تبليغاتX
شب نشینی در جهنم وادنگ

شب نشینی در جهنم وادنگ

شب نوشت های یک رسوای سرزمین ریا

 

وانک، کليسايي با 25 هزار جلد کتاب
گذرتان به اصفهان افتاد سري هم به کليساي وانک بزنيد. اين کليسا که به نام هاي «سن سور» و «آمنا پرکيچ ني» ناميده مي شود بزرگ ترين کليساي جلفا است. اين کليساي باشکوه در سال 1015 هجري قمري برابر 1605 ميلادي در اراضي باغ زرشک احداث شد و پس از 50 سال در سال 1065 هجري قمري برابر با 1655 ميلادي توسعه يافت و به صورت امروز درآمد. اين کليسا داراي گنبدي عظيم و ديوارهاي رفيع و طاق هاي بلند و زيباست که در حال حاضر محل اقامت خليفه ارامنه ايران و هندوستان است.

نمازخانه اصلي کليسا شامل دو قسمت چهارگوش بوده که قسمت اول شبستان بنا و قسمت دوم که زير گنبد خانه قرار دارد، محل اجراي مراسم و سرودهاي مذهبي است. ازاره هاي ديوارهاي نمازخانه را کاشي هاي خشتي چند رنگ فراگرفته است. در قسمت هاي بالاي ازاره تصاوير زيبايي نقاشي شده اند که از کتب مقدس الهام گرفته شده و تمامي سطح فضاي گنبد را تزيين کرده است.

دور تا دور گنبد داستان خلقت آدم و حوا است که به وسيله نقاشان ارمني ترسيم شده اند. بر محراب بسيار زيباي کليسا نيز تصاويري از جمله تصوير حضرت مسيح (ع) نقاشي شده است. نماي خارجي گنبد کليسا بدون تزئينات کاشي کاري و با آجر ساده پوشانده شده است.

در گوشه حياط کليسا، برج ناقوس زيبا و بزرگي ساخته شده که بر چهار ستون سنگي استوار است. در گوشه ديگري از اين حياط و رو به روي برج ناقوس، ستون بلندي از سنگ يادبود ارمني هايي ساخته شده که در سال 1915 ميلادي توسط دولت عثماني قتل عام شده اند. در صحن حياط کليسا چند نفر از ارامنه مشهور از جمله چند اسقف اعظم و نمايندگان سياسي کشورهاي اروپايي که در اصفهان

در گذشته اند، به خاک سپرده شده اند.کليساي وانک داراي تاسيسات مختلفي مانند موزه و کتابخانه است. موزه اين کليسا در سال 1322 هجري قمري برابر با 1905 ميلادي ساخته شد. اشيايي که در سالن هاي آن به معرض تماشاي بازديدکنندگان گذاشته شده اند شامل تابلوهاي نقاشي کار نقاشان اروپايي است که به کليسا اهدا کرده اند. تعدادي کتب خطي نفيس نيز در اين موزه نگهداري مي شوند. اين موزه قديمي ترين کتابي را که در اصفهان به چاپ رسيده است، در اختيار دارد.

از جمله مجموعه هاي نفيس اين موزه فراميني است که در طول تاريخ صفويه به بعد سلاطين و حکام ايران درباره ارامنه صادر کرده اند. اين فرامين از نظر بررسي تاريخ ارامنه بسيار مهم و قابل ملاحظه بوده و در عداد منابع قابل اعتماد به شمار مي روند.

از ديگر تاسيسات کليسا مي توان به چاپخانه اشاره داشت. اين چاپخانه که به سعي و کوشش و ابتکار پيشواي ارامنه آن روزگار به نام «خاچاطور کساراتسي» در جلفا تاسيس شده بود در سال 1636 ميلادي به عنوان اولين چاپخانه شروع به کار کرد و نخستين کتابي که به وسيله آن به چاپ رسيد «زبور داوود» بود که از اين کتاب فقط يک نسخه در دنيا موجود است و آن نيز در شهر آکسفورد انگلستان نگهداري مي شود. تصوير اين کتاب در موزه کليسا در معرض بازديد عموم است. کتابخانه کليساي وانک نيز با 25 هزار جلد کتاب به عنوان يکي از بهترين منابع مورد استفاده محققان و پژوهشگران ارمني و ساير اديان است.

اين کليسا در محله جلفاي شهر اصفهان قرار دارد. در اين محله منازل قديمي عهد صفوي نيز وجود دارد و اکثريت ارامنه پيرو مذهب «گريگوريان» هستند. تعداد ارامنه جلفا بيش از پنج هزار نفر نيست، ولي حدود دوازده هزار نفر ارمني در دهات فريدن در مغرب اصفهان سکونت دارند.

 

 

vank church کلیسای وانک

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 1:51  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

مادر گردشگر فرانسوي که در اصفهان به قتل رسيد؛
خون فرزندم با خاک اصفهان پيوند خورد
حسين لطفعلي زاده

«اوآنا نامزد جوليان، خاکي را که با خود از ايران آورده بود روي تابوت نامزدش ريخت و اين طور خاک قبر پسرم با خاک ايران براي هميشه عجين شد، همان طور که خون او براي هميشه با خاک اصفهان عجين شد.»

اïديل مادر جوليان ون وسبرگ، جوان 24 ساله فرانسوي که ماه گذشته توسط يک فرد جنايتکار تحت تعقيب در اصفهان به قتل رسيد، پس از گفتن اين جملات و با آرزوي شبي بسيار خوش از من خداحافظي کرد. از اولين تماس تلفني که با اين مادر داغديده داشتم هر لحظه در مقابل گفتار و عکس العمل هاي متين و صلح آميزش شگفت زده مي شدم، اما اين حرکت آخر نشان دهنده بزرگواري روح صلح آميز و انسان دوستانه اين خانواده است. جوليان پسر بزرگ اين خانواده در 19 سالگي با اوآنا دانشجوي رومانيايي که در قالب طرح تبادل دانشجوي اروپا به نام اراسموس به فرانسه آمده بود، آشنا شد. پس از پنج سال زندگي مشترک آنها تصميم گرفتند براي يکي دو سال ترک کار و زندگي کرده و براي آشنا شدن با فرهنگ هاي مختلف به کشورهاي مختلف جهان سفر کنند. آنها پس از عبور از چند کشور وارد ايران شدند. پس از بازديد و اقامت در اصفهان به قصد ادامه سفر به پايانه اتوبوسراني «جي» در اصفهان رفتند و در آنجا جوليان با ضرب شليک يک گلوله در سرش به شدت زخمي شد و در راه بيمارستان مرد. اوآنا اين خبر را از بيمارستان به خانواده نامزدش که در شهر فيم در 130 کيلومتري پاريس زندگي مي کنند، داد. جسد جوليان به پزشکي قانوني تهران منتقل و از آنجا به فرانسه فرستاده شد. خبر قتل جوليان را 48 ساعت بعد از حادثه از طريق اينترنت گرفتم. با توجه به حساسيت فعاليت هايي که در زمينه توسعه پايدار و تبادل فرهنگ ها دارم، خيلي متاثر شدم. جوليان به رغم همه تبليغات منفي غرب عليه کشورمان به ايران سفر کرد اما در مقابل چشمان نامزدش به قتل رسيد که اين امر مي توانست دستاويزي براي تبليغات منفي بيشتري عليه ايران شود. براي ما ايرانيان خارج از کشور حسن شهرت و ميهمان نوازي هموطنان داخل کشور بهترين ابزار براي حمايت از کشورمان و مقاومت در مقابل سياست هاي جنگ طلبانه دشمنان ايران است و اتفاقاتي از اين دست در کارايي حرکات صلح طلبانه مان تاثير منفي مي گذارد. بي جهت نيست که شخصي اصفهاني به نام «جهانگير گلستان» منزل شخصي خود در لس آنجلس را فروخت تا فيلم بم(BAM6/6) را تهيه کند تا از اين طريق عمق ميهمان نوازي ايرانيان حتي در سخت ترين شرايط را به نمايش بگذارد. اين فيلم داستان گردشگري يهودي- امريکايي است که در زلزله بم زخمي شد و زماني که در بيمارستان «افضل پور» کرمان فهميدند او ميهمان خارجي است، زخمي ها اولويت پزشکي را به او دادند. در پي تقاضاي من از سفارت فرانسه در ايران براي تماس با خانواده جوليان، مادر او پيشقدم شد و تماس گرفت. اين زن در جواب اين جمله ام که کلمه مناسبي براي شريک شدن با اندوه شما ندارم، گفت؛«کلمه يي وجود ندارد اما با همه اين اندوه جانکاه تمايلي ندارم که اين مساله بر روابط ايران و فرانسه تاثير منفي بگذارد و از مرگ جوليان عليه ايران و ايرانيان استفاده شود.»او تاکيد مي کند که نمي خواهد اصحاب رسانه در جريان تاريخ ورود جنازه به فرانسه قرار گيرند چرا که مي خواهند مراسم وداع با جوليان را در فضايي آرام و خانوادگي برگزار کنند اما منعي براي حضور در کليسا و مراسم تدفين وجود ندارد. در مراسم وداع که به صورت شب زنده داري در اطراف تابوت برگزار مي شود، نزديکان مي توانند ساعاتي را در کنار تابوت حاوي جسد بگذرانند و همراه با دعا براي آرامش روح عزيزشان اشک مي ريزند.

پس از سفارش دسته گلي مناسب از پاريس به مقصد شهر فيم حرکت کردم. در راه رسيدن به محل زندگي جوليان، از ميان مزارع بي کران و دهکده هاي قديمي و ديدني عبور کردم. در تمام طول راه چهره جوليان را در رفت و آمد بين اين راه ها تجسم مي کردم. راس ساعت دو بعدازظهر به کليساي شهر فيم رسيدم. جلوي در ورودي کليسا عده يي از نزديکان او به مدعوين خوشامد مي گفتند و با لبخند از آنان استقبال مي کردند. دسته گلي که فرستاده بودم هم جلوي در کليسا بود. پدر جوليان بازوانش را دور شانه هاي عروسش حلقه کرده بود. در داخل کليسا همه دوستان و نزديکان جوليان از انسان دوستي و حساسيت او و علاقه اش به فرهنگ ها و توسعه پايدار صحبت مي کردند.

کشيش هم مرتب از تقدير و اينکه مرگ بخشي از سفر انسان است صحبت مي کرد. در هيچ زماني حتي يک کلمه هم از اينکه جوليان در ايران و به دست يک ايراني کشته شد، به ميان نيامد اما در عوض از ابراز همدردي و حضور ايرانيان مقيم فرانسه در اين مراسم تشکر کردند.

در مراسم تدفين خاکي را که اوآنا با خود از ايران آورده بود روي تابوت ريختند تا براي ابد خاک دو کشور توسط اين دو جوان به هم پيوند بخورد. دو روز پس از مراسم تدفين فرصتي پيش آمد تا با نامزد جوليان صحبت کنم و او گفت؛«آرزو دارم يک موسسه آموزشي به نام جوليان در ايران تاسيس کنم تا فرهنگ توسعه پايدار در آن تدريس شود.» وي همچنين درخصوص احساسش نسبت به قاتل جوليان گفت؛«با مجازات مرگ براي قاتل عزيزترينم مخالف هستم.» او که مرگ نامزدش را يک حادثه مي داند، از نحوه ارسال جسد جوليان به فرانسه ناراحت است و مي گويد؛«وقتي جسد جوليان را با دست و پاي بسته در يک جعبه چوبي تحويل گرفتم بسيار متاثر شدم چرا که اين امر با اصول مذهبي ما مغاير است.»

 

 

فرانسه - پاریس - برج ایفل

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 1:49  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

چو ایران نباشد تن من مباد

 

برای دخول واژه ای بهتر یافتم و پست یشین را ویرایش نمودم:

« درون رفت ( درونرفت ) » می تواند همتای پارسی بهتر ، ساده تر و گویاتری برای واژه ی عربی « دخول » باشد ، تا « چپیدن » و « کنج جستن » و « کنج یابی ». واژه ی « درون رفت ( درونرفت ) » را به سادگی می توان برای دخول مهبلی ، مقعدی و دهانی با این پسوند ها همراه و پیوسته نمود.

هر چند واژه ی « پیش رفت ( پیشرفت ) آلت » برای فرآیند دخول در  آمیزش واژینال ( vaginal intercourse  ) و واژه ی « پس رفت ( پسرفت ) آلت » برای فرآیند دخول در آمیزش مقعدی ( anal coitus ) گویاتر هستند.

واژه ی « آلت گاه ( آلتگاه ) یا آلت کده ( آلتکده ) »  و  واژه ی « پیش گاه ( پیشگاه ) » می تواند جایگزین پارسی ساده ، خوب  و گویایی برای واژه ی عربی « مهبل ( vagina  ) » و « فرج ( vulva ) » باشند.

به جای واژه ی عربی « مقعد » نیز می توان به خوبی از جایگزین پارسی « پس گاه ( پسگاه ) » بهره جست.

در پست پیشین ،

برای « نعوظ ( erection ) » : « برافراشتگی » ،

برای « انزال ( ejaculation ) » : « جهش ( یا پرش ) » ،

برای « ارضاء ( orgasm ) » : « لبریز  یا  فراز »

را به همه ی پارسی زبانان ارجمند و فرهنگستان زبان فارسی پیشنهاد نمودم.

 

واژگان پزشکی و بهداشتی

 

 

آرامگاه کورش در اسارت ستون های مسجد خلفای عباسی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 23:58  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

اسپرم sperm

 

مدت هاست که به جایگزین ها و واژگان های پارسی برای کلمات مصطلح و رایج عربی در حیطه ی س.ک.سولوژی می اندیشم و برای چند تا از این کلمات و اصطلاحات ، جایگزین هایی یافته و ساخته ام.

از جمله :

« پرش ( یا جهش ، ریزش ) آبخایه : به جای انزال منی »

« برافراشتگی ( یا بلند شدگی ، راست شدگی ، سفت شدگی ) آلت : به جای نعوظ قضیب »

« لبریز ( یا فراز ) : به جای ارضاء ( ORGASM ) »

 « بی لبریزی ( یا بی فرازی ) :  آنورگاسمی » 

« درون رفت ( درونرفت یا چپیدن ، کنج یابی ، کنج جستن ) آلت : به جای دخول قضیب »

و مانند آن ها ...

از آن جا که س.ک.سولوژی در ایران ، در پانزده سده ی اخیر و تا همین یک دهه پیش ، دانسته هایی در حوزه ی کارکرد روحانیون بوده است ، تا امروز نیز ترمینولوژی و زبان و واژگان تخصصی آن نیز به زبان و بیان عربی می باشد.

به جاست پس از چندین قرن ( سده ) ، این واژگان به واژگانی پارسی برگردانده شود.

این مهم متأسفانه تاکنون از سوی فرهنگستان زبان ایران جدی گرفته نشده است.

و برای مزاح بیفزایم که ،

از همین امروز ظهر بر آن شدم که از این پس همان گونه که واژه ی بیگانه ی  sms  را « پیامک » نامیده اند ، من نیز واژه ی « وروجک » را جایگزین واژه ی بیگانه ی sperm نمایم !

 

 

وروجک

 

 

تخمکی در محاصره ی اسپرم ها

 

 

اجتماع عصیان گر و سرگردان اسپرم ها

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 2:15  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

پارانويا و روشنفکران

سعيد عبدالملکي

زيگموند فرويد (1939- 1856) پدر روانکاوي، اختلال پارانويا (Paranoia) را خاص روشنفکران مي داند و مي گويد؛ «بيماران پارانويا که عموماً افراد مجرد و از زمره روشنفکران اند، از شک و بدگماني خود رنج مي برند، از دشمنان خيالي وحشت دارند و براي مبارزه با آنان، تلاش و وسايل بکر و بديعي ابداع مي کنند.»1 ناگفته پيداست اين مفهوم فرويد را نمي توان به تمام گروه روشنفکري تعميم داد و از طرف ديگر نيز نمي توان مصاديق بارز رفتار پارانوئيدي را در کثيري از روشنفکران و سردمداران افکار بلند بشري ناديده گرفت. اينجاست که با صرف نظر از مفهوم «بيماري» که به نوعي اختلال رواني آن هم به تنها تعداد کمي از افراد جوامع اشاره دارد، مي توان با تعديل اين مهم، آن را به تمامي افراد بشري تعميم داد و آن را امر طبيعي دانست، چرا که سوءظن در حد کوچکي لازمه تعامل و تصميم گيري درست است. ثانياً پارانويا را جزء اجتناب ناپذير انديشه صاحبان افکار بلند و انتزاعي نگر به شمار آورد تا ضمن صحه گذاشتن بر اين فرض فرويد، منظور او را به درستي فهميد. از اين رو با مراجعه به زندگينامه روشنفکران و نفوذ در لايه هاي زيرين و پنهاني زندگي و افکار آنان، شايد به جرات بتوان گفت افرادي همچون گاليله، ژان ژاک روسو، نيچه، شوپنهاور، کافکا، همينگوي، تولستوي، فرويد و ... اگرچه از اختلال شخصيت پارانوئيدي به دور بوده اند ليکن انديشه هاي پارانوئيدي داشته اند و آن را در گفته ها و نوشته هاي خود تصوير کرده اند.

شايد فرويد به اين دليل پارانويا را درباره روشنفکران مطرح مي کند که روشنفکران افرادي هستند که قدم به مناطق ممنوعه مي گذارند، به مطلق ترديد دارند، به مقدسات حمله ور مي شوند، از تابوها عبور مي کنند، عليه حکومت مي شورند، جانب محرومان و رنجديدگان را مي گيرند و نه تنها از برخورداران قدرت و ثروت طرفداري نمي کنند، بلکه استبداد و ديکتاتوري را به چالش مي خوانند که بازخورد اين امر سبب شکل گيري «توهم توطئه» در آنان مي شود و براي خنثي کردن توطئه هاي دشمن فرضي به واکنش هاي پارانوئيدي پناه مي برند تا از اين مجرا امنيت رواني خود را بازيابند.

گاليله در يک اقدام نمادين «کاپرا را به سرقت ادبي متهم مي کند و تا محکوم کردن او به وسيله مقامات پادوا پيش مي رود... در ونيز هجونامه يي بر ضد کاپرا منتشر مي کند.»2 علاوه بر آن قاطعيت و اصرار او در راه ابراز عقايدش و واژگوني اصول فکري دانشمندان پيشين، سبب شد هم عصرانش «تکبر» و «جاه طلبي بيهوده» را نيروي محرک اعمال و نظرات او بدانند. ژان ژاک روسو که خود را دوستدار بشريت مي دانست و انرژي فکري - رواني خود را صرف آزادي انسان از قيد و بندهاي طبيعي و ماوراء طبيعي کرد، با انتشار کتاب «اميل» به جرم فتنه جويي و اغتشاش گري عليه مذهب کاتوليک، کتابش را آتش زدند و خود او تا چندي متواري بود و به قول سيمون دوبووار؛ «روسو از هذيان تحت آزار و تعقيب بودن رنج مي برد و در آخر از آن خسته شد و به خوف اينکه نقشه هايي بر ضد وي در کار است، پايان داد. او اين کار را با تمجيد از خود عملي ساخت که اين نيز شکلي از اختلال دماغي است. ولي اين وضع آرامش وي را فراهم آورد.»3 نيچه به محض اينکه معشوقش او را قال گذاشت، به جنون روي آورد و به زنان بدبين شد. عليه آنان مطلب نوشت و تا آخر عمر از آنها واهمه داشت. شوپنهاور و مادرش عليه همديگر نامه هاي توهين آميز مي نوشتند و همديگر را به باد دشنام و ناسزا مي گرفتند. کافکا يک روز صبح از خواب برخاست، احساس مي کرد «محاکمه» خواهد شد و بايست در دادگاه حاضر شود. همينگوي «پس از معالجه هاي گوناگون براي افسردگي و پارانويا، بهترين تفنگ دولول شکاري انگليسي خود را برداشت، دو فشنگ در آن گذاشت و جمجمه خويش را متلاشي ساخت.»4 تولستوي دچار هذيان عظمت شد و خود را «برادر بزرگ خداوند»5 برشمرد و حتي خود فرويد از پارانويا در امان نبود. همانندسازي او با موسي که نشان از داعيه پيامبري او بود، اين باور را در او ايجاد کرده بود که به سان موسي مي تواند وعده دهنده «ارض موعود» باشد و بشريت را زير سلطه فکري خود گرد آورد. اين نگرش او از اين شعارش در کتاب «تعبير رويا» که «اگر نتوانم آسمان را مطيع سازم، جهنم را زير و رو خواهم کرد.»6 به آساني قابل درک است و آن هنگام که اوج مخالفت ها عليه او برپا شده بود در نامه يي به «فرنتسي» چنين نوشت؛ «امکان دارد بعد از آنکه اين همه سرود تدفين بيهوده بر سر ما نواخته شده است، اين بار ما واقعاً دفن شويم، اين مساله به ميزان زيادي سرنوشت شخصي ما را تغيير خواهد داد ولي تغييري در سرنوشت دانش ما ايجاد نخواهد کرد، ما حقيقت را در تملک خود داريم.»7

روشنفکر بسته به متدولوژي که دارد اغلب رگه يي از پارانويا جزء جدايي ناپذير شخصيت و انديشه او است چرا که او ارزشي بيش از حد براي خود قائل است، اعتقادات ديگران را به چالش مي برد، گاهي مواقع قضاوتي خشک و يکجانبه دارد، به طرزي ديوانه وار از يک موضوع دفاع مي کند يا به رد ديگري مي پردازد و علاقه مند به تحليل و تفسير است. بيش از افراد عادي از حساسيت، زودرنجي، شکاکي، بدبيني و يک دندگي بهره مند است و چه بسا همين ويژگي ها و حالت هاي متفاوت است که موجب شکل گيري انديشه هاي عميق در او مي شود.

بدين ترتيب شخصيت روشنفکر تا حدي به انقباض مي گرايد. چانه زن و اهل بگومگو مي شود، وضع موجود را بهتر از آنچه هست، مي خواهد، خود را يگانه و منحصر به فرد مي داند، در برابر دنياي بيرون حالت دفاع به خود مي گيرد و گاهي دوستان نزديک خود را نيز در شمار دشمنان سرسخت قلمداد مي کند.

روشنفکر بلندپرواز و خودبزرگ بين است. از اين رو همواره يک گرايش ناهشيار به اصلاح گرايي و ايجاد رفرم دارد، ادعاي عظمت و جاودانگي مي کند، خود را داناي کل مي داند که بايد معلم اخلاق ديگران باشد، هميشه به دنبال نقص زدايي از کار ديگران است در حالي که نقايص خود از نظرش دور مي ماند و خود را صاحب رسالت و ماموريت براي تحول و دگرگوني وضع موجود و نجات بشريت از چالش ها مي داند.

خلاصه اينکه چون روشنفکر به طور فطري موجودي معترض است، اعتراض پايان ناپذير او سبب مي شود مدام در معرض بي مهري و تهديد باشد و به ويژه مورد هجوم و آزار حاکمان و صاحبان قدرت، ثروت و دانش قرار بگيرد. از اين رو روشنفکر يا از حکومت وحشت دارد و از چوبه دار مي هراسد يا از هم طبقه هايش و از اينکه در صدد تخريب و حذف او برآيند و از گردونه رقابت بيرونش کنند. شريعتي در سال هاي آخر عمر نوشت؛ «مرگ هر لحظه در کمين است. توطئه ها در ميانم گرفته اند. من با مرگ زندگي کرد ه ام، با توطئه خو کرده ام... آنچه نگرانم کرده است ناتمام مردن نيست... ترسم از نفله شدن است...»8 و جلال آل احمد از «يک چاه و دوچاله» يي که احساس مي کرد دوستان و رقبايش براي سقوط او کنده اند کتاب نوشت.

گاهي پارانوياي روشنفکر فلسفي است. روشنفکر گمان آن دارد که توسط نيروهاي نامرئي و ماوراء طبيعي معدوم شود و در قبضه انهدام خدايان قهار محو شود يا به سان «پرومته» در زنجير خدايان گرفتار شده يا همچون سيزيف، به انجام کار بيهوده و بي اميد گماشته شود.

پي نوشت ها؛--------------------------

1- فرويديسم، اشاراتي به ادبيات و عرفان، اميرحسين آريان پور، ص 284

2- گاليله، مرکز بين المللي سنتز بخش تاريخ علم، ترجمه ناصر موفقيان، ص 14

3- کهنسالي، سيمون دوبووار، ترجمه دکتر محمدعلي طوسي، جلد 2، ص 765

4- روشنفکران، پال جانسن، ترجمه جمشيد شيرازي، ص 318

5- همان منبع، ص 197

6- رسالت زيگموند فرويد، اريک فروم، ص 91

7- همان منبع، ص 917

8- مجموعه آثار (1)، با مخاطب هاي آشنا، صص 256 و 257

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 23:59  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

یعقوب لیث صفاری

 

روز بزرگي که پارسي بار ديگر زبان رسمي ايرانيان شد

مورخان زبانشناسي به اين نتيجه رسيده اند که يعقوب ليث صفاري قهرمان ملي همه ايرانيان و ايراني تبارها 28 دسامبر سال 875 ميلادي، پيش از آنکه به قصد راندن اعراب از هرات، سيستان را ترک کند «پارسي» را زبان رسمي همه ايرانيان اعلام داشت و تاکيد کرد که منظور او همان لهجه يي است که در دربار ساسانيان به آن تکلم مي شد و مکاتبات رسمي به آن صورت مي گرفت. از همان زمان اين پارسي را پارسي دري (پارسي دربار) خوانده اند. زبانشناسان روس نوشته اند که پسوند «دري» به اين سبب به کار برده مي شود که نشان دهد مردمان دره هاي آسياي مرکزي از جمله زرافشان و فرغانه (شمال آمودريا = جيحون) که فاصله يي زياد از سرزمين هاي عربي داشتند زبان نياکان را از دست نداده و به صورت امانت به ساير ايرانيان بازگردانيدند و واژه «دري» منسوب به اين دره ها است و گروهي از اين مردم که حفظ زبان و فرهنگ ايراني را تکليف خود مي دانستند به پارسيوان (پارسيبان) ملقب شده اند. زبان مکاتبات و مذاکرات رسمي از سال 652 ميلادي عربي بود، زيرا اعراب حاکمان شهرها بودند و زبان ديگري نمي دانستند و ايرانياني را که عربي نمي دانستند و سعي در يادگرفتن آن نمي کردند «عجم به معناي گنگ» خطاب مي کردند که هنوز هم اين اصطلاح از ميان نرفته است. يعقوب ليث در سال 868 پس از تصرف کرمان بود که اخطار کرد اگر کسي در قلمرو او جز به فارسي سخن بگويد و بنويسد شديداً مجازات خواهد شد. يعقوب که رهبري بزرگ و در تاريخ ايرانيان شخصيتي منحصر به فرد است پس از اعلام پارسي به عنوان زبان رسمي قلمرو خود ظرف دو سال هرات، بلخ، کابل، قندهار و... يعني همه ايران خاوري (افغانستان امروز) را که قبلاً «آريانا ـ ملک کيان» خوانده مي شد از دست اعراب خارج ساخت و سال 868 ميلادي نيز کرمان و همه پارس را گرفت و به فتوحات خود ادامه داد و بعداً به سوي بغداد به حرکت درآمد تا خلافت عباسيان را براندازد و...

یعقوب لیث صفاری

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 23:57  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

Happy New Year & 25 years of TCP/IP

 

دوستانی لطف داشته اند و خاطرنشان شده اند که آغاز سال ۲۰۰۸ میلادی به من و دیگر هم میهنان هیچ ارتباطی نداشته و ما باید در انتظار نوروز سال ۱۳۸۷ خورشیدی بمانیم.

راست گفته اند.

این از آن دفعاتی ست که باید گفت SMS ها - که اکنون پیامک خوانده می شوند- حقیقتی راستین را خاطرنشان ساخته اند و کاربرد صرف مزاح و سرگرمی ندارند.

در ایران امروز روز نخست ژانویه ی ۲۰۰۸ نبود.

در شمال و بخشی از مرکز پای تخت و اندک نقاط از کشور ( بخوانیم : چند کلان شهر ) ، امروز روز نخست سال ۱۹۰۸ بود.

در بیشتر مرکز و جنوب تهران و کلان شهرها ، امروز روز نخست سال ۱۸۰۸ بود.

در دیگر نقاط ایران ، بسته به مکان ، امروز همسان با روز نخست  ۱۷۰۸ ، ۱۶۰۸، ۱۵۰۸ ، ۱۴۰۸ ، ۱۳۰۸و   ۱۲۰۸ میلادی بود.

ما سده ها از جهان نخست به پس افتاده ایم.

این حقیقت را با آغوش باز و بی بهره گرفتن از مکانیزم های دفاعی ناپخته و خودشیفته بپذیریم.

شاید آن گاه بفهمیم که کمربندها را باید سفت بست و به پیش تاخت.

شاید !

به هر حال ، امروز در ایران روز نخست ژانویه ای بود.

و آشکار است که روز نخست ژانویه و آغاز سال نو میلادی را به همه ی مسیحیان ایران و جهان شادباش باید گفت.

 

isfahan vank church in jolfa

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 23:41  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

اصفهان , اسپهان من

 

 

هر بار که انبوه تنش های شهر پر شتاب و فراز تهران لبریز می شوند ، به اسپهان ( اصفهان ) و زنده رود و آغوش خانواده  پناه می برم. خانواده نعمتی ست که نوجوانان و جوانان ایرانی از آن غافلند و ارزش و گران بهایی آن را به حساب نمی آورند.

زادگاه آدمی نیز یکی از اعضای خانواده ی اوست.

با توشه ای از تصاویر در دوربین و تلفن همراه و دو نقاشی دیگر از استاد مرتضی رزاقی به تهران آمدیم تا در تعطیلات بیست و دو بهمن بار دیگر راهی زادگاه شویم.

تصاویر برج کبوتر کوچه ی رو به روی کوه آتشگاه ، قله و آتشکده ی ی کوه آتشگاه ، حمام علی قلی آقا و درختان سر در هم خیابان زیبا و دیدنی و خاطره انگیز « عباس آباد » مونس و همراهی همیشگی در گوشی تلفن همراهمند تا آن هنگام که بار دیگر آزرده و خسته از ستیز و شتاب در پای تخت ، به آغوش زادگاه و خانواده باز گردیم.

اکنون با این همه تابلوی آبرنگ مکتب و سبک اصفهان ، در « تاریک خانه » ی دوست داشتنی تهرانم احساسی دیگر دارم. استادان نقاشی آبرنگ اصفهان به این خانه حس و حال و بو و نفسی دیگر بخشیده اند. بوی اصفهان ، بوی زنده رود ، بوی بختیاری و بوی خانه و خانواده و خاطرات در این « تاریک خانه » ی تنهایی های دوست داشتنی مان آشکارا جریان دارد ...     

 

عشایر بختیاری

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:57  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

حمام علی قلی آقا در محله ی  بید آباد اصفهان

 

یکی از جاهای زیبایی که در این سفر برای نخستین بار دیدم ، « حمام علی قلی آقا » بود که دست تقدیر آن را بر خلاف حمام زیباتر و شکوه مند تر « خسرو آقا » از گزند شهرداری و استانداری حفظ کرده بود. این حمام زیبای دوران صفویه اکنون با دوراندیشی شهرداری گاه نکته سنج و گاه کژاندیش اسپهان ( اصفهان ) به موزه ای تماشایی در محله ی باستانی بید آباد اصفهان تبدیل شده است.

هنگام بازدید از این حمام به نابودی کودنانه ی « حمام خسرو آقا » می اندیشیدم که بی گمان حدیث زشت تخریبش در تاریخ معاصر اصفهان و ایران با نام عاملان و عناصر نابودی اش ثبت و ضبط شده و خواهد شد.

تاریخ معاصر این مرز و بوم در تاریک خانه های پژوهشگران بی کرسی و منصب مدت هاست که آهسته و آرام نوشته شده و می شود.

شیفتگان و دربندان نوستالژی گذشته ها را به تماشای این بازمانده ی دوره ی صفویه فرا می خوانم.

 

حمام علی قلی آقا در بیدآباد اصفهان 

 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:23  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

زنده رود از پشت سد شاه عباس چادگان تا پل زمان خان در سامان

 

 

افسوس که سفر های دو ماه یک بارم به اصفهان بسیار کوتاه است و بیش از ۲۴ تا ۶۰ ساعت نبوده و نیست. بخشی از آن نیز به خواب و استراحت پس و یش از رانندگی چهار ساعته اصفهان - تهران می گذرد. سفر چهار ساعته ی اصفهان - تهران ، در خود طنز و مزاح و کاریکاتوری از خودبزرگ بینی ما ایرانیان دارد.در سفری ۴۰۰ کیلومتری از چهار ایالت ( بخوانید : استان ) رد می شویم !!!

نخست از استان اصفهان - که کاشان و گلپایگان و نائین و خوانسارش نیز برای خود ادعای استانی دارند ، به دلیگون ( پارسی دلیجان عربی ) و استان مرکزی وارد می شویم و سپس استان سوم یعنی ایالت پهناور قم ( به مرکزیت قم و محیطیت بندر آزاد تجاری سلفچگان ) را رد می نماییم تا به استان تهران برسیم. 

این همه از سیادت و بزرگی و گستردگی ایران و ایرانیان است.

آیا ایالات متحده ی آمریکا با آن همه شوکت و عظمت و ید و بیضا ، دست کم در این مورد به پای ما می رسد ؟!؟ یک روز استان ها را خرد و پاره می کنیم و دو شهر و چند روستا را استان می کنیم و سپس طرحی نوین در می اندازیم که استان ها را سه تا چهار تا در هم ادغام کنیم و « ایالت و ولایت » بیافرینیم و بر سر و صدر هر یک ، چون استاندار ، والی به کار بگماریم.

این گونه است که احتمالن در آینده ی نه چندان دور ، استان های اصفهان ، کاشان ، یزد و چهارمحال و بختیاری ، « ایالت سپاهان » را تشکیل می دهند و شهرهای قم و سلفچگان و علی آباد و غیاث آباد و روستاهای پیرامون هم « ایالت قم » را می آفرینند. 

از شوکت و شخصیت بزرگ منش ما ایرانیان بعید نیست که روزی برسد که زنده رود مرداب و لجن شده مان به جای دو استان از چهل استان بگذرد !!!

در این سفر برخلاف سفرهای چند ساعته ی پیشین ، فرصت و فراغتی یافتم تا تک و تنها ، هم چون گذشته ، در کنار زنده رود گام زنم و برای لختی هم که شده از جادو و اکسیر زنده رود در نیل به آرامش و تمدد اعصاب بهره گیرم. 

تهران همه چیز دارد و اما هم چون اصفهان از گوهر گران بهایی چون زنده رود بی بهره است.

بی گمان بزرگ ترین برتری اصفهان بر دیگر شهرهای ایران ، همین زنده رود است که همواره تا واپسین دم در رگ های ما اصفهانی ها جاری و ساری ست.

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:6  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

برج کبوترهای رسی پیرامون کوه آتشگاه اسپهان ( اصفهان )

 

 

دختر خاله ام که در استرالیا هم چون من روان پزشکی خوانده با همسر نیوزلندی تازه مسلمان شده و پسرش - کیان - به ایران آمده اند.گراهام که در هنگام مسلمان شدن کمی تا قسمتی اجباری اش ! نام « یوسف » را برای خود برگزیده است ، جراح مغز و اعصاب است. این ویژگی ممتاز کننده ای نیست.

ویژگی بارز او شیفتگی و دلبستگی ژرف او به فرهنگ ایران و مصر و مشرق زمین است.

او از بیشتر ( تقریبن همه ) آثار باستانی ایران ، مصر ، ترکیه و چین بازدید کرده و تاریخ و آثار ایران زمین را با جزئیات کامل می داند. چند سال پیش که او بستگان مان را بر سر گور متروک شاه عباس نخست در امامزاده ای در کاشان برد ، همه ی آن ها را در شگفتی فرو نمود. او با عشق و کوششی عجیب خط و زبان پارسی را آموخته است.

به ساخته های سینماگرانی چون کیارستمی ، مخملباف و ........... با دل و جان عشق می ورزد و زندگی و سرگذشت صادق هدایت و داستان های کوتاه و بلند و نمایشنامه های او را تک تک با نام و درون مایه می شناسد. فیلم « ده » کیارستمی را چون « سقوط هیتلر ( DOWNFALL ) » از برگزیده های سینمایی خود می داند.

برای او تخت جمشید ( پرسپولیس ) و زیگورات چغازنبیل و شوش و اصفهان و کاشان چیزی بیش از یک اثر یا یک شهر هستند.  

به راستی چند درصد ایرانیان و اصفهانیان از مکان گور شاه عباس - که پایه گذار پای تختی اصفهان شد - خبر دارند ؟!؟

پسر عمویم - ارسیا - نیز از آلمان به ایران آمده است.

او از کودکی به تاریخ عشق می ورزید و کلکسیونی از سکه های باستانی داشت. او شیفته ی تاریخ معاصر ایران و اصفهان است و بیشتر وبلاگ های ایرانی را در این زمینه می خواند. او نیز هم چون من شیفته و دلبسته ی « دایی جان ناپلئون » است.

یک شب با مادرم ، همسرم ، خواهرم ، دختر خاله و پسر عمویم نشستیم و از خاطرات دوران انقلاب و سال های اعدام و جنگ و بمباران سخن به میان آوردیم. 

چه دورانی را در این سه دهه پشت سر گذاشتیم !  

یک شب نشستیم و یک عمر را روایت نمودیم. حکایت شنیده ها نبود ، داستان دیده ها و تجربه ها بود. کوشش ناخودآگاه یا نیمه خودآگاه مان همه بر این بود که به روایت آن سال های دلهره و هراس به دیده ی طنز بنگریم. هر چند مگر می توان بر مرگ نسلی از یک کشور به دیده ی طنز و مزاح نگریست ؟!؟

نمی دانم ، شاید به گونه ای می خواستیم خود را آماده ی پذیرش سختی های تازه کنیم !!

     

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:38  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

برج کبوتر - اسپهان ( اصفهان )

 

تعطیلات پایان هفته را به زادگاهم اسپهان رفتم.

اصفهان صفوی و اسپهان باستانی من شهر نیست ، شهر - موزه ای دوست داشتنی ست.

بیشتر ما اصفهانیان به شهرمان عشق می ورزیم ، از این روست که اصفهانیان کمتر چون ترک ها و آذربایجانی ها به تهران مهاجرت کرده اند. بگذریم که مهاجرت نسل سوم اصفهانی ها به تهران نیز چند سالی ست که آغاز شده و گسترش یافته است. ( سیاست بازان و سیاست ورزان اصفهانی دهه شصت و دوران پس از انقلاب در این دیدگاه به حساب آورده نشده اند )

به اصفهان رفتم و توشه ای پر بار از عکس و تصویر و نقاشی آبرنگ و خاطره به پای تخت آوردم.

به پدرم گفتم که اگر زمانی به اصفهان بازگردم در باغی پیرامون کوه باستانی آتشگاه مسکن می گزینم و به پرورش اسب و نژادهای کمیاب سگ - هم چون BULLDOG ، GREAT DANE ، MASTIFF و ROTTWEILER - و نیز برگزاری گالری نقاشی می پردازم و می شوم یک پزشک متخصص مطب رو.

هم چون آن جراح عمومی ای که بیشتر اوقات خود را نه در مطب و درمانگاه و اتاق عمل ، که در کارگاه تار و سه تار سازی اش می گذراند. 

درس خواندن - و به ویژه ورود به رشته ی پزشکی  ( و به تازگی دندان پزشکی ) در این سرزمین نفرین شده حماقتی بیش نیست. از این روست که ماهنامه ی « سپیده دانایی » به درستی بابک بختیاری آفریننده ی ICE PACK ( آیس پک ) را به عنوان جوان موفق و پیروز ایرانی معرفی نموده و می شناسد و چون صدا و سیما و دیگر رسانه های حنا رنگ باخته ، به الگوسازی جوانان دانش آموخته نمی پردازد.

سال هاست که هوشمندان و نخبگان ایرانی - به ویژه در رشته های علوم پایه چون ریاضی ، فیزیک ، شیمی ، الکترونیک و .....................  - این نکته ی ظریف را دریافته اند که ایران به کام حجره داران و بازاریانی ست که هر روز بتوانند از رنگی به رنگ دیگر درآیند و از امامزاده سازی تا پالایشگاه سازی به کره گرفتن از آب گل اجتماع عقب مانده ی ما مشغول و در کوشش باشند.

مهاجرت مغزها راهبردی ست از سوی این افراد فرومایه تا بتوانند آینده و حال خود و فرزندان شان را تضمین کنند ! 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:59  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

صمد بهرنگی

 

 

 

 

امروز از جوانی که از شدت سرما مدام این پا و آن پا می شد ، چند DVD خریدم.

جوان دانشجوی ترم هفت مهندسی مکانیک دانشگاه ............. بود. می گفت واپسین روزهای کاری اش است و بدلیل آغاز امتحانات پایان ترم دانشگاهی و نیز برف و بوران و سوز سرما تا چند وقتی باید بیکار در خانه به مطالعه و درس و مشق و امتحان بنشیند. نا امیدش نکردم. باید زکات درآمد را پرداخت. واکسی کافه نادری باشد یا دخترک گل فروش پشت چهارراه یا مهندس زیر پل متروی میرداماد ، فرقی نمی کند. 

این ها همان « اولدوز » های مدرن و پست مدرن صمد بهرنگی احساس گرا و چپ زده مان هستند که در کودکی مان با آن ها در پشت چهارراه ها و جوی ها و اسباب بازی های شهر آرزوها - تهران - همراه و همسفر می شدیم و لذت ها و لقمه های کودکانه مان به یادشان تلخ و دشوار می شدند.

ای کاش صمد بهرنگی در آن شنای احساس مدار خودکشانه نمرده بود و چون خانم نویسنده ی هری پاتر ، بخش های بعدی داستان را می نوشت و ادامه می داد.

حتا اگر اولدوز به  ف.ا.ح.ش.گ.ی  در نواب و  ق.ح.ب.گ.ی در دوبی می افتاد و پسرکان همراهش به پخش و ساقی گری و مصرف و معتادی مواد در کوی و برزن تهران !! حتا اگر انگشتان یخ زده شان به جرم دزدی به گیوتین سپرده می شد و سر کچلی و شپش زده شان به مکافات جنایت به دارمجازات !!! 

کجایی آقای بهرنگی ؟!؟

بیا و سرنوشت و فرجام کار اولدوزت را بنگر !

سهم جوان دانشجو را پرداختم. باید هفته ای هفتاد ، هشتادساعت جان کند تا بتوان سهم و زکات کار و درآمد را به هم میهنان بی گناه و چاره پرداخت نمود. 

 

یکی از DVD ها را به تماشا نشستم:

 

 

 

« بیا و بهشت را بنگر ( COME SEE THE PARADISE ) »

فیلم ساخته ی ALAN PARKER است و به رخدادهای ناگوار برای ژاپنی های مقیم و تابعه ی آمریکا بدنبال یورش ناجوانمردانه ی ارتش امپراتوری کشور آفتاب تابان ( ژاپن ) به پرل هاربر می پردازد.

فیلم آشکارا ضد جنگ است ، با این همه برای من شگفت انگیز شد که چرا در این هیاهوی آمریکا ستیزی در میهن ما این فیلم تا کنون از یکی از شبکه های سراسری سیما دوبله و پخش نشده است !

فیلم خوراک مدیران شبکه های سراسری سیما ست و می تواند برای آنان تشویق و تقدیر و تحسین  فراوان به ارمغان آورد. نماها و پلان ها و سکانس های اروتیک فیلم نیز چندان زیاد نیست و به راحتی قابل حذف و ممیزی است !!

تماشای این فیلم را به همه ی دوست داران ارزش های ناب دلدادگی و انسانیت و شیفتگان تاریخ توصیه نموده و به مدیران شبکه های یک و دو و سه سیما نیز دوبله و پخش نسخه ی ارزش نا ستیز این اثر ارزشمند تاریخی و انسانی و صد البته امپریالیست و آمریکا ستیز را به گونه ای جدی سفارش می کنم. مطمئنم که هرگز پشیمان نخواهند شد !!!

امیدوارم پورسانت ما نیز در نظر گرفته شود که امروزه در توصیف زندگی مان باید چنین سرود :

زندگی ،  پورسانت و دیگر هیچ !!!!!  

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 2:37  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

فرسودگی شغلی

 

 

هشت هفته ی گذشته ام را حساب کردم.

هر هفته از هفتاد تا هشتاد ساعت کاری مفید کار کرده ام.

هفته هاست که یگانه وقت فراغت و استراحتم در هفته ، بعد از ظهر و عصر جمعه بوده و هست. 

گریزی نیست ، زندگی دشوار شده است و به دلیل درگیری حرفه ای خود و نیز شرکت کنندگان کارگاه هایم ، این دوره ها - آزاد و یا تخصصی - در بعد از ظهرهای پنج شنبه و پیش از ظهر جمعه برگزار می شوند.

گمان می داشتم که هفته ای هفتاد ، هشتاد ساعت ویزیت و مشاوره و تدریس بسیار سنگین و طاقت فرساست که با کار سنگین و طاقت فرسای بازنشسته های شاغل در تاکسی تلفنی ها رو به رو شدم.

با پیرمرد شصت و پنج ساله ی بازنشسته و البته دانش آموخته ی کارشناسی مهندسی نساجی آشنا شدم که روزی بیست ساعت - یعنی هفته ای ۱۳۶ ساعت - به کار طاقت فرسای رانندگی در خیابان ها و اتوبان های پر ترافیک و اعصاب خردکن تهران می پردازد تا خرج چهار فرزند دانشجو و دانش آموز و همسرش را در آورد.

با پیرمرد شصت و هشت ساله ی دیگری که بازنشسته و لیسانس مهندس مکانیک بود و روزی هجده ساعت - در هفته ۱۳۵ ساعت - به همان کار می پرداخت ، آشنا شدم. می گفت صبح های جمعه یک ساعت بیشتر می خوابد !

امروز با سروان بازنشسته ی ارتش صحبت کردم که پنجاه و اندی سال داشت و می گفت روزی شانزده ساعت - در هفته نزدیک به یک صد ساعت - مسافرکشی می نماید. می گفت جمعه ها تا نه صبح می خوابد و خود را خوش شانس می دانست که همسرش نیز کار می کند و پول در می آورد و هنوز فرزندانش پای به دانشگاه نگذاشته اند !! 

در اصفهان سرگرد متخصص توپخانه ای را دیدم که بعد از ظهر ها نگهبان و دربان مجتمع مسکونی ست و در هفته تنها یک روز در میان شب به خانه نزد همسر و فرزندانش می رود.

همه از بامدادان تا شامگاهان چون مور در هم می لولیم و می ستیزیم و تحقیر و خرد و فرسوده می شویم و باز هشت همگی مان گرو نه مان است !!!

از امنیت حرفه ای و اجتماعی خبری نیست. دست کم برای ما شهروندان درجه هفتمی خط صفر.

تا کی می توان این گونه روز و شب دوید ؟!؟

این پدران بازنشسته روی مرا کم نمودند. در این سرزمین از بازنشستگی تا دم مرگ خبری نیست و باز با هر بامداد نگرانی و بی اطمینانی از فردا و فرداها آغاز شده و رخ می تاباند .....

  

 

بازنشسته

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 1:53  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

اثری ماندگار از استاد یرواند نها پتیان

 

افسوس که در وبلاگی که به نام استاد مرتضی رزاقی بنیان نهاده شده ، دیگر آثار ماندگار و منحصر به فرد ایشان درج نشده است.

رزاقی هر چند ادعای برابری با اساتیدی چون « حاج مصورالملکی » ، « یرواند نهاپتیان » ، « سمبات » و .... را ندارد ، اما بسیار بیش از آن ها نقاشی آبرنگ را به خانه ی دوست داران هنر « نقاشی آبرنگ مکتب اصفهان » در اصفهان ، تهران و کشورهای پیرامون خلیج فارس و ........... داشته است.

خرید نقاشی آبرنگ مکتب اصفهان با برگزاری نمایشگاه نقاشی آبرنگ استاد یرواند نهاپتیان ، استاد سمبات ، استاد صرام ، استاد رزاقی و ...... در سال های ۱۳۶۷ و ۱۳۶۸ در مهمان سرای عباسی و هتل کورش ( کوثر ) و دعوت از پزشکان و طبقه ی به اصطلاح خواص اصفهان در کمتر از یک سال به ناگاه مد روز شد. این مد یکی از معدود مدهای خجسته و فرخنده ی گسترش یافته در اسپهان ( اصفهان ) ما بوده است که هم چون آن بسیار اندک دیده و حتا شنیده شده است !!   

بهای مناسب این آثار و کوشش شبانه روزی و عشق و دلبستگی استاد رزاقی دلیل این پراکندگی و گسترش است. در حالی که آثار آن بزرگان همگی - و به ویژه آثار عتیقه ی « استاد حاج مصورالملکی » - قیمت های چندین و یا چند میلیونی داشته و دارند ، آثار استاد رزاقی با بهای ۳۵۰ تا ۷۵۰ هزار تومنی امکان به خانه آوردن چند اثر از ایشان را ممکن و آسان می نماید.

برای تماشای آثار دیگری از استاد رزاقی ، به وبلاگی که به نام ایشان بنیان نهاده شده و در پیوند های همین وبلاگ قرار دارد ، می توانید سر بزنید.

 

استاد حاج مصورالملکی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 1:58  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

32

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 1:6  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

43

 

سه تابلو از استاد مرتضی رزاقی بر دیوارهای « تاریکخانه » ی دوست داشتنی تهران مان جلوه می نمایند. یکی از این سه همین اثر است که تصویر و بازسازی آرامگاه پیروز پیروزان ، مشهور به فیروز ابولؤلؤ  ، از سرداران زرتشتی به اسارت در آمده در ستیز ایرانیان و اعراب است.

این آرامگاه در جاده ی فین به کاشان قرار دارد و هم چنین با نام امامزاده بابا شجاع الدین خوانده می شود. 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 1:5  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

31

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:55  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

49

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:54  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

42

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:52  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

54

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:51  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

45

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:49  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:44  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:43  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:42  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:41  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:39  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:36  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:34  توسط دکتر بهنام اوحدی