تبليغاتX
شب نشینی در جهنم وادنگ

شب نشینی در جهنم وادنگ

شب نوشت های یک رسوای سرزمین ریا

 

 

 

 

 

ایرانیان سده ها پیش از کارخانه ی داروسازی Pfizer ، وایاگرا (VIAGRA(Sildenaphil را آفریدند.

تا به امروز ، وایاگراهای ایرانی در چند فرمولاسیون پدید آمده اند :

۱-آجیل مشکل گشا یا آجیل شیرین شب یلدا

۲-نخودچی کشمش

۳-پاچه پلو ( که با آب کله پاچه ، مغز و گوشت و چربی پاچه ی گوسفند ، برنج ، کشمش ، خرما ، هفت مغز شامل گردو ، بادام ، پسته ، فندق و مانند آن ...، شیره ی انگور ، دارچین ، زعفران ، زرچوبه و ............ فراهم می آید و احتمالن سازمان ناسا (N.A.S.A ) هم بر استفاده از آن به عنوان سوخت موشک ها و شاتل های فضایی مطالعاتی داشته است !!! )

۴-رنگینک در شیراز

۵-خوراکی ها و ادویه جات گوناگون در خوزستان و گیلان و مازندران و آذربایجان و ..............

۶-انواع شیرینی های یزد و برخی شیرینی ها و خورشت خلال کرمانشاه

۷-شیرین پلو و فسنجون و « خورشت ماست » اصفهان

۸-فلافل هندی آبادان

۹-هلیم شیر

۱۰- قویت

۱۱-قوتو ی کرمان

و.....................

 

این ها همه و همه در جهاد بچه پس انداختن ایرانیان ، « آتش تهیه » و سوخت استراتژیک بوده اند !!

در این بین ، اندیشه ی جادویی (MAGICAL THINKING ) و ذهن جادو پرورایرانیان ،به آجیل مشکل گشا ، نیرویی اسطوره ای و افسانه ای بخشیده و یا شاید برای آبرو داری و ریا به « تقیه » ای آنتی سوشیال پرداخته و این آجیل را بخت گشا و هر مشکل گشا و طلسم افکن و افسون زدا شناسانده است !!!

در صورتی که شاید این آجیل آدمیان را در شب یلدا با هم آشتی دهد یا با گرد آوردن شان دور هم ، بخت دختران و پسرانی را نیز باز بکند ، اما کارکرد اصلی این آجیل گشودن گره ی کور ناتوانی جنسی جنس ذکور و شاید تا اندازه ای اناث محترمه و مکرمه بوده و دیگر کارکردها بیشتر با نیات و اغراض گوناگون بدان نسبت داده شده است !!

اکنون که سخن به این جا رسید ، دیگر تقویت کننده ها و افزونگر های میل جنسی مردان و تا اندازه ای زنان را فهرست وار می آورم :

۱-در صدر فهرست : خاویار طلایی و سپس سیاه

( در کتاب مرجع اورولوژی چنین نوشته شده که چنان چه این کالای گران بها با ویسکی و شامپاین خورده شود ، بیشترین سود را در افزایش میل جنسی مردان دارد.هرچند این کوکتیل (SEX COCKTAIL ) در کشورهای اسلامی به هیچ وجه پذیرفتنی و قابل توصیه نیست ، هر چند در بلاد کفریه ،  اماکن زندقه و ممالک ملحده  این معجون خواستار و مشتاق بسیاری داشته باشد !! )

۲-آجیل مشکل گشا و درصورت نبود بضاعت مالی و رفاه همیشه موعود :

نخودچی کشمش !

۳- سیر و پیاز خام

۴-رژیم سرشار از حبوبات

۵-سبزی جات تازه ، هر چه سبزتر بهتر

۶-انبه و موز و نارگیل و خرما و خرمالو و ..................

۷-جایگزینی روغن آشپزخانه با روغن زیتون و هسته ی انگور 

۸-و در مورد زنان : بوئیدن شکوفه ی سنجد !

و ۹- که اثر بسیار هم در مردان و هم در زنان دارد :

دنبلان یا بیضه ی گوسفند و گاو و به ویژه گاومیش و فیل و خرس و کرگدن و نهنگ ( وال )

۱۰-پودر شاخ کرگدن که در برخی مناطق جهان خرید و فروش بسیار دارد.

شب یلدای خوش و گرم و پر نشاطی را برای شما و خانواده ی ارجمندتان آرزومندم.  

 

 

 

در شب شیرین یلدای تان ، عشق به میهن و هم میهن را گسترش دهید و هر یک ایران بدی باشید که بر صداقت ، شرافت ، محبت و انسانیت پای فشاری داشته و آبادانی ، بهروزی ، بالندگی و بایستگی ایران زمین را از پروردگار راستی ، مهر و خرد ایمان و امید درخواست می نماید.  

 

 

 

 

کاش این مردم چون انار ، چون « سهراب »  و چون این « ایران » ، دانه های دل شان پیدا بود !

کاش دست کم « انار » بودیم ، نه « انبار » بخل و حسد و کینه و ریا و دروغ و نیرنگ و زیر آب زنی و  آدم فروشی و ..............!!!

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 19:39  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

قاتل سرگردان - و نه آزاد و رها - در اسپهان ( اصفهان ) و یا پیرامون آن در خفا ست تا باریکه ای جوید و دوباره خود و خانواده ی سایکوپاتش را بر سر زبان ها اندازد ، بلکه به خواسته ی نامشروعش دست یابد.

برای به چنگ آوردن یک فرد دچار اختلال شخصیت ضد اجتماعی ( سایکوپات ) که همه ی توانایی و هوش خود را در راه و شیوه ی خلاف به کار می گیرد ، باید راهکارهایی به کار بست تا ضریب خطای او افزایش یابد.

اینان شیفته ی به چنگ آوردن آسان ناداشته های شان هستند: چون ثروت ، قدرت ، فرمان روایی ، شهرت ، و صد البته آرامشی که خود را در ظاهر بدان آراسته اند !! از این رو با سر زبان افتادن نام یا عنوان شان به شور و شعفی بی کران دست می یابند ، حتا اگر این نام ها و عنوان ها در عرف اجتماع ناپسند جلوه نموده باشد. به نام ها و القاب همیشگی اهل خلاف که بنگریم ، گونه های مختلف بیماری های روانی ، نام های جانوران ، پسوند های توهین و تحقیر آمیز و البته مناطقی  جغرافیایی از میهن را در آن ها هویدا و پیدا می بینیم:

رضا کفتار ، عباس ترکه ، داوود پلنگ ، بهرام گراز ، مهدی لره ، عبدل عرب ، مرتضی گاوه ، مژدبا فیله ، رسول غوله ، محمود خله ، ابرام خر گردن ، نعمت لاشخور ، مصطفی دیونه و ....................

از این رو یکی از راهکارهای به چنگ آوردن این قاتل نام و شهرت بخشیدن به اوست. شهرت و سر زبان ها افتادن ، یکی از آرزوها و ناداشته های بزرگ و همیشگی یک سایکوپات / آنتی سوشیال و دیگر شخصیت های هم کلاسترش - خودشیفته ، مرزی/ آشفته و نمایشگر - است.

اگر من در تیم تجسس و دستگیری این قاتل بودم ، بازی روانی ای را با نام گذاریش به نام « گراز زنده رود » آغاز می نمودم. این کار او را به بودن بر سر زبان ها از لحاظ روانی وابسته ( معتاد ) می کند و نیز احتمال انجام عملیات او را در پارک های حاشیه ی زنده رود افزایش می دهد که همگام با نهی گذرای مردم از حضور در کرانه ی خاطره انگیز زنده رود ، به دستگیری او در این حاشیه ی تعقیب و گریز پذیر می انجامد. او چنین خواهد اندیشید که :

 " حال که نام مرا « گراز زنده رود » گذاشتید ، پس ببینید که چه سان زنده رودتان را هم رنگ خون می کنم ! " 

این راهکار در مورد « خفاش شب » ثمر داد. اکنون ناسودمند نیست اگر « گراز زنده رود » را نیز بیازماییم.

ساکنان دامنه های زاگرس چون کوهپایه نشین های بختیاری و قشقایی در طول تاریخ از گراز آسیب های فراوان دیده اند و بسیاری از بستگان شان با یورش بی دلیل و وحشیانه ی گرازهای وحشی سرگردان کشته و زخمی شده اند. نام گراز نه تنها او را درعین فرو بردن به شور و شعف ، دچار خشم فراوان و افزایش ضریب خطا می سازد ، بلکه بسیاری از هم ولایتی ها و بستگان او را ناخودآگاه و نیمه خودآگاه از یاری و همکاری با او باز می دارد.

به کار بستن این راهکار با چنین رویکردهایی زیان بخش نیست که قاتل مرودشتی ، سرگردان اما هشیار ، در پی قربانیانی نوین در خفا به نقشه کشیدن و توطئه سرگرم است.

او بی هیچ وجدانی ، برگی دیگر به آسیب های دیپلماتیک ما در برابر فرانسه ، اتحادیه ی اروپا ، ناتو و غرب افزوده است. نه فقط مردمان فرانسه ، اروپا و غرب ، که مردم اسپهان ( اصفهان ) بی صبرانه برای به دام افتادن « گراز زنده رود » انتظار می کشند.

 گرازی که ممکن است با کاسکت و کلاهخودی بر سر بر هوندا ۱۲۵ ای گاز بدهد یا با سری باند پیچی شده و به ظاهر سوخته و مجروح یا با گچی بزرگ بر دماغ در شهر گام زند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 19:7  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

بیان شیوا و گویایی از امام علی ( ع ) ثبت شده است که چنین عنوان می نماید که دو نعمت برای مردمان نا آشکار هستند : صحت ( تن درستی ) و امنیت ( آسودگی ). و مردم ارزش و جایگاه این دو را پاس نمی دارند و نمی فهمند تا آن گاه که از دست شان بدهند !

قاتلی دیو سیرت و بزه کار منش در اسپهان ( اصفهان ) به راه افتاده و باج آزادی پسر عموی جانی و سارقش را فریاد می زند و می گوید که چنان چه او آزاد نشود ، هر روز یک نفر را می کشد. این سایکوپات سرمست ، تاکنون دو افسر نیروی انتظامی و یک توریست فرانسوی نگون بخت را قربانی ناحق طلبی خویش نموده است.

اسپهان چند روزی ست که در هراس و کابوس به سر می برد. قربانیان او چندان مشخص نیستند. از آن جا که چهره اش با گریم های احتمالی در صدا و سیمای استان شناسانده شده ، هر کس می تواند از سوی او مورد یورش و شکار قرار گیرد. دسترسی او به قربانیان ویژه ، دیگر ساده و آسان نیست. بسیاری ، حتا از مردمان عادی ، در کمین او هستند. حتا همدستی مادر چنین دست گل پرورده ( ! ) ی او نیز کار را برایش آسان نمی کند.

اما در چنین وضعیتی باید مسئولان انتظامی و امنیتی استان ، افزون بر بالا بردن جایزه و مژدگانی لو دادن او - تا آن جا که قفل از زبان بستگان این خانواده ی سایکو پات بگشاید - به راهکارهایی دیگر نیز بیندیشند. یکی از مناسب ترین این راهکارها ، کاستن از سرعت و شتاب مجاز موتورسیکلت ها و ممنوع ساختن موقت و گذرای بهره جستن راکبان موتورسیکلت ها از کاسکت و کلاه ایمنی ست.

حتا کلاه های پشمی سر و گردن پوش و چشم رها نیز باید تا اطلاع ثانوی ممنوع شوند.

 

 

این قاتل زنجیره ای ممکن است از برخی فیلم های سینمایی صدا و سیما و یا DVD های غیر مجاز موجود و در دسترس نیز سود جوید.فیلم هایی چون « هری کثیف » که بارها و بارها از صدا و سیمای سراسری پخش شده است. از این رو لازم است که در نخستین فرصت به مشاغل و اماکنی که او می تواند به سادگی قربانیانش را در آن ها شکار کند ، آگاهی رسانی صورت گیرد. از این جمله می توان به

سرویس های مهد کودک ها و مدارس ابتدایی ،

مطب پزشکان ، به ویژه در پیش از ظهر ها ،

درمانگاه ها و مراکز بهداشتی - درمانی بیست و چهار ساعته ی پیرامون شهر و شهرستان های اطراف ،

کوه صفه و پارک های حاشیه ی زاینده رود در بامدادان ،

کلیه ی کله پز ها در هنگام سحر ،

اغذیه فروش هایی که تا پاسی از شب به کار مشغولند ،

و مسافران شیراز ، آباده ، سمیرم ، مبارکه ، بروجن ، شهر کرد ، لردگان و حتا دلیجان و قم و تهران و ............

اشاره نمود.

هر چند افسران کار آزموده ی دایره ی جنایی اداره ی آگاهی و تأمینات خود از استادان فن هستند.

 

شرلوک هولمز

 

 

تحلیل روان شناختی این قضیه هم بماند برای فرصتی دیگر ،

شاید امشب. و شاید فردا شب.  

   اما پرسش این جاست که اگر فروش و همراه داشتن اسلحه - تا حتا مسلسل های اتوماتیک ( خودکار ) جنگی - در ایران هم چون ایالات متحده آمریکا آزاد می بود ، از چه اندازه امنیت فردی و اجتماعی برخوردار بودیم ؟!؟ 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 9:23  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 
دید کهنه را رها کن - به درکی نو برس !
 
 لطفن در صورت تمایل برای تهیه ی کتاب ها مزاحم انتشارات « نور دانش » نشوید ، چون تا اطلاع ثانوی این کتاب ها را در اختیار ندارد.
 
 
 شاد و پیروز و آسوده باشید.
 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 15:21  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 آلودگی با پرتوهای هسته ای

 

 

برخی دوستان می پرسند : « چرا این اندازه نگران حمله ی آمریکا به ایران و آغاز جنگ هستی؟! سه سال است که نگرانی و هیچ اتفاقی هم نیفتاده ! نگرانی کافی نیست ؟!؟ ............. »

و اندرز و اطمینانم می دهند که جنگی در کار نخواهد بود.

من این چنین مطمئن و بی باک نیستم.

رخدادها دارد به سمت و سوی بدی می رود.

بیشتر اهالی مطبوعات ، سیاست ، جامعه ، فرهنگ و تاریخ چون من و بیش از من نگران آغاز جنگی فراگیر و ویرانگرند. نه چند ساله ، که چند هفته.

و بیشتر مردمان کوچه و بازار مطمئن و دل آرام از پوچ و بی خود و بی دلیل بودن این نگرانی ! 

به راستی کدام گروه درست و منطقی می اندیشیم ؟!؟

این اقلیت نگران پیگیر اخبار و خوانده ها و دیده ها و شنیده ها

و یا

آن اکثریت دل خوش به کوتاه آمدن دو طرف دعوا و سازش در واپسین ثانیه ها ؟!؟

آری ، من نگرانم.

نه این که از جنگ بهراسم که من از نسل نوجوانان دوران جنگم.

من چون دیگر هم نسلانم و بیش از آن ها ، شیفته ی فشنگ و تفنگ و جنگنده و شکاری و موشک و بمب و بمب افکن بودم. هیچ گاه از آوای آزیر قرمز نهراسیدم که چون نور سرخ و صدای رگبار آتش ضد هوایی ها برایم هیجان به ارمغان می آورد.

برای نسل من ، فیلم های جنگی نمایش می دادند که هر کودک و نوجوان ناپخته و خامی را شیفته و تشنه ی جنگ و جبهه و آتش و انفجار می نمود. تا جوانی من و نسل من ، از « سینمای ضد جنگ » واقعیت گرا خبری نبود. تصاویر پیکرهای تکه تکه شده نیز چون سالیان اخیر چاپ و منتشر نمی شد.

من در اصفهان می زیستم ، نه در دزفول و آبادان و خرمشهر و مهران و کرمانشاه.

از این رو هم چون دیگر هم میهنان دور از جبهه ، با تلخی ها و سختی های جنگ بیگانه و نا آگاه بودم.

ما را شیفته و تشنه ی جنگ پرورش دادند. این گونه است که صدها بار به تماشای نبرد پارتیزان های صرب و کروات بر علیه سپاه هیتلر نشاندنمان تا چند دهه بعد هم آماده ی دچار شدن به سندرم محرومیت از آن ها باشیم. آن دو فیلم هزاران بار نمایش داده شده در سیمای یک و دو ی آغاز دهه ی ۱۳۶۰ از نوستالژی های هم نسلان من شده است. فیلمی که در بیش از بی زاری از گشتاپو و اس اس ، هراس از شپش و تیفوس را به ما می آموخت.

نه من از نسل جنگم و به لطف دلاوری نسل پیش از خودم و نیز ناتوانایی های دوربرد صدام سایکوپات ، ایمن و تن درست از جنگ جستم. من با گریز ( دفاع و پدافند غیر عامل ) بیگانه نیستم که آن را یک بار و برای چند روز در موشک باران شهر ها در دهه ی ۱۳۶۰ آزموده و آموخته ام.

من از جنگ های متعارف و مرسوم نمی هراسم که دست تقدیر سرنوشت آدمی را در آن ها رقم می زند.

نگرانی من از یورش چون رگبار و کولاک موشک کروز و تام هاوک و ریزش هم چون نقل و نبات بمب های سنگین و درشت B52 و B1 و B2 آمریکا هم نیست.

نگرانی من از ویرانی ایران هم نیست که بارها در طول تاریخ رخ داده و دوباره ساخته و آباد شده است ، ولو سرمایه و ثروتی گران بها و سرشار برایش از دست رفته باشد.

نگرانی و اضطراب این چند ساله ی من ، درباره ی « آلودگی ناشی از نشت رادیواکتیویته ی اورانیوم غنی شده و نشده » در گستره ی پهناوری از ایران و دچار شدن مردمان نگون بخت بی چاره به عوارض و عواقب این آلودگی هسته ای ست. 

 

 

آلودگی با پرتوها

 

سال گذشته ، در بهمن ماه ، آن هنگام که نگران حمله ی آمریکا و اسرائیل در فروردین ماه بودم ، نوشته ای را در وبلاگ ایران بد  به عوارض آسیب زا و فاجعه آمیز حمله به مراکز هسته ای پر شمار ، پراکنده و فراگیر ایران اشاره نمودم.

به گمانم هنگام آنست که آن را بار دیگر درج نمایم:  

      

 

 

به کتاب های طب داخلی و طب کار مراجعه نمودم تا عوارض حمله ی آمریکا و اسرائیل به مراکز هسته ای ایران را بهتر و بیشتر بشناسم.شناختم و بر نگرانی هایم افزوده شد :

" عقیمی  ( INFERTILITY ) ، اختلالات و غیرطبیعی شدن اسپرم و منی ( SEMEN ABNORMALIITY ) از لحاظ شمارش ( COUNT ) ، جنب و جوش ( MOTILITY ) و شکل ( FORM )، آسیب های جنینی مادرزادی ( TERATOGENICITY ) ، سقط ( ABORTION ) ، سرطان خون ( LUKEMIA ) ، سرطان پوست ( SKIN CANCER ) ، سرطان تیروئید ( FOLICULAR THYROID CANCER ) ، .... "

هر یک از این ها خود به تنهایی فاجعه ای ست !

فاجعه ای که عوارض و عواقبش تا سال ها پایدار می ماند.

نه اشتباه نکنیم ، این ها پیامدهای یک انفجار اتمی به مانند ناکازاکی و هیروشیما نیستند .

این ها پیامدهای تشعشعات ( پرتوتابی های ) رادیو اکتیو ناشی از برخورد آدمیان با نشت اورانیوم و دیگر رادیو اکتیویته هاست !

آیا آمریکا و اسرائیل دست و دامان خویش را به این فاجعه آلوده می سازد ؟!؟

فاجعه ای که تاوانی به طول تاریخ خواهد داشت...

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 12:25  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

هرزه درایی اینترنتی

 

مارمولک در جدا نمودن پیوند و گسستن دوستی پانزده ساله ی من و  « بوش شیدا »  موفق شد.

هم چنان که در روان پریش نمودن و دیوانه ساختن او.

اکنون برایم آشکار شده بود که مارمولک پس از این کامیابی و پیروزی ، به دنبال آسیب رساندن به آزمون بورد تخصصی من تا اندازه ی مردود شدنم در آزمون پره بورد است.

دفاع از پایان نامه ام به خوبی و با کامیابی و سربلندی انجام شد.

چنین اندیشیدم که برای نیل به آرامش و دست یابی به بیش ترین نیرو و توان ذهنی و پیکری ، تا دست کم یک ماه پس از آزمون بورد ، کار وبلاگ نویسی را کنار بگذارم و اصلن و ابدن وارد فضای اینترنت نشوم و حتا کامپیوترم را روشن هم نکنم. ای میل هایم رابه مدت چهار ماه چک نکردم و با وبلاگ نویسی نیز برای همین مدت خداحافظی نمودم.

امید فراوان داشتم که روان پریشی دوست آسپرگر/ پارانوئید « بوش شیدا » یم در این مدت فروکش نماید. دشمنی ها ، کینه توزی ها ، ستیزهای اینترنتی ، بخل و حسادت برخی پزشکان اصفهانی و معدود روان پزشکان فارغ التحصیل شده ی چند سال اخیر برایم نیرو و پشتوانه فراهم نموده بود.

در چهار ماه اردی بهشت تا شهریور ، تنها چهار ساعت - از چهار و نیم بامداد تا هشت و نیم صبح - در شبانه روز خوابیدم و خود را کاملن در کتاب خانه ی بیمارستان مدرس سعادت آباد در کنار دوستان و همکاران جدید مدفون ساختم.

آموزه ای قرآنی ست که : « چه بسا از چیزی بدتان می آید و در واقع آن برای تان سرچشمه ی نیکی و بهروزی است. »

آری ، کینه توزی و بخل و حسد بد خواهان و روان پریشی دکتر آسپرگر زاده  شده ی « بوش شیدا » را پروردگار یگانه ی مهربان -  این یگانه ترین پشتیبان زندگی ام - مایه ی کامیابی و پیروزی نمود تا از واپسین آزمون کتبی و شفاهی دوران تحصیلم سربلند و شادمان بیرون آیم.   

 

 

روان پریشی   

 

 

پرخاشگری و قلدری اینترنتی  

 

این نوشته ادامه دارد ...................

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 1:15  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

اسکیزوفرنی ( شیزوفرنی )

 

بر پایه ی DSM-IV-TR  چنان چه پیشینه ی AUTISM ، ASPERGER یا یکی دیگر از اختلالات فراگیر رشد ( PDD ) در فردی وجود داشته باشد ، هنگامی که دست کم به مدت یک ماه فرد مبتلا دچار هذیان یا توهم چشمگیر شود ، می توان برای او تشخیص اسکیزوفرنی گذاشت.

همه ی ماجرای جناب مارمولک و ...... پس از انتشار مقاله ی من پیرامون صفات شخصیتی صادق هدایت در مجلات شوکران و چلچراغ آغاز شد. برای این گونه شبه روشنفکر که خود را دربند و گرفتار شهرستان می بینند ، این کامیابی های ناچیز غیر قابل تحمل است. آنان بخل و حسد را از کودکی آموخته اند.

این یک واقعیت آشکار و نمایان است که مهاجرت موفق به تهران ، به خودی خود و به تنهایی برای بسیاری از شهرستانی ها - به ویژه شبه روشنفکران و نیز روشنفکران اهل و یا ساکن شهرستان ها و به خصوص شهرستان های پر تعصب و بدون تساهل و تسامحی چون اصفهان ( و نه شهرستان هایی چون شیراز و کرانه ی دریای مازندران و ..... ) -  رؤیایی بزرگ و به ظاهر دست نیافتنی ست.

برای بسیاری از جوانان و میان سالان شهرستانی - ولو ناروشنفکر - مهاجرت به تهران آرزویی همیشگی ست. هر چند در نظر نخست چشمگیر جلوه نکند.

به هر حال کسی نیست که یک عمر غافل از پای تخت نشسته باشد و چهره ای ملی و میهنی شده باشد. حتا افرادی چون استاد حسن کسایی ، استاد رضا ارحام صدر اصفهانی ، استاد شهریار ، احمد میر علایی ، شهریار مندنی پور ، نصرت رحمانی و ................ نیز اگر به چهره ای مشهور و ملی تبدیل شده اند ، به سبب کوشش های وابسته و پیوسته به پای تخت آنان بوده است. 

همشهریان بخیل انتشار آن دو مقاله را تاب نیاوردند و ماجرا را دوباره و پس از گذشت سه سال به نوشته ی مغرضانه و بدون نام فصل نامه ی زنده رود کشاندند تا به باور ذهن بیمار خویش بر این دوباره مطرح شدن ( !!! ) من خط بطلان بکشند. به ویژه که به چاپ دوم رسیدن ویژه نامه ی صادق هدایت مجله ی شوکران - و از جمله مقاله ی من - به آن ها سخت گران آمده بود !!

آری ، « دکتر مارمولک » - هرزنویس و هتاک برتر فضای مجازی اصفهان و ایران در اسفند ۱۳۸۵ و نوروز  ۱۳۸۶ - در پوشش هواداری از صادق هدایت ، این گونه زاده شد !   

مارمولکی که بی شرمانه ذهن و روان دوست بی چاره ی از دست رفته ام و نامزد و خانواده اش را به بازی گرفت و اوی از یش مستعد را دچار روان پریشی و جنون نمود.

 

روان پریشی

 

این نوشته ادامه دارد ..........

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 1:11  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

روان پریشی

 

 

توضیح بیشتر فایده ای نداشت. او نتیجه گیری های خود را کرده بود.

از صندلی پارک شهر بلند شدیم. چند قدمی برای واپسین بار با یکدیگر طی نمودیم.

به او خاطر نشان نمودم که مهاجرت به تهران از شهرستان ، ولو آن شهرستان خود ابرشهری چون اصفهان باشد ، گزینه های نوینی را بر زندگی آدم چیره می سازد:

 از صبح تا شب باید بدوی ، از خواب بعدازظهر خبری نیست ، شرق و غرب تهران را از شمال تا جنوب و بالعکس باید به هم بدوزی و تازه باز هم هشت ات گرو نه ات باشد.

به او گفتم که من برخلاف او در منزل پدری راحت و آسوده تا نیمه ی روز و اذان ظهر نمی خوابم و مادرم برایم غذا درست نمی کند و رخت هایم را نمی شوید. خرج زندگی را باید خودم به چنگ آورم و امورات خانه و کاشانه ام نیز به گردن خودم است.

برایش از تفاوت های مالی و اقتصادی و ناهمگونی شتاب زندگی در تهران نسبت به اصفهان گفتم اما به خرجش نمی رفت. حتا آماده نبودن پایان نامه ام ، آن هم هشت روز مانده به تاریخ از پیش تعیین و تصویب شده ی دفاع و چهار موتوره شتاب گرفتن به سوی آزمون بورد تخصصی نیز برایش قانع کننده نبود. آری ، آسپرگر ، آسپرگر است و پارانویید ، پارانویید !

دیوانه شده بود. منصفانه بگویم ، دیوانه اش کرده بودند.

توضیح و بیان ادله برایش راهگشا نبود.

به او گفتم که برو و از این هتاک فضای مجازی شکایت کن. ستون بی در و پیکر درج نظرات وبلاگت را هم ببند. هدف اینان دست شستن تو و من از همین وبلاگ نویسی ناچیز است. به او از تفسیر و تحلیل برخی وبلاگ نویس های اصفهان گفتم که این کارها را از جمله رویکردهای تشکیلات ......... برای پیشگیری از رواج وبلاگ نویسی در اصفهان و شهرستان ها می دانستند.

اما او آسان ترین گزینه را برگزیده بود. برخی دوستان مشکوک و مسئله دارش نیز پارانویاهایش را آب و رنگ بخشیده بودند. شاید ترسیده بودند که با تکذیب و رد ادعاهایش دوستی اش را از دست بدهند و او دیگر در وبلاگ پر طرفدارش به معرفی و تبلیغ آن ها و نوشته های شان نپردازد ! شاید هم نمی خواستند وارد ماجرا بشوند و با تأییدی از کنار او گذشته بودند.

گویا من در اصفهان باید به برخی از هواداران ظاهری صادق هدایت حساب و بیلان پس بدهم !!

چرا که اینان چنین می اندیشند که بنده از فروش آثار صادق هدایت چندین و چند پنت هاوس ۱۰۰۰ متری در الهیه ، فرمانیه ، اقدسیه و پاسداران خریده ام !!! 

بخل و کینه و حسد جاری و ساری در برخی شهرستان ها ، بیشتر از امکانات فرهنگی و اجتماعی تهران به مهاجرت جوانان و میان سالان شهرستانی به پای تخت می انجامد. در واقع همین هاست که فضای خصوصی و شخصی زندگی را در شهرستان ها اندک و باریک می کند.

از یکدیگر جدا شدیم. به احتمال فراوان برای همیشه.

آدم از دست دادن دوستان را با ارتقای مقطع تحصیلی و زیست گاه می آزماید. عوض شدن دوستان در زندگی از مهد کودک تا میان سالی رسم روزگار است. مهم شیوه ی جدا شدن و گسسته شدن یا پیوسته ماندن محبت ها و خاطرات است. 

پارک شهر را ترک کردیم و هر یک به سوی زندگی خویش رفتیم.

 

هذیان

 

 

این نوشته ادامه دارد .............. 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 21:37  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

هذیان

 

منتظر پاسخش ماندم.

کمی آرام شده بود.

گفت : « اما فلانی می گوید که این کار توست. »

گفتم : « اگر مطمئنی ، برو شکایت کن. من راضی ام. ادله های محمکه پسندت را گرد هم بیاور »

گفت : « اتفاقن پدر زن پسر عمویم صاحب منصب و رئسی ............... اصفهان است. »

گفتم : « چه بهتر ! برو و از من شکایت کن. البته اگر درست و منطقی اش را بخواهی باید از مارمولک و دیگر هتاکان شکایت کنی. پارتی ات هم که کلفت است ! زود رسیدگی می کنند !! »

گفت : « فقط نمی فهمم که چرا به ازدواجم حسادت می کنی ؟! » 

شگفت زده نگاهش کردم. برگشته بودیم به سر جای نخست !!

گفتم : « عزیز دلم ، هم من از تو تاکنون کامیاب تر بوده ام و هم همسرم از همسر تو موفق تر بوده است. آخر چرا باید من به تو و ازدواج تو حسادت و بخل داشته باشم. چرا همگان را حسود و بخیل خود می دانی؟!؟ »

چرت و پرت جواب می داد. خسته و درمانده شده بودم.

او دست کم به طور گذرا کاملن دیوانه شده بود. بهتر بگویم نابکاران فرومایه ، بد جوری دیوانه اش کرده بودند. پیش تر به او ، اوی آسپرگر زاده شده ، بارها و بارها هشدار داده بودم که سامانه ی نظر خواهی وبلاگش را غیرفعال و مسدود نماید اما او با دک و پز شبه روشنفکرانه و به بهانه ی « پاسداشت آزادی بیان » ( !!! ) از این کار پرهیز نمود. دستاورد این پاسداشت ، برای آقای دکتر آسپرگر زاده  شده ، جز روان پریشی و جنون نبود.

مدرک نهایی ام را از کیف در آوردم.

درسنامه ی روان پزشکی کاپلان و سادوکی که کمتر از بیست درصدش با Textmarker رنگ و وارنگ و خوانده شده بود و باقی هم چون دل مؤمن پاک و سپید بود ! به او گفتم:

« بنده ی خدا ، خوب نگاه کن ! سه ماه وقت دارم تا این چهار هزار صفحه را بخوانم. تازه خودت خوب می دانی که با یک دور و دو دور خواند نمی توان آزمون بورد تخصص را پاس کرد. »

پایان نامه ام را نیز در آوردم و نشانش دادم. گفتم :

« خنگ خدا ، درست هشت روز به تاریخ دفاع از پایان نامه ام باقی مانده است و هنوز اصلاحات و اضافاتی لازم دارد. بخشی از این غلط گیری ها هنوز انجام نشده است. کدام نادانی در میان این همه دردسر و گرفتاری ، فرصت و فراغت و آرامش اذیت و آزار تو و دوستانت را دارد؟!؟ »

اما ذهن بیمار او نتیجه گیری ها و آنالیزهای روان پریشانه ی خود را کرده بود.

چند تن از دوستان به باور من مسئله دار و مشکوک او نیز خوب به ذهن او سمت و سو داده بودند.

من و دکتر آسپرگر زاده  شده هر دو آماج آن پزشک اصفهانی نابکار قرار گرفته بودیم. پزشک نابکاری که دانش آموخته ی دانشگاه دولتی بود و از بی در و پیکر و آزاد و رها بودن ستون درج نظرات سوءاستفاده می نمود و به هر دلیل پیدا و پنهان ، خواستار حذف وبلاگ هر دو نفر ما و شماری دیگر از وبلاگ نویس های اصفهان بود.

اختلال شخصیت هنگامی که با کینه و بخل و حسد همراه شود ، به هر فرجامی می تواند بینجامد !

 

اختلال شخصیت

 

این نوشته ادامه دارد .........   

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 20:41  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

هذیان

 

نابودش کرده بودند.

نابود شده دیدمش.

قرارمان در پارک شهر بود.

جلوی یشانی اش همه سفید شده بود و شکمش چون من به جلو آمده بود.

چه کسی می گوید فربهی نشانه ی پیری نیست ؟؟

روز پیش از قرار ساعت نج و نیم صبح زنگ زده بود. با هزاران تهمت و هرزه گویی.

کار من می دانست یا کار حسین یوسفی یا ..... کبرا. چه سه گانه ی همگونی !

به آش شله قلمکار بیشتر می ماند !!!

روان ریشانه سخن می گفت. آسمون و ریسمون را به هم می بافت.

می گفت از درج سخنان و نوشته های دیگران در وبلاگش در باب چگونگی انتشار بوف کور ، منظور بدی نداشته است و نمی دانست که این کارش برای من بهترین فرصت بود تا پیش از ورود به آوردگاه بورد ، برخی درد دل هایم را پیرامون آن نوشته های کذایی بیان نمایم.

به انسان مداری هایش باور داشتم ، همان گونه که به اختلالات و صفات بیمار گونه ی شخصیتش.

اما مشکل این بود که من هم او و هم آن دستیار جراحی قلب را « اسکیزوئید (  آسپرگر ) » و « نارسی سیستیک ( خودشیفته ) » می دانستم و از درون مایه ی « پارانوئید ( بد گمان ) »  آن دو نا آگاه بودم.

با موی آشفته و حال پریشان ، به پارک شهر آمد. ژولیده بود. هرگز این گونه ندیده بودمش.

می گفت این مارمولک « آگاه به مسایل پزشکی و ج.ن.س.ی » ، « اصفهان گریز و تهران شیدا » و « نزدیک به من و آشنا به ویژگی های اخلاقی و کرداری و پنداری من ، و از جمله  آمریکا و بوش دوستی من » است و « از ازدواج و وبلاگ نویسی من دل پری دارد ». این ها همه فقط در تو جمع می شود. حسین یوسفی و .......... کبرا از پزشکی و جنسیت بی خبرند.

پاسخ دادم :

« نخست این که  که ماشاءالله در ایران زمین بیشتر افراد از امورات پایین تنه غافل و بی خبر نیستند !

به هم بافتن این مهملات و نوشتن این هتاکی ها در ستون نظرات ، نیازمند س.ک.سولوژی دانستن و س.ک.س تراپیست بودن نیست !!

دوم آن که من هم بر همین باورم که این مارمولک نابه کار ، پزشک اما دانش آموخته ی دانشگاه دولتی ست. چون با دانشگاه آزاد و دانش آموختگان آن دشمنی ریشه دار و ژرف دارد. 

سوم آن که  من اسپهان و حتا اصفهان گریز نیستم. تنها به سبب برخی رویکردها و اهداف علمی - فرهنگی - اجتماعی ام و بهتر بودن بازار پزشکی و روان پزشکی در تهران و نیز برخی رویکرهای پر بخل و حسد و محافظه کارانه و نوستیزانه ی جاری و ساری در فرهنگ و اجتماع اصفهان به تهران مهاجرت نموده ام. و البته « تهران شیدا » هم نیستم.

چهارم آن که نزدیک و آشنا شدن به شخصیت و طرز اندیشیدن هر نویسنده و هنرمندی از طریق کارها و کارنامه اش بسیار آسان است. روحیات ، احساسات ، اندوه ها و شادی ها ، هراس ها و آشفتگی های هر وبلاگ نویسی در پست هایش نمایان می شود. هنگامی که تو آشکارا چون پیشقراولان فرهنگی - اجتماعی - سیاسی سپاه آمریکا از بوش و نئو کان ها ( نو محافظه کاران ) پشتیبانی می کنی و تصاویری از کودکان و مردمان عراقی در آغوش آمریکایی ها و در حال بوسیدن آن ها در وبلاگت - که مزین به نام رئیس جمهور آمریکا و سال آغاز وبلاگ نویسی ات هم است - درج و منتشر می کنی ، می خواهی کسی از ماهیت و سرشت افکار و اندیشه ها و رویکردهایت چیزی نفهمد ؟!؟ مگر مردمان کودن و  نادانند ؟!؟

پنجم آن که  من خودم چند ماهی ست که ازدواج نموده ام و خدا را شکر به ازدواج تو و هیچ کس دیگری حسودی نمی کنم !!! بنده ی خدا مگر در پای همان پستی که از ازدواجت نوشته بودی - به آن نشان که آشکارا ( بارها و بارها ) دلیل اصلی برگزیدن عروس خانم را " شباهت برجستگی گونه های ایشان به فلان هنرپیشه ی فرنگی " اعلام نموده بودی - من خوش و خرم تبریک ننوشته بودم و همان شعر زیبا و دلکش فروغ فرخزاد ، که زیبنده ی کارت عروسی خودم بود ، را برای تو و همسرت ننوشته و درج ننموده بودم ؟؟؟ 

ششم این که من از وبلاگ نویسی و دیگر همشهریان اصفهانی ام ، نه تنها دل پری ندارم که بسیار هم خوش حال می شوم ، شاید فضای تنگ و باریک اجتماع این شهر تکانی بخورد و فراخی و فراغتی پدید آید.عزیز من ، مگر سال های سال نیست که تو را به نوشتن در هفته نامه ی صدا و دیگر نشریات استانی فرا می خوانم؟؟ مگر همین من تو را به هفته نامه ی همشهری اصفهان ، سحر نمازی خواه ، حامد یوسفی ، متین غفاریان و مریم نبوی نژاد و .............. معرفی ننموم.خودت همواره کناره گرفتی و دل به ای میل زدن به این گوشه و آن کنار USA خوش نمودی و سودای حامد کرزای شدن و محمد علی فروغی و محمد مصدق شدن در سر پختی !!!

اکنون من بیش از هر کس دیگری از وبلاگ نویسی تو شادمان می شوم. چون هم خطر ای میل زدن هایت به فلان سیاست مداران  آمریکایی و بهمان اجتماعات هم جنس گرای اروپایی را ندارد ، و هم به انتشار دانسته های فراوانت در اجتماع عقب مانده ی این سرزمین می انجامد. چرا باید به وبلاگ نویسی تو و پر خواننده بودن وبلاگت حسادت کنم؟ مگر وبلاگ من کم خواننده دارد؟؟ تفاوت در اینست که تو هر شب و هر بار چند پست می گذاری و من به سبب نداشتن وقت کافی ، هفته ای یکی دو شب می نویسم. من هرگز خواستار پسرفت هیچ کس نبوده و نیستم. چه قدر به تو زنگ زدم و گفتم که یک سال دیگر هم کوششت را ادامه بده و در آزمون تخصص شرکت کن؟!؟ این خودت نبودی که به امید گرفتن تخصص از فرنگ ، IELTS را بر امتحان دستیاری ترجیح دادی ؟؟؟  »

 

هذیان

 

گمان کردم قانع می شود و هذیان و روان پریشی اش گذراست. 

اما این گونه نبود !

 

این نوشته ادامه دارد .................

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 20:37  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

گز اسپهان ( اصفهان )

 

 

در راه بازگشت به تهران یادم آمد که باید چند بسته گز برای چند تن سوغات بیاورم.

اصفهان همواره مهد گز بوده است : گز سلطانی ، گز کرمانی ، گز مظفری ، گز سکه و ............

اما چند سالی ست که شهری کوچک در استان چهارمحال و بختیاری - در چهل کیلومتری بروجن و یکصد و چهی کیلومتری اصفهان - با تیزهوشی و هشیاری ویژه ای نام خود را با این فرآورده ی لذیذ همراه و یوسته نموده است : بلداجی

داستان ورود صنعت سودآور گز سازی به بلداجی به انتهای دهه ی پنجاه و آغاز دهه ی شصت باز می گردد. هنگامی که یکی از سرکارگران گز سکه یا سلطانی ، بن نام علیداد طهماسبی  - که امروزه او را  در بلداجی « حاجی گزی » و « پدر صنعت گز بلداجی » می نامند - تصمیم گرفت تا اکنون که زیر و بم ساخت و فروش گز را از اصفهانیان به خوبی آموخته است ، همین تولید را در زمین های ارزان قیمت زادگاه خود ادامه دهد و کارگاهی کوچک را در آن جا برپا نماید.

این کار انجام شد و هر یک از تیزهوشان بلداجی که شاگرد او شدند ، پس از مدتی شاگردی کردن کاربلد شدند و راه خود از استاد جدا نمودند و خود کارگاه و کارخانه ی گزسازی برپا نمودند.

اکنون گز سمبل و نشان بلداجی شده است و کار رقابت در گز سازی و صدور آن به امارات متحده عربی و ......... تا آن جا بالا گرفته که بسیاری از آن ها در این رقابت باخته و ورشکست شده اند.هر چند کارگاه غیر بهداشتی برخی نیز از سوی مرکز بهداشتی - درمانی بلداجی تعطیل شده است.

این روزها بلداجی رقیب سرسخت اصفهان در عرصه ی گزسازی شده است ، تا آن جا که اگر گز مخصوص کرمانی ، بسته بندی شیک و توریست پسند و مزه های شکلاتی و نسکافه ای و ...... گز سکه و کیفیت بالای گز مظفری نبود ، ترک زبانان شهر بلداجی تاکنون گزسازان اصفهانی را از این عرصه ی سودآور بیرون رانده بودند.

این روزها در تهران و دیگر شهرها گز مرغوب را با نام بلداجی و نه اصفهان می شناسند و آن را به گز اصفهان ترجیح می دهند. گز فروشان معدود پای تخت نیز از آن جا که درصد سود بیشتری از گز سازان زرنگ بلداجی می گیرند ، به جای گز اصفهان ، به تبلیغ و ارائه ی گز بلداجی می پردازند.

اکنون حاجی گزی - حاج علیداد طهماسبی - خسته و بازنشسته در خانه است و شاگردان و شاگردان شاگردان او گوی رقابت را با تیزی و چالاکی ، فرسنگ ها از اصفهانیان مغرور و بی خیال و محافظه کار برده اند.

آن چنان که ترک ها ی آذربایجان ، پایتخت ایران را بدون هیاهو و خونیریزی اشغال نموده اند و ما اصفهانی ها با خوددشمنی و بخل و کینه از تصرف محلات و دلیجان و مارکده و هوره و سوادجان و سامان و پل زمان خان و ...... نیز ناتوان و درمانده باز مانده ایم و دل به کرانه ی زنده رود سیاه و لجن گرفته خوش کرده و پسرفت و پسرفت را با خواب خرگوشی ثروت و دستاورد خویش ساخته ایم !!!  

 

گل گیاه گز

 

 

 

اصفهانی ها گز را به راحتی از دست دادند ، اما این یگانه زیان اصفهان در دهه های اخیر نبوده است.

بیشترین زیان اصفهانیان ، از دست رفتن اعتبار و محبوبیت شان در دهه ی شصت در سراسر کشور و به ویژه شمال غرب بوده است. این خود می تواند موضوع پایان نامه های جامعه شناسی و روان شناسی اجتماعی فراوانی باشد. یا شاید کتابی در باره ی « نقش و جایگاه اصفهان و اصفهانیان در تاریخ مصاصر ایران و جهان » .

 واقعیت این است که اصفهانی بودن نه تنها در تهران ، که در بیشتر شهرهای ایران انگ و استیگمایی ست که زیان های فراوانی برای آدمی به همراه دارد و این بیشتر ، اگر نه همه ، به کردار و گفتار و پندار خود ما اصفهانی ها باز می گردد.....

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 12:28  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

عالی قاپو

 

اسپهان به مدد سرمایه گذاری ترکان اردبیلی خاندان صفوی خرافه پرور ، اصفهان شد.

اصفهان امروز جز یکی دو اثر - که برجسته ترینش « کوه آتشگاه » است - نشانی از تاریخ باستانی چند هزار ساله ی خویش ندارد. اسپهان امروز ، اصفهان صفوی ست.

شهر موزه ای ست که شیعه و سنی و زرتشتی و جهود ( یهودی ) و ارمنی ( مسیحی ) و بهایی و ............. را در کنار یکدیگر در خود پذیرفته است. پتانسیل جهان وطنی اسپهان ( اصفهان ) بسیار بالاتر از « اورشلیم ( بیت المقدس ) » است. توان و پتانسیلی که تنها دو بار خاتمی در دوره ی پیش و پس از ریاست جمهوری خود به آن اشاره نمود. یک بار در سفر تبلیغاتی خود در سوم اردی بهشت ۱۳۷۶ و بار دیگر در سفر رسمی استانی. او بعدها در پردازش و پرورش ایده و طرح گفتگوی تمدن های خویش از این واقعیت نمایان و پتانسیل آشکار به سادگی گذشت و موقعیت و فرصتی طلایی برای اسپهان ( اصفهان ) از دست رفت.

این پتانسیل در دوران پایتختی فرهنگی جهان اسلام نیز نادیده انگاشته شد.

چند سالی ست که پس از اجرای ناکام طرح راندن بهاییان در دهه ی ۱۳۶۰ ، طرح نانوشته ای برای راندن و کوچاندن ارمنیان و یهودیان و حتا زرتشتیان از اصفهان آغاز شده است. زمین های ارمنی ها در خیابان های نظر شرقی ، توحید ، مهرداد ، حکیم نظامی و خاقانی با بهای گزاف خریداری شده و تبدیل به تکیه و حسینیه می شود و مجالس عزاداری و ............. در روزها و شب های گوناگون با آوای بلند تا نیمه های شب برگزار می شود. بسیار بعید است که این راهبرد خودجوش و از سوی افراد خیر باشد و به نظر می رسد که از سوی برخی محافل و جریانات هدایت و دست کم راهنمایی می شود.

متأسفانه هیچ نهاد ، انجمن ، گروه ، جناح ، حزب و دسته ای در برابر این راهبرد نادرست و غیر انسانی و غیر اخلاقی سخن و گفتاری بر زبان نرانده است و زیان های جبران ناپذیر آین گونه رویکردها را برای شهر موزه ی جهانی اصفهان یادآور نشده است.

همان گونه که در برابر پدیده ی مفتضحانه ی یورش به جهانگردان ، نقدی سودمند ، اثربخش و راهگشا به چشم نیامد.

چند سالی دیگر به دلیل عدم نوسازی صنایع نفت و گاز ، و نیز افزایش بی رویه ی جمعیت کشور ، ایران و اصفهان نصیب و درآمدی از صادرات نفت نخواهند داشت و اگر چیزی بماند ، همان درآمد توریزم و گردشگری برای ایرانیان و اصفهانیان خواهد بود.

آیا تاکنون کسی در اصفهان به درآمدی که کلیسای زیبا و تارخی وانک برای شهر موزه ی اسپهان ( اصفهان ) آفریده و می آفریند ، اندیشیده است ؟!؟        

 

vank church

 

 

vank church

 

 

vank church

 

 

vank church

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:26  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 اسپهان ( اصفهان )

چهارشنبه شب به اسپهان ( اصفهان ) رفتیم.

قدیم جاده ی قم به اصفهان یک بانده و دو طرفه بود. از بچگی نام « دو راهی نیزار » را زیاد می شنیدم.

 خونریزگاه جاده ی تهران - اصفهان بود. پدرم با رانندگی با سرعت ۸۰ تا ۱۲۰ کیلومتر در آن جاده ، مسیر را پنج ساعته و نیم طی می کرد. با بی ام و ۵۱۸ ای که داشتیم.

بگذریم که یک بار این جاده را با رنجروور مان ۴ ساعته پیموده بود.

من هم اکنون این مسیر ۴۲۰ کیلومتری را در ۴ ساعت و نیم می پیمایم.

اگر سامانه ی ترمز ABS و نیز AIR BAG نبود ، به احتمال فراوان آن را در کمتر از  پنج ساعت نمی پیمودم.

همواره در این سال ها یک نکته را مایه ی رنج و دشواری رانندگان آشنا و ناآشنا دیده ام:

نور بالای دیگر اتومبیل ها !

اکنون به مدد دو بانده و یک طرفه شدن جاده ، نور بالای ماشین های سمت رو به رو دیگر زیاد آزار دهنده نیست ، اما نور بالای اتومبیل پشتی رنج آور تر و آزار دهنده تر شده است.

مد نوینی درست شده است :

« مه شکن و نور بالای اتومبیل را در تمام طول جاده  به همراه چراغ داخل اتومبیل روشن می کنند و بدین ترتیب از شر نور بالا ( و تلافی های احتمالی آزار دیدگان از این راهکار ) تا اندازه ی بسیار ایمن می مانند و پوست دیگران را با نور شدید اتومبیل شان غلفتی می کنند !!! »

اگر اتومبیل جلویی شان هم در اثر این مد نوین در رانندگی به زیر کامیون یا ته دره رفت ، چه باک !

هنر نزد ایرانیان است و بس !! 

به راستی این اجتماع عصبی و خشمگین به کجا می رود ؟!؟

احتمالن باید منتظر نصب تیربار و دوشکا و خمپاره انداز و آرپی جی ۷ و آتش افکن بر روی اتومبیل های ایرانیان بود. ما ایرانیان به زودی همدیگر را پاره پاره می کنیم و آب از آب تکان نمی خورد !!! 

افسوس که سال هاست که همنوع پروری ، اخلاق ، انسانیت و معنویت از دست رفته و جای خویش را به وقاحت ، حسادت ، بخل و کینه سپرده اند.

افسوس ...    

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:36  توسط دکتر بهنام اوحدی