صداقت ) و امانت داری دوستان و همکاران خود تردید می کنند. این افراد در زندگی زناشویی و جنسی خود نیز اغلب به « حسادت بیمار گونه و مرضی » دچار می شوند و بالاخره روزی این شک و بد گمانی بدون دلیل و مدرک خود را نسبت به وفاداری همسر و یا شریک جنسی شان بیان می نمایند و از فردای آن روز زندگی را به کام او و خانواده اش زهر می نمایند. بنابراین توصیه می شود چنان چه در طی دوران آشنایی و نامزدی و حتا عقد همسر متوجه غیرت – بخوانیم حسادت – بسیار و بیش از اندازه ی منطقی شود ، حتما در نخستین فرصت برای ارزیابی همسر مشکوک به اختلال شخصیت پارانوئید مراجعه نمایند. باید دانست چنین غیرت پر آب و رنگی در دوران پر شور و مستی آشنایی و نامزدی می تواند برای افراد دارای شخصیت های وابسته ؛ پرهیز گرا و مردم گریز ؛ و برخی شخصیت های کلاستر B  - به ویژه نمایشگر ( هیستریونیک ) ، مرزی ، آشفته و آشوبناک ( بوردرلاین ) و حتا خودشیفته ( نارسی سیستیک ) - بسیار دلچسب ، دوست داشتنی ، رویایی و شیرین جلوه کند. در حالی که در کمتر از پنج سال این احساسات زودگذر با ترس ، هراس ، کابوس و بی زاری جایگزین می شوند.

بیماران دچار شخصیت پارانوئید در واقع احساسات خودشان را برون سازی و فرا فکنی می کنند. یعنی تکانه ها و اندیشه های غیر قابل قبول و دردناک برای خودشان را به دیگران نسبت می دهند.

افکار انتساب به خود و خطاهای ادراکی به گونه ای منطقی قابل دفاع است ، در این بیماران شایع بوده و آنها در واقع ، از این که مستدل و عینی می اندیشند ، به خود بسیار می بالند ، حال آن که چنین نیست ! بیماران مبتلا به اختلال شخصیت پارانوئید ، مانند دیگر شخصیت های کلاستر A ( اسکیزو ئید و اسکیزوتایپال ) و نیز بیماران دچار اختلالات طیف در خود مانده ( اوتیستیک ) - از جمله آختلال آسپرگر - حالت عاطفی محدودی دارند ، زیاد اجتماعی و خونگرم نبوده و به نظر می رسد بدون هر گونه احساس و هیجانی باشند. این ها نه تنها آدم های گرم و راحت و آرامی نیستند ، بلکه قدرت ، منزلت و کامیابی دیگران آن ها را تحت تاثیر قرار می دهد. در واقع ، ای گونه افراد اگر کسی را ناتوان ، بیمار یا دچار مشکل ببینند به وی به دیده ی تحقیر می نگرند.

افراد دچار اختلال شخصیت پارانو ئید ممکن است در موقعیت های حرفه ای ، تحصیلی ، و اجتماعی ، دقیقا مانند شخصیت های نظام مند – چهارچوب مدار ( وسواسی – جبری ) ، آدم هایی بسیار دقیق ، منظم ، منضبط ، توانمند ، کوشا ، و کارا به چشم آیند ، حال آن که بیش تر می خواهند دیگران را بترسانند یا به جان یکدیگر بیندازند. و نه این که چون افراد دچار اختلال یا صفات پر رنگ شخصیت مرزی ( بوردرلاین ) روابط بیش از حد مداخله جویانه و آشفته با دیگران داشته باشند. این افراد در ساختار « منش » خود ، خودراه بری و خود فراروی بالا ولی همکاری اندک دارند. در سامانه ی « سرشت » اینان ، نوخواهی ( تنوع طلبی ) اندک ، وابستگی به پاداش اندک ، آسیب گریزی فراوان و پشتکار بسیار به چشم می آید. از این رو می توان این افراد را در دسته بندی مجازی – تشبیهی « آتشدان شخصیتی متوسط ( رو به بالا ) » قرار داد. آتشدانی که با زغال سنگ و آتش خلق و اضطراب و روان پریشی و دیگر اختلالت و صفات محور یک خود را آشکار و چشمگیر می سازد. اختلال شخصیت بدگمان ( پارانوئید ) می تواند بسیار شبیه به اختلال شخصیت قانون مند و چهارچوب مدار ( وسواسی – جبری ) ، درخودمانده و تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) ، مرزی ، آشفته و آشوبناک ( بوردرلاین ) ، شگفت انگیز و خرافاتی ( اسکیزوتایپال ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) ، مردم گریز – پرهیز مدار ، ضد اجتماعی و جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) ، و خودشیفته ( نارسی سیستیک ) نمایان شود ؛ از این رو تشخیص و جدا نمودن آن از این شخصیت ها ضروری است.

برخی از این افراد با پخته تر شدن ، افزایش سن یا کاهش تنش ها و فشارهای روانی شان ، صفات بد گمانانه ی خود را « واکنش سازی » نموده و به این ترتیب ظاهرن به افرادی تبدیل می شوند که توجهی در خور ستایش به اخلاقیات و نوعدوستی و همنوع پروری از خود به نمایش می گذارند.

اما در واقع ، بیماران دچار اختلال شخصیت پارانو ئید ، روی هم رفته ، تا پایان عمر ، در کار و زندگی با دیگران مشکل دارند. مشکلات شغلی و زناشویی در این بیماران شایع است. به ویژه آن که افراد پارانوئید - همچون دیگر شخصیت های کلاستر A  ( گروه شخصیت های جدا و تنها ، خاص ، دارای زندگی خصوصی ، عجیب و غریب ، و سرد از نظر هیجانی – عاطفی ) : اسکیزوئید و اسکیزوتایپال – احتمال فراوانی دارد که به قصد جبران ناداشته های خود و کوشش در راستای پندار ذهنی خویش در به تعادل رساندن خانواده ی در پیش رو ، برای ازدواج به سراغ شخصیت های دارای ویژگی های پر رنگ و کم رنگ شخصیتی نمایشگر ( هیستریونیک ) رفته و آن ها را برگزینند که چنین پیوند زناشویی در آینده مشکلات فراوانی را برای دو همسر ، خانواده و اجتماع پیرامون شان پدید می آورد. تهمت زدن های افراد دچار اختلال شخصیت بدگمان ( پارانو ئید ) می تواند آشکارا روان پرشانه و هذیانی و دور از منطق و واقعیت باشد که در این موارد باید برای رفع آن ها از دارو های ضد اضطراب و ضد جنون ( آنتی سایکوتیک ها ) بهره جست. هر چند روان درمانی بلند مدت ، نیز لازم است. به طور کلی پاسخ به درمان این دسته بیماران خوب نیست.

 

معیار های تشخیصی DSM - IV -TR برای اختلال شخصیت پارانو ئید عبارت است از :

الف ) بی اعتمادی و شکاکیت ژرف و فراگیر نسبت به دیگران ، به گونه ای که انگیزه های دیگران را شرارت آمیز برداشت کند. این حالت باید از اوایل بزرگسالی آغاز شده و در زمینه های گوناگون به چشم بخورد که نشانه اش دست کم چهار تا از موارد زیر است :

۱ ) بدون دلیل کافی ، شک داشته باشد که دیگران دارند او را استثمار می کنند ، به او زیان می رسانند یا سرش کلاه می گذارند.

۲ ) مشغولیت دایم ذهنی اش شکی اثبات نشده در مورد وفاداری یا قابل اعتماد بودن دوستان و اطرافیانش باشد.

۳ ) به دلیل ترسی نا موجه از این که اطلاعاتی را که به دیگران می دهد ، مغرضانه بر ضد خودش به کار ببرند ، از اطمینان نمودن به دیگران اکراه داشته باشد.

۴ ) در پس اظهار نظر های بی غرضانه ی دیگران یا رخدادهای بی خطر ، معنی های تحقیر کننده یا تهدید آمیز پنهانی بیابد.

۵ ) همیشه دلخور و ناخشنود باشد. یعنی اگر حتا یک بار کسی توهین کرده ، آسیبی رسانده یا بی احترامی نموده باشد ، هرگز او را نبخشد.

۶ ) با کوچک ترین نکته و چیزی احساس کند به شخصیت یا اعبارش لطمه وارد شده است ( حال آن که دیگران چنان معنایی را در آن چیزها و نکات نیابند ) و شتابان واکنشی خشمگینانه نشان داده یا به ستیز بپردازد.

۷ ) مکررا و بدون هیچ دلیل به وفاداری همسر یا شریک جنسی اش شک کند.

ب ) حالت مذکور منحصرا در سیر اسکیزوفرنی ، اختلال خلقی با ویژگی های سایکوتیک یا یک اختلال سایکوتیک ( روان پریشانه ) دیگر پیدا نشده باشد و ناشی از اثرات جسمی مستقیم یک بیماری طبی عمومی نباشد (چون تهمت زدن های افراد دچار اختلال شخصیت پارانو ئید می تواند آشکارا هذیانی و روان پریشانه باشد ). اگر این معیارها پیش از اسکیزوفرنی وجود داشته باشد ، قید « پیش مرضی » را باید افزود.


* روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:1  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

شخصیت و ما ایرانیان

 

 لکوموتیوهایی با آتشدان های شخصیتی


دکتر بهنام اوحدی*

 


پیش تر خاطرنشان نمودم که شخصیت به طور کلی عبارت است از الگوی دیر پا و بادوام رفتار و آموزه های ذهنی که در گستره ی پهناوری از وضعیت ها و موقعیت های فردی و اجتماعی ، فراگیر و انعطاف ناپذیر بوده و در پایان نوجوانی و جوانی و ابتدای بزرگسالی آدمي تثبیت می شود. این تمامیت کرداری و پنداری هر دو جنبه ی شخصی و اجتماعی زندگی فرد را بازگو می کند و در طول زمان چندان دگرگون نمی شود. شخصیت توصیفی کلی و همه سو نگر از یک نفر بازگو می نماید.

به بیان دیگر , شخصیت بازتابی از پیش بینی هایی ویژه درباره ی چگونگی و شیوه ی رفتار افراد در شرایط گوناگون است و سر نخ هایی پیرامون توانایی ها و ناتوانی های پنداری و کرداری ایشان در زندگی نشان می دهد.

شخصیت هم چون گرایش جنسی , پیوستارگونه ( طیف مدار ) است و از «  ویژگی ( تریت ) » - کم رنگ و پر رنگ - آغاز شده و تا اندازه ی « اختلال » شخصیت ادامه می یابد.

هر آدمی , هم چون دیگر پستانداران و بلکه جانوران , دست کم دارای یک یا چند دسته صفت شخصیتی در اندازه ی ویژگی ( تریت ) است و هیچ کس نمی تواند خود را از ویژگی های شخصیتی نابرخوردار و رها بداند و بشناساند.

 

هر آدمي می بایست دست کم  ویژگی هایی از یک یا چند شخصیت از چهارده اختلال شخصیت تنهایی گزین – درخود مانده ( اسکیزوئید ) ، بدبین و بدگمان ( پارانوئید ) ، و شگفت انگیز و خرافاتی ( اسکیزوتایپال ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی – آشفته و آشوبناک ( بوردرلاین ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) ، ضد اجتماعی و جامعه ستیز  ( آنتی سوشیال ) ، وابسته ، پرهیزگرا – مردم گریز ، وسواسی – جبری ( نظام مند و چهارچوب مدار ) ، افسرده ( دپرسیو ) ، پرخاشگر - منفعل ( لج باز ، مقابله جو و منفی گرا ) ، آزارگر ( سادیستیک ) ، آزارگر – آزارخواه ( سادومازوخیستیک ) را – که در چهار گروه دسته بندی می شوند - دست كم در اندازه ي صفت ، یعنی كم رنگ و مایه تر از « اختلال » داشته باشد. شایع ترین شخصیت – چه در اندازه ی ویژگی , چه در قد و قامت اختلال – شخصیت مختلط یعنی آمیزه ای از چند اختلال یا ویژگی ( صفت ) شخصیتی همزمان و در کنار یکدیگر است. آن هنگام که صفات شخصیتی یک فرد ، خمش نا پذیر ( غیر قابل انعطاف ) و سازش نا پذیر ( غیر انطباقی ) بوده و رنج و عذاب و دشواری برای خود فرد یا نزدیکان او بیافرینند و یا در کارکرد های اجتماعی ( روابط با دیگران ) یا تحصیلی یا شغلی و یا دیگر حوزه های مهم عملکردی اختلال پدید آورند ، می توان برای او تشخیص « اختلال شخصیت » را مطرح نمود. اختلال شخصیت آموزه های ذهنی و کرداری سازگار با ارزش های فرهنگی افراد را در بر نمی گیرد.

نکته ای که اغلب از سوی بسیاری از درمانگران نادیده گرفته می شود ، این واقعیت پیدا و پنهان است که تشخیص گذاری اختلال شخصیت برای افراد لزوما نیازمند وجود اختلال و نبود کارکرد حرفه ای در کار روزمره شان نیست . چرا که در بسیاری موارد اختلال شخصیت در کارکرد حرفه ای فرد کاستی و مشکلی نمی آفریند و از آن جا که با خودساره ( Ego ) فرد نیز هم خوان است , احساس تنش و تشویشی نیز برای او فراهم نمی کند ؛ بلکه بیشتر در روابط بین فردی او با دیگران ( اطرافیان و اجتماع ) مشکل پدید می آورد و نزدیکان فرد دارای اختلال شخصیت را دچار رنج و عذاب و دشواری می نماید. بسیاری از افراد دچار اختلال شخصیت خودشیفته ، مرزی – آشفته ، نمایشگر ، بد بین و بد گمان ، وسواسی – جبری ، افسرده ، تنهایی گزین – درخود مانده ، پرخاشگر – منفعل می توانند در عین مبتلا بودن به اختلال شخصیت ، در عمل از کارکرد و توانایی تحصیلی و حرفه ای بالا و کم مانندی برخوردار باشند. در چهارمین ویرایش کتابچه ی تشخیصی و آماری اختلالات روانی ، اختلالات شخصیت در چهار دسته ( کلاستر ) گروه بندی شده اند. هر اختلال شخصیت ، همزمان تا اندازه ای ویژگی های دیگر شخصیت های دسته ( کلاستر ) در برگیرنده ی خود را نیز همراه دارد.

کلاستر A نخستین دسته است که سه اختلال شخصیت تنهایی گزین – درخود مانده ( اسکیزوئید ) ، بدبین و بدگمان ( پارانوئید ) ، و شگفت انگیز و خرافاتی ( اسکیزوتایپال ) را در بر می گیرد. وجه مشترک شخصیت های کلاستر A ، گونه ای زندگی خاص و خصوصی داشتن ، جدا از اجتماع ماندن ، عجیب و غریب بودن ، و سردی هیجانی و عاطفی است. احتمال فراوانی وجود دارد که هر یک از این سه شخصیت ، دارای ویژگی هایی از دو شخصیت دیگر نیز باشند.

کلاستر B شامل چهار اختلال شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی – آشفته و آشوبناک ( بوردرلاین ) و ضد اجتماعی و جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) است که هر یک از آن ها به گونه ای ژرف و جدی دارای ویژگی های کم رنگ و پر رنگ از آن سه دیگر هستند. از این رو بسیاری از روان پزشکان و روان شناسان در کار بالینی خود چندان این چهار شخصیت را از یکدیگر جدا نمی کنند. وجه مشترک شخصیت های کلاستر B ، کردارهای نمایشی ، خلق بی ثبات ، نا متعادل و تحریک پذیر ، گرمی عاطفی و پر شوری هیجانی ، ماجراجویی ، و تازه ( تنوع ) خواهی است.

کلاستر C نیز سه اختلال شخصیت وسواسی – جبری ( نظام مند و چهارچوب مدار ) ، وابسته ، و مردم گریز – پرهیز مدار را در برمی گیرد که وجه مشترک این سه ، همواره هراسان ، نگران و دور اندیش بودن ، و محتاط ، محافظه کار و مضطرب زیستن است. هر چند هر یک از این سه اجزا و ویژگی هایی از دو شخصیت دیگر کلاستر C را دارا هستند اما باید اذعان نمود که تا اندازه ای شخصیت  وسواسی – جبری ( نظام مند و چهارچوب مدار ) از دو دیگری متفاوت و متمایز تر به نظر می رسد.

دو اختلال شخصیت پرخاشگر – منفعل ( لج باز ، مقابله جو و منفی گرا ) و افسرده ( دپرسیو ) که در هیچ یک از این سه دسته قرار نمی گیرند ، در کنار اختلالات شخصیت آزارگر ( سادیستیک ) و آزارگر – آزارخواه ( سادومازوخیستیک ) در دسته ی چهارمی با عنوان « دسته ی به گونه ی دیگر مشخص و بیان نشده ( کلاستر NOS ) » جای داده شده اند. شخصیت افسرده ( دپرسیو ) وجوه اشتراک اندکی با سه شخصیت دیگر کلاستر NOS دارد و بیشتر به شخصیت وسواسی – جبری ( نظام مند و چهارچوب مدار ) شباهت و نزدیکی دارد.

مثال همیشگی خود در کارگاه های آموزشی تخصصی و آزادم را برای نزدیک تر و خودمانی تر شدن ذهن شما با دسته بندی صفات و اختلالات شخصیت افراد را این جا بیان می نمایم : من آدم ها را به لکوموتیو تشبیه می کنم ؛ لکوموتیوهایی که می توان آن ها را در سه دسته ی لکوموتیوهای با آتشدان کوچک ، متوسط ، و بزرگ گروه بندی نمود. لکوموتیو های دارای « آتشدان شخصیتی » کوچک ، توانایی بر دوش کشیدن بار کمتر و به پیش رفتن با شتاب کمتری را دارند اما در عوض آهسته اما پیوسته راه می پیمایند ؛ دود ، آلودگی و سر و صدای کمتری دارند ؛ خانه های اطراف راه آهن را کمتر می لرزانند ؛ احتمال خروج از خط شان کمتر است و در صورت بیرون رفتن از ریل آسیب کمتری پدید می آورند. دو شخصیت پرهیز گرا – مردم گریز ، و وابسته را می توان در این دسته قرار داد.

لکوموتیوهای دارای « آتشدان شخصیتی » بزرگ ، از توانایی بر دوش بردن بار بیشتر و شتابان به پیش تاختن برخوردارند اما در عوض چه بسا دچار سانحه و آسیب می شوند ؛ دود ، آلودگی و سر و صدای فراوانی دارند ؛ خانه های پیرامون راه آهن را دچار لرزش بسیار می سازند ؛ احتمال بیرون رفتن از خط شان بیشتر است و در صورت خروج از ریل آسیب فراوان تری به بار می آورند. چهار شخصیت کلاستر B به همراه دو شخصیت آزارگر ( سادیستیک ) و آزارگر – آزارخواه ( سادومازوخیستیک ) در این گروه جای می گیرند. شخصیت های باقی مانده یعنی سه شخصیت کلاستر C ، را می توان به همراه  شخصیت وسواسی – جبری ( نظام مند و چهارچوب مدار ) ، شخصیت پرخاشگر – منفعل ( لج باز و منفی گرا )  و شخصیت افسرده ( دپرسیو )  در گروه دارای « آتشدان شخصیتی متوسط » جای داد.

مثال دیگرم را نیز همین جا بیان می نمایم : اگر « سرشت » را به عنوان زیر ساخت و بنیان ( فوندا سیون ) ساختمان ذهن و روان آدمی فرض نماییم ، آن گاه می توانیم « منش ( کاراکتر ) » را به مثابه ی ستون ها ، و « انگیزش » و « روان ( جنبه ی روحانی آدمی ) » را همچون سفت کاری آن در نظر بگیریم. خلق ، اضطراب ، ترس ، هراس ، وسواس ، روان پریشی ( سایکوز ) و دیگر صفات و اختلالات ( بیماری های ) روان پزشکی در این الگو و مدل من همسان و همانند ظریف کاری ، ابزار ، آرایه ها ( تزئینات ) و روبنای این ساختمان دانسته می شوند.   

  *روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:50  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

شخصیت و ما ایرانیان


جان ( روان ) استوار بر دوش منش و سرشت


دکتر بهنام اوحدی *


جان ( روان )

 

روان در معناهای گسترده ای در روان شناسی شناسانده می شود اما در این جا برداشت ما از روان به هشیاری ، خودآگاهی و جان ( جنبه ی روحانی ) شهودی آدمی باز می گردد.رشد خودآگاهی در پی و همراستا با رشد همه ی وابسته های شخصیت رخ می دهد و به صورت آفرینندگی ( خلاقیت ) ، تن درستی و خوش بختی ، و خردمندی نمود می یابد. از دیدگاه روان زیست شناختی ( سایکوبیولوژی ) ، باید خاطر نشان نمود که حافظه ی اپی زودیک آدمی در خودآگاهی و بازیابی رخدادهایی که معنای شخصی به هنگام و جایگاه آموزه ( تجربه ) های زندگی می دهند ، درگیر است. تالوینگ همین حافظه ی اپی زودیک را خودآگاهی بر می شمارد. برخی این گونه از حافظه را ویژه ی آدمی و بی مانند در چرخه ی تکاملی آفرینش جانداران می دانند. رشد و تکامل این حافظه به دنبال یادگیری معنایی ( سمانتیک ) و اجرایی رخ می دهد. از آن جا که این حافظه پس از چهار سالگی رشد یافته و پخته می شود ، مردم بازیابی درست و مستقیمی از گذشته شان تا پیش از چهار سالگی ندارند. برخلاف آن ، نیازهای بنیادین در هنگام زاده شدن پابرجا هستند. جدا نمودن خویش از ابژه نیز در 18 ماهگی تا 3 سالگی رخ می دهد.

رابرت کلونینگر پنج سطح جداگانه از آگاهی شهودی در آدمیان را بیان نموده است که شهودهایی درباره ی بود و سرشت آدمی یا به گفتار دیگر ، پندارهای درونی آدمی ست.هشیاری و آگاهی به بود ( موجودیت ) ، آزادیخواست ( اراده ) ، زیبایی ، حقیقت و نیکی پنج جنبه ای از هشیاری هستند که به آگاهی شهودی به جهان هستی بستگی دارند.

این پنج جنبه از هشیاری بستگی به آگاهی شهودی به جهان هستی دارد. هشیاری به واقعیت ها و مفاهیم ضمنی تنها دو سطح از آگاهی هستند که به گونه ای آزمودنی ( تجربی ) به دست می آیند.

برای نمونه ، برخی بیماران دچار اختلالات شدید شخصیت از احساس پوچی و تهی بودن شکایت دارند که احساس هراسناک جدا شدگی ، تنهایی ، نابودی ( از دست رفتن ) است . اینان در حس بود ( وجودیت ) خویش کاستی دارند. این بیماران از یک آگاهی استوار به بود ( وجودیت ) خویش ، برخوردار نبوده و گاهی حتی یک سامانه ی شخصیتی مرزی ( بوردرلاین ) را توصیف می نمایند. این حالت با دشواری در والایش ، شکیبایی به رنج و سختی ، از دست رفتن واقعیت سنجی ، و خویش پذیری اندک شناخته می شود. این حس نا استوار نسبت به بودن ( وجود ) - که با درون مایه ی معنوی اندک ، کاستی در هویت و زنده دلی همراه است - آن ها را از چشم انداز هیجانی نا استوار ( بی ثبات ) و نا امید می نماید که آن چنان که به امید پروردگار راستی ، مهر و خرد در نوشتارهای سال خورشیدی در پیش رو خواهم نوشت ، به انجام خودزنی و خودکشی از سوی آنان می انجامد.

تقریبا یک درصد مردم ایالات متحده در حس شهودی شان نسبت به بود ( موجودیت ) خویش کاستی دارند و زندگی شان را به گونه ای پیوسته با سامانه ی شخصیتی مرزی ( بوردرلاین ) تجربه می کنند. یک درصد دیگر نیز چنین بی سامانی ، آشفتگی و پوچی را به گونه ای متناوب در زیر فشار تجربه می نمایند. اما بیشتر مردم در آمریکا یک آگاهی خوب رشد و پیشرفت کرده ای نسبت به بودن ( وجود ) خویش در همه ی زمان ها دارند.

این سطح از آگاهی ، حافظه ی مربوط به هستی و وجود را با یک حس بودن ( وجود ) ، بدون هراس از نابود شدن را در بر می گیرد. این سطح از آگاهی بر بنیاد باز شناسایی و حافظه ی مربوط به واقعیت ها ( حافظه ی معنا یی : سمانتیک ) استوار می شود.

در سطح دوم ، برخی مردم نسبت به بود ( وجود ) خود یک اطمینان امیدوارانه ای دارند اما چنین می پندارند که بردگانی دست و پا بسته در برابر اثر های بیگانه و پیرامون هستند که در یک سیاه چال و یا زندان گرفتار شده اند و راه گریزی ندارند.

به بیان دیگر ، چنین مردمانی در کنش های شان خمش پذیری ( انعطاف ) و آزادی اراده ی اندکی دارند. کاستی آگاهی از خواست ( اراده ) هم چنین احساس رها و پویا بودن در زمان را آشفته می سازد. اندک بودن آگاهی به آزادی خواست ( اراده ) در افراد مادی گرا ی سرنوشت مدار سبب می شود که اینان آزادی اراده را یک فریفتار ( ایلوژن ) بدانند.برداشت شهودی آن ها ، پندار انسان گرایان و دوگانه گرایان را که آزادی خواست ( اراده ) و مسئولیت پذیری منطقی نسبی را ابزاری در راستای جاه خواهی و بلند پروازی آدمی و مایه ی بزرگی او می دانند ، مردود بر می شمرد.

تقریبا ده درصد مردم آیالات متحده دچار کاستی و اندک بودن آرادی خواست ( اراده ) و گرفتار اثر پذیری دیر پا از عوامل خارجی بودن هستند. این حالت برابر با تعاریف سنتی از اختلالات شخصیت است که کاستی در احساس آزاد بودن ، نرمش و خمش پذیری ( انعطاف ) در کردار سازگارانه را بیان می نمایند. البته بیشتر مردمان ایالات متحده یک حس شهودی استوار از آزادی خواست و مسئولیت پذیری در برابر هدف های شان را دارا هستند.

  در سومین سطح ، برخی از مردم هیچ گونه حس و درکی از زیبایی ندارند؛ یعنی وجودشان دارای هیچ گونه حس شهودی از آن چه که زیبا یا عاشقانه است ، نیست.

دیده شده که آن هایی که به هر سطح از خودآگاهی رسیده اند ، دارای هشیاری به سطوح پایین تر نیز هستند اما نسبت به سطوح بالاتر بیداری لازم را ندارند. برای نمونه آنانی که هشیاری ای به زیبایی دارند ، هم چنین آگاهی به بود ( وجود ) و آزادی خواست ( اراده ) را دارا هستند اما لزوما دارای یک آگاهی به حقیقت یا نیکی نیستند.

شاید تکان دهنده باشد که بفهمیم برخی از مردم دچار اختلالات شخصیت دارای هیچ گونه توانی برای بازیابی احساس دل دادگی ، در شگفت شدن و ستایش از زیبایی هیچ شعر ، نقاشی ، یا چشم انداز طبیعی نیستند !

آن چه چنین واقعیتی برای چگونگی ( کیفیت ) زندگی آنان پدید می آورد ، را باید کوشش نمود تا بتوان درک نمود. برای نمونه ، برداشت چنین افرادی از رنگین کمان تنها شماری از رنگ ها و نمودهای فیزیکی است و اینان هیچ درک هشیارانه ای از زیبایی این چشم انداز دل انگیز ندارند.

هر چند نبود کامل و مطلق احساس عشق و زیبایی به ندرت دیده شده اما به هر حال در سه درصد از مردم ایالا متحده دیده شده است. شمار بسیاری از مردمان شدت های کمی از ستایش زیبایی را داشته اند. افراد دارای یک حس نا استوار ( بی ثبات ) نسبت به زیبایی ، توانمندی و پذیرش ( ظرفیت ) اندک و نامطمئنی برای عشق ورزی و برقراری نزدیکی و صمیمیت هیجانی در روابط شان دارند. تقریبا نیمی از پیوندهای زناشویی در ایالات متحده به جدایی ( طلاق ) می انجامد که خود نشانی عینی از حس نا استوار و شکننده ( متزلزل ) به آن چه که دوست داشتنی و زیبا ست ، هست.در حالی که در نیم دیگر اجتماع آمریکا ، حس شهودی استوار ( با ثبات ) به زیبایی ها و دوست داشتنی ها ویژگی هویدایی ست.

حس زیبایی شناسی در آدمی یک حس شهودی بسیار رشد یافته است که در شاعرها ، داستان نویسان و موسیقی دانان رمانتیک – هم چون رالف والدو امرسون ، هنری تورئو و فرانز شوبرت – به گونه ای ویژه و برجسته رخ می تاباند.

در سطح چهارم ، افراد هر چند حسی از بودن ( وجود ) ، آزادی خواست ( اراده ) ، و زیبایی را دست کم در زمان هایی از زندگی شان دارند ، اما آن ها دارای هیچ شهودی از حقیقت مطلق نیستند.

این ویژگی پیدا و پنهان افرادی ست که خودشان را عینی گرا یا مصلحت گرا ( پراگماتیک ) بیان می نمایند. چنین افرادی اغلب معمولا آگنوستیک ( منکر خدا ) و یا آته ئیست ( خدا ناشناس ) نیز هستند زیرا اینان هیچ شهودی از سهم داشتن آن ها در یک یگانگی هشیاری - که فروید آن را احساس اقیانوسی و ایمان می نامید – ندارند.

حدود ده درصد مردم آمریکا آته ئیستیک ( خدا نا شناس ) یا آگنوستیک اند . بنا بر پوهش موسسه ی گالوپ در سال 2000 میلادی ، تقریبا از هر ده آمریکایی نه نفر ( یعنی 86 درصد ) به خدا باور دارند اما بیشتر شان چنین می پندارند که دین های بنیادگرایانه توان و شایستگی ( کفایت ) دمیدن و سرشار ( ارضا ) نمودن نیازهای معنوی – روحانی آن ها را ندارند. هشت درصد از آمریکایی ها نیز به خدا ایمان ندارند اما به یک روح جهانی و هستی گستر یا یک نیروی برتر باور دارند.

تنها پنج درصد آمریکایی ها آته ئیست ( خدا ناشناس ) هایی هستند که همزمان باور به یک روح یا نیروی برتر جهانی و هستی گستر را انکار می کنند.

باید یادآور شد که افرادی که به سطوحی از هشیاری و خودآگاهی رسیده اند ، همواره به سطوح پایین تر – اما نه بالاتر - آن هم دست یافته اند.

برای نمونه ، افراد دارای حس پوچی هم چنین از آگاهی به آزادی خواست ( اراده ) ، زیبایی ، حقیقت ، و نیکی نابرخوردار بوده اند. آن هایی که به آگاهی از حقیقت دست یافته اند نیز به آگاهی از بودن ( وجود ) ، آزادی و زیبایی رسیده اند اما لزوما به هشیاری و آگاهی از نیکی چنگ نیازیده اند.

حس شهودی از حقیقت در سطوح بالایی از آگاهی و هشیاری رخ می دهد و در بسیاری از دانشمندان هم چون پیر تیلهارد دشاردین و کارل راجرز چیره بوده است.

این بیدارباشی به گونه ای رشد یافته تر در دانایان و نخبگان بیش خودآگاهی هم چون ویلهلم فریدریش هگل ، لئوناردو داوینچی و مهاتما گاندی - که زندگی شان به سان آموزه هایی درون حقیقت رخ می تاباند – هویدا می شود.

در پنجمین سطح ، هر چند افراد احتمالا به یک حس نسبت به بودن ( وجود ) ، آزادی خواست ( اراده ) ، زیبایی و حقیقت طی زمان ها دست یافته اند ، اما هرگز به هیچ گونه شهودی – آگاهی و هشیاری مستقیم – به نیکی درونی نسبت به همه ی چیزهای هستی – رها و جدا از همه ی تباهی ها ، پلیدی ها و کژی هایی که در جهان وجود دارد - دست پیدا نکرده اند.

شوربختانه این گروه در برگیرنده ی تقریبا همه ی مردمانی ست که طی زمان درباره ی بودن ( وجود ) و طبیعت شرارت و بدی در شگفت می شوند و به دنبال سزا و کیفر و کینه توزی و انتقام ستاندن از آدمیانی می روند که آن ها را هراسانده یا به ایشان یورش برده و یا آن ها را ناکام نموده اند.

آگاهی ژرفی به یگانگی بود ( وجود ) و هشیاری فراوانی برای عشق ورزیدن به دشمن خویش در آدمی لازم است. حس شهودی به نیکی به اندازه ی خوب رشد یافته تنها به ندرت در آدمیان پدید می آید. یک آگاهی نسبی به نیکی در افرادی که در هر سه ویژگی منش شان ( خود راه بری ، همیاری و فراخود روی ) – و به ویژه خود فرا روی - رشد بسیار داشته اند ، دیده می شود که از آن جمله می توان به امرسون و تورئو اشاره نمود.

یک آگاهی و بیداری خوب رشد یافته به نیکی تنها به ندرت و در مردمانی خردمند و دانا همانند افلاتون و گاندی رخ می دهد.


* روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی           


 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:43  توسط دکتر بهنام اوحدی 



شخصیت و ما ایرانیان

انگیزش ، استوار بر دوش منش و سرشت


دکتر بهنام اوحدي*



زنده ماندن (بقا) و همانندآفريني (توليدمثل) فراران (سائق)هايي بنيادين براي همه گونه هاي جانوري هستند. در آدميان نيز اين دو از طريق برآمدهاي تجربي (عاطفه و هيجان) نمايان مي شوند. برخلاف پيوستار انگيزشي محدود فراران (سائق)هاي بنيادين، هيجان ها توان انگيزشي ناوابسته (مستقل) يي دارند که آنها را تبديل به سامانه انگيزشي نخستينه (اوليه) يي مي کند که از فرآيندهاي شخصيت بسياري از آدميان است. ويژگي هاي سرشت (آسيب گريزي، نوجويي، پاداش مداري و پشتکار) با هيجان هاي نخستينه وابسته به آن يعني ترس، خشم، دلبستگي و بلندپروازي (جاه خواهي) در فرآيندهاي آغازين رشد ديده مي شوند. پژوهش ها در کودکان هويدا ساخته است که ترس و خشم از برخورد با دشواري و رنج در همان ماه هاي نخست زندگي پديد مي آيد که ناشي از گرايشي به برانگيختگي آسان و فراوان سامانه عصبي خودکار است.

در اين دوره که با تغييرات پسرفت گونه کوشا (فعال) در سامان يافتن مدارهاي نوروني و چگالي سيناپس ها، به ويژه در جايگاه هاي قشري ليمبيک، گيجگاهي و پيشاني است، شمار فراواني از کارکردهاي اجتماعي و پيچيده آدمي پديدار مي شود. اين کارکردهاي سامان يافته هيجاني و کرداري را مي توان همسنگ ويژگي هاي سرشتي دانست. بسته به بالا يا پايين بودن ويژگي هاي سرشتي، هيجان هاي ويژه يي گرايش پيدا مي کنند تا بر انگيزش، برداشت و کردار آدمي چيره شوند. براي نمونه، برانگيزان (محرک) نو و تازه براي بخش نوجويي آدمي به رويکرد خوشايند مي انجامد در حالي که براي بخش آسيب گريز او رويکرد مهاري پديد مي آورد. هر ويژگي سرشتي با يک گروه از فراران هاي هيجاني برهمکنش دارد که ممکن است با يکديگر همسو يا ناهمسو باشند. بنابراين اثرهاي پيرامون سبب مي شود تا بخش هاي ژنتيک و فنوتيپ شخصيت همانند هم نباشند.

مي توان در گفتاري چکيده وار چنين گفت که سرشت با شماري از هيجان هاي وابسته به نيازهاي بنيادين آدمي (انگيزه هاي نخستينه) همچون ايمني در کنش است.

در شرايط بهنجار، پس از اينکه نيازهاي زنده ماندن (بقا) فراهم شد، اهداف تغييرات شخصيتي بهنجار رشد آدمي افزون بر پايداري و پيوستگي خود بدني او، پايداري و پيوستگي خود رواني اش (براي نمونه اعتماد به خويش) را نيز در بر مي گيرد. رشد شخصيتي بهنجار همچنين با اهداف اجتماعي فراواني همچون دانش آموزي، حرفه آموزي و خانواده درست کردن و نيز يک پيوستار توانمند از هيجان هاي دومينه (ثانويه) اجتماعي همانند شرم، غرور، همدلي، غمخواري و مهرباني سازگاري پديد مي آورد.

اين انگيزه هاي دومينه، اجتماعي يا رشدي کارکردهاي وابسته به رشد منش (کاراکتر) نزديک و همسو هستند. به ويژه، هيجان هاي بنياديني چون ترس، خشم و برانگيختگي از طريق برهمکنش با برداشت هاي دروني شده وابسته به منش به هيجان هاي دومينه پيچيده تري همانند تيمارداري (مراقبت)، استواري (جديت) و خوشکامي (لذت) دگرگون مي شوند. هرچند برخي زيربخش هاي منش در همان دوره آغاز زندگي رشد کرده اند، با اين وجود کامل شدن فرآيند جدا کردن خود از ابژه (خود (من) و ناخود (نامن) ) در 18 ماهگي تا 3 سالگي است که مرحله رشد ويژگي هاي منش و هيجان هاي دومينه همچون همدلي را پديد مي آورد. هيجان هاي دومينه از طريق رسيدگي، پختگي و رشد و تکامل بيشتر منش در اثر انگيزاننده هاي نخستينه پديدار مي شوند. به گونه گزيده مي توان گفت که انگيزش ناپخته (نابالغ)، نابهنجار و کژرفته از دو يا سه نياز بنيادين ضروري، انحصاري و چيره سرچشمه مي گيرند، در حالي که انگيزش پخته (بالغ) در پي فراهم شدن نيازهاي بنيادين و پايه و رشد منش و به چنگ آوردن خودآگاهي (هشياري به خويش) پديد مي آيد.

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسي، زناشويي و خانوادگي

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:40  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

نشست منش بر دوش سرشت

 

دکتر بهنام اوحدی

 

روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

پیش تر بیان نمودم که « سرشت » زیست بنیاد آدمی – که دست بالا تا دومین و سال زندگی استوار و دگرگون نا شدنی می شود – به تنهایی شخصیت او را نمی آفریند. آن چه ما « منش ( کاراکتر ) » می نامیم نیز بخش سترگی از شخصیت را پدید می آورد. رمز و راز شخصیت هر کس را باید در چیستی و چگونگی کنش و واکنش « سرشت » زنتیکی ، مادر زادی و زیست شناختی او با « منش » پرورش و  بالیدگی پذیر جست و جو نمود.

نیز یاد آور شدم که در این بر هم کنش ، نباید بخش های کوچک تری هم چون « روان ( درون مایه ی روحانی و معنوی ) » و « انگیزش ( انگیختگی ) » را نادیده انگاشت.

منش به ذهن باز می گردد که هسته ی مفهومی شخصیت است و نا همگونی های آدمیان را برداشت های از خود و روابط با ابژه ی دلبسته - که بازتاب آماج و ارزش های آن هاست – را در برمی گیرد. به بیان دیگر ، منش آن چیزی ست که هر کس به گونه ای ارادی از خویش نمایان سازد. منش منطق و اراده پذیر است. در حالی که « سرشت » به هیجان های بنیادینهم چون ترس و خشم اشاره دارد ، « منش » هیجان های دومین را چون همدلی ، میانه گزینی و خویشتن داری هدف مند ، شکیبایی و حتا در آدمیان پخته و رسیده تر امیدواری ، عشق ورزی و وفاداری را در بر می گیرد.

از این دیدگاه می توان به « منش » به سان دولت ذهنی خویش نگریست که کارکردهای اجرایی ، قانون گذاری و دادگستری ( قضایی ) را در بر دارد.

اگر کانون سامانه ی « سرشت » را ساختار لیمبیک و استریاتوم مغز می دانیم ، جایگاه مغزی و پای پرگار « منش » را نیز لوب گیجگاهی ( تمپورال ) و هیپو کامپوس می شناسیم. پس « منش » - هسته ی مفهومی – ادراکی شخصیت – کارکردهای شناختی بالاتری ، هم چون انگاره ( آبستره ، انتزاع ) های ذهنی ، تفسیر نمادی ( سمبولیک ) ، و برهان ( استدلال ) را در بر دارد. بر هم کنش برداشت های هیجانی سرشت با کارکردهای حافظه ی نمادین و طرحواره های شناختی « منش » به رشد و بالیدگی برداشت درونی شده ی واقع گرایانه ، پخته و رسیده از خویش می انجامد.

قوای اجرایی ، قانون گذاری و دادگستری ( قضایی ) منش - دولت ذهنی خویش - با سه ویژگی منش ارزیابی و شناسانده می شوند : خود مداری ( خود راه بری ) ، همکاری و همیاری داشتن ، و خود فرا روی ( فراتر از خود دیدن و بودن ).

خود مداری ( خود راه بری ) ناهمگونی های پیشتازی اجرایی را در آدمیان ارزیابی می کند. فرد دارای خود مداری بالا ، خود کفا ، مسئولیت پذیر و متعهد ، قابل اعتماد ، هدف مند ، کاردان و گره گشا ، خود پذیر ، چهار چوب دار و سامان مند است.  ( مانند چهار شخصیت : آفرینش گر ، روشن گر و نخبه  ؛ سامان مند ؛ بد گمان ، متعصب و جزم اندیش ؛ و مستبد و خودکامه )

آدم با خود مداری ( خود راه بری ) پایین ، سرزنش گر و گناه به گردن دیگران انداز ، نامطمئن ، درمانده ، بی هدف ، واکنشی ، منفعل ، پر آرزو و حسرت و رویا پرداز و بی چهارچوب و سامان است.چنین فردی کردارهای ناواقع گرایانه داشته و دچار کاستی در راهنمایی و هدایت درونی ست. ( مانند چهار شخصیت بی قرار ، دمدمی مزاج و سیکلوتایمیک ؛ وابسته ؛ افسرده و ملانکولیک ؛ و خرافه پرور ، آشفته و اسکیزوتایپال )

همکاری و همیاری داشتن ناهمگونی های قانون مندی آدمیان را می سنجد. افراد دارای هم یاری بالا به به سان بخشی پیوسته و همبسته با اجتماع انسانی می نگرند.چنین کسانی همدل ، شکیبا و بردبار ، سودمند و یاری گر ، بخشنده و با گذشت ، و بنیاد گرا هستند. ( مانند چهار شخصیت : وابسته ؛ سامان مند ؛ بی قرار ، دمدمی مزاج و سیکلوتایمیک ؛ و آفرینش گر ، روشن گر و نخبه ) این ویژگی ها برای افرادی که قرار است در کارهای گروهی و انجمن های اجتماعی شرکت کنند ، سودمند است اما شاید برای آن دسته کسانی که در ایستارها و شیوه های تک نفره باید کار کنند لزوم و ضرورت جدی نداشته باشند.

آدمیان دارای هم یاری پایین افرادی ناشکیبا ، نا حساس یا با حساسیت اندک ، خودخواه ، کینه جو و انتقام خواه ، فرصت طلب ، و یاری نا دهنده هستند. ( مانند چهار شخصیت : افسرده و ملانکولیک ؛ مستبد و خودکامه ؛ خرافه پرور ، آشفته و اسکیزوتایپال ؛ بد گمان ، متعصب و جزم اندیش ) 

خودفراروی ناهمگونی های آدمیان را کارکرد دادگستری ( قضایی ) شان ارزیابی می نماید. فراتر از خویش دیدن و پیمودن بازتاب اندازه ای ست که مردم به خودشان به سان یبخش پیوسته و همبسته از پیکره ی هستی می نگرند.

آدمیان دارای خود فراروی بالا ، افرادی خردمند ، آگاه ، بینش مدار و با کیاست ، آرام ، بی ادعا ، فروتن و فرمان بردار ، معنویت مدار و آرمان گرا ( ایده آلیست ) هستند. ( مانند چهار شخصیت : آفرینش گر ، روشن گر و نخبه ؛ بی قرار ، دمدمی مزاج و سیکلوتایمیک ؛ بد گمان ، متعصب و جزم اندیش ؛ و خرافه پرور ، آشفته و اسکیزوتایپال ) در حالی که کسانی که خود فرا روی پایینی دارند ، عمل گرا و مصلحت جو ( پراگماتیک ) ، بی نظر ( ابژکتیو ) ، شکاک و بدبین ، مادی گرا ( ماتریالیستیک ) و نسبی گرا یند. ( مانند چهار شخصیت : افسرده و ملانکولیک ؛ مستبد و خودکامه ؛ وابسته ؛ و سامان مند )

به « منش » از دیدگاه های گوناگون نگریسته شده است. در حالی که در الگوی روانی – زیستی ( سایکو بیولوژیکال )  بر درون مایه ی خودآگاه آن پا فشاری انجام می شود ، در برداشت های روان پویشی ( سایکو داینامیک ) به ویژگی های منش ( کاراکتر ) هم چون فرآیندهایی ناخودآگاه برآمده از مکانیزم های دفاعی می نگرند.

زیگموند فروید ویژگی های شخصیت را سرچشمه گرفته از تثبیت ( فیکسیشن ) در یکی از مراحل رشد روانی – جنسی ( سایکوسکشوال ) می دانست. برای نمونه او افراد منفعل و وابسته را تثبیت شده در مرحله ی دهانی و آدمیان وسواسی ، یک دنده ، لج باز ، با وجدان و خشک و خسیس را تثبیت شده در مرحله ی پسگاهی ( مقعدی ) می دانست. ویلهلم رایش واژه ی « زره ( سپر ) ی منش » را بیان نمود. اشاره ی او بدان نکته بود که آدمی برای پاسداری از خویش در برابر تکانه های درونی ناگوار و هم چنین لرزه و دلشوره ( اضطراب ) پدید آمده در روابط و بر هم کنش های بین فردی شان در پشت این زره ( سپر ) پناه می گیرند. هر اختلال و نیز صفت پر رنگ شخصیت ، دارای شماری دفاع های روانی ویژه ی خود است که درمان گر با شناخت آن ها می تواند اختلال و ویژگی منش فرد را شناسایی کند.برای نمونه فرد دارای اختلال ( و نیز صفت پر رنگ ) شخصیت اسکیزوئید ( جدایی گزین ) از سامانه ی دفاعی انزوا برخوردار است ، در حالی که آدم پارانوئید ( بدگمان ) از برون فکنی بهره می جوید.

اگر زره ( سپر ) دفاع ها سودمند و اثر بخش باشد ، فرد دچار اختلال شخصیت می تواند بر مشکلاتی هم چون اضطراب ، افسردگی ، خشم ، شرم و گناه چیره آید پس کردار های خود را هم آوا و هم خوان با خودساره ( ایگو ) ی خود یافته ، از اثر ناگواری که این گونه کردار بر دیگران و پیرامون می گذارد ، غافل می شوند. چرا این کردار به سبب هماهنگی با خودساره ( ایگو ) شان برای آنان – بر خلاف پیرامونیان – رنج و دشواری و عذابی فراهم نمی سازد.  

مکانیزم دفاعی ، فرآیند ذهنی ناخودآگاهی ست که خودساره ( ایگو ) ی آدمی آن را به کار می گیرد ا بر تعارض و گره ی میان چهار سوی بنیادین زندگی درونی اش چیره شود. این چهار قطب عبارتند از : غریزه ( خواسته یا نیاز ) ، واقعیت ، افراد مهم زندگی ، و وجدان. دفاع های روانی این توان را دارند که در افراد دچار اختلالات و صفات پر رنگ شخصیت احساسات ناخوشایند هم چون اضطراب و افسردگی را به کلی از بین ببرند و باعث تقویت و تایید پندارها و استواری و الگو شدن کردارهای ایشان شوند. یکی از مهم ترین دلایلی که این گونه افراد تمایل و درخواستی برای تغییر کردارهای خود ندارند ، همین است دست کشیدن از هر دفاع به بهای افزایش اضطراب و افسردگی خودآگاهانه ی ایشان می انجامد. نکته ی شگفت انگیز این است که در بسیاری از موارد اختلال شخصیت فرد در عین مشکل دار شدن روابط بین فردی اش ، از کارکرد حرفه ای خوب و حتا بالایی برخوردار است که این نیز به مقاومت بیشتر این افراد در برابر ارزیابی های تشخیصی و رویکردهای درمانی می انجامد.

 در ادامه ی این مبحث « روان » و « انگیزش » را توصیف نموده و سپس با جدا کردن ویژگی ( تریت ) شخصیتی از اختلال شخصیت ، به بیان هر شخصیت خواهم پرداخت.

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:32  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 
شخصيت و ما ايرانيان
از سرشت تا شخصيت
 
 

 

دکتر بهنام اوحدي*


شخصيت از ديدگاه روان پزشکي به معناي الگوي کلي است که کردار و شيوه بيان احساسات و تجربيات درون ذهني آدمي را مي شناساند. از اين رو تماميت وجودي آدمي را در هر دو جنبه اجتماعي و شخصي زندگي او نمايان ساخته و توصيفي کلي و همه سونگر از او بازگو مي کند. به بيان ديگر، شخصيت بازتابي از پيش بيني هايي ويژه درباره چگونگي و شيوه رفتار افراد در شرايط گوناگون است و سرنخ هايي پيرامون توانايي ها و ناتواني هاي پنداري و کرداري ايشان در زندگي نشان مي دهد.

شخصيت همچون گرايش جنسي، پيوستارگونه (طيف مدار) است و از ويژگي (تريت) آغاز شده تا ويژگي پررنگ و سپس اختلال شخصيت ادامه مي يابد.

هر آدمي، همچون ديگر پستانداران و بلکه جانوران، دست کم داراي يک يا چند دسته صفت شخصيتي در اندازه ويژگي است و هيچ کس نمي تواند خود را از ويژگي هاي شخصيتي نابرخوردار و رها بداند و بشناساند.

براي فهم بهتر اين مطلب، نمونه يي را بيان مي کنم؛ گربه يي در خانه يا مجتمع شما نوزاد مي آورد. پس از چند هفته که بچه گربه ها چشم باز کردند و به راه و جست وخيز و شيطنت افتادند شما از داستان اين زايمان آگاه مي شويد و براي تماشاي بچه گربه ها به سوي لانه و پناهگاه آنها مي رويد. آيا همه بچه گربه ها در برخورد با شما و همراهان تان برخوردي يکسان دارند؟ يکي فرار را بر قرار برتري مي بخشد، ديگري به پيش مي آيد و چنگ و دندان هاي شيري اش را بي باکانه نشان دلاوري مي سازد، ديگري بر پشت مي خوابد و ناز و کرشمه در پيش مي گيرد و يکي هم بي اعتنايي پيشه کرده و به نيمه باز کردن يک چشم بسنده مي کند و چندان تحويل تان نمي گيرد،

الگوي کرداري سگ ها، ميمون ها، کوسه ها و... نيز از يکي به ديگري متفاوت و ناهمگون است. در اجتماع و دنياي آدميان نيز شيوه هاي رفتاري و بنيان هاي شناختي و ذهني افراد، درون مايه ها و درخشش هاي گوناگون دارد.

به راستي شخصيت آدمي چگونه پديد مي آيد؟ نقش عوامل زيستي (بيولوژيک) در آن ژرف تر، سترگ تر و نيرومندتر است يا عوامل محيطي، پرورشي و به اصطلاح رواني - اجتماعي (سايکوسوشيال) و تا چه اندازه دگرگوني پذير و اين رو و آن رو شدني است؟

بيان تعريف جامع و توصيف کامل شخصيت و اجزاي زيستي، رواني و اجتماعي آن به گونه يي کوته وار و گزيده نگاشت بي گمان نه تنها دشوار که گيج کننده است. از اين رو در اين نوشتار کوشش من بر بيان پيش نيازهاي لازم و کافي مبحث «صفات (ويژگي ها) و اختلالات شخصيت» خواهد بود و از شرح بي کم وکاست نکات و جزئيات تخصصي (که در شکيبايي توده اجتماع نمي گنجند) پرهيز خواهم کرد.

به طور کلي، شخصيت را پديد آمده از دو بخش «سرشت» و «کاراکتر» مي دانند. هرچند در ديدگاه هاي نوين، «انگيزش (انگيختگي)» و «روان (در معنا و مفهوم هوشياري، آگاهي از خويشتن يا درون مايه روحاني)» را نيز از زيرساخت هاي شخصيت بيان مي کنند.

سرشت، زيرمجموعه ژنتيک و زيست چهره شخصيت است که به باور پژوهشگران گوناگون از چهار تا حتي هفت نسل پيش تر آدم برايش به ارث مي رسد. تاکنون چهار سرشت (مزاج) زيرساختاري در شخصيت آدمي تعريف شده است؛ 1- پرهيز از آسيب 2- جست وجوي تازگي (نوجويي)

3- وابستگي به پاداش 4- پايداري و استواري.

هر يک از اين چهار سرشت مي توانند ابعاد ويژه خود را داشته باشند و رها از ديگري، بالا، پايين يا متوسط باشند. براي نمونه، پرهيز از آسيب بالا به ترس، نگراني، شرم، بدبيني و دورانديشي مي انجامد و دوري از آسيب پايين به دلاوري، بي باکي، خونگرمي، خوش بيني و کردار بي درنگ. تازه خواهي بالا، کندوکاو پيرامون، کردار تکانشي، ولخرجي، خوشي خواهي و برانگيختگي بسيار را در پي دارد و نوجويي پايين به توداري و درون گرايي، کردار و گفتار سنجيده، مقتصدانه پول خرج کردن و خويشتنداري مي انجامد.

وابستگي به پاداش بالا سبب مي شود که آدمي، همدل، احساساتي، گشاده رو، پرحرارت، دلبسته و وابسته باشد و وابستگي به پاداش پايين، آدمي را بي تفاوت و کم تفاوت، سرد، نجوش، مستقل و خودايستا مي کند.

پايداري و استواري بالا به سختکوشي، قاطع و راسخ عمل کردن، پرشور و کمال گرا بودن مي انجامد و پايداري و استواري پايين، تنبلي و کم کاري، لوس و سست اراده و نيرو بودن و بسنده کردن به واقعيت جاري را پديد مي آورد.

براي هر يک از چهار سرشت زيست شناختي که بيان شد، پيام رسان هاي عصبي مغزي (نوروترنس ميترها)، جايگاه هاي کارکردي مغزي و حتي کروموزوم ها و جايگاه هاي ژني ويژه يي هويدا شده است که اندازه جنب وجوش و حضور آنها با بالا، پايين و ميانه بودن هر يک از اين چهار سرشت نسبتي مشخص دارد. براي نمونه، گابا و سروتونين رافه پشتي مغز را با پرهيز از آسيب، دوپامين مغز را با نوجويي، نوراپي نفرين و سروتونين رافه مياني مغز را با وابستگي به پاداش و گلوتامات و سروتونين رافه پشتي مغز را با پايداري و استواري آدمي (و ديگر پستانداران) مرتبط مي دانند. اين چهار سرشت زيست ساختار و ژن بنياد به گونه يي نزديک با چهار هيجان بنيادين يعني ترس (پرهيز از آسيب بالا)، خشم (نوجويي بالا)، دلبستگي (وابستگي به پاداش) و آزخواهي و جاه جويي (پايداري و استواري بالا) پيوسته و همبسته اند. اين چهار سرشت را آدمي از ديرباز، بسته به اندازه، به نام ها و واژگاني ديگر شناخته است؛ بلغمي (پايداري و استواري بسيار)، سودايي (نوجويي و تازه خواهي سرشار)، دموي (وابستگي فراوان به پاداش) و صفراوي (پرهيز از آسيب بالا).

ناهمگوني هاي سرشتي که هنگام زاده شدن نااستوار باقي مانده اند گرايش بدان دارند که طي دومين و سومين سال زندگي راسخ و استوار شوند. در پژوهشي انجام شده در شمار فراواني از کودکان سوئدي هويدا شد که ارزيابي و سنجش اين ويژگي هاي سرشتي در پايان دهه نخست زندگي به خوبي مي تواند بازگو و پيش بيني کننده ويژگي هاي شخصيتي سنين پانزده، هجده و بيست و هفت سالگي باشد. به گونه يي تکرارپذير ديده شده که اين چهار بعد سرشتي زيست بنياد در سامانه هاي نژادي، فرهنگي و سياسي ناهمگون، ارثي، يک جور و گيتي مدار بوده و در آغاز زندگي خيلي زود خود را نمايان مي سازند. در بيشترين اندازه دو سوي بالا و پايين اين چهار سرشت، در برهم کنش با پيرامون هم سود و هم زيان رخ مي دهند. از اين رو بالا و پايين بودن به خودي خود سازش مدارانه و سودمند دانسته نمي شود.

اما سرشت زيست بنياد آدمي به تنهايي شخصيت او را پديد نمي آورد. آنچه فرد در فرآيند تربيت و آموزش و پرورش در خانه و کوچه و مهد و دبستان و مهماني و خودماني مي آموزد و در ياد ماندگار مي سازد و سپس با پاداش يا بي اعتنايي فراگير، ريشه دار و استوار شده يا با کيفر يا بي اعتنايي، دچار فرومايگي و فروپاشي مي شود نيز بسيار مهم و سرنوشت ساز خواهد بود. همين هاست که آرام آرام طي دهه نخست و دوم زندگي و از طريق فرآيندهاي شناختي ذهن، «کاراکتر» (مشخصه) آدمي را مي آفرينند. چيستي و چگونگي برهم کنش «کاراکتر» با سرشت، سرنوشت شخصيت آدمي را پديد مي آورد. بعدها همين «شخصيت» است که با سود جستن از «اختيار» آدمي، در چالش و کشمکش با «جبر» روزگار، سرنوشت او را رقم مي زند. در ادامه مبحث «شخصيت و ما ايرانيان» و پايان اين مجموعه نوشتار، به چيستي و چگونگي چالش و کشمکش «جبر» و «اختيار» و چيرگي آن يک بر ديگري نيز دست خواهيم يافت. اما اکنون گزيري جز شکيبايي نيست،

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسي، زناشويي و خانوادگي

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:41  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

از طالع بيني هندي و چيني تا شخصيت شناسي علمي
سوداي ستارگان در سر
دکتر بهنام اوحدي*



آمدند و اجتماع ساده پسند و راحت طلب ما را آرام و آسان از آن خويش ساختند و بر ذهن بسياري چيره شدند، کتاب هاي طالع بيني را مي گويم. هنوز هم کتاب هاي طالع بيني چيني، هندي، خورشيدي و... در شمارگان فراوان خريداري مي شود و بر نگرش ها و رويکردهاي انبوهي از اجتماع ما ايرانيان اثر مي گذارد. اين رويکرد در ديگر جوامع شرقي که به دوران چيرگي دانش و دانايي نرسيده اند نيز همچون ميهن ما حضوري چشمگير داشته و دارد. مردمان اين سرزمين ها پا بر زمين دارند و سوداهاي سر را در آسمان و ستارگان مي جويند. اما آيا به راستي ديدگاه ها و رويکردهاي آدميان از جنبش ستارگان و روز و ماه و سال زاده شدن شان برون مي آيد و رخ مي دهد؟ راز چيرگي اين گونه کتاب ها در اجتماعاتي همچون ما چه بوده و چيست؟ چگونه بسياري، اين گونه برگردان ها و گاه به هم بافته ها را همچون نشانه هاي آسماني و آيات مقدس الهي مي پذيرند و از آن کنار نمي کشند، مگر به ياري فال قهوه و چاي و ورق و مانند آن؟، و آيا هيچ گاه کسي اجتماع را بدين نکته رهنمون ساخته است که فردي زاده شده در بهمن (همچون صادق هدايت) ويژگي هاي پنداري، گفتاري و کرداري اش کاملاً با خصوصيات مرد زاده شده در فروردين همخواني دارد و پندارها، کردارها و گفتارهاي زني زاده شده در دي ماه (همانند فروغ فرخزاد) به سادگي با زن زاده فروردين، خرداد و... نيز سازش مي يابد؟

به باور و پندار من گناه اين گونه ساده انگارانه زيستن و نگريستن بر دوش توده اجتماع در حال گذر ما نيست. روانپزشکان و روانشناسان در اين گود گام ننهاده اند.

مترجمان متون شبه روانشناسانه نيز تنها به فراخور فروش، کتاب سازي کرده اند و اجتماع بدين سان از «شخصيت شناسي دانش مدارانه (علمي)» به دور و نابرخوردار مانده است.

اين همه در حالي ا ست که برهمکنش هاي ما آدميان (همچون ديگر جانوران) بر بنياد شخصيت و سرشت مان رخ مي دهد؛ شخصيت و سرشتي که دهه هاست براي پرورش و پختگي آن، راهبردهايي نيکو و دانش مدارانه بنيان نهاده نشده است. ما آدميان بر پايه اجزا و صفات و احتمالاً اختلالات شخصيتي خويش با يکديگر برخورد مي کنيم، نه بر بنياد روز و ماه و سال زاده شدن مان. اگر مريم به صادق عشق مي ورزد و فروغ با پرويز دوام نمي آورد و کار

جهان پهلوان، همچون صادق و فروغ و غلامحسين و صمد و... به خودکشي و مرگ خودخواسته مي کشد، اينها از سرشت و شخصيت و خلق وخو و دلمشغولي و دلشوره هاي آدمي سرچشمه مي گيرد.

نزديک به يک سده است که دوران چيرگي دانش و دانايي براي ميهن ما نيز آهسته و آرام (و نه همچون بسياري از سرزمين هاي دور و نزديک، شتابان) آغاز شده است. جاي آن دارد که بنيان روان و پندار و کردار آدمي را بشناسيم و به هم ميهنان خويش نيز بشناسانيم. شايد کار روانشناس و روانپزشک را کمي دشوار سازد و پرسشي در بيماران و مراجعان پديد آورد و به چالشي ميان اينان بينجامد. ارزش پذيرش اين چالش دانش مدارانه و دانايي گستر در سنجش ميان دشواري اين چالش و شتاب و ژرفا بخشيدن به گذر به دوران چيرگي دانش و دانايي هويدا مي شود و اين چالش بي گمان فراتر از توان روانپزشکان و روانشناسان و مشاوران خبره و کارآموخته نيست. با ياري پروردگار راستي، مهر و خرد، اين نوشته براي چند شماره و تا بيان کامل «شخصيت شناسي دانش مدارانه» ادامه دارد.

* روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسي، زناشويي و خانوادگي

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:24  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 
تعرض 24 ساله پدر اتريشي به دخترش در صدر اخبار جهان
 
آسوشيتدپرس: يك روز پس از انتشار خبر آزادي دختري از دست پدرش كه 24 سال او را مورد تعرض قرار مي داد و انعكاس گسترده آن در جهان پدر 73 ساله به جنايت خود اعتراف كرد.
پليس اتريش هنوز در تلاش براي پيدا كردن پاسخ اين سوال است كه چطور اين پدر توانسته در تمام اين مدت، دختر خود را در زيرزميني بدون پنجره زنداني كرده و در تعرض‌هاي مكرر حتي از او صاحب هفت فرزند نيز بشود اما كسي از مقامات يا همسايگان آن‌ها هيچ بويي از اين جنايت نبرده و كاملا بي‌اطلاع باشند.
به گفته پليس، «جوزف فريتزل» متهم 73 ساله اين پرونده، مهندس برق است و به زنداني كردن دخترش در جايي كه رسانه‌هاي اتريشي آن را «خانه وحشت» ناميده‌اند، اقرار كرده است.
دختر اين مرد همراه  او در اين روزهاي وحشتناك در يك زيرزمين به مساحت 60 مترمربع و ارتفاع حدود 7/1 متر در خانه دو طبقه زندگي مي‌كردند.
به گفته يكي از بازپرسان، اين مرد همچنين به رابطه جنسي با دخترش اعتراف كرده اما اصرار دارد كه هيچ اجباري در ميان نبوده‌ است.
همچنين فرانز پولزرـ رييس بازپرسان ـ در يك كنفرانس مطبوعاتي گفته است: او اقرار كرده كه با زور دخترش را به اين زندان برده، او را كتك زده و بر خلاف خواسته دخترش او را در آنجا حبس كرده است. او همچنين اعتراف كرده كه بارها به دخترش تعرض كرده است.
«اليزابت» هم به پليس گفته است كه از ماه اوت سال 1984 تاكنون زنداني پدرش بوده و در اين دخمه كه در زيرزمين آپارتمان خانه پدري ساخته شده بود، هفت كودك بدنيا آورده است.
فريتزل به طور قانوني مسووليت سه نفر از اين بچه‌ها را از زماني كه نوزاد بودند، پذيرفت و به مقامات محلي و همسر 69 ساله‌اش رزماري ادعا كرده كه دخترشان آن‌ها را پشت در خانه با يك نامه گذاشته و در نامه نوشته كه ديگر نمي‌تواند بچه‌ها را تامين كرده و از آن‌ها نگهداري كند.
فريتزل از همسرش نيز هفت فرزند دارد. او قبلا ادعا كرده بود كه دخترش ناپديد شده و به يك فرقه پيوسته است.
در حالي كه اليزابت فريتزل و فرزندانش كه از ماجرا جان سالم بدر بردند و بين پنج تا 19 سال سن دارند و تاكنون هرگز آفتاب را نديده‌اند، در تمام اين مدت در دخمه‌اي در زير زمين زنداني بودند.
اين جنايت زماني آشكار شده كه فرزند بزرگ اليزابت كه به شدت بيمار بود در 19 آوريل امسال در بيمارستان بستري شد.
پزشكان كه دنبال سرنخ‌هاي پزشكي بودند در يك اطلاعيه تلويزيوني از مادر وي خواستند كه خود را به بيمارستان برساند و اليزابت كه تنها ارتباطش با دنياي خارج يك تلويزيون و يك راديو بود، از پدرش خواست تا به او اجازه دهد، به بيمارستان برود. فريتزل هم ناچار شد به دخترش اجازه دهد كه زندان را ترك كند و اين فرصتي براي فرار دختر بيچاره بود.
مهم‌ترين سوالي كه در حال حاضر ذهن پليس را به خود مشغول كرده اين است كه چطور چنين اتفاقي در خانه‌اي واقع در خيابان‌هاي شلوغ و پر از فروشگاه و مغازه در شهر صنعتي كوچك آمستتن رخ داده و در اين مدت طولاني هيچكس متوجه اين موضوع نشده است.
پترا استويبر ـ مفسر جنايي ـ در روزنامه اتريشي دير استاندارد در اين باره نوشته است: چطور ممكن است، هيچكس چيزي نشنيده يا نديده باشد. چطور امكان دارد، كسي چيزي درباره ناپديد شدن اين زن نپرسيده باشد.
همچنين فرانز پروچر ـ رييس دپارتمان امنيتي لور آستريا ـ در اين باره گفت: اين يك جنايت وحشتناك است و من تاكنون شاهد مورد مشابهي در اتريش نبوده‌ام.
تصاوير گرفته شده از اتاق نشان مي‌دهد كه يك راهرو باريك منتهي به اتاق‌هاي ديگري مي‌شده كه شامل يك محوطه براي پخت و پز با نقاشي‌هاي بچه‌ها روي ديوار، يك قسمت براي خوابيدن و يك حمام كوچك با يك دوش بوده است.
پزشكان اظهار كردند: حال فرزند بزرگ اليزابت در وضعيت بحراني اما پايداري است. اين در حالي است كه جزييات بيشتري از بيماري وي اعلام نشده است. 
به گفته بازپرس پرونده، اليزابت و فرزندانش در حال حاضر تحت مراقبت‌هاي روان درماني هستند. او 20 سال از سن خودش پيرتر به نظر مي‌رسد و موهاي سفيد و صورتي چروكيده دارد.
در عين حال پس از انتشار خبر اعتراف پدر اليزابت، گروه‌هاي بسياري از رسانه‌هاي خبري بين‌المللي به سمت اين خانه در شهر كوچك آمستتن در اتريش هجوم آورده‌اند.
ظرف 24 ساعت از انتشار اين خبر، شبكه‌هاي مختلف تلويزيوني و خبري همراه صدها خبرنگار و روزنامه‌نگار بين‌المللي براي تهيه گزارش عازم اتريش شدند.
در سراسر جهان، بسياري از شبكه‌هاي خبري، پخش سراسري برنامه‌هاي عادي خود را قطع كردند، تا اين خبر را همراه بريده‌هايي از فيلم شهري كه جنايت جوزف فريتزل در آن شكل گرفت، پخش كنند.
شبكه اسكاي نيوز در گزارشي در رابطه با اين عمل وحشتناك به نقل از يك روانشناس آورده است: جوزف فريتزل احتمالا يك پدر ديكتاتور بوده كه تصور مي‌كرده، اين حق دارد كه نحوه زندگي فرزندانش را خودش انتخاب كند و به همين دليل حتي به خودش اين حق را مي‌داده كه به فرزندش تجاوز كند.
اين روانشناس مي‌گويد: احتمالا مادر اليزابت نيز به گونه‌اي در اين ماجرا فريب خورده و منكر داشتن هر گونه اطلاعاتي درباره آنچه در زيرزمين خانه‌اش اتفاق افتاده، شده است.
شبكه خبري بي بي سي نيز به فريتزل لقب «شيطان‌ترين پدر دنيا» را داده و اعلام كرد كه خبر جنايت اين پدر صفحه اول بسياري از روزنامه‌هاي معروف جهان را به خود اختصاص داد.
 
 
آزمايش DNA از مرد متهم به تعرض 24 ساله به دخترش
آسوشيتدپرس: با آزمايش DNA به طور صد در صد مشخص شد كه مرد 73 ساله اتريشي پدر 6 فرزند دخترش است.
پليس در يك كنفرانس مطبوعاتي پس از فاش شدن ماجراي تكان دهنده اين حادثه تاكيد كرد:  در اين ماجرا هيچ يك از اعضاي خانواده نقشي نداشته‌اند و تنها متهم، پدر خانواده است كه به تنهايي دست به اين اقدام زده است.
اين در حالي است كه همچنان گروه‌هاي تجسس و بازرسي علمي در حال جمع‌آوري مدارك از اين خانه هستند. آن‌ها تلاش مي‌كنند تا متوجه شوند كه چطور يك فرد به تنهايي توانسته اين خانه را با يك در فولادي به وزن بيش از 300 كيلوگرم بسازد.
به گفته پليس، همه اعضاي خانواده از جمله مادر اليزابت و سه فرزند وي كه در طبقه‌هاي بالاي ساختمان زندگي مي‌كردند، از وجود اين زيرزمين كاملا بي‌اطلاع بودند.
اين زيرزمين آنچنان حرفه‌اي پنهان شده بود كه وقتي پليس خانه را مي‌گشت، نتوانست جايي را پيدا كند و در نهايت خود «فريتزل» جاي آن را به پليس نشان داد.
در مخفي زير زمين به طور الكترونيكي قفل شده بود و باز كردن آن تنها با يك كد خاص و يك دستگاه كنترل از راه دور امكان‌پذير بود كه فريتزل هميشه اين دستگاه را همراه خود داشت.
 
جزيياتي جديد از پرونده پدر متجاوز در اتريش
 
مقامات كشور اتريش اعلام كردند قصد دارند براي كمك به رهايي اليزابت هويت‌هاي جديدي را در اختيار وي و فرزندانش قرار دهند و تكميل تحقيقات در مورد اين پرونده 6 ماه ديگر وقت خواهد برد.
اين خبر در حالي اعلام شد كه آزمايش "ي ان آي" تاييد كرد كه جوزف فريتزل، متهم پرونده جنايت «خانه وحشت»، پدر شش فرزند دخترش اليزابت است.
متهم پرونده اليزابت را در طول 24 سال در زيرزمين خانه‌اش حبس و بارها به وي تجاوز كرده و از او صاحب هفت فرزند شده بود.
در حال حاضر اين مرد، به جرم خود اعتراف كرده و در بازجويي‌هاي اوليه معلوم شد كه فريتزل، اليزابت و فرزاندان او را تهديد كرده بوده كه اگر اتفاقي برايش بيافتد، آن‌ها با آن‌ها بر اثر تنفس گاز سمي خواهد مرد.
او همچنين قربانيان خود را تهديد مي‌كرده كه اگر در غياب وي، در اتوموتيك جايي كه درآن حبس شده ان باز شود، آنجا منفجر خواهد شد، اما به گفته كارشناسان پليس، اين ادعا همگي ساختگي و غيرواقعي و تنها براي ترساندن قربانيان بوده است.
از طرفي كارشناسان اعلام كردند:فرزندان اليزابت به زباي غير معمول و منحصر به فرد صحبت ميكنند و با توليد صداهايي شبيه حيوان با يكديگر حرف مي‌زنند.
لئوپولد اتز ـ رييس پليس ـ در اين باره گفت: اين بچه‌ها نيمي درست صحبت مي‌كنند و نيمي ديگر با توليد كردن صداهاي نامفهوم و تركيبي از خرخر و غرش با هم حرف مي‌زنند. آن‌ها هيچ كتابي در اختيار نداشتند و تنها منبع اصلي آموزششان تلويزيون بوده است.
به گفته افسران رسيدگي كننده به پرونده، ظاهرا فريتزل چند سال پس از زنداني كردن اليزابت در يك گفت‌وگوي تلفني با مادر اليزابت تماس مي‌گيرد و در حالي كه صداي زن جواني را تقليد مي‌كرده به او مي‌گويد كه اليزابت است و از او مي‌خواهد كه از فرزندانش مراقبت كند. مادر اليزابت نيز نمي‌تواند، صداي فريتزل را كه او را فريب داده بود، شناسايي كند و تصور مي‌كند كه صداي دخترش است.
به علاوه طبق اظهارات اليزابت، پدرش در همان سال‌ها او را وادار كرده بوده، نامه‌اي بنويسد و در آن از والدين خود بخواهد كه به دنبال او نگردند و تنها مراقب فرزندانش باشند.
از سوي ديگر خواهر زن فريتزل، نيز به ماموران پليس گفت كه اين مرد هميشه خواهرش (مادر اليزابت) را مسخره مي‌كرده و به او مي‌گفته كه چون بسيار چاق است، نمي‌تواند، با او رابطه جنسي داشته باشد.
اين زن در ادامه گفت: شوهر خواهرم، تمام شب‌ها با اليزابت بود در حالي كه به ما مي‌گفت، براي كار كردن روي دستگاه‌ها به زيرزمين مي‌رود و به خواهرم اجازه نمي‌داد، حتي براي بردن يك فنجان قهوه به طبقه پايين برود.
از سوي ديگر مردي كه در خانه فريتزل مستاجر بوده به ماموران پليس گفت: در اين مدت مرد ديگري را مي‌ديده كه در زيرزمين تردد مي‌كند و به او گفته بودند كه اين مرد لوله‌كش است.
به اين ترتيب، اظهارات اين مرد اطلاعات ماموران پليس را كه تصور مي كردند، فريتزل جنايتش را به تنهايي انجام داده، دچار ترديد كرد.
اين مرد مي‌گويد : در تمام مدت 12 سالي كه مستاجر فريتزل بودم من و هيچ يك از مستاجرهاي ديگري، اجازه نداشتيم به زيرزمين برويم ،اما  در تمام اين مدت، صداهايي از پايين مي‌شنيدم و تصور مي‌كردم كه صداي سيستم گرمايش ساختمان است.
پليس از سرنخهايي جديد مربوط به پرونده اي ديگر خبر دادند و گفتند: در حال حاضر، مشغول بازجويي از فريتزل در مورد يك پرونده تجاوز و قتل يك دختر نوجوان هستند.
ماموران پليس در اين پرونده به دنبال قاتل «مارتينا پوش»، دختر نوجواني هستند كه به گفته همسايه‌ها، چهره‌اش بسيار شبيه به اليزابت بوده و از سال 1984 حبس شده بود. جسد مارتينا دو سال بعد از ماپديد شدن در حالي كه در پلاستيك پيچيده شده بود در رودخانه اي در نزديكي ساختماني متعلق به فريتزل پيدا شد.
يكي از همسايه هاي اين نوجوان كشته شده به پليس محلي گفت: مارتينا بي‌نهايت شبيه به اليزابت بود، البته هنوز اين اتهام فريتزل ثابت نشده است و تحقيقات پليس در اين زمينه ادامه دارد.
هم اكنون فريتزل با پليس همكاري نمي‌كند و احتمال مي‌رود كه به حبس ابد محكوم شود و درخواست آزادي به قيد ضمانت ارائه كند.
پليس مي‌گويد: فريتزل مردي شكست خورده و پريشان است و شرايط مطلوبي ندارد، اليزابت در تمام اين سال‌ها براي اين كه فرزندانش يك زندگي معمولي داشته باشند، هركاري كه به لحاظ انساني از دستش برمي‌آمده، براي آن‌ها انجام داده است و با همان امكانات محدود به آن‌ها نوشتن ياد داده است، اما بچه‌ها دچار ضعف شديد سيستم ايمني بدن، فقر ويتامين د  و كم‌خوني هستند. كريستين"  بزرگترين فرزند "اليزابت" كه 19 سال دارد اليزابت كه در بيمارستان بستري شده و هنوز در كما است و هنوز در كما است، بيشتر دندان‌هايش ريخته و به علت از كار افتادن كليه‌ها تحت دياليز قرار دارد. همچنين اليزابت و ديگر فرزندانش در زمين‌هاي بيمارستان، يك خانه امن در زندگي ميكنند ودر حالي كه آزادانه در آنجا رفت و آمد مي كنند ويژه تحت مراقبتهاي رواني قرار دارند.
روانشناسان به در حال تلاش و مشاوره براي بهبود وضع اين مادر و فرزندان، اما كارشناسان معتقدند كه بازگشت آنها به شرايط عادي به سالها كار نياز دارد.
دكتر "ماكس فردريش" روانپزشكي كه از قرباني ديگر پرونده‌اي مشابه كه دو سال پيش فاش شد مراقبت كرده بود مي‌گويد كه بازگشت آنها شرايط عادي به 5 تا 8 سال وقت نياز دارد.
"هانس هينس لانس" رئيس سازمان خدمات اجتماعي شهر اعلام كرده كه نامها و هويت جديدي را قرار است به قربانيان اين جنايت بدهند كه طرح قطعي تا چند هفته آينده قطعي خواهد شد. وي افزود كه در حال حاضر مهمترين چيز كه همه نيز متمركز بر آن هستند مراقبت رواني از قربانيان است.
پليس اعلام كرده كه.
به گفته دكتر "برتولد كپلينگر" رئيس كلينيك روانپزشكي كه از اين خانواده مراقبت مي‌كند مي‌گويد:" 2 پسر از 3 بچه اي كه همه عمر خود را در سلول گذرانده‌اند،‌ارتباطاتي دارند كه عادي نيست. كوچكترين پسر كه 5 سال دارد به نظر بيشتر مي‌تواند زندگي جديدش را بپذيرد و به ويژه از سوار شدن به ماشين بسيار هيجان زده شده بود."
پليس براي بازجويي از "فريتزل" و كودكان هنوز هم در انتظار اجازه پزشكان هستند كه به نظر مي‌رسد اين اجازه سالها به طول بينجامد.
ظاهراً بر اساس سوابق موجود "جوزف فريتزل" در دهه 1960 هم سابقه يك بار شروع به تجاوز را دارد كه اين سابقه بعد از مدتي توسط مقامات قضايي پاك شده است.
  
 
 
كالبدشكافي جنايات مرد اتريشي‌
خانه وحشت چگونه بنا شد؟
 
دوشنبه 9 ارديبهشت مصادف با 28 آوريل، شبكه‌هاي خبري در سراسر جهان خبر جنايتي را منتشر كردند كه سروصداي زيادي راه انداخت و تاثر و تاسف جهانيان را درپي داشت. خبر اين بود: «نجات زني 42 ساله كه 24 سال زنداني پدر بود و از سوي وي مورد تجاوز قرار مي‌گرفت.»
«اليزابت» از 11 سالگي مورد تجاوز پدرش «جوزف» قرار مي‌گيرد. جوزف از 18 سالگي وي را در خانه و دور از چشم ديگران زنداني كرده و مورد تجاوز قرار مي‌دهد؛ به طوري كه اليزابت از وي صاحب 7 فرزند مي‌شود كه يكي از آنها مدت كوتاهي پس از تولد جان خود را از دست مي‌دهد. اما 6 فرزند ديگر او يعني 3 پسر و 3 دختر هم اكنون زنده هستند و در بدترين شرايط روحي به سر مي‌برند.
آري اليزابت 24 سال در زندان پدر، قرباني اميال ضدبشري و شنيع او مي‌شود و سرانجام وقوع يك حادثه، پرده از راز اين جنايت كثيف برمي‌دارد.
 
پرونده «جوزف فريتزل» 73 ساله، «اليزابت» دختر وي كه هم‌اكنون 42 سال دارد و 6 فرزندي كه نتيجه بيماري رواني پدر در آزار جنسي دختر هستند، سوالات زيادي را در ذهن مردم اين كشور قلب اروپا و ساير جهانيان ايجاد كرده است.
 
بازتاب جنايت قرن‌
 
از اواسط آوريل سال جاري ميلادي كه اين فاجعه برملا شده است، هر روز ابعاد تكاندهنده‌اي از اين رويداد انتشار مي‌يابد كه افزايش تنفر و انزجار افكار عمومي در سراسر جهان را درپي دارد.
 
روزنامه‌ها و خبرگزاريها درواكنش به اين رويداد، آ­ن را جنايت غرب مي‌دانند، اما نكته قابل تامل اين كه با وجود بازتاب گسترده اين خبر در رسانه‌هاي جهان، سازمان‌هاي حقوق بشري تاكنون دراين‌باره هيچ موضعي نگرفته‌اند.
 
پنهانكاري درباره هويت واقعي جنايتكار اتريشي‌
 
برخي خبرهاي منتشره در محافل خبري، حكايت از آن دارد كه جوزف فريتزل يك يهودي است.
 
منابع مطلع مي‌گويند، بعد از اين كه يك خبرنگار دست به افشاي هويت يهودي اين جنايتكار 73 ساله زد، يهوديان اتريش با اعمال نفوذ در رسانه‌ها و اقدام به سانسور، بسرعت هويت وي را پنهان كردند. اين منابع مي‌گويند كه تمام اخباري كه درباره يهودي بودن اين فرد منتشر شده است نيز از پايگاه‌هاي خبررساني اينترنتي و ازجمله صفحه مربوط به اين جاني در ويكي‌پديا حذف شده است. اما در مجموع انتشار اخبار تكميلي درباره اين جنايت، جامعه اروپا بويژه اتريشي‌ها را در نگراني عميقي فرو برده است؛ نگراني از فقدان امنيت و آرامش رواني در نزد شهروندان.
 
 
پدر شكنجه گر اتريشي به يك جنايت ديگر متهم شد
ادامه يافتن تحقيقات در خصوص پدر شكنجه گر اتريشي اسرار تازه يي از خانه وحشت را برملا كرد و باعث تشكيك در بسياري از فرضيه هايي شد كه پليس تاكنون آن را قطعي مي پنداشت.پس از آنكه جوزف فريتزل مهندس 73 ساله برق، اعتراف كرد به مدت 24 سال دخترش اليزابت را در زيرزمين منزلش حبس كرده و از وي صاحب 7 فرزند شده كه يكي از اين كودكان فوت شده است، تحقيقات پليس جنايي شهر آمستتن براي رازگشايي از اين ماجراي تكان دهنده ادامه يافت و كارآگاهان تلاش كردند به اين سوالات پاسخ دهند كه چگونه در طول 24 سال، همسر و ساير فرزندان جوزف و همچنين مستاجران او متوجه زنداني شدن اليزابت نشده اند و چگونه اين مرد به تنهايي توانسته زيرزميني مجهز به سرويس بهداشتي، آشپزخانه و در الكترونيكي بسازد و هيچ كس به وجود چنين قسمتي در خانه پي نبرد. كارآگاهان هر گام كه به جلو برمي داشتند با ابهام هاي تازه يي روبه رو مي شدند. به ويژه وقتي كه دوست صميمي جوزف اين مرد را فردي مهربان و خانواده دوست توصيف كرد و گفت آن دو، با هم دو بار به تايلند سفر كرده و مدت اقامت شان يك ماه و سه هفته بوده است.پس از آن عكس هايي از جوزف به دست آمد كه او را در يك سفر تفريحي به قبرس نشان مي داد. در حالي كه همدست نداشتن جوزف براي كارآگاهان مسجل شده بود اين اطلاعات تازه سبب شد پليس جنايي با اين معما روبه رو شود كه اليزابت و سه فرزندي كه با او زندگي كردند چگونه در ايام سفر جوزف مايحتاج زندگي خود را تامين مي كردند.
 
در شرايطي كه فرضيه هاي پليسي نشان مي داد دليل حضور نيافتن همسر و مستاجران جوزف در خانه وحشت طي 24 سال گذشته بي اطلاعي آنان از وجود زيرزمين در ساختمان دو طبقه بوده است، خواهرزن جوزف اين فرضيه را مردود دانست. او كه روز پنجشنبه از سوي بخش جنايي شهر آمستتن تحت بازجويي قرار گرفت، اسرار تازه يي از زندگي شوهرخواهرش را برملا كرد و گفت؛ جوزف هميشه رزمري را مسخره مي كرد و مي گفت چون او بسيار چاق است نمي توانند با يكديگر رابطه زناشويي داشته باشند.جوزف تمام شب ها در خانه بود و به رزمري و من مي گفت براي كار كردن روي دستگاه هاي مخصوص اش به زيرزمين مي رود. رزمري هم از وجود زيرزمين مطلع بود اما شوهرش به او اجازه نمي داد حتي براي بردن يك فنجان قهوه براي وي به طبقه پايين برود.در همين حال مرد ديگري كه از 12 سال قبل مستاجر جوزف است نيز اعلام كرد از وجود زيرزمين اطلاع داشته اما او و ساير مستاجران اجازه ورود به آن بخش از خانه را نداشتند. اين مرد در ادامه اظهاراتش فرضيه ديگر پليس مبني بر تنهايي جوزف در اعمال شكنجه گرانه اش را مورد ترديد قرار داد. وي گفت؛ در اين مدت علاوه بر جوزف مرد ديگري نيز به زيرزمين رفت و آمد مي كرد و جوزف به من گفته بود آن مرد لوله كش است.
 
ضمن اينكه من و ساير مستاجران در تمام اين سال ها صداهايي از پايين مي شنيديم اما تصور مي كرديم صداي سيستم گرمايشي ساختمان است.
 
نكته ديگري كه در اين پرونده مبهم باقي مانده، نحوه بر عهده گرفتن حضانت سه فرزند اليزابت از سوي رزمري بود. طبق اطلاعات اوليه جوزف پس از تولد سه فرزند نامشروع خود در سال هاي 1993، 1994 و 1997 آنها را با اين ادعا كه در خيابان پيدا كرده، نزد همسرش برده و وي را متقاعد كرده بود براي بچه ها شناسنامه بگيرند و حضانت شان را بپذيرند. اين اطلاعات پرسشي را به وجود مي آورد مبني بر اينكه چگونه رزمري به تكرار سه باره يك اتفاق نادر - يافتن كودك در خيابان - مشكوك نشده است. اكنون شواهد جديد نشان مي دهد جوزف سه كودك را نوزادان سرراهي معرفي نكرده بلكه به همسرش اطلاع داده بود كه آنها فرزندان اليزابت هستند. به گفته بازپرسان اين پرونده ظاهراً جوزف فريتزل چند سال پس از زنداني كردن اليزابت در دخمه از مكاني نامعلوم به همسرش تلفن زده و در حالي كه صداي زن جواني را تقليد كرده، خودش را اليزابت ناميده و از رزمري خواسته بود از فرزندانش مراقبت كند. علاوه بر اين، طبق اظهارات اليزابت، پدرش در همان سال ها او را وادار كرده بود نامه يي بنويسد و در آن از والدين خود بخواهد دنبال وي نگردند و فقط مراقب فرزندانش باشند.
 
ابهام ديگري كه در اين پرونده وجود دارد تلاش نكردن اليزابت و سه فرزند ديگرش براي فرار از خانه وحشت است. بسياري معتقد هستند اگرچه در دخمه مجهز به سيستم امنيتي الكترونيكي بوده و فقط با رمز مخصوصي كه دراختيار جوزف بوده باز و بسته مي شده اما باز هم اليزابت مي توانسته كوشش خود را براي يافتن يك مفر به كار گيرد.جوزف در تازه ترين اعترافات خود اين ابهام را برطرف كرد و گفت؛ من اليزابت و سه فرزندش را تهديد كرده بودم كه اگر اتفاقي براي من بيفتد آنها با گاز خفه مي شوند. به همين خاطر زماني كه نزد آنان بودم اطمينان داشتم عليه من سوءقصدي انجام نخواهد شد. از سويي گفته بودم اگر در غياب من در اتوماتيك زيرزمين باز شود منفجر خواهد شد و همگي مي ميرند.پس از اظهارات جديد جوزف تيم تحقيق بار ديگر به بازرسي در دخمه پرداخت و اطمينان يافت تمام اين تهديدهاي جوزف دروغ اما كارگر بوده و توانسته قربانيانش را به شدت به هراس بيندازد.در سوي ديگر اين ماجرا گزارش هاي پزشكان از وضعيت جسماني و رواني نامناسب اليزابت و سه فرزندش حكايت دارد. سه بچه اليزابت دچار ضعف شديد سيستم ايمني بدن، فقر ويتامين و كم خوني هستند و كريستين دختر 18 ساله اليزابت در كما به سر مي برد و بيشتر دندان هايش ريخته است.در همين حال پزشكان و گروه هاي روان درمانگر براي بهبود وضعيت اين چهار قرباني، زيرزمين بيمارستان را به عنوان خانه امني در اختيار آنها قرار داده اند و فرزندان اليزابت مي توانند آزادانه به آنجا رفت و آمد كنند.نكته يي كه پزشكان را براي درمان فرزندان اليزابت با مشكل مواجه كرده اين است كه آنها به زبان نيمه وحشي صحبت مي كنند. لئو پولد اتنر رئيس پليس آمستتن در اين باره گفت؛ اين بچه ها نيمي درست صحبت مي كنند و نيمي ديگر با توليد صداهاي نامفهوم و تركيبي از غرش و خرخر با هم حرف مي زنند. آنها هيچ كتابي در اختيار نداشتند و تنها منبع اصلي آموزش شان تلويزيون بوده است.بازجويان نيز خاطرنشان كردند؛ جوزف فريتزل مردي شكست خورده و پريشان است كه شرايط مطلوبي ندارد. اما اليزابت در تمام اين سال ها براي اينكه فرزندانش يك زندگي معمولي داشته باشند هر كاري كه به لحاظ انساني از دستش برمي آمد براي آنها انجام مي داد و با همان امكانات محدود به آنان نوشتن ياد داده است.نكته جديد ديگري كه در اين پرونده پيچيده مطرح شده نسبت دادن اتهام يك قتل به جوزف است. مارتينا پوش در سال 1984 درست همزمان با زنداني شدن اليزابت ناپديد شد. او به لحاظ چهره شباهت بسياري با اليزابت داشت و پليس به نقل از همسايگان مارتينا اين شباهت را فوق العاده زياد اعلام كرده است.دو سال پس از ناپديد شدن مارتينا جسد وي در حالي كه در پلاستيك پيچيده شده بود در رودخانه يي در نزديكي محل زندگي جوزف پيدا شد. پليس ترديدي ندارد كه مارتينا در اين دو سال در خانه يي حبس بوده. بارها مورد تعرض قرار گرفته و سپس به قتل رسيده است. با نسبت داده شدن اين قتل به جوزف مرد 73 ساله تصميم گرفته سكوت اختيار كند. او ديگر با بازجويان همكاري نمي كند. با اين وجود تحقيقات در اين خصوص همچنان ادامه دارد.
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:48  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

در راستای کاهش نرخ خشونت خانگی و طلاق ، نخستین کارگاه آموزشی تخصصی  « مشاوره ازدواج و طلاق » دکتر بهنام اوحدی در تاریخ ۲۲ خرداد ماه ۱۳۸۷ از ساعت ۹ تا ۱۷ در مرکز مشاوره و آموزش تخصصی رها وابسته به انجمن دفاع از قربانیان خشونت برگزار می شود. در این کارگاه یک روزه ، که برای دانش جویان و دانش آموختگان رشته های روان پزشکی ، روان شناسی ، مشاوره ، پزشکی ، مددکاری و علوم تربیتی و دیگر رشته های وابسته برگزار می شود ، چیستی و چگونگی ارزیابی و سنچش همتایی ها و نا همتایی های مراجعان از لحاظ شخصیت شناسی ، جنسی - آمیزشی ، خانوادگی ، فرهنگی - مذهبی ، اجتماعی - اقتصادی ، سنی ، تحصیلی و ......... آموزش داده خواهد شد.

دانش جویان و دانش آموختگان علاقه مند به شرکت در این کارگاه یک روزه می توانند به مرکز مشاوره و آموزش رها ، واقع در تهران ، خیابان فلسطین شمالی ، نرسیده به بلوار کشاورز ، کوی شهید میر سرابی ، شماره ی  ۱ مراجعه نموده و یا با تلفن های ۸۸۹۷۱۶۰۷ ، ۸۸۹۵۴۹۲۸ و ۸۸۹۶۴۹۴۳ تماس بگیرند.

به شرکت کنندگان در این کارگاه گواهی و مدرک معتبر با امتیاز بازآموزی از سوی نظام مشاوره و روان شناسی داده خواهد شد.     

 

عشق و دیگر هیچ !

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:41  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

بهای رهن و اجاره ی آپارتمان در تهران امسال افزایش بی سابقه ای پیدا کرده است که بی گمان در هنگام داغ شدن بازار اجاره ی مسکن در تیرماه سونامی ای ژرف و فراگیر از ناکامی ، و افسردگی ، نا امیدی ، خشم و پرخاش در پی آن را پدید خواهد آورد.

برای یک آپارتمان ۸۵ تا ۱۰۰ متری دو خوابه ی چند سال ساخت ( و نه نوساز ) در سعادت آباد و شهرک غرب باید دست کم ده میلیون پول پیش و ماهی ۷۵۰ هزار تا یک میلیون تومان بپردازی !

 جالب آن جاست که در صورت وجود امکان برای مهاجرت و منزل گزیدن خانواده در پونک ، گیشا ، امیرآباد ، ملاصدرا ، ونک ، ولی عصر و مانند آن ، این بها به ده میلیون پیش و ماهی ۵۰۰ تا ۸۵۰ هزار تومان - و نه کمتر - خواهد رسید !!

در مناطق لوکس هم چون زعفرانیه ، سعد آباد ، الهیه ، فرمانیه ، نیاوران و برخی مناطق پاسداران بهای اجاره ی یک آپارتمان هشتاد تا صد متری دو خوابه ی چند سال ساخت و نه نوساز ، به بیست تا سی میلیون پیش و ماهی یک میلیون تومان و بیشتر رسیده است که البته مربوط به از ما بهتران می شود و به ما مربوط نیست !!!

حالا چگونه ریاست محترم جمهور می فرمایند : « وضعیت معیشت مردم بهتر شده است » ، این هم احتمالن مربوط به از ما بهتران می شود و به ما مربوط نیست !!!!!

با افزایش بی چارچوب و قاعده ی بهای رهن و اجاره ، خانواده های فراوانی دچار افت و سقوط سطح اجتماعی - اقتصادی شده و در معرض اختلالات روانی و آسیب های اجتماعی عارضه گذار و زیان بخش قرار خواهند گرفت. بیش از دو انحراف معیار سقوط اجتماعی - اقتصادی ، برای افراد تبعات و عوارض روان شناختی جدی ، ژرف و فراگیر به همراه خواهد داشت. فقر امری نسبی ست و خط فقر با شان و جایگاه آدمیان بالا و پایین می رود .......  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:23  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 روابط فرا زناشویی و پیمان شکنی

 

خوب یادم هست که تا بیست و یک سالگی من ، برقراری رابطه ی جنسی و حتا عاطفی با یک زن شوهر دار تابویی سترگ بود. این تابو با باوری جادویی ( Magical Thinking ) همراه بود: نکبتی ژرف و فراگیر !

این باور چنان ریشه دار و استوار بود که اگر پسری مجرد ، زن شوهر داری را به بستر برده و حتا برهنه هم می نمود ، توان آمیزش کامل با او را نمی جست ؛ چرا که از ترس و هراس چنین همآغوشی و آمیزش « نکبت باری » آلت بر افراشته اش دچار ناتوانی گذرا می شد و فرو می نشست.

تا بیست و یک سالگی ام ، از جمع تقریبی هفت صد دوست دور و نزدیکم ، شمار پسران مجردی که با زن شوهردار همآغوش و هم بستر می شدند ، بیش از هفت نفر نبود. هیچ یک از این « خلاف ها » جزو دوستان نزدیکم نبودند. برای من جوان مذهبی ، متعصب و غیرت مند ، آشنایی با آنان هم همراه و همبسته با احساس گناه و عذاب وجدان بود.

باور جادویی و ننگ همبستری با زن شوهردار عاملی بزرگ در پاسداشت اخلاق جنسی و زناشویی در ایران بود.

تا سی سالگی براین گمان خوش خیالانه بودم که آن وضعیت کماکان چندان عوض نشده است تا آن که با پیمان شکنی همسر برادر دوست صمیمی ام رو به رو شدم. خانم دندان پزشک جوان همه ی زندگی تحصیلی و زناشویی اش را از فداکاری و بزرگواری خانواده ی همسرش داشت. زنی هیستریونیک - بوردرلاین که با پزشکی اسکیزوئید - آسپرگر پیمان زناشویی بسته بود و اکنون در نبود او ، بی شرمانه و فاش و آشکارا پیمان می شکست. مایه ی شگفتی این بود که در دانشکده ی دندان پزشکی بی باکانه از این رویکرد خویش دفاع می نمود و حتا بیان می کرد که خانواده ی شوهرش از این رابطه با خبر و آگاه اند و آن را آسان و راحت پذیرفته اند !!

این ناجوان مردی و بی شرمی به من غیرت زده سخت گران آمد ؛ به ویژه این که خانواده ی دوستم از خاندانی شریف و اصیل بودند که سال ها با خاندان مادری در دوستی و آشنایی بودند.

دختر بی باکانه و بی شرمانه فرهنگی نادرست را در اصفهان می پراکند و جا می انداخت.

آبروی خانواده و خاندان دوستم به سادگی داشت بر باد می رفت. آن هنگام هنوز روان پزشک ، سکسولوژیست و زوج درمانگر نشده بودم. زمینه ی برخوردم با این موضوع هم ، کار کلینیکی و بالینی نبود. برخوردی  « ایرانی » با این رخداد نمودم .

دون ژوانی سالمند مرا از این کار بر حذر داشت ، و در عوض مرا به همآغوشی با خانم دکتر تشویق نمود  !!

اما من « کمربند عفت اصفهان » شده بودم !!! 

سال ها  از این ماجرا می گذرد. خانم دندان پزشک ازدواج دیگری نموده و با همسر نوینش هم چون من از دیار زنده رود مهاجرت نموده است.

من روان پزشک ، سکسولوژیست و زوج درمانگر شدم و دیگر خود را « کمربند عفت » هیچ کجا نمی دانم ؛ صد البته رویکرد آن دون ژوان شازده اسدالله میرزا گونه را هم به کار نمی بندم !

نداشتن احساس امنیت فردی - اجتماعی در دوران پس از جدایی ( طلاق ) ، اندیشیدن به آن را دشوار می سازد. به ویژه آین که اصولن زنان در این سرزمین حق ازدواج دارند ، اما حق طلاق هرگز !

کتک هم بخورند و توهین هم بشنوند ، باید تمکین کنند !!

به راستی ، آیا همین نداشتن حق طلاق و امنیت و آبرو و عزت پس از آن به زدوده شدن آن « باور جادویی » سودمند نینجامیده است ؟!؟

در کار بالینی خود در حیطه ی زوج درمانی و سکس تراپی ، به برخی دلایل گرایش پسران و مردان مجرد یا متاهل به زنان شوهردار دست یافته ام که آن ها را بیان می نمایم:

۱) زن شوهرداری که وارد این گونه روابط فرازناشویی می شود ، برای ازدواج به معشوقش گیر نمی دهد. به رابطه ای موازی - اگر  ارضاکننده و لذت بخش باشد - دلخوش داشته و بسنده می کند.

۲) مشکل دوشیزگی ( بکارت ) و از بین رفتن آن را ندارد و امکان کامیاب گشتن کامل در آغوش او فراهم است.

۳) چنان چه دچار بارداری ناخواسته شود ، امکان جمع و جور کردن آن را دارد و اصولن با راهکارهای پیشگیری از بارداری بیشتر از دختران ازدواج نکرده آشنا و آگاه است.

۴) اصولن زن شوهرداری که وارد امر ممنوعه ی رابطه با مردی جز همسرش می شود ، جز به « لذت » و « شیطنت » نمی اندیشد ؛ و در این راه به راحتی شرم و حیا را کنار می گذارد. چه بسیار زنانی را ویزیت نموده ام که با شوهر خود فرسنگ ها بیگانه تر از معشوقان گذرای شان هستند ! از این رو کارهایی را در همبستری با اینان انجام می دهند ، که اگر یک سوم از آن را با همسرشان انجام دهند ، زندگی عاطفی - جنسی بسیار بهتر و سرشار تری را تجربه می نمایند. اما آیا همه ی شوهران با کردار و مهر کافی  فرصت و فراغت لازم را برای همآغوشی سرشار در اختیار  زنان شان قرار می دهند ؟!؟ بی گمان ، همه ی گناهان را نمی توان بر دوش این زنان هنجار گریز و پیمان شکن نهاد !

۵) زن شوهر دار همانند مرد همسر دار در خانه و کاشانه ی شیشه ای و آسیب پذیر نشسته است ؛ پس هم چون مرد همسر دار سنگ پرتاب نمی کند و آبروریزی و افتضاح به پا نمی کند.

۶) عنصر رقابت مردانه هم در رخ دادن چنین روابطی نقش خود را ایفا می کند؛ رقابت و ستیز عاطفی - جنسی از دیرباز غریزه ای شناخته شده بوده و هست. همآغوشی و همبستری با زن شوهر دار ، خودشیفتگی ( نارسی سیزم )  بیمارگونه ی برخی مردان دارای شخصیت های پر رنگ کلاستر B  را بسیار ارضا می نماید. هر چه ویژگی ( Trait ) های خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) و ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) مرد بیشتر باشد و نمای شخصیتی اش به سوی اختلال برود ، رویکرد او به برقراری ارتباط با زنان شوهر دار بیشتر خواهد بود.

۷) وضعیت مالی خوب و امکانات سرشار برخی زنان متاهل نیز از دیگر دلایل رویکرد برخی مردان - به ویژه برخی پسران مجرد - به این گونه زنان است.

با نگاهی ژرف و چاره اندیشانه می توان دریافت که آسان نمودن و یا اعطای حق طلاق به زنان می تواند به خوبی از فراگیر و فرهنگ شدن بیشتر « همبستری با زنان شوهر دار » پیشگیری نماید و نقشی سودمند و اثرگذار در حفظ و پاسداشت  « اخلاق » و « معنویت » داشته باشد.

برگزاری دوره های کارآمد و به روز « هنر همآغوشی و مهارت های زناشویی » برای زنان و مردان - حتا به تفکیک جنسیت شرکت کنندگان - به خوبی می تواند در کاهش پیمان شکنی از سوی زنان و مردان همسردار سودمند واقع شود.

باید دانست که هر چند در اروپا به برقراری روابط خارج زناشویی ، با نگاهی ساده و آسان گیرانه نگریسته می شود ، اما در ایالات متحده ی آمریکا - این کاتولیک ترین کشور جهان پس از واتیکان - هنوز این گونه روابط تابو است. تا آن جا که رئیس جمهور ( کلینتون ) را بی باکانه به دادگاهی علنی با پخش سراسری می کشند تا فاش و آشکار از هنجارگریزی ها و پیمان شکنی های خویش بگوید و تا آستانه ی برکناری پیش رود.     

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:36  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

پیمان شکنی و روابط  فرا زناشویی

 

سال پنجم پزشکی استاد جراحی کلیه و مجاری ادراری - تناسلی مان ، دکتر بهمن آستانه ، واقعیتی را به من گفت که آن هنگام آن را با آرمان گرایی و احساسات و نگرش های مذهبی و متعصبانه ی جوانی ام نپذیرفتم.

بعدها در دوران دستیاری این واقعیت را در قیاس وضعیت خود مجردم با همکاران متاهل آشکارا و عیان به تماشا نشستم.

پس از ازدواج این واقعیت نا آرمان گرایانه ، خود را نمایان تر از گذشته به من نشان داد.

به راستی چرا گرایش دخترها و زنان مجرد و متاهل به برقراری روابط عاطفی - جنسی بیشتر به سوی مردان متاهل است و نه پسران و مردان مجرد؟!؟

در طی کار بالینی خود در حیطه ی زوج درمانی و سکس تراپی ، بارها و بارها شاهد چنین روابطی بوده ام و به دلایلی در این باره رسیده ام:

۱) دختران و زنان بالای سی سال دیگر توانایی برقراری ارتباط با پسران زیر بیست و هفت سال را ندارند. این امر شگفت انگیز نیست. به طور کلی ، هر زن چهار تا شش سال از لحاظ رشد روانی - اجتماعی از مرد همسن و سالش جلوتر و پخته تر است.

یک بار دختری سی و چهار ساله پرسش من درباره ی دلیل برگزیدن مردی متاهل را چنین پاسخ داد:

« آقای دکتر ، من سی و چهار سالمه؛ دیگر یک پسر زیر سی سال احساسات و نیازهای عاطفی مرا درک نمی کند. من نیازمند ارتباط با یک مرد پخته و بالغ هستم؛ چند درصد مردان موفق و سالم بالای سی و سی و پنج سال مجرد مانده اند؟!؟ چرا باید ته مانده های اجتماع نصیب من و امثال من شوند؟!؟ گناه من و امثال من چیست که پدر پول دار ، زیبایی هالیوودی و گرین کارت و تابعیت آمریکا و کانادا نداشته ایم؟؟؟ »

پاسخ دادن به پاسخ آن مراجع آسان و راحت نبود ! به ویژه این که از گرایش بسیار شمار فراوانی از مردان متاهل به چنین خانم هایی نیز خبردار بودم !!

۲) مرد متاهل در خانه و کاشانه ی شیشه ای نشسته است؛ پس آن که چنین منزل و مسکنی دارد ، سنگ به خانه و کاشانه ی زن و دختری پرتاب نمی کند ، چون با یک سنگ آرامش خواب و روزش فرو می ریزد ! آری ، مردان متاهل آبروریزی به پا نمی کنند و جزئیات روابط جنسی - عاطفی شان را جار نمی زنند ، که آشکار شدن این گونه رازها بیش تر به زیان خودشان است.

۳) در اجتماع سرشار از بی کاری جوانان ، در بیشتر موارد مرد متاهل برخلاف پسر مجرد از رفاه و سرمایه ی مادی بیشتری برخوردار است و توانایی پرداخت پول برای تفریح و سرگرمی های گوناگون را دارد. چنان چه گرفتاری هایی هم چون بارداری های ناخواسته و مانند آن رخ دهد ، چنین مردی امکان و توانایی بیشتری برای کنار گذاشتن و حل مشکلات دارد.

۴) زن و دختری که وارد ارتباط با مردی متاهل می شود ، دیگر نیازی به نجابت و حیا پیشه نمودن ندارد و می تواند دست کم برای لحظاتی از ماسک و نقاب شخصیتی که اجتماع ده رو و صد رنگ مان به اجبار و اکراه به او تحمیل نموده است ، رها شود و لذت و ارضا را تجربه نماید ، بی آن که هراس کنار زده شدن و طرد از سوی پسر و مرد مجرد را داشته باشد. او آزادانه خود را به آغوش مردی می سپارد که او را هر چه رهاتر از شرم و حیا باشد ، بیشتر و بیشتر می پذیرد !!

۵) مرد متاهل تجربه ی ارتباط چند ساله با جنس زن را داشته است ، پس احتمال بیشتری دارد که از نیازهای روانی جنس زن آگاه باشد و نیازهای وابستگی و مهرطلبی زنان را برآورده سازند. بدیهی ست که زن و دختری که ماجراجویی پیشه می نماید و وارد ارتباط با یک مرد زن دار می شود ، دختر و زنی ست که همواره به ارضای عاطفی - جنسی خود اهمیت زیاد می داده و می دهد. هم چنین مرد متاهل ، تجربه ی آمیزش و همآغوشی بیشتری دارد و احتمال آن که شیوه های به تاخیر انداختن ریزش ( انزال ) خویش و ارگاسم بخشیدن به جنس مقابل را بهتر و سودمندتر انجام دهد ، فراوان تر است.   

۶) به دلیل آن که بیشتر مردان متاهل که وارد چنین روابطی می شوند ، از موفقیت ها و پیروزی های مادی نسبی برخوردارند ، توان و نیروی بیشتری برای پشتیبانی کردن از دختران مجرد و زنان مطلقه و متاهل دارند.

۷) یک دلیل نه عمده ، اما نه چندان کم رنگ نیز پدیده ای به نام « رقابت زنانه » است. رقابتی که برخلاف ستیز و چالش مردانه رو در رو نیست و در بسیاری از موارد حتا کار به خنجر از پشت زدن هم می رسد. اصولن چه برای مردان و چه برای زنان شکست دادن هم جنسان خویش در رقابت های عاطفی - جنسی بسیار دلچسب ، خوشایند و ارضاکننده است.

    

اما به راستی به جز توسعه ی اقتصادی - اجتماعی و رفع معضل بی کاری و بی مسکنی جوانان و کاستن از نرخ تورم ، راهبرد اثرگذاری برای کاهش رخ دادن چنین روابطی در اجتماع ما هست ؟!؟

دیگر زمان شعار دادن از آرمان های اخلاقی و معنوی گذشته است. آنان که بیشتر شعار می دهند و در ظاهر رویکردهای  کینه توزانه و متعصبانه برمی گزینند ، خود بیش از دیگران درگیر و سرگردان در چنین روابطی هستند !!

افسوس که معنویت و ایمان و اخلاق هم چون شرافت و محبت و انسانیت ، بسیار ساده و آسان از کف مان لغزیدند. افسوس !!!  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:43  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

لونا شاد

 

این روزها خانم « لونا شاد » کلی در میان ایرانیان سوکسه پیدا کرده و با شتابی ناگهانی و فزونی یافته توانسته به باور بسیاری جایگاه سومین اصفهانی محبوب جهان - پس از « رضا ارحام صدر اصفهانی » و « نصرت الله وحدت » - را از آن خود کند. هر چند اغلب کسانی که چنین باوری دارند ، در ماندگار ماندن چنین محبوبیت ناگهانی و خیز یافته ای تردید به خود راه می دهند و جنس این گونه محبوبیت ها را جدا و دیگرگون از شهرت و محبوبیت بزرگان اصفهان می دانند ، اما واقعیت غیر قابل انکار این است که خانم لونا شاد با لهجه ی شیرین اصفهانی و طنازی و لوندی سرشتی اش ، این کامیابی را داشته تا خودش را حسابی در دل دست کم مردان میان سال و مسن ایرانی جا کند و شمار فراوانی را مشتاق و تشنه ی دیدار و شنیدار نگاه دارد که البته در بسیاری از موارد این سلیقه و رویکرد مردان میهن مان منجر به دعواها و اختلافات خانوادگی هم شده و می شود !

به نظر می رسد  خانم شادزی ، در راستای پایدار و برقرار ماندن ساختار خانواده های ایرانی ، باید کمی تا قسمتی از فن بیان و مهارت اجرای خویش بکاهد. اجرها من الله !! 

 

   

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:46  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

اجتماع مان آشفته و پریشان شده است.

سردرگمی ، افسردگی ، یاس ، نا امیدی ، سرخوردگی ، درماندگی ، اخلاق گریزی و معنویت ستیزی ، وسواس ها ی ذهنی و عملی گوناگون ، انحرافات جنسی ، وابستگی ( اعتیاد ) و سوء مصرف مواد ، روابط فرا زناشویی ( پیمان شکنی ) و ...... افزایشی نگران کننده نشان می دهد.

وضعیت دشوار و ناخوشایند اجتماعی - اقتصادی و نیز « بحران هویت » گسترده و افسردگی و ناکامی فراگیر بی گمان دلایل نمایانی برای این چهره ی اجتماع مان هستند ، اما یک علت مهم این آسیب های روانی - اجتماعی همانا « نبود مدیریت نشاط و شادمانی ملی ( عمومی ) » است.

مغز آدمی درست همانند باتری اتومبیل است. یاخته هایی دارد که درون مایعی به سر می برند و با آن برهمکنش دارند. برآمد این برهمکنش ، جریان الکتریکی مغز است که در الکتروانسفالوگرافی از روی پوست سر ثبت می شود.

مغز آدمی همانند هر پیل الکتریکی و باتری اتومبیل نیازمند شارژ شدن است.

اگر برنامه ریزی دوراندیشانه ای برای شارژ درست و منطقی این باتری به پیش برنده ی پیکر انجام نشود ، آن گاه مغز به شارژ شدن از راه و شیوه ای دیگر فرمان می دهد. راه هایی هم چون سوءمصرف و وابستگی ( اعتیاد ) به مواد مخدر و محرک ، روابط جنسی فرازناشویی ، سیگار ، الکل و مانند آن .......

این اجتماع نیز هم چون هر اجتماع دیگری ، « شادی » و « نشاط » می خواهد تا به انحرافات گوناگون  کشیده نشود. آری ، هیچ اجتماعی در طول تاریخ با شادی گریزی و لذت ستیزی ، ره به سلامت ، امنیت و بهروزی نیافته است ...

 

نقشه ی خوشبختی ، رفاه و شادمانی در جهان       

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:23  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

کم توانی ذهنی و هوشی 

اختلال بیش فعالی – کم توجهی

اختلال سلوک

اختلالات شناختی : دمانس و دلیریوم

اسکیزوفرنی و دیگر اختلالات سایکوتیک

اختلالات خلقی : افسردگی های یک و دو قطبی ، موارد ناشی از بیماری های تنی و مصرف مواد

اختلال انفجاری متناوب

اختلال سازگاری با اختلال سلوک

اختلالات شخصیت

اختلالات شخصیت ناشی از مواد یا بیماری تنی

رفتار ضد اجتماعی در کودکی ، نوجوانی یا بزرگ سالی

فشار فلج کننده ی روانی و محیطی

 : V – code problems  

 

مشکلات ارتباطی بین افراد

غفلت یا سوء استفاده

عدم رعایت درمان

تمارض

کردارهای ضد اجتماعی کودکان ، نوجوانان و بزرگ سالان

اختلال کارکرد ذهنی ( هوشی ) مرزی

افت کارکرد شناختی وابسته به سن

داغ دیدگی

مشکلات تحصیلی ، حرفه ای ، هویتی ، معنوی ، فرهنگ پذیری ، مرحله ی زندگی  

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:16  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

دوره ی گذار نخست در اوایل بزرگ سالی : هفده تا بیست و دو سالی 

دوره ی گذار دوم در سی سالگی : بیست و هشت تا سی و دو سالگی

دوره ی گذار سوم در میان سالی : چهل تا چهل و پنج سالگی

دوره ی گذار چهارم در پنجاه سالگی : پنجاه تا پنجاه و پنج سالگی

دوره ی گذار پنجم در پایان بزرگ سالی : شصت تا شصت و پنج سالگی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:31  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

یک - اعتماد در برابر بی اعتمادی  : از هنگام زاده شدن

دو - خود مختاری در برابر شرم و تردید : از هژده ماهگی

سه - ابتکار در برابر احساس گناه : از سه سالگی

چهار - جدیت و سخت کوشی در برابراحساس حقارت و فرومایگی : از پنج سالگی

پنج - هویت ایگو در برابر سردرگمی نقش : از سیزده سالگی

شش - صمیمیت در برابر انزوا : از بیست سالگی

هفت - مولد بودن در برابر بی حاصلی و بحران میان سالی : از چهل سالگی

هشت - یکپارچگی ایگو در برابر یاس و ناامیدی : از شصت سالگی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:23  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

یک - خواستی زیرساختاری به خود ویران گری ، برآمده از افسردگی و دیگر اختلالات روانی  

دو - کنترل اندک و ضعیف بر کینه توزی و ستیزه جویی

سه - تمایل به سوگیری عملی بی اندیشه و شکیبایی

چهار - گرایش به دشواری های درون روانی و بین فردی

پنج - احساس ناخودآگاه گناه و نیاز به پس دادن تاوان و کفاره و مجازات شدن

شش - خواست ناخودآگاه به گریز یا پرهیز از چیزی شرم آور و ناراحت کننده که اعتماد به نفس فرد و دیگران را خراب کند

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:5  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

زیگموند فروید : بهنجاری افسانه ای ایده آل است.

کورت ایسلر : بهنجاری مطلق قابل دستیابی نیست ، زیرا فرد بهنجار باید از اندیشه ها و احساساتش آگاه باشد.

مانی کریل : بهنجاری توانایی دستیابی به بینش در درون خود است که این ظرفیت هرگز به طور کامل پدید نمی آید.

ملانی کلاین : ویژگی های بهنجاری عبارت است از توانایی و نیرومندی منش ، توانایی مدارا با هیجانات متعارض ، توانایی درک لذت و عشق ورزیدن بدون تعارض.

اریک اریکسون : بهنجاری توانایی چیرگی بر تکالیف دوره های گوناگون زندگی است.

هیتز هارتمن : بهنجاری کارکرد بدون تعارض ایگو است.

لورنس کویی : بهنجاری توانایی یادگیری از طریق تجربه ، انعطاف پذیری ، و سازش با تغییرات محیط است

کارل منینگر : بهنجاری توانایی سازگاری رضایت آمیز با جهان بیرونی و چیرگی برتکلیف فرهنگ زدایی است

آلفرد آدلر : بهنجاری توانایی برای پرورش احساس اجتماعی و مولد بودن است که با سلامت روانی ارتبا ط داشته و با ارتقای عزت نفس فرد را قادر به سازش با کارهای خویشتن می نماید

اتو رنک : بهنجاری توانایی زندگی کردن بی ترس ، بی احساس گناه یا اضطراب ، و به عهده گرفتن مسئولیت رفتار و کارهای خویش است

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:56  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

تاج پادشاهی رضا شاه و محمدرضا شاه پهلوی

 

سه شنبه هفدهم اردی بهشت ماه فرصتی دست داد تا به همراه همسر و پدرم به موزه ی جواهرات ملی واقع در خزانه ی بانک مرکزی ایران و سپس کافه نادری برویم.

نخستین بار در سال ۱۳۷۵ به همراه خانواده ی بهزادان و ناظم بکایی به این موزه رفتم.

هنگامی که اینترنت و ماهواره در دسترس نبود و چشم ما ایرانیان تازه از جنگ برون آمده به چنین جواهراتی آشنا نبود. درست یادم است که تا چه اندازه شیفته و فریفته ی این سنگ ها و طلاها شده بودم.

از نگهبان موزه پرسیدم: شاهان قاجار بی گمان دستی بر وافور و دلی همنشین منقل هم داشته اند ، منقل و وافورهای گوهر نشان آنان پس چرا به نمایش در نمی آید؟

پاسخ داد: حق با شماست ، هنگامی که سر منقل بادگیر آن ها این جا به نمایش درآمده ، پس حتمن چنین اسباب و آلات گوهر نشان و زرین نیز داشته اند؛ اما من از مکان نگهداری آن ها بی خبرم !

خوب یادم هست که پرسیدم: آیا محمدرضا شاه و خانواده اش امکان خارج کردن این مجموعه را داشته اند؟؟

پاسخ داد: آری ، به راحتی ! چون این مجموعه بارها و بارها در جشن های ملی و مراسم رسمی دربار با نامه و درخواست رسمی دربار در اختیار آن ها امانت داده می شد.

آن نوبت با احساسات خام و بی شیله پیله ی جوانی بسیار تحت تاثیر این ثروت ملی مان قرار گرفتم؛ اما این بار با دید دیگری بدین مجموعه نگریستم.

جز دو تاج شاه و ملکه ی پهلوی ، عصای سلطنتی پهلوی ، کلاه و ردای رضا شاهی و البته الماس دریای نور ، به ندرت دیگر جواهرات مورد توجهم قرار گرفت. به هر حال من به تاریخ معاصر و سده ی بیستم میلادی و دو جنگ جهانی نخست و دوم دلبستگی ویژه و فراوانی دارم و در همین حال از سلسله ی پادشاهی ناشایسته و زیان بخش قاجار بی اندازه بی زارم. 

بازدید ما با بازدید گروهی از توریست های ژاپنی همزمان شد.

هنگام خروج از زیرزمین خزانه ی بانک مرکزی ، این بار دیگر شیدایی و شیفتگی و شوریدگی نداشتم؛ حسرت و ناکامی با من دوشادوش بود.

ای کاش این جواهرات به ظاهر ارزشمند و بی همتا - نماد شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) و نشان شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ما ایرانیان - را نداشتیم و به جای آن صنعت ، تکنولوژِی ، دانایی ، بردباری ، شناخت و شعوری فراتر از اکنون داشتیم تا گوهر مان به جای جواهراتی محصور و محبوس و موزه ای ، جواهراتی هم چون آبادانی ، رفاه ، شادی و آرامش می بود !

هنگام خروج نیک می دیدم که در سیمای ژاپنی ها هیچ گونه اثری از حسادت و حسرت و ناکامی نیست ، اما همه ی این ها زیر سایه ی بخلی فراگیر در چهره ی ما ایرانیان هست !!

دیگر ایرانیان نیز هم چون با ناکامی به توریست های ژاپنی می نگریستند و می گفتند:

ای کاش این گوهران را نداشتیم و به جایش رفاه ، آرامش و شادمانی سرچشمه گرفته از دانش ، پیشرفت و آبادانی ژاپنی ها را داشتیم.

آری ، ای کاش !        

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:21  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

جیغ

 

امشب فرصتی به من داد تا به آژانس مسکن و املاک بروم.

سی و یکم تیر ماه چند هفته ای ست که حسابی ذهنم را افزون بر دیگر مشکلات درگیر خود ساخته است. این تاریخی ست که اجاره ی خانه ی صد متری مان پایان می یابد و باید پس از دو سال آن را به صاحب خانه مان - که از بستگان نزدیک مان هم هست - تحویل دهیم.

سال نخست شش میلیون پیش دادیم و ماهی پانصد هزار تومن.

پارسال ، شش میلیون و ماهی ششصد و پنجاه هزار تومن.

امشب از شنیدن نرخ رهن و اجاره ی یک آپارتمان هشتاد و پنج متری دچار هراس و اظطراب شدم ؛ نه بهتر بگویم ، دچار وحشت شدم. امسال همه ی قیمت ها - و نه فقط بهای مسکن و زمین - عجیب و غریب افزایش یافته است.

نرخ اجاره ی مسکن ، بر پایه ی آن چه من امشب شنیدم ، دست کم پنجاه درصد - آری پنجاه درصد !! - افزایش یافته است. به نرخ رسمی ای که در روزنامه و رادیو و تلویزیون اعلام می شود ، کاری ندارم ؛ من بدان بهایی می اندیشم که باید بپردازیم !!!

به راستی این افزایش بهای رهن و اجاره را چه گونه و با چه اندازه افزایش درآمد باید پرداخت؟!؟

تورم بیداد می کند. پزشکان ، دندان پزشکان و روان شناسان پس از نوروز از افزایش نگران کننده ی کنسل شدن وقت ملاقات از سوی مراجعان دچار تشویش و تنش شده اند.

بسیاری از پزشکان ، دندان پزشکان و روان شناسان و دیگر دانش آموختگان درمانی ، در استخدام دستگاه دولتی نیستند و از این رو روزمزد برشمرده می شوند.

با چنین نرخ تورم و بیکاری ای ، برای هیچ روزمزدی - حتا صنف دلال - امنیت اجتماعی و اقتصادی وجود ندارد. و این همه در حالی ست که تحریم های نوین شورای امنیت و آمریکا شتابان در راه است.

و البته هنوز هیچ کس هیچ گونه اطمینانی از آغاز نشدن جنگی ویرانگر از سوی آمریکا و اسرائیل ندارد !

امشب رفتیم و یک آپارتمان نود و پنج متری را در منتهی الیه جنوبی سعادت آباد دیدیم ؛ ده میلیون پیش و ماهی یک میلیون و دویست هزار تومن !!

جالب این جاست که در تهران از خیابان انقلاب - آزادی به بالا ، نرخ رهن و اجاره دیگر چندان تفاوتی نمی کند.بلوار کشاورز و گیشا و شهرک غرب و سعادت آباد همه تقریبن یک جورند. و البته حساب الهیه و فرشته و زعفرانیه و مانند آن به کلی جداست. 

خداوند خودش به دادمان برسد ، ان شاء الله !!!      

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:2  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

این جا ایران است.سرزمین پیش بینی ناپذیرترین شیران !

ایرانی بی حماسه ، بی استوره مرده است.و ایران از پر حماسه ترین و پر استوره ترین سرزمین هاست.

گمانه زنی و گزافه گویی در ساخت و پرداخت بیشتر این حماسه ها و استوره ها پیدا و پنهان است.

غلامرضا تختی ، بچه ی نیک نام خانی آباد یکی از این گونه استوره هاست.

از قهرمانی ها و پهلوانی های این جهان پهلوان بسیار گفته اند و نوشته اند.

در مورد مرگش نیز.

اما آن چه در مورد « مرگ تختی » گفته اند حرف و سخن بسیار دارد.

ذهن مبتلا به بیماری استوره سازی ما ایرانیان ، جهان پهلوان زنده را عشق داشت و جاوید شدن در ایران نیازمند حماسه و استوره شدن است. این گونه بود که تختی باید اسطوره می شد و چه چیز در ایران بیش از « مرگی در قامت شهادت » استوره آفرین بوده و هست ؟!؟

 تختی مرد.خودکشی کرد.با زهر .

در هتل آتلانتیک خیابان تخت جمشید (طالقانی) تهران که امروز هتل اطلس نامگذاری شده است.

اگر تفنگ شکاری اش را پذیرش هتل نگرفته بود ، احتمالن با گلوله خودش را کشته بود.همانند ارنست همینگ وی.

غلامرضا تختی مرد.خودکشی کرد.ACTIVE SUICIDE و نه چون فروغ فرخ زاد و صمد بهرنگی که INDIRECT و PASSIVE همین کار را به ترتیب با رانندگی SUICIDAL و شنای SUICIDAL انجام دادند.

این ذهن استوره پرداز و حماسه ساز و مرگ اندیش ایرانی بود که تختی را کشت !

تختی بازنشسته ، که اکنون دیگر قهرمان نبود و مدالی به چنگ نمی آورد ، تنها بود.از آن چه برخی اطرافیان و دوست دارانش می گویند - و در تصاویرش نیز رنگ و بویی از آن پیداست - تختی یک جزء شخصیتی افسرده ( DEPRESSIVE PERSONALITY )  داشته است.تختی حتا به سینما نیز - که یگانه نقطه ی اشتراک دلبستگی های او و همسرش بود - تنهایی می رفت.تختی تنهایی را دوست می داشت.تنهایی تختی از جنس تنهایی شخصیت اسکیزویید (SCHIZOID ) نبوده است.نیز نمی توان تنهایی تختی را برآمد اختلال خلقی شدید ( MAJOR DEPRESSIVE DISORDER )دانست.چه اگر هریک از این دو بود ، مدال های رنگارنگ کشتی را به چنگ نمی آورد.

تختی چون بسیاری از آدمیان نا معمول MIXED PERSONALITY  داشته است.

به باور من صفات و اختلالات  شخصیت پیچیده ی او عبارتند از :

۱-صفت شخصیتی خودشیفته ( NARCISSISTIC PERSONALITY TRAIT )

۲- صفت شخصیتی مرزی - آشوب ناک ( ‌BORDERLINE PERSONALITY TRAIT )

۳-صفت شخصیتی وسواسی - جبری ( OBSESSIVE - COMPULSIVE PERSONALITY TRAIT )

۴- اختلال شخصیت افسرده ( DEPRESSIVE PERSONALITY DISORDER  )

و همین چهار ویژگی و اختلال شخصیتی در کنار عواملی که در زیر می نویسم ، به خودکشی او انجامید.

اما این جا ایران است و این جا استوره ها باید چون رستم دستان کشته شوند.بزرگان را مرگی در خور می باید ، مرگی در قد و قامتی رشید و برازنده چون شهادت.پس شگفت نیست که ذهن اسطوره پرداز ایرانی این مرگ را جلوه ای درخور بخشد و پوششی شایسته و بایسته پوشاند !! 

اختلال شخصیت مرزی (BORDERLINE ) و خود شیفته (NARCISSISTIC ) جلال آل احمد به تنهایی از به آب زدن خودکشانه ی صمد بهرنگی ، یک شهادت ساخت.ذهن جمعی یک ملت - آن هم اجتماع ویژه و یگانه ی ما ایرانیان - چنین توانایی ای ندارد ؟!؟ 

تختی بازنشسته شد.بازنشستگی برای قهرمانان ورزشی جهان - و نه فقط ایران - رخدادی بس ناگوار است .در قد و قامت یک فاجعه.قهرمانان بزرگ - که اغلب ویژگی های گروه شخصیتی CLUSTER B ( NARCISSISTIC - BORDERLINE - HISTERIONIC - ANTISOCIAL ) - یعنی خودشیفته ، مرزی ، نمایشی و ضد اجتماعی - را دارند ، اگر به جرگه ی مربیان حرفه ای کامیاب رشته قهرمانی خود وارد نشوند ، حال و روز بدی پیدا می کنند.

کافی ست به رخدادهای همین چند سال گذشته ی برخی پیشکسوتان کشتی مان بنگریم.

« م. ک.» قهرمان ۷۴ کیلویی آسیا و ایران در ژاپن « سلطان وحشت » شد و آبرویی برای ما ایرانیان در سرزمین آفتاب تابان باز نگذاشت.پول کارگران دور از وطن را می گرفت و با وعده ی پرداخت سود و بهره ، آن را بالا می کشید و اگر کسی برای گرفتن پولش پای فشاری می نمود ، او را با قطع کردن انگشت و بریدن گوش و احتمالن تجاوز بدرقه می نمود.یاران و سپاهی گرد آورده بود.پلیس بین الملل او را گرفت و به ایران آورد اما با یاری وکیلش از ایران گریخت !

« ب. ی. » - دارای گردن آویز نقره و برنز آسیا - سالی یک بار از زندان بیرون ی آید و چند هفته ای بعد دوباره به جرم دزدی پراید به زندان باز می گردد !

این دو را تنها برای نمونه می نویسم و گرنه داستان به بی راهه کشیده شدن قهرمانان رشته های رزمی و قدرتی بسیار بیش از این هاست !! 

برای یک قهرمان با شخصیت پر مایه ی خودشیفته (NARCISSISTIC ) پایین آمدن از فراز دشوار است و او را به شدت و پر شتاب به سوی چاه عمیق اختلال افسردگی ماژور فرو می برد.

اما مشکل تختی تنها بازنشسته شدن نبود.

تختی با همسرش مشکل داشت.نه بر سر رژیم  غذایی پس از زاده شدن بابکش که در هفته نامه ی « همشهری جوان » نوشته شده.مشکل تختی با شهلا بیش از این ها بوده است.

به راستی ما ایرانیان از « شهلا ت. » - بانوی فداکار تختی و مادر همواره دل نگران بابک - چه می دانیم ؟

این روزها که هذیان ها و کژ پنداره ها ، به سان ابرهای تیره و سنگین کم کم دارد از مرگ آمیخته شده با اسطوره وحماسه ی غلامرضا تختی کنار می رود ، سخن هایی نادرست هم پراکنده می شود.

اکنون اگر ذهن استوره پرداز و ستم دیده پرور ایرانی بخواهد خودکشی تختی را باور کند ، می کوشد تا آن را جاودانه سازد !

ایرانی نه مظلوم دوست ، که مظلوم پرست است !

این منطق ما ایرانیان هوشمند است که جای مان را به سبب هوش اجتماعی شگرف مان باید کنار ممالک عقب مانده ی گیتی جست و جو نمود !

در میان پیوند های پر فراز و نشیب مشاهیر معاصر ، دو ازدواج برای من نشان و نماد (SYMBOL ) ناهماهنگی مشکل ساز شخصیتی است:

ازدواج « فروغ فرخ زاد   و    پرویز شاپور »

و

زناشویی « شهلا ت.   و  غلامرضا تختی »  

 

شهلا هفده هژده ساله بوده که با تختی - بزرگمرد تاریخ کشتی و  ورزش ایران - پیمان زناشویی می بندد.گویا پسر شرمگین و شریف خانی آباد پیش از این پیوند ، هیچ گونه همآغوشی نداشته بوده است.

نه به دلیل « ناتوانی جنسی » - که شباهت فراوان فرزندش بابک به او شاهدی آشکار برای ناتوان نبودنش است - بلکه به سبب شرمگین و حیا مدار بودن بیش از اندازه ی او ؛ عنصری که از اختلال شخصیت افسرده اش می آمد.

نجابتش نیز اجازه نمی داده که راه و رسم کام یابی و کام دهی را از دوستان کارآزموده اش بپرسد.

نا آگاهی تختی فراتر از همبستری و همآغوشی بود :

تختی از پدیده ای به نام « زن » چیزی نمی دانست. حتا اندکی !

تختی در نیمه ی نخست سده ی چهاردهم خورشیدی زاده شد و در همان نیمه خود را کشت.

زاده ی نیمه ی دوم این سده نبود که در نوزده سالگی نود ساله را از آموزه ها و آزموده ها شگفت زده کند !

شهلا هر چند دختری امروزی - به روز روزهای دهه ی چهل خورشیدی ایران پیش از انقلاب اسلامی - بود ، اما دخترکی خوددار و سر به راه بود. از جنس آن دخترکانی که آن ها را دیگر بیشتر باید لا به لای خاطره ها و داستان های روزگار گذشته جست و جو نمود. توان آموزش تختی را نداشت.

شهلا دخترکی هنجار گرا و پر آرزو ، زاده ی سیاره ی ونوس بود و نه آزمندی ماجراجو از سیاره ی « زهره » !!!

همه ی آن چه روزنامه های زرد دوران گذشته درباره ی « بی وفایی » و « پیمان شکنی » او نوشته اند ، پرت و پلاست. مزخرفی بیش نیست ! 

تختی راه و رسم زن داری را نمی دانست. او ناتوان جنسی نبود؛ از « هنر هم آغوشی » و « مهارت های جنسی » نا آگاه و بی بهره بود. درست برخلاف رت باتلر ، کلارک گیبل ، مارلون براندو ، ....... و شازده اسدالله میرزا !

 این گلوگاه هر جدایی و تنگه ی هر ناکامی زناشویی ست.

در اجتماع های عقب مانده ای چون ما که سرشتی دیرینه در چشم فرو بستن بر واقعیتی به نام SEXUALITY دارند ، بیشتر !

تختی - این پهلوان جاوید و دلاور مرد ماندگار - در تشک کشتی غوغا می کرد ، اما نجابت ذاتی اش او را از کارآیی شایسته و دارا بودن ظرافت های زناشویی و هم آغوشی لازم در « گود زندگی » باز می داشت.

با  دارا بودن « توانایی جنسی مردانه  ( POTENCY ) » ، داستان  ناهماهنگی زناشویی ( MARITAL DISCORD ) پایان نمی یابد. نا هم خوانی و نا همتایی میان دو شریک و همبستر زندگی به « ناهماهنگی زناشویی » می انجامد.

نه ، اشتباه نشود ! « جهان پهلوان نازنین » مان دچار ناتوانی جنسی نبوده است ، شباهت فراوان و چشمگیر بابک به سیمای همواره ماندگار او بر توانایی جنسی و مرد بودن او فریاد می زند !!

تختی و همسر همواره خوددار و فداکارش - که در همه ی این سی و نه سال با شرم و حیای « زن نجیب  ایرانی » سکوت را یگانه چاره و گریز دیده است - دچار COUPLE  PROBLEM  بودند. سامانه ی زناشویی آنان (MARITAL UNIT ) کارآمدی و بایستگی لازم را نداشته است.

نبود و کمبود اطلاعات (LACK OF INFORMATION ) ، اطلاعات نادرست (MISINFORMATION ) و ترس کارکردی ( PERFORMANCE FEAR ) چنین برآمدی داشته و دارند.

درست همان هایی که آماج DUAL SEX THERAPY و رفتاردرمانی شناختی SEX THERAPY قرار می گیرند.

اما عرصه ی همبستری ، یگانه حیطه ی زناشویی نیست.

تختی و همسرش نه خود هماهنگی شخصیتی داشتند و نه والدین شان. این پیوند از همخوانی فرهنگی ، مذهبی ، اجتماعی - اقتصادی و نسلی ( سن و سالی ) نیز بی بهره بود.

پیمان زناشویی کامیاب هفت شرط دارد که امضایش با متخصص مشاوره ی ازدواج ( MARRIAGE COUNSELING ) است و یک شرط همخوانی پزشکی - بهداشتی ( برای نمونه : تالاسمی ) که آن را باید متخصص ژنتیک و آزمایشگاه  مربوط به آن تآیید نماید.

هفت شرط مورد نظر مشاور خبره از این قرارند :

۱- همخوانی غریزی - جنسی

۲-همخوانی شخصیت ( PERSONALITY ) دو نفر

۳- همخوانی شخصیت پدرو مادر دو نفر

۴-همخوانی طبقه ی اجتماعی - اقتصادی ( SOCIO - ECONOMIC STATUS ) دو نفر و دو خانواده

۵- همخوانی باورهای مذهبی دو نفر و دو خانواده

۶- همخوانی جایگاه فرهنگی ( CULTURAL ) دو نفر و دو خانواده

۷- همخوانی سن و سالی ( نسلی ) دو نفر

 گره ی زناشویی تختی این شرایط بود.

شهلا شخصیتی دانشگاهی داشت.او دانش جو ی علوم آزمایشگاهی ای بود که میانه ای جدی با کتاب و ادبیات و اندیشه و هنر داشت.به نشست ها و گفت و شنودهای روشنفکری و ادبی دلبسته و سرشته بود.

همان حیطه هایی که جهان پهلوان خانی آبادی با آن ها به کلی بیگانه بود و پسرش بابک بیش از اندازه خود را به آن آویخت.

ازدواج تختی را از تنهایی همیشگی اش نجات نداد. تنها ترش نمود و البته سرخورده و ناکام !

پیوند نادرست این گونه قربانی می گیرد. شهلا رنج دیده تر از جهان پهلوان است.او بیشتر از غلامرضای محبوب مان ، قربانی این پیمان سراسر اشباه شد. قربانی ای که چاره ای جز گریز از اجتماع و بزرگ کردن یادگار تختی بزرگ نداشت.چه می توانست بکند در این سرزمین مدارهای صفر درجه ؟!؟

تختی پس از شکست در بازگشت از بازنشستگی - دست نیافتن به مدال در مسابقه های ۱۳۴۵ (1966) تولیدو - افسرده شد.دیگر در اجتماع هم جایگاه پرشکوه گذشته را نداشت ، هر چند احترامی در خور و ویژه داشت.بسیار بیش از آنانی که سال به سال مدال طلا ردیف می نمودند اما به یک دهم خوشنامی تختی دست نمی یافتند.تختی دیر فهمید که این اجتماع شیرنشان را شیرمرد زنده خوش است !

از مال دنیا هیچ نیندوخته بود.با رد کردن سناتوری و عضویت در « جبهه ملی »  و نزدیکی به آیت الله طالقانی ، نظام و دربار پهلوی را نیز از دست داده بود.اهل کاسه لیسی و مجیزگویی بزرگان هم نبود.

دلیرمرد سرزمین آریایی شیرمردی آزاده بود.شیرتر از آن چه بر پرچم شیر و خورشیدنشان سرزمینش نقش بسته بود.درفشی که بارها و بارها در مسابقه های بین المللی بر دوش گرفته بود.

تختی هیچ گاه در خانواده ی همسرش جا نیفتاد.او می بایست با خانواده ای مذهبی و همسری از اجتماع هماهنگ با مادر و دو خواهرش وصلت می کرد.تختی به خاندان زنش و خود زنش نمی خورد.دو خانواده و دو خاندان از دو جنس کاملن متفاوت بودند.هیچ یک بد نبودند. به هم نمی خوردند. 

افسردگی تختی رو به شدت نهاد.همانند افسردگی سال های واپسین صادق هدایت و فروغ فرخزاد.

با شهلا بگو مگو می کرد.دیگر حتا با او به سینما هم نمی رفت.سانس های آخر سینما را به تنهایی می رفت و گوشه ای دور از همه می نشست و پس از پایان فیلم ، تا پاسی گذشته از شب در خیابان ها قدم می زد.دیگر همه چیز رنگ و بویش را برای شیرمرد ایران زمین از دست داده بود.شگفت نیست اگر دل پر مهر اما افسرده ی شیرمرد به بابکش نیز سرد شود.

تختی از آن جا رانده بود و از این جا مانده.رفت و آمد خانوادگی درخوری نداشت که او را دست کم در خانه نگاه دارد تا احتمالن یکی از این آشنایان با « عمه درمانی » های مرسوم یا تشویق به مراجعه به درمانگری خبره چاره جویی بکند.افسردگی نیز افزون شده بود.افسردگی خلق و خوی آدمی را تنگ می کند و بر مشکلات زناشویی و زندگی مشترک می افزاید.

و این چنین شیر دلیران و دلاورمرد ایران حاصل کوشش ها و واقعیت (REALITY ) زندگی اش را بسیار دور دست تر از آرزوها و رؤیاهای ایده آلش یافت و سرنوشتی به از آن نجست که خود را با سیانور راحت کند.او آرام و با اشک میلیون ها هم میهنش در خاک خفت و شهلا و بابک سه ماهه اش را با نگاه سنگین این اجتماع خشن تنها گذاشت.

ای کاش تختی و شهلا پیش تر طلاق گرفته بودند و سپس هر یک ازدواجی درست و منطقی می نمودند و رستم این چنین از شاهنامه نمی رفت ! آری جدایی ( طلاق ) گاه بهترین درمان در حیطه ی مشکلات زناشویی است. درمانی که از خودکشی و یا همسر کشی و خانواده کشی به خوبی پیشگیری می کند.

تختی خود را کشت.همانند بسیاری از بزرگان تاریخ.

درست همانند صادق هدایت و فروغ فرخزاد.

جان هر سه ی اینان را « افسردگی ژرف (MAJOR DEPRESSION ) » گرفت.بیماری ای که شایع ترین بیماری گیتی در ۲۰۲۰ میلادی خواهد بود.

اکنون آیا هنگام آن نیست که به جای بازجویی از شهلا به هزاران اتهام خود کرده و خود ناکرده ، به دلجویی از این زخم خورده ی سرنوشت بپردازیم ؟

به راستی او رنج کشیده تر از جهان پهلوان دلبندمان نیست؟؟

سکوت شهلا سرشار از ناگفته هاست ، اما آیا این اجتماع ریاکار استوره پرداز توان ذهنی درک دردهای او را دارد ؟؟؟   

    

آیا هنگام آن فرا نرسیده است که در اصول و مفاهیم فکری ، روانی و اخلاقی اجتماع مان باز اندیشی نماییم و ساده و آسان نیندیشیم و حکم ندهیم ؟!؟

نه ، این نوشته برای تطهیر رژیم پهلوی سرنگون شده نوشته نشده است ؛ که نظام پادشاهی تختی را دشمن و ستیزه جو یافته بود و با بستن و تنگ کردن زندگی بر جهان پهلوان ، افسردگی او را گسترده تر و ژرف تر نمود. سرکوب تختی از سوی عوامل رژیم گذشته بی گمان در خودکشی او نقشی جدی و انکار ناپذیر داشته است. آن که دانه ی خشم و تحقیر روا می دارد ، توفان کینه و انتقام برداشت می نماید. این گونه است که پروانه ی فروهر در پیشاپیش تشییع کنندگان تختی ، شهادت و کشته شدن او را به چنگ ساواک فریاد می زند تا پرده از رخ واقعیت بر افکند و حقیقت را به پندار خود هویدا سازد.

ننگ کشتن تختی این گونه بر پایه ی کینه و انتقام جمعی اپوزیسیون و روشن فکران تا توده ی اجتماع بر دامان پادشاه و نظام پادشاهی نشست و دهه ها زدوده نشد. هر کار تاوان دارد ؛ ستم گری و تحقیر روا داشتن نیز بی پاسخ نمی ماند. 

اما شرم ستایی و حیا مداری بیش از اندازه ی این اجتماع ده رو ، صد رنگ و هزار خون نیز نقش کمتری در خودکشی دلاور همیشه ماندگار نداشته است ! هر چیر اندازه ای دارد ؛ شرمگینی و حجب و حیا مداری نیز همین گونه است. با شرم و حیای بیش از اندازه خانواده ها فرو می پاشند و مردان و زنان - حتا جهان پهلوانان نیرومند و استوار - خود را به نابودی و مرگ می سپارند.

باز اندیشی و نو آوری در عرصه ی واقعیت های زندگی آدمیان - و از جمله زندگی ج.ن.س.ی و زناشویی آنان - بی گمان این روزها مهم تر ، ارزشمند تر و سودمند تر از هر هنگام دیگر است.

به آمار آسیب های اجتماعی و صفحه ی حوادث و اجتماعی روزنامه ها نیک و ژرف بنگرید ....

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:36  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 




به زیر پوستین مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان

 

دکتر بهنام اوحدی

 

 

 

شادی بطلب که حاصل عمر دمی ست

 

هر ذره ز خاک کی قبادی و جمی ست

 

احوال جهان و اصل این عمر که هست

 

خوابی و خیالی و فریبی و دمی ست.

 

( خیام )

 

 

در سرزمین ما که گاه سرزمین خورشید می نامیمش و گاه سرزمین اهورایی ، سده هاست که مرگ بر زندگی ، و لذت ستیزی بر لذت گرایی چیره شده است.

از دل مردگی و اندوه کامیاب و  آسوده می شویم و گریه و گور را پاس می داریم. عزا و ماتم و غم برای مان درون مایه ی عرفانی دارد و نوای محزون ما را به آغوش آرامش می سپارد. ایرانیان این روزها نه فقط اندوه گین ترین ، که اندوه پرور و اندوه پرست ترین مردمان این گوی گردان اند. خوشی و عیش و طنز و طرب را با ریا خوار و فرومایه و جلف و سبک می شماریم و هم آغوشی و هم بستری – این زیبا و گیرا ترین آیینه و آرایه رمانتیزم انسانی و این پر آب و رنگ ترین نشان زیبایی الهی را « خاک تو سری » و نماد « حیوانیت » و « بردگی شیطان » می شناسانیم. البته به ریا و در ظاهر ، و گر نه در کردار آن چنان اصرار و تکرار می جوییم که بدان وابسته و معتاد شده و جبر و وسواس می یابیم. و شگفت این است که از این واقعیت برهنه و هویدا نیز روی گردان نبوده و نیستیم و بدان غرور و افتخار می ورزیم.

سده هاست در این مرز پر گهر ، ماتم و مویه سنتی فراگیر شده است و دانش وران و اندیش مندان به این چشم پوشیدن بر زندگی و ستیزه جویی با جلوه های بنیادین زندگی – لذت و عیش و خوشی و شادی – خو جسته اند. راز چشم پوشی دانش وران و اندیش مندان را شاید باید در این سروده دانست :

« باید بچشد عذاب تنهایی را مردی که ز عصر خود فراتر باشد »

 

برای ما ایرانیان به ظاهر ، هر زاده شدنی با شادی و ارمغان و میهمانی و سر برش ( ختنه ) سوران همراه است اما در شعر و ادب و هنر و فلسفه مان هر زایمان آغاز زندگی آمیخته با درد و دشواری و رنج و عذاب است. سخنی از شادمانه زیستن نبوده و نیست ؛ مگر اندکی ، از تکفیر شده ای چون خیام ، حافظ ، مولانا ، ایرج میرزا ، صادق هدایت ، جمال زاده ، فرو غ فرخ زاد و .........

« به کجا چنین شتابان ؟ »

گورستان برای مان آرام کده و آرام گاه است. و چه بسیار برای مان سبزه زار دل گشای سیزده بدر نوروزی مان بوده است. شگفت انگیز تر ، شتافتن شمار فراوانی در هنگام دگرگونی ( لحظه ی تحویل ) سال نو به این پایان گاه است. ما یگانه ملتی هستیم که این اندازه شور مرگ و اشتیاق نابودی داریم و چه فراوان آشکارا پر شتاب و بی درنگ از آغوش سرخ فام زندگی به سوی چنگال سیاه مرگ می تازیم.

از گل و برگ و سبزه و شکوفه بدمان نمی آید ، هر از گاه به دامان آن نیز اندکی می نشینیم اما خفتن در دل گل ، به زیر خشت و لحد ، و درون کفن و کافور را پاس می داریم.

ستایش گر مرگیم و ادای زندگی با ژندگی بر چهره و قامت استوار می داریم. آیین کفن و دفن مان را گسترده تر و گران مایه تر از جشن پیوند زناشویی ها مان بر پا می داریم و می پسندیم و چشم داشت داریم تا شمار میهمانان آن آیین از این جشن بسیار فراتر باشد. شکوه و فر و همهمه را در پای مرگ و دامان گور می خواهیم.

این شگفت نکته تنها بر دوش میزبانان نیست ؛ میهمانان نیز حضور نداشتن در عزا و ماتم و ضجه و مویه – « سور مرگ » - را نابخشودنی تر از شرکت نیافتن در جشن و پای کوبی و لذت و خوشی - « سور زندگی » می دانند ! این همه پاس داشت شور مرگ و اشتیاق نابودی به جای شور زندگی و زیست مایه از کجا سرچشمه گرفته است ؟!؟

« به کجا چنین شتابان ؟ »

و این همان پرسشی ست که مهتاب شبی دلکش و گیرا بر بلندای بختیاری و زاگرس – درست بالا دست تالاب چغاخور – من و یاری خوش اندیش و نیکو نهاد ، داریوش نیک بخت ، را به چالش کشید و هفت سالی ست که گریبان ذهن من و او را رها نکرده است؛ گرچه هر بار پایان چالش در تلخند های مان بر هنر آفرینی ها ی ماندگار و طنز فخیم « دایی جان ناپلئون » و « سوته دلان » ، یا واژگان جادویی و جاودان « علویه خانم » گم شد و شور زندگانی زود گذر برگزیده.

پرداختن به این مبحث بنیادین و راهبردی خود فرصتی ویژه و فراغتی فراخ می خواهد اما پذیرفته ام تا نوشتاری از نگاه و اندیشه ی خود فراهم آورم پس اکنون چکیده ای کوتاه از آن چالش را ماندگار می سازم ، باشد نگرشی نوین به ژرفای چیستی و چرایی « مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان » پدید آورد.

 

به ریشه های اندوه گزینی ، غم ستایی و مویه پروری ما ایرانیان از دیدگاه های گوناگون می توان نگریست. رویکرد های تاریخی ، سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی ، اقلیمی و روان شناختی از جمله ی این دیدگاه ها هستند. اما آمیختن و سرشتن این نگرش ها با یکدیگر کاری ساده و آسان نیست.

از این رو برای به چنگ آوردن دیدگاهی همه سویه و جامع نگر ، جدا ساختن این دلایل تاریخی و دیر پا و نگریستن به چگونگی چینش آن ها در کنار یکدیگر ضرورت دارد.

 

فرو داشته شدن ( تحقیر ) مداوم و مکرر تاریخی ما ایرانیان از سوی بیگانه گان و خودکامه گان

 

یکی از مهم ترین دلایل چیرگی اندوه و غم بر اجتماع سوگوار ایرانیان ، فرو دست و فرو مایه داشته شدن ( تحقیر ) مکرر و مداوم این مردمان است.

تحقیری که در پی « تجاوز » های پیاپی پدید آمده است. تجاوزی که تنها دامان مرز و میهن را لکه دار و آلوده ننموده و گریبان و میان دختر و پسر و زن و مرد فرو کوفته و به زیر کشیده را نیز جسته است.

در این میان ، جنگ های پر شمار هخامنشیان ، اشکانیان و ساسانیان بی اثر نبوده اند ، اما فرو داشته شدن ( تحقیر ) سترگ بنیادین از دو یورش عرب و مغول پدید آمد. چه در شکست های پیشین ، امپراتوری بزرگ شاهنشاهان ایران در ستیز با امپراتوری های پر آوازه ، نامدار و نیرومند گیتی – یونان و روم – ناکام مانده و به کنار افکنده شده بودند. عرب و مغول ، نه تنها از امپراتوری ، که از تمدن نیز بی بهره و نابرخوردار بودند. حتا چیرگی و پیروزی بر این دو قوم عشیره ای بادیه نشین و بیابان گرد به دور افتاده از گاهواره ی آفرینش نیز برای ایرانیان غرور و افتخاری همراه نداشت ، تا چه رسد به شکست و اشغال آب و خاک نیاکان نیکو نهاد.

عرب با وعده و ادعای عدالت و بانگ برادری و برابری آمد اما شعار ، شعور و اشاعه نیافت. سخن سوی گزاف گذاشت و ادعا در عمل اخته شد.

ایرانی بیگانه با زبان و واژگان تازی ، « عجم ( گنگ ) » خوانده شد تا در سایه ی پرداخت جزیه و پیش کش اشغال ، « موالی ( مالیات دهنده ) » نام و نشان ستاند و جایگاهی نه برادر و برابر ، که فروتر از اسب و اشتر بادیه نشین یورش به کام و فیروز سودا یابد.

در پی این یورش ، تنها تاج و تخت و فرش تیسفون ، و آیینه و ایوان مدائن به تاراج نرفت ؛ فرهنگ و هویت ملی مان نیز در آتش کتاب سوزی و کتاب خانه افروزی دود شد و گم شد و با غبار رفت. این فرومایگی و تحقیر سخت بر نهاد خودآگاه و روان نا خودآگاه گران آمد. جشن های هر ماهه به سوگ  نشست و دخترکان و پسرکان به کنیزی و غلامی برده شدند. زنان غنیمت های جنگی بودند و مردان به کارهای پست و فرومایه وادار شدند. فرو گزاردن آیین و پیوستن به دین از گرد راه رسیده ، یگانه امید برای برخورداری از اندک حقوق و کرامات انسانی شد ؛ اما این نیز آن چنان که باید و شاید گره گشا نشد تا فرجام کار و سرنوشت در خلیفه کشی  جسته شود.

ایرانیان بارها به شورش دست یازیدند بلکه گره از کار و فرجام شان گشوده شود که نشد. هر بار شورش با خیانت خودی فرو نشانده شد تا ابومسلم را آن اندازه هویت و باور به خود ( عزت نفس ) نماند تا پس از به زیر کشیدن خلیفه ی بغداد از خراسان ، خود یا دیگر پارسی را بر تخت خلافت نهد. و جز تحقیر و فرو داشته شدنی سترگ کدامین دلیل به چنان « گریز از آزادی و اختیار » می انجامد ؟!؟

یگانه دستاورد پیروزی و چیرگی سردار دلاور ایرانی ، رسیدن تخت و جام و حرم از بنی امیه به بنی عباس شد تا با یاری شغاد وار افشین خیانت پیشه دست و پا یکایک از ببر سرخ گون بذ و کلیبر بریده شود و مهره از گردن او بر بلندای دار کنده !

مرد آویژ در واپسین گام بغداد نگرفت و جشن رویایی و شکوه مند سده اش در پای آتشگاه و کوه پایه های اسپهان و ساحل خاطره انگیز زنده رود ، نیز شورمایه ی زندگی نوین نشد و بغداد به ستم و تحقیر و جور و جفا و فرو کشدن و فرومایه نگاه داشتن ایران و ایرانی ادامه داد.

از مثله بر دار کشیده شدن بابک « خرم دین » و  تجاوز وحشیانه و ددمنشانه ی خلیفه ی عباسی – المعتصم بالله – به دخترک بی نوای بابک ، تا خیزش یعقوب لیث صفار ، ایرانی را چون گذشته نوایی جز ناله و آه و سوگ و اندوه نماند. « فرهنگ و هویت ملی » یگانه از دست رفته نبود ؛ « آزادی فردی » و « امنیت فردا » نیز به تاراج رفتند. رویگر زاده ی دلاور سیستانی ، میهن از چنگ خون آلود عرب ستاند و مسلمانی را از بردگی تازیان برای سده ها جدا نمود. اما دیگر نایی برای برپایی جشن های شادمان ساز ماهیانه ی ملی نمانده بود. « انگیزش » و « روان » لازم برای پاس داشتن زندگی از دست رفته ، بلکه مرده بود. « فرومایگی » و « تهی میهنی » میراث مان شد؛ از نطفه ای به نطفه ی دیگر ، تیره به تیره ، پشت به پشت.

سوگ واری ، ماتم پروری و اندوه پرستی در ژرفای نهاد نا خودآگاه و نیمه خود آگاه مان نشست و استوار گشت.

کوخ نشین دلاور لیث نیز کاخ بغداد به زیر نکشید و کهتری و فرومایگی و « رنج تحقیر » ادامه یافت ؛ تا آن اندازه که رنج تحقیر به تقدیس تحقیر بینجامد که انجامید !

اما این واپسین ستم و تحقیر نبود. تجاوزی دیگر چون گردبادی ویران گر و توفانی دهشت ناک از راه رسید : مصیبت مرگ افکن مغول.

تجاوز به دخترکان و پسرکان و زن و مرد تکرار شد. بیشتر و پیگیر تر. چپاول و به آتش افکندن و به خاکستر و خون نشاندن نیز. مردانگی فرو نشانده شد.

تحقیر تقدیس شده  ی پیشین بنیانی برای پذیرش فرو مایگی و تحقیری دوباره شد. تحقیری گسترده و سترگ. این بار از وعده و ادعای عدالت و بانگ برادری و برابری نیز خبری نبود. شعاری جز وحشی گری در میان نبود که به نیش شمشیر از شعور باز بماند. اندوه و فرومایگی پایدار گشته در نهاد ناخودآگاه و نیمه خودآگاه ایرانیان ، با سوگ و هراس و دلهره ( اضطراب ) و افسردگی ذهن خودآگاه آنان همبسته و افزون شد.

دیگر از خیزش سرداران دلاور ایرانی نیز خبری نبود. و تحقیر و فرومایگی و تهی میهنی ( بی وطنی ) و سوگ و هراس و دلهره و اندوه ادامه یافت. « هراس از مرگ » فراگیر شد و « نبود امنیت » مکرر گشت. ترک و تاتار نیز تجاوز و کشتار و آتش در پیش گرفتند. تحقیر مقدس به تحقیر مکرر انجامید.

روان جمعی ایرانیان – نه فقط در نهاد ناخودآگاه ، که در ذهن خودآگاه – هم چون کهنه دملی دیر پا و چرکین هر بار گرفتار گندیدگی تاریخی شد تا حریر پوسیده و پاره به دست و دامان دراویش شیخ صفی اردبیلی افتاد. باختر دوره ی دانایی و روشن گری آغاز نمود و ایران و ایرانی به مرداب نادانی و گنداب  اسطوره پروری و خرافه پردازی پا نهاد. شاهان درویش پیشه ی صفوی به جای آن که شاهنشاهی بر بنیاد دانایی و اندیشه ی نیکو استوار دارند ، با ابلهی و کوته بینی ای وصف ناشدنی پایداری و ماندگاری خویش در گسترش نادانی و خرافه و افسانه و سفسطه  جستند و تحقیر مقدس را بنیانی تازه تر و نیرومند تر بخشیدند و گسترش و فراگیری مویه و ماتم و سوگ واری و دل مردگی را راهبرد بنیادین خود گزیدند. عیش و خوشی و شور و زندگی نقد زمینی و این جهانی همپایه و همسنگ بی مایه ترین و ناچیز ترین آفریده ها شد و نیاز غریزی به لذت و شادکامی و جنبش و پویش به آسمان و آن جهان نسیه داده شد. هر جا سخن از خوشی بر زبان رفت ، آتش دوزخ به یاد آورده شد و « لذت » همزاد « گناه » گشت.

گسترش مویه و ماتم و سوگ واری و دل مردگی تنها به سود شاهان درویش پیشه ی پسر در پهلو و شراب به جام صفوی نبود. حجره چی ، کرباس چی ، طباخ چی و خدم و حشم تا نجار و معمار و خطاط و نقاش و کاشی کار و و معرق کار و مقرنس گر همه و همه از این خوان گسترده و هر روزه ی سوگ و گریه و ماتم و مویه سودی سرشار می بردند. پس اندوه و مرگ ، نه آرام که شتابان ، اندک « شور مایه ی زندگی » به جا مانده را زدود و اجتماع به ناگاه رنگ مرگ گرفت و سیاه شد.

سیاهی در پوشش ایرانیان نبود که اگر بود سیه جامه گان ابومسلم از این رو جدا و ممتاز نشده و بدان در تاریخ نام و نشان نمی یافتند. صفویه میهن را ماتم سرا و مشکی نمود. مکروه ترین رنگ نزد مسلمانان که برای شان یادآور ابو جهل و ابو لهب و ابو سفیان بود ، ویژگی پوشش ایرانیان شیعه مذهب شد تا کی به یاری خرد و آگاهی زدوده گردد. نادانی و خرافه و افسانه و سفسطه فراوان شد تا بار گران آن سهمگین شود و سر از گردن شاهزادگان دراویش شاهدباز برباید.

شاه عابد ساده نهاد و نازک دل خود به دست خود دیهیم از سر برداشت و بر جمجمه ی بادیه نشینی دیگر نهاد و زنان و دختران خویش با دعا ، روانه و رهسپار زفاف در حرم سرای شاه افغان نمود تا در کنج عبادت عافیت جوید که نجست. تحقیری دیگر مکرر بر دوش تحقیر های همیشگی پیشین نشست. حقارت و فرومایگی میراث تاریخی مان شد و مردمان بزرگ ترین پایتخت آن هنگام گیتی ، نشان ماندگار مردارخواری پذیرفتند تا پس از نوشیدن آش کهنه چرم پا افزار ، طعم گس پاره گوشت آدمی را زیر دندان مزه مزه کنند. اصفهان نصف جهان ، آمادگاه سپاهیان امپراتوری ایران بار دیگر هم چون کشتار عرب و مغول و ترک و تاتار در خون نشست. و این بار به هنجاری تازه و نشانی نوین دست یافت: مرده خواری همه گیر.

 اگر تاتار برای ایرانی و اصفهانی برج و بارو و مناره از سر های بریده برافراشت ، سرداران و سربازان افغان پسر بچه های شاهان و شاهزادگان و درباریان صفوی را پس از تجاوز ، کنار کشته های گندیده و پوسیده به بند کشید تا بوی لاشه ی پدران آرامش بخش فرزندان آزار داده شده گردند. و این واپسین تحقیر جمعی ملی مان نبود. خیزش نادر شکوهی سترگ تر از یعقوب لیث ، بابک خرم دین ، مردآویژ و ابومسلم داشت. اما نادر با خیانت خودی - یاران و سرداران - در خواب کاردآجین شد و گنج های پنهان غنیمت آورده شده از هند به تاراج رفت و در شراب و شرمگاه و وافور هدر داده و نابود شد.

خان زند در شیراز سودای تمدن بزرگ داشت که دوام نیافت و خواجه ی خنثای خون خوار ، آن آزاردیده ی دگر آزار به جای شمشیر زن دلاور زند شکوه شاهی از آن خود ساخت و ولی عهد دلاور و بی باک را هم چون مردم کرمان چشم از حدقه بیرون کشید و برای تجاوز و آزار به قاطرچیان طویله و اصطبل سپرد تا درد و رنج تحقیر و تجاوز جمعی به ذهن ملت بار دیگر یادآور شود. فرومایگی این گونه هر بار استوار تر و نیرومند تر شد.

خواجه در پی فرو نشاندن آتش شهوت و دگر آزاری خود ، پس از شاه اسماعیل و نادر سراسر ایران در چنگ گرفت و یکپارچه نمود اما جانشینانی از خود باقی گذاشت تا عقب ماندگی آمیزشی و پرهیز گوارشی او را قضا نمایند و فرومایگی را با خودکامه گی جبران کنند. این گونه اجتماع همیشه سوگ وار ایرانیان مرگ و ماتم و مویه ستای آماده ی تحقیری دوباره شد.

روس آمد و دو گوش ایران از پیکر کند و بر کف خویش گرفت و با خود برد. روس رنسانس آزموده ، ایرانیان در تاریکی و تباهی و تیره روزی خفته را خفت داد. تحقیر بار دیگر مکرر شد. دو گوش سرزمین در دو جنگ ساده و آسان از دست رفت.جنگی که به جای قله های سر به آسمان کشیده شده ی اسماعیلیان ، از پشت پرده های حریر زربافت حرم سرا فرماندهی و راهبری می شد. ریش انبوه فتحعلی شاهی گر چه در حرم و بر سرسره برای به نوازش انگشت سیمین پیکران کفایت داشت ، اما در رزم گاه و میدان نبرد کاری از پیش نبرد.  

آن هنگام هم که دوره ی رنسانس و روشن گری و دانایی در این سرزمین با انقلاب مشروطه آغاز شد ، استبداد صغیر با پشتوانه و نیروی قزاقان روس آن را به توپ بست و تحقیر ملی بار دیگر از سوی خودی و نا خودی تکرار شد.

دوره ی روشن گری و تجدد با سقوط قاجار شتاب گرفت ، اما خود کامه گی رضا شاهی هر چند احساس امنیت اجتماعی و فرهنگ شادی خواهی را با خود به همراه آورد اما درد فرومایگی و تحقیر چاره نساخت و هراس و دلهره و تردید و تشویش را نیز به آن افزود.

ایران هنوز از هراس ها و دلهره های جنگ جهانی نخست آسوده نشده بود که جنگ جهانی دوم آغاز شد و برای ایران نیز آشوب و تنش با خود به همراه آورد. . ارتش نیرومند شاه مقتدر در برابر سپاه انگلستان و شوروی در زمانی اندک از هم فرو پاشید. اشغال ایران از سوی متفقین  و تبعید آسان و بی دردسر شاه استوار تحقیر را بار دیگر در ذهن جمعی ایرانیان در آستانه ی تجدد یادآور نمود. کاردانی و دانایی فروغی آشوب فرو نشاند تا ایران هم چون عثمانی دچار تجزیه نشود و در همین حال نوای آزادی ، ترس و هراس و دلهره و دلشوره بزداید. ایرانی در تمرین و مشق دموکراسی بود که بیگانه از ترس به دامان کمونیزم افتادن سرزمین گنج های پنهان و مردمان سرگردان در 28 مرداد سی و دو ، دولت مردمی مصدق واژگون نمود و تحقیر را برای چندمین بار در نهاد ناخودآگاه و ذهن خودآگاه ایرانیان زمزمه نمود. و این تحقیر به روشن فکر و شبه روشن فکر ایرانی گران آمد تا برای سال ها به انتقام و کینه توزی ، به هر بها ، برخیزد و نه آه که جان از نهاد شاهنشاه و مردانش بیرون کشد. انتقام 28 مرداد در 22 بهمن ستانده شد. شور انقلاب هنوز فروکش نکرده بود که جنگی ویران گر بر ایران و ایرانی تحمیل شد تا ایرانی بیاموزد که تحقیر همواره برایش برداری یک سویه است و تاوان تحقیر هم چون 13 آبان در تلافی نجوید. و تحقیر ادامه یافت.

اما فرو داشتن و تحقیر ملت تنها از سوی بیگانه رخ نداده است.

حاکمان نیز سده هاست حکومت بر داغ و درفش و زندان و شکنجه استوار ساخته اند و بر زورگویی و سرکوب اصرار و تکرار ورزیده اند. و این تیره روزی فقط ارمغان کارکرد نظام چیره نبوده است.گریز خود ملت از آزادی و اختیار نیز در این بدبختی سهم سترگی داشته است. ما ملت تنها مرگ را ستایش گر نبوده و نیستیم. ما پرستش گر جبر و سرنوشت و تقدیر و قسمت و فال و طالع و قرعه نیز هستیم. آزادی و اختیار برای مان یادآور دلهره و هراس بوده و هست. ما ایرانیان خود را در بند و اسیر تقدیر و زنجیر می خواهیم.

چه بسیار نمونه ها می توان بر شمرد که ما ایرانیان خود به بازو و توان خود ، خودکامه گی را بر خود چیره ساخته ایم. ما از جمهوری گریزان بوده و آسایش در سلطنت می جسته ایم . هر آن که برای مان از آزادی و دانایی و خردمندی سخن بر زبان راند را خود نخست پوست کنده و در پوستین افتاده ایم. آزادی خواهی هیچ گاه در ایران یاران جدی پر شمار نداشته است. در تاریخ این سرزمین غل و زنجیر و دار و کنده جایگاهی ویژه داشته اند و آن چه هرگز جدی گرفته نشده ، همانا کرامت و فردیت آدمی و آزادی و آزادگی اوست.

هراس از به بند و گند کشیده شدن ، سده هاست که « هراس از مرگ » را با جان و روان خودآگاه و ناخودآگاه مان سرشته و آمیخته ساخته است. هر خودکامه با خیالی آرامش و امنیت از ملت ربوده است و مگر شادی و شور زندگی جز بر بنیاد آرامش و امنیت استوار می گردد؟؟

هسته ی فرومایگی و پوسته ی خودشیفتگی ثانویه ی آن ، تنها از سوی بیگانه کاشته و پرورده نشده است ، خودکامه گان نیز هم دوش بیگانگان در این تحقیر تاریخی مکرر همواره کوشا بوده اند.

و مگر جز با زور و ستم خودکامه ی خودی تحقیر مکرر ، به تحقیر مقدس می انجامد ؟؟

ما از بنده ی دربند بودن نا شاد و روی گردان نیستیم. ما سده هاست که آموخته ایم باید به بند و افسار خود خو گرفته و وفادار بمانیم تا رنج و آزار کمتری بیازماییم. « افسار » این گونه هم چون « اندوه » در سرشت مان استوار گشته و بنیاد یافته است.

 

دشواری های اقلیمی سرزمین گنج های پنهان

 

کردار و گفتار – نیک و بد – از پندار سرچشمه می گیرند و پندارها در اقلیم آدمی زاده و استوار می شوند. اقلیم بر خلق و سرشت و منش آدمی اثرهای بسیار دارد. یک گواه در این ادعا ، ناهمگونی های خلق و شخصیت مردمان سرزمین های دور از یکدیگر است. حتا در یک کشور پهناور نیز ناهمگونی ها هویدا هستند. ویژگی های مردم ترکیه در سواحل مدیترانه با هم میهنان شان در کناره ی دریای سیاه و کوهپایه های آناتولی تفاوت دارد. در میهن خودمان نیز همین واقعیت نمایان است . گواه آن نیز الگوی ناهمگون سوء مصرف مواد – الکل و افیون – می باشد. در کناره های سرسبز شمال سلیقه در الکل جسته می شود اما اهل مواد درون و پیرامون کویر رو به افیون دارند.

گشاده دستی و بخشندگی فراوان نیز ناهمگونی همانندی دارد. آن جا که پروردگار در باران و آب گشاده دستی نموده و سرسبزی و میوه و مرکبات و ماهی را فراوان و سرشار بخشیده است ، مردمان در مهمان نوازی و بخشایندگی آسوده تر و کوشا ترند.

ایران سرزمینی ست که بد جایی گرفتار آمده است.میان کشورها و مردمانی که هر یک تیره روزی ها و نگون بختی های فراوان دارند. خشکی اقلیم ایران خود مشکلی بنیادین است. ایران سرزمین دشت های گسترده ی بی دیم و کویرهای پهناور خشک و شور است. اجاق این خاک کور است. در خاک خشک ، آرزوها بر نمی کشند و رویاها نمی رویند. اجتماع ایلیاتی سنتی ایران ساختاری دام پرروری   و نیمه کشاورزی داشته است که اکنون آن نیز ، در پای سفره و سامانه ی نفتی ، آهسته و آسان از دست می رود. برای چنین اجتماعی ، آب و باران مایه ی سرسبزی و شکوفایی ست.

در این سرزمین آب همواره سرچشمه ی شادی بوده است و بی آبی مایه ی مشکلات معیشتی و مصیبت های زندگی. اقلیم خشک ، غم و اندوه به بار می آورد و خاک بی آب ، ناکامی و شکست . نا چیزی باران ، نی چوپان را غم گین و روان مردم را افسرده می سازد. با باران دشت ها سرشار می شوند و بی آن ، زمین تهی و برهنه و حسرت آفرین می ماند. در بارش باران همین راز است که همواره ذهن شاهنشاه سرمست و شوریده از طلای سیاه را آن چنان به خویش گرفتار می کند که سه فصل و نه ماه از سال را هر دم پرسش گر اندازه ی بارش باران باشد.

فراوان سخن از چیرگی غم و اندوه بر موسیقی سنتی و عرفانی ایران زمین بر زبان رانده شده است. آیا رمز این واقعیت در این نکته نیست که بخش عمده ی موسیقی سنتی و عرفانی پارسی زبانان درون و پیرامون دشت های دیم و کویرهای عریان زاده شده و رشد یافته است ؟ این چنین است که عرفان مان نیز به غم و انوده و سوگ سرشته و تنیده می شود. عرفانی که ارمغان خاک تشنه ی درون و پیرامون کویر است.

موسیقی در کوهپایه ها و کوهستان های مان هم چون موسیقی سواحل شمال و جنوب کشور بر گویش ویژه ی زادبوم و ایستار خویش استوار شده و پرورش می یابد. از این رو موسیقی مناطق دور از کویر مان نه موسیقی ای ملی ، که موسیقی هایی محلی بر شمرده می شوند.

خاک خشک استعاره ای از نیستی و میرایی ست و نشان و کنایه از نابودی و مرگ دارد. نماد زندگی نیست، ولو آسمانش در دل شب پر ستاره باشد. آب ، با خود امید و احساس امنیت می آورد. بارش باران سرسبزی ، گشاده رویی و گشاده دستی به ارمغان می آورد. آب عصاره و اکسیر زندگی ست ؛ این گونه است که جاری شدن زنده رود در پیرامون کویر خشک و سوزان ، طنز و مطایبه و شوخی را بر روان و بیان مردمان اسپهان جاری و ساری می نماید و برای آنان شورمایه ی زندگی می افزاید.  

ما ایرانیان ، اگر سرزمین مان در کنار مدیترانه یا بر بلندای آلپ می بود ، مردمانی دیگر بودیم و سرشت و منش و شخصیت و خلقی دیگر می داشتیم.افسوس !

بی گمان ، یکی از دلایل پیش تر و مدرن تر بودن مردمان ترکیه نسبت به ما ایرانیان همجواری آنان با دریای مدیترانه و فرهنگ و هنر و اندیشه ی مدیترانه ، تمدن یونان و روم و اروپا ، به جای همسایگی با کویر خشک و سوزان و فرهنگ و تمدن افغانستان و پاکستان است.

 

ساختار اجتماعی و بافت جمعیتی ایران

 

تا پیش از دوره ی رضا شاه و یک جا نشینی عشایر ، اجتماع ما ایلیاتی و عشیره ای بوده است که هنوز هم آثار و پیامدهای آن در پندار و کردار و گفتار و سرشت و منش مان نمایان و گاه پنهان است.

یک جا نشین نبودن ، آرامش و ثبات از سرشت و منش و خلق و کردار آدمی می ستاند؛ چرا که کوچ با مرگ و میر دام و نوزاد و زائو خردسال و کهن سال همبسته و همراه بوده است. در کوچ همواره سکان و بادبان به قطب نمای سبزه و علف سمت و سو دارد. کوچ همواره با کامیابی و پیروزی همرا نبوده است. بنابراین در نوای نی چوپانان سرزمین خورشید ، به آسانی می توان روایت تشنگی و گرسنگی و مرگ گله ، درندگی گرگ ، راه بستن راهزن ، باد گرم ، آب کم و خاک خشک - نمایان و پنهان – شنید. این گونه است که نی پرده ها را می درد و چشم و ذهن را به مرگ و گور بیدار و هشیار می سازد.

« همچو نی زهری و تریاقی که دید 

 همچو نی دمساز و مشتاقی که دید »

 

این چنین نی ساز « رفتن » می شود و از « جدایی ها » روایت می کند. و کدام جدایی ناگریز تر و همیشگی تر از مرگ بوده و هست ؟؟ ایلات و عشایر را سرچشمه و آیینه ی زندگی و رنگ و شور و کوشش می دانیم و بر این واقعیت پیدا و پنهان ، آسان چشم می بندیم که این رنگ و آن جنبش – تا حتا پای کوبی و دست افشانی و دستمال گردانی – گریزی کوتاه و گذرا از « مرگ » بوده است تا از بین رفتن دام ، تب و ناله ی جانکاه نوزاد ، خون ریزی بند نامده ی زائو ، و درد بی درمان کهن سال برای دمی به فراموشی سپرده شود. موسیقی ایل هنگام جشن شاد است ؛ همیشه شاد نیست. غم و اندوه به این موسیقی پرورش یافته در دامان طبیعت سرشته و پیوسته است.

شهر نشینان مان از همین عشایر آمده اند ، عشایر یک جا نشین یا گریز پا. از این رو بیشتر اینان در کوششی پیگیر برای داخل شدن در طبقه ی متوسط اند. حاشیه ی شهرها ساکنان پر شمار تری دارد. پیرامون نشینان در همه جای دنیا ، همواره « پر حاشیه » بوده اند. « خلاف » بر خاسته از اختلال شخصیت اجتماعی ( جامعه ستیز ) در کوخ نشینان سه تا پنج برابر ساکنان دیگر نقاط شهر است. این واقعیت در کلان شهر ها چشمگیر تر است. و در بودن « خلاف » خبری از « امنیت » نیست. پیرامون نشینان در ساختاری موزائیزمی ، به گونه ای نامتناسب ، کنار همدیگر با فرهنگ ها ، هویت ها ، و آداب و آیین های ناهمگون ، و گاه واژگون زندگی می کنند و طی زمان می آموزند که باید برای دیگران زندگی کنند ، نه برای خود. پس به جای آن که در چهارچوب الگوهای هویت فرهنگی خویش روزگار بگذرانند ، خرامان رفتن نا خودی می آموزند. آموزشی هم در کار نیست. تلویزیون هم هیچ گاه نتوانسته از سرگردانی پیرامون یا درون نشینان شهر و روستا حتا اندکی بکاهد. تلویزیون همواره و هر زمان در ایران راه خویش پیموده و دغدغه های خویش داشته است.تلویزیون فرهنگ ساز و هویت ساز نبوده است. هم پیش و هم پس از انقلاب ، بسیاری از مردمان با آن چه از تلویزیون پراکنده می شده است ، همواره مشکل داشته و با آن بیگانه بوده اند.

مدت هاست که تلویزیون عزا خانه و ماتم کده شده است. تلویزیونی که باید آموزش کده ای سراسری باشد ، مدت هاست که ماتم کده ای فراگیر شده است. سریال باید  غم و اندوه بر جان و روان استوار سازد تا سیل اشک سرازیر شود و آدمی حتا لحظه ای از یاد نبرد که زندگی گذرا و از دست رفتنی را ستیز باید و مرگ را ستایش و شتاب.

این گونه است که بشقاب های ماهواره ای در پشت بام استوار و پایدار می شوند تا اندکی شورمایه برای زندگی به خانه آورند. آدمی از روز نخست آفرینش به گونه ای غریزی و خدادادی رو به شور و شادی و جنبش و پویش داشته و خواهد داشت. این شور و شادی اگر با مدیریت و دانایی فراهم نشود ، با شیطنت و هنجار گریزی و سنت ستیزی به چنگ آورده می شود.

اندازه ای کافی از دوپامین و نوراپی نفرین در مغز برای جاری بودن زندگی لازم است. و این نیاز را خود خداوند – ونه شیطان – در ساختار و سامانه ی آدمی آفریده است.

چنین است که در بازی های محلی بر آمده از فرهنگ و هویت ایلیاتی – عشیره ای مان ، خشونت و پرخاش پر رنگ و فراوان به چشم می خورند. درست همانند « آمیزش » ، آن گاه که « شادی » نیز امری ممنوعه ( تابو ) برشمرده شود ، رهایی و جاری شدنش تنها در سایه ی خودآزاری ( مازوخیزم ) ، دگرآزاری ( سادیزم ) و خشونت و پرخاشگری فراهم می شود.

بگذریم که ساختار موزائیزمی و ناهمگون شهرهای خرد و کلان ایران خود بستر مناسب و مهیایی برای درگیری و پرخاشگری مردمان ، و ستیزه جویی و کینه توزی اکارستم ها و داش آکل هاست. و همین استرس و تنش مزمن و مداوم است که به خشم فرو خورده ، افسردگی و نا امیدی آموخته شده می انجامد. و شگفت انگیز نباید باشد که هر از چند گاهی خشم فرو خورده لبریز و سرکش شود و خشم به جای خود به سوی دیگران شتابد.

 

ساختار بیمار اقتصادی ایران

 

    

اقتصاد ایران تا دوران صفویه بر پایه ی دام داری و در اندک جاها کشاورزی بوده است. از صفویه به بعد با رشد فئودالیزم کشاورزی رشد بیشتر پیدا می کند. این امر در دوران قاجار فراز می یابد اما هم زمان رابطه ی دو سویه ی ارباب – رعیت به بدترین شیوه ی ممکن در ایران رایج می شود. در چنین ساختاری از دست رفتن « آرامش » و « امنیت » تنها برای رعیت نبوده است؛ ارباب نیز همواره در آستانه ی مصادره ی اموال و از دست دادن جان و ناموس قرار داشته است. او با یاری هوش می بایست هنر باقی ماندن اربابی اش را بیاموزد. هنری که راز و رمزش در هنر چاپلوسی و چانه زنی و ناراستی با فرستادگان والی و فرماندار بوده است. در ایران همواره فشار از بالا بوده و به چانه زنی در پایین انجامیده است. « مصادره » میراث تاریخی مان است. و در این میراث تاریخی رازی ست. « مصادره » نه برای تنبیه ، که برای تحقیر و مرگ انجام شده است. در مصادره ، « هویت » فردی و خانوادگی پدید آمده در دهه ها و سده ها به یک باره از دست می رود. درست همانند فرآیند مرگ. انجام « مصادره » ، اشاعه ی فرهنگ « مرگ » است چرا که مصادره ی اموال همان خود مرگ است. و این میراث تاریخی سده هاست که آرامش خانوادگی و امنیت اجتماعی از ایرانیان ربوده است تا کسی جز « سلطان » را سودای رشد و پیشرفت نماند؛ سلطانی که « سایه ی خداوند » است !

 

 

آری ، فرهنگ مرگ تنها با تازیانه زدن ، پوست کندن و کاه در پوستین نمودن ، مثله کردن و بر دار کشیدن فراگیر نمی شود. « مرگ ستایی » و « زندگی گریزی » فقط با ماتم کده و عزا خانه بر پا داشتن رخ نمی تاباند. چنین فرهنگ ، پندار و کرداری دلایل و ریشه های تاریخی فراوان دارد که در این نوشتار به برخی از آن ها اشاره نمودم. مشرق زمین همواره « مرگ اندیش » بوده است اما مردمان هیچ کجا هم چون سرزمین اهورایی مان این چنین « مرگ ستا ی » و « زندگی گریز » نبوده و نیستند.

این گونه است که گرامافون ، رادیو ( ی بیگانه ) ، پخش آوا ، ویدئو ، دریافت کننده ی ماهواره ، نمایشگر دی وی دی ، و گاه کتاب برای ایرانیان به « کاخ تنهایی » با شکوهی تبدیل می شود تا برای لختی و لحظه ای به « تاریکخانه » ی شخصی اش بگریزد و اندکی آرامش را از آن خود سازد. فرهنگ و هویت اگر « خیامی » نشود ، هنگامی دیگر « خاکشیری » می شود. میرزا حبیب اسپهانی – آفریننده ی دستور زبان پارسی و مترجم اثر ارزشمند و ماندگار « حاجی بابای اصفهانی »  - آن گاه که آزادی انتشار کتاب و روزنامه پیدا نکند ، « کیر نامه » و « چهار گاه کس » می سراید.

 آدمی - ولو سلطانی استوار – را توان و امکان ستیز با « غریزه » خدادادی نیست. توان آدمی در برابر نیروی پروردگار بسیار ناچیز است.

« مرگ ستایی » و « زندگی گریزی » پیامدهای ناگوار فراوان دارد که خود نوشتاری مفصل و دیگر می خواهد.


 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:29  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

اسماعیل داورفر ( دوستعلی خان )

 

روزنامه ی اعتماد امشب برایم ناراحتی و افسوس به ارمغان آورد.

از شنیدن خبر مرگ « اسماعیل داورفر » ، بازیگر نقش « دوستعلی خان » یکه خوردم.

در سال های پس از ۱۳۷۶ و پیش از ۱۳۸۰ که دوست عزیزم مسعود خان صفوی ریاست حوزه ی هنری اصفهان را بر عهده داشت ، به او پیشنهاد برگزاری جشنی برای ستایش از « اسماعیل داورفر ، پروین سلیمانی ، و محمد ورشوچی » را دادم. پیشنهادی که هرگز به سبب فضای تنگ و متعصب اصفهان انجام نشد.

اصفهان به باور من « پای تخت طنز » است. پس می شد در پاسداشت این سه « بزرگ نقش کوچک » جشنی به پا داشت ؛ دست کم به پاس لبخندی ماندگار که این سه در سریال جاودان دایی جان ناپلئون برای مان هدیه آورده اند. افسوس !

بازی زیبا و بی مانند اسماعیل داورفر در نقش دوستعلی خان ، در سایه ی بازی درخشان پرویز فنی زاده گم شده است. هرچند هم ذات پنداری مردانه و دل دادگی زنانه ی اجتماع ایرانیان به شازده اسدالله میرزا هم در کمتر دیده شدن این ایفای نقش بی مانند و ماندگار بی تردید رلی داشته و دارد.

دایی جان ناپلئون اثری جاودان است که ارزش فیلم درمانی ویژه ای نیز برای مردان بی اعتماد به نفس در برابر زنان دارد. به واقع کدام کتاب و دارویی چون سخنان گهربار شازده سان فران سیسکو میرزا می تواند مردان بیش از اندازه پرهیز گرا و زن گریز را درمان نماید؟!؟

دایی جان ناپلئون  آرام بخش و مسکنی جاودان و همواره ماندگار است که می توان در هر هنگام از افسردگی ، ناکامی و سرخوردگی ، ساده و آسان به آغوش گرم و دلچسب آن پناه برد و آرام گرفت.

دایی جان ناپلئون اثری جاودان است که مرگ هر بازیگرش ما را اندوه گین می کند.

اندوهی که چندان دوام نمی آورد؛ چرا که برای هیچ یک از بازی گران جاودان این سریال هرگز مرگی نخواهد بود. بازی گران دایی جان ناپلئون همگی ماندگار و زنده اند.

ما با پرویز فنی زاده ، غلامحسین نقشینه ، پروین ملکوتی ، ............... و اسماعیل داورفر زندگی می کنیم.

دایی جان ناپلئون واپسین ریسمان ما به زندگی دشوارمان است؛

زندگی ای که در خور ما مردمان این سرزمین توانگر نیست.     

 

دایی جان ناپلئون : میراث ماندگار و سرشار   

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:22  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

phuket تایلند - پوکت

 

 

مدت هاست که نتوانسته ام وبلاگ نویسی کنم. دلیل عمده اش انبوه کلاس ها و مقالاتی بود که در بهمن ماه به سوی من سرازیر شد و هایپرتایمیا و هایپراکتیویتی سرشتی و مادرزادی من همه ی این هندوانه ها را در آغوش گرفت. پس از پذیرش آن همه کار برنامه ریزی آغاز شد. به ظاهر مشکلی نبود:

یک ماهی وبلاگ نمی نویسم و کلاس ها را برگزار نموده و مقالات را برای روزنامه ها و مجلات می نویسم. وبلاگ ننوشتم ، کلاس ها را تدریس نمودم ، و مقالات را نوشتم. اما هم زمان شدن چینش و برآوردن نیازها و مقدمات سفر نوروزی به تایلند و کند و دشوار به پیش رفتن خوانش و نقد و تحلیل رمان « موج ها » اثر ویرجینیا وولف کار را در آستانه ی نوروز سخت و گران نمود.

انصراف نسبی سردبیر ماه نامه ی دولتی از انتشار مقاله ی سفارشی اش « به زیر پوستین مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان » و حذف نیمی از مقاله ی « رازهای روان شناختی نوروز » در روزنامه ، برایم دل سردی و ناامیدی به ارمغان آورد. 

در فرودگاه اهمیت مقاله ی « رازهای روان شناختی نوروز » را به روزنامه یادآور شدم و با انتشار ۱۵۰۰ واژه از ۲۵۰۰ واژه ی آن دل چرکین هم آوا و هم آهنگ شدم. « اختلال و بحران هویت » به باور من فراگیرترین اختلال روان پزشکی ایرانیان است که تنها در نوجوانان دهه ی شصتی به چشم نمی خورد. بزرگ سالان و میان سالان و سال مندان نیز هر یک به گونه ای بدان دچارند( در این باره بیشتر خواهم نوشت).

به تایلند رفتم. به سرزمینی که مسافرت ایرانیان در آن تا پیش از دهه ی هفتاد خورشیدی ، ضبط گذرنامه و بازداشت و دادگاهی شدن فرد مسافر را به همراه داشت. شنیدن سخنان حجت الاسلام ........... در یک ظهر اسفند ماه از شبکه ی یک سیما درباره ی سفر عبادی - زیارتی اش به تایلند سرچشمه ی تصمیم ما برای سفر به تایلند شد. برایم جالب بود که حضرت حجت الاسلام از این می گفت که « برای تایلند بی خود های و هوی و شایعه و غوغا درست کرده اند. در تایلند به هیچ وجه از آن خبرها نیست. من از روسپی گری نه چیزی دیدم و نه چیزی شنیدم. آن چه در تایلند موج می زند ، عشق و شور و شیفتگی به  ولایت اهل بیت و ائمه است. »

کنجکاوی ام به شدت برانگیخته شده بود.

اگر به راستی تایلند کشوری شیعه مذهب و ائمه مدار است ، پس چرا سفر ایرانیان در دهه ی شصت بدان سرزمین ممنوع و مستوجب سزا و کیفر و مجازات بوده ؟!؟

تاریخ آن برنامه دوشنبه ۱۳ اسفند ماه کمی پیش یا پس از اخبار سراسری ساعت ۱۴ شبکه یک سیما بود. برنامه ای که مرا به سرزمین ممنوعه و سواحل اقیانوس هند فرستاد. سفر به تایلند را مدیون حضرت حجت الاسلام ..........  هستم.

به تایلند رفتم و با آیینه ای عبرت آموز از سرزمین بی صنعت و بی نفت بازگشتم تا سفرنامه ی تایلند را با عنوان « سفر به مرز ممنوعه ، سرزمین روسپیان رو سپید » بنویسم.

شمار فراوانی از مسئولان به راهبردهای پیشگیری از « اندلسی ( اسپانیایی ) شدن ایران اسلامی » می اندیشند ، اما آیا در میان راهبرد گزینان و سیاست نویسان حوزه ی اقتصاد اجتماع در حال گذار ما کسی به شیوه های پیشگیری از « تایلندی شدن » سرزمین پر غیرت و تعصب مان در دهه ی پایانی صادرات نفت - دهه ی ۱۳۹۰ - اندیشیده است ؟!؟   

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:5  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

منشور کورش

 

با تغییر زمینه و گستره ی کوشش و نگارش از دامنه ی بومی و شهری به گستره ی ملی و کشوری ، از این پس این وبلاگ به گروه وبلاگ های « ایران بد » پیوسته و همراه و هم زمان با آن وبلاگ ها ( یک ایران بد ، یک روان پزشک ، یک سکسولوژیست ، شرمگاه ) به روز خواهد شد.

به قول دوست خوش اندیش و هنرمندم ، مهدی تمیزی ، ما تکلیف مان را در برابر اسپهان ( اصفهان ) انجام داده و آنی برای زادگاه و بوم گاه مان کم نگذاشته ایم ، اینک در پای تخت نه فقط به اسپهان ، که باید به ایران اندیشید و بس.

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:43  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 درمان با حیوانات خانگی pet therapy

 

 

 طعم خوش زندگی ، گم شده ی ملی ما ایرانیان

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

خبر تکان دهنده است ؛ اما این تکان ها در همهمه و هیاهوی پیش لرزه ها و پس لرزه های پی در پی و پر شتاب سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی این روزها زود گم و فراموش می شود. دختری تیز هوش و مدفون در اشتیاق کامیابی های دانشگاهی در پی ناکامی در آزمون سنجش آزمایشی موسسه ای ناآگاه خود را از فراز ساختمانی شش طبقه به فرودی نافرجام می سپارد. ناکامی گاه خشم را به درون برمی گرداند ، گاه به برون و پیرامون.

از من خواسته شد تا تا پیرامون این ناکامی و واکنش خودنابودگرانه ی در پی آن بنویسم. ناکامی ای که در پی بنیاد نهاده شدن نادرست و غیر منطقی فرهنگ سبقت جویی شتابان و نه چندان کامیابانه درسی و تحصیلی در مدارس و دبیرستان – به ویژه تیزهوشان و فرزانگان - فراوان رخ داده و خواهد داد. آرمان های بزرگ شتاب زده آدمیان را همواره بر باد داده و می دهد.نوشتن از ناکامی ای تاب ناورده شده در سرزمینی که سده هاست به ناکامی خو گرفته است ، دشوار است؛ چرا که سده هاست که مردمان این سرزمین آشوب زده در چهارراه رخدادهای ناگوار تاریخی به فروداشته شدن و ناکامی آسان گردن نهاده اند.  آدم هایی که همواره فرو داشته می شوند ، می آموزند که چه گونه ژرف و فراوان فرو بدارند؛ این گونه است که آسان از « حسرت » و « حسد » به دامان « بخل » و « کینه » فرو می لغزند. سبقت جستن در اجتماع چنین آدمیانی ، سربلند ساز و البته دردسرساز است؛ و به  « اعتماد به نفس » ای بالا نیازمند است. اما در اجتماع فرو داشته شده ی فرودار ، هسته ی چنین اعتماد به نفس بالایی همان « ناکامی » ست. « خودشیفتگی » گران همچون پوسته ای سخت بر هسته ی « فرومایگی ( احساس حقارت ) » استوار می گردد. پس « اعتماد به خویشتن » نیز همچون دیگر  رویکردهای آدم های دچار « بحران هویت » چنین اجتماعی دچار مکانیزم دفاعی بیمارگونه ی « دو نیم مداری » ست و دو روی سکه دارد : سیاه و سپید ؛ صفر و صد ؛ خوب و بد. همه چیز را یا به عرش می رسانیم ، یا به فرش. میانه نمی پسندیم.

ساختار روانی بسیاری از ما ایرانیان با پیوستار ( طیف ) بیگانه و ناهم خوان است. ما خاکستری دیدن و خاکستری بودن را نیاموخته ایم. پس چه گونه انتظار داریم جوانان مان در پی ناکامی ، راه خودنابودگری  برنگزینند ؟ ساختار آموزش و پرورش به همه ی ما دانش آموزان این سرزمین « دو نیم مدار » از همان روزهای نخست دبستان می آموزد که گزینه ای جز « خوب » و « بد » وجود ندارد؛ آنان که نام شان در یکی از این دو ستون بر تخته سیاه نوشته نشده باشد ، « هیچ » اند و هرگز به حساب نمی آیند. و کدامین کیفر از « نادیده و هیچ انگاشته شدن » بر آدم و جاندار گران تر تمام می شود ؟

این گونه است که از همان سال های استوار شدن « منش » شخصیتی مان یاد می گیریم که « نمایش گرانه » در چشم باشیم و نادیده گرفته نشویم. و در این کوشش پیگیر برای « دیده شدن » و « به چشم آمدن » به « اعتماد به خویشتن » نیازمندیم. در این « دو نیم مداری » فراگیر ملی ، آنان تاب می آورند و سبقت می جویند که به خویشتن اعتماد و اطمینانی « بزرگ منشانه » و فانتزی یا هذیان گونه داشته باشند و دارندگان اعتماد به خویش شکننده و کم توان را سودایی در سر نمی تواند باشد. در این آوردگاه آن چه کمتر به چشم می آید ، همانا « خودشیفتگی ( نارسی سیزم ) سازنده و خودشکوفا » ست.  بگذریم که همین اندک شمار هم نیم سده بعد در سایکوبیوگرافی ها « آشوب » نام می گیرند ! ما ایرانیان با پیوستاری از سیاه تا سپید بیگانه ایم؛ اگر به بام هفتم بهشت نتوانیم برویم ، همان به که ژرفای دوزخ بشتابیم !! همه چیز در دو سو مفهوم می یابد : خوب مطلق ؛ بد مطلق.

در این فرهنگ فراگیر ملی از دانش آموز مشتاق مهارت ناآموخته و پر سودای استراحت داده نشده مان   چه انتظار داریم ؟ نگاهی به مدیران و معاونان ادارات و وزارت خانه هامان بیندازیم و دانش آنان از « مهارت های زندگی » را سنجه ی ارزیابی این نوجوان شیدای دانشگاه قرار دهیم.

مگر به خود ما در دبستان و راهنمایی و دبیرستان از رازها و شیوه های کامیابی و سربلندی در زندگی پر فراز و فرود این دنیا چه آموزش داده شد. تنها یادمان دادند که از بر کنیم و با نیروی حافظه باز پس دهیم. کدامین آموزگار برای مان از « آفرینندگی ( خلاقیت ) و نبوغ » گفت ؟ مگر کسی برای خود این آموزگاران و دبیران ذره ای از چنین چیزهایی سخن بر زبان رانده بود ؟؟ ساعات آزمایشگاه بیشتر به شوخی و مسخره بازی می گذشت و زنگ هنر به وقت کشی و خمیازه سپری می شد؛ از درس انشا نمی گویم که نگفتن در این باره آبرومندانه ترین گزینه است. ما باید « دکتر » می شدیم ، « جراح قلب ، مغز یا هر دو  » !! اندک افرادی هم مجاز بودند « مهندس » شوند. بلندپروازان دارای « سرشت » شخصیتی جاه طلب و ماجراجو نیز سودای خلبانی شکاری – بمب افکن یا کارآگاهی داشتند. گزینه ی دیگری مباح و مجاز نبود.

دختری تیزهوش و تیزپرواز خودکشی کرده است. خبری تکان دهنده است ، اما آسان در همهمه و هیاهوی پیش لرزه ها و پس لرزه های پی در پی و پر شتاب سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی این روزها زود گم و فراموش می شود. این گونه خبرهای ناگوار دیگر سال هاست شگفتی آور نیست. آگاهان دلسوز مدت ها بود که از « چند دهه بحران آسیب های اجتماعی » سخن می گفتند، اما چه سود که در این سرزمین اهورایی آنان که مسئول « سلامت » و « امنیت » اجتماع اند ، به « درمان بهنگام » نیز نمی اندیشند ، تا چه رسد به « پیشگیری » که مدیران و مسئولان اصولا به کلی با آن بیگانه اند. افسوس که از بازیابی و پشتیبانی آسیب دیدگان نیز خبری نیست ! « پیشگیری اولیه ، ثانویه ، و ثالثیه » تنها در آزمون ها مفهوم می یابند !!

این برآمد اجتماع بیگانه و حتی کینه توز و ستیزه جو با « هوش » ، « پشتکار » ، « خودشکوفایی » ، « آفرینندگی و نوآوری » است. دختری خودکشی کرده است؛ پدر سوگوار و مادر داغدارش را به آرامش فرا خوانید. مگر اگر می ماند ، چه می شد؟ جز « فرو داشتن ( تحقیر ) » و « ناکامی » چه فرجام می یافت ؟؟

اگر به مهندسی می رفت یا علوم پایه ، همچون بیشتر نخبگان دیروز و امروز این حیطه رهسپار فرنگ می شد و اگر همچون ما پزشک و متخصص می شد ، می ماند و تن به سمبه و ساطور ناکامی و تحقیر مکرر می سپرد و همان راه گریز به فرنگ را هم نداشت.

پدر خرد شده و مادر فروپاشیده اش را به بردباری و شکیبایی فرا خوانید که من له شدگان و از دست رفتگان فراوانی در بادیه ی پر آز و جاه دانش و فرهنگ و هنر به چشم دیده ام. در حوزه ی پزشکی بسیار چشمگیرتر از دیگر دانش ها. چه کوشش های طاقت فرسا و گرانباری که در این راه به هدر رفته  و می روند.

به کجا چنین شتابان ؟!؟

دبیرستان ها زندگی از نوجوانان می ستانند و آموزشگاه ها شب و روز بر آنان تیره و تار می دارند تا آنان   شهریار و ملکه ی پیروز و شادکام کاخ روشن و سرشار از رفاه و خوشبختی شوند. کدامین کاخ ؟ کدامین رفاه ؟ این همه شتاب در پیشی گرفتن از یکدیگر به سان مسابقه ی « بن هور » به کدامین فرجام نیک و روشن پایان یافته است ؟!؟ دهه هاست که در تنوره ی دیو - کنکور – دانش آموزان همچون گلادیاتورهایی آشفته و پریشان از یکدیگر سبقت می جویند تا ناکامان را جز تحقیر ارمغان در پی نیاید و کامیابان با لختی استراحت به گردونه ی تنوره هایی گدازنده تر – آزمون دستیاری ( تخصص ) و کارشناسی ارشد و دکترا – سپرده شوند. در همه ی این دوره ها هم از آن چه خبری نیست ، « آفرینندگی ( خلاقیت ) » ، « شکوفایی » و « نوآوری » ست. ای کاش دست کم می شد به این سال « شکوفایی و نوآوری » امید بست. افسوس که آموزه های سی و پنج سال زندگی و سی سال دانش آموزی شام تا بامداد و بامداد تا شامگاهانم به جای امید ، حسرت و ناکامی می نشانند.

ساختار « آموزش و پرورش » ما باید به گونه ای بنیادین دگرگون شود؛ ساختار « فرهنگ و آموزش عالی » و « بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی » مان نیز. این همه تنش و اضطراب زایی و فشار و رنج و دشواری افکنی تاکنون چه دستاورد نیکویی در پی داشته است؟ کدامین گره را از زندگی روزمره ی اجتماع پر آفت و گزندمان گشوده است ؟؟ آیا وضعیت امروز دانش آموزان مدارس و دانشجویان دانشگاه های مان برآمد مستقیم راهبردنویسی های نادرست و راهکارگزینی های غیر منطقی این ساختارها نیست؟!؟

« ناکامی » و « نا امیدی » به جای شور و نشاط بر فضای مدارس و دانشگاه ها چیره شده است. بخی از آن به افزایش جمعیت یکباره و انفجار گونه ی آغاز دهه ی شصت بر می گردد؛ همه ی این « ناکامی » و « ناامیدی » با آن راهبرد ناآگاهانه توجیه شدنی نیست.

برآمد راهبرد گزینی های نادرست و راهکارنویسی های غیرمنطقی همین صفحه های حوادث این روزهاست. این رخدادهای ناگوار و دلخراش نه آسیب های اجتماعی ، که آیینه های اجتماع اند.

اجتماعی که هر خانواده ای اگر در وابستگان درجه نخستش فرد « وابسته ای ( معتادی ) » نباشد ، به آسانی می توان چنین بیماری را در وابستگان درجه دو آن سراغ گرفت. و « وابستگی ( اعتیاد ) » همچون خودکشی از افسردگی جدی و ژرف آمیخته به تنش و نگرانی و دلشوره ( اضطراب ) برمی آید؛که خود حاصل « خشم رو به خود و پیرامون » سر کشیده از « ناکامی » است.

دختری تیزهوش و تیزپرواز آسان از دست مان رفت. مگر آن نخبگان فراوانی که به امید اندکی « آزادی فردی   و امنیت حرفه ای » به فرنگ گریخته اند ، به گونه ای دیگر از دست مان نرفته اند ؟؟ کدامین وزیر و مدیر برای از دست نرفتن اینان راهبردی دوراندیشانه و راهکاری خردگرایانه گزیده و به مجلس سپرده است؟؟؟

هیچ آدمی بی دلیل مام میهن را ترک نکرده و از خانه و خانواده نبریده است. « فرار مغز ها » چه به برون ( فرنگ ) باشد و چه به درون ( افسردگی و ناکامی و خودکشی ) تنوره ای سوزان و پر گدازه نیاز دارد.تنوره ای که آتش آن برآمده از ناکامی ، تحقیر ، خشم ، درماندگی و بی چارگی ست.

می توان تنها به نگهداری مقام و منصب اداری و وزارتی اندیشید؛ می توان همه ی این رخدادها را به « پیک جمعیتی جوان » و « اجتماع در حال گذار » فرو کاست و آن ها را ناگزیر دانست ؛ می توان نابود شدن نوباوگان و از دست رفتن نخبگان را برآمد اختلالات اعصاب و روان و ویژگی های فردی – شخصیتی ایشان و کاستی های خانوادگی شان شناساند؛ ردیف نمودن مشتی واژگان تخصصی ، احتمالات تشخیصی ، تحلیل های بیکران روان کاوانه و تفسیرهای گوناگون روان شناسانه یا جامعه شناسانه دشوار نیست. رسانه ها سرشار از رونویسی اند ! از آفرینندگی و نوآوری جز اندکی به چشم و ذهن نمی نشیند.

   دختری تیزهوش آسان به دامان مرگی خودخواسته پرید. تیزپروازانه فرودی بد فرجام را برگزید.

بی گمان ویژگی های « سرشت » و « منش » شخصیت و ساختار « خلقی » او در این رویکرد نقش داشته است. اما او یگانه مقصر این رخداد ناگوار نبوده است.

کدام موسسه ی کنکور آگاه و دوراندیشی در روزهای آغازین و البته تعطیل سال نو - که تنها و جدا ماندن نوجوان از خانواده در این روزهای سراسر تعطیلی بسیار محتمل است  - « آزمون آزمایشی » برگزار می کند؟ آیا وزارت خانه های ناظر بر چنین موسساتی نباید با دوراندیشی چنین احتمالاتی را مد نظر خویش داشته باشند؟!؟

حال که قرار است کودکان مان را همچون گلادیاتورهایی آماده ی مرگ برای ورود به سانتریفوژهایی به نام مدارس تیزهوشان یا دبیرستان فرزانگان به رزمگاه برد ( شادکامی ) و باخت ( ناکامی ) رهسپار نماییم ، و پس از ورود بی درنگ  ذهن نوجوانان مان را به پدیده ی بیهوده ی غنی سازی حفظیات پراکنده و بی ثمر  و سبقت جویی و شتاب گیری نامعلوم بسپاریم ، بجاست که حضور منظم تیمی زبده از روان پزشکان ، روان شناسان و مددکاران کاردان را جزو ملزومات این سانتریفوژها به حساب آوریم تا شاهد این گونه رخدادهای ناگوار نباشیم. یک خودکشی برای ناکامی یک سال کنکور همه ی پیش دانشگاهی های یک دبیرستان تیزهوشان کافی ست. آرمان های بزرگ شتاب زده همواره آسان و شتابان از دست می روند !

خوشبختی و رفاه در « دکتر » و « مهندس » شدن نیست. شاید ، شاید روزی می توانست باشد؛ اکنون نیست ! نیک روزی و شادکامی در درست و دوراندیشانه و سازگار با توانایی های خویش زیستن است. زندگی شوخی ای زودگذر است که کامیاب بودن در آن مهارت هایی نیاز دارد؛ مهارت هایی که با آموزش های پیگیر و برنامه ریزی شده چندان دور و دشوار نیست. بی دلیل بر کودکان و نوجوانان مان روزگار تیره و تار نسازیم؛ به آنان بیاموزیم که امیدوارانه به فردا بنگرند اما انتظار بلندپروازانه و رویایی از خویش نداشته باشند؛ فاصله ی میان « واقعیت » و « حقیقت » را به آنان یاد دهیم؛ و نیز پیوستار خاکستری بین سیاه و سپید را تا میان دو روی سکه سرگردان و درمانده نشوند. بدانیم که این روزها کودکان و نوجوانان مان از سرگردانی و بیکاری و رنج مکرر پزشکان و فرنگ گریزی مهندسان و دانش وران و بی چارگی و درماندگی اهل فرهنگ و هنر به خوبی آگاهند و از این رو در یک سطح از افسردگی ، ناامیدی و درماندگی آموخته شده ی پایه شناور و غوطه ورند.

رقابت و سبقت جویی علمی در کنکور و آزمون های در پی آن – همچون کارشناسی ارشد ، دکترا ، دستیاری ، دانش نامه و ...... – سال هاست که فردایی روشن و بامدادی شیرین برای نوجوانان و جوانان ایران زمین پدید نیاورده است و به جای آرامش و شادکامی ، برای شان اضطراب ، ناکامی و درماندگی به ارمغان آورده است.

دانش آموختن تا بالاترین جایگاه ها نیز هم چون دیگر گام های زندگی « هدف » و « اصل زندگی » نیست، « ابزار » است؛ درست همچون ازدواج. مگر نمایان و عیان نمی بینیم چه بسیار آنان که از دانش بی بهره و نابرخوردارند ، و یک هفتادم دردها و دغدغه های ما را ندارند؟!؟

پس به کجا چنین شتابان ؟؟

در دست یافتن به « ابزار » ی نیک برای کامیابی بیشتر در زندگی ، می توان از فرو گذاشتن و فدا کردن « ابزار » ی دیگر باک به خود راه نداد ، اما آیا نابود شدن « اصل زندگی » در پیشگاه این « ابزار » منطقی و خردمندانه است ؟!؟

باید مهارت های شادکامی و پیروزی در زندگی را از نو بیاموزیم و بیاموزانیم تا « بهانه های ساده ی خوشبختی » را آسان از کف ندهیم و از « آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون » غافل نشویم. از این رو ، « فیلم درمانی » ای فراگیر و ملی با ساخته ی ماندگار و ارزشمند علی حاتمی می تواند برای اجتماع هزار نسخه ی ما یک گزینه ی درمانی سودمند و گره گشا باشد. شاید  جایگاه ارزشمند « بهانه های ساده ی خوشبختی » ، « لذت آبتنی در حوضچه ی اکنون » و « طعم خوش زندگی واقعی » را از « آقا مجید ظروفچی جوبچی » - آن به ظاهر کم توان ذهنی فیلم « سوته دلان » - یک بار برای همیشه بیاموزیم و نیک اندیشه کنیم که چه گونه آدم های به ظاهر عاقل ، نگران ، دوراندیش و بلندپرواز اجتماع پیرامون او همه و همه سرگردان و حیران و افتان و خیزان در پی « ابزار زندگی » ، فقط و فقط ادای زندگی را در می آورند و از « اصل زندگی » بی بهره اند.

ای کاش به جای « نخبه کشی » ، آن اندازه دوراندیشی ، درک و شناخت داشتیم که با پشتوانه ی « هوش » و « پشتکار » و « آفرینندگی » جوانان و نوجوانان مان ، بر ویرانه ها و سرشکستگی های میهن مان پلی از  پیغام « نور » و « شکوفایی » و « نوآوری » بیافرینیم. ای کاش ! دست کم امسال !!          

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:24  توسط دکتر بهنام اوحدی