تبليغاتX
شب نشینی در جهنم وادنگ

شب نشینی در جهنم وادنگ

شب نوشت های یک رسوای سرزمین ریا

 

 

خانه هولتزر در جلفاي اصفهان قرن 19

 

 

سرگرمي هاي خارجيان در اصفهان سده 19 ميلادي

 

 

خانه هولتزر در جلفاي اصفهان - سده 19 ميلادي

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 1:3  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

تلگراف خانه اصفهان در اواخر سده 19 ميلادي

 

تلگراف خانه قديم اصفهان - سده 19 ميلادي

 

 

خانواده ارنست هولتزر در جلفاي اصفهان - پايان سده 19 ميلادي

 

 

خانواده هولتزر در جلفاي اصفهان - اواخر قرن نوزدهم ميلادي

 

 

 

باغ هولتزر در جلفاي اصفهان - سده 19 ميلادي

 

 

باغ هولتزر در جلفاي اصفهان - قرن نوزده ميلادي

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 0:51  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

holtzerهولتزر

 

 

در سال های پیش از انقلاب اسلامی ، وزارت فرهنگ و هنر کتابی از عکس های ارنست هولتزر آلمانی را که در قرن نوزدهم میلادی در جلفای اصفهان آن زمان اقامت داشته ، منتشر نموده است.

گویا اکنون پس از سال ها قرار است این تصاویر دوباره در کتاب یا سی دی منتشر شوند.

برخی از این تصاویر را برای شما دوست داران تاریخ اصفهان ( اسپهان ) در این وبلاگ درج می نمایم:

 

 

 اصفهان قديم old isfahan

 

 

old isfahan اصفهان قديم

 

 

اصفهان قديم old isfahan

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 0:29  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

mohsen makhmalbaf

 

درباره ی مخملباف و دو فیلم اخیرش - « س.ک.س و فلسفه » و « فریاد مورچگان » - به زودی خواهم نوشت...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 2:15  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

 

 

شگفت زده ام.

شگفتی ام بی دلیل نیست.

دو سه هفته ای بود که خریده بودمش اما وقت و فراغتی برای تماشایش پیدا نکرده بودم.

« فریاد مورچگان »  این واپسین فیلم محسن مخملباف را می گویم.

و آن دخترک اصفهانی که روی من را کم کرد. نه از جهت خوش اندامی و پری پیکری ! که از باب هنجار گریزی و سنت گریزی !!

در اصفهان ، اصفهان سنتی کافی ست تا یک بار پا را بیرون از خط بگذاری ، شهره ی آفاق می شوی !

از این رو در اصفهان ، اصفهان سنتی ، کمتر کسی یا خانواده ای جرأت و جسارت شکستن عرف محتاط اندیشانه و محافظه کارانه ی شهر را دارد. و اگر چنین کند ، آن چنان خشم ها و رشک ها و اشک ها برایش به راه می افتند که آدمی به یاد روانه شدن آب از مشک ها بیفتد !!

هنگامی که در زمستان سال ۱۳۷۸ تألیف کتاب « تمایلات و رفتارهای ج.ن.س.ی انسان » را به پایان  بردم ، استاد بزرگوار و دلبندم - دکتر خلیل مؤمنی - سخت هشدارم داد که از انتشار این کتاب بگذرم و این حوزه را در روان پزشکی رها نموده و به دیگران واگذار نمایم. به من هشدار داد که « انتشار این کتاب برای تو پسر ۲۶ -۲۷ ساله ی مجرد - به ویژه در شهر اصفهان آثار و عواقب ناخوشایند و چه بسا تلخ بسیاری دارد. اگر چه  می دانم نیت و خواست ملی و نیکی داری. اما بهتر است دور و بر س.ک.س و س.ک.سولوژی نگردی. به ویژه تا هنگامی که مجردی. شکیبایی کن تا در دوره ی دستیاری و آن هم در تهران و انستیتو روان پزشکی قبول شوی و پیمان زناشویی ببندی ، آن گاه با ضریب اطمینان بیشتر و بهتری - اگر اوضاع و احوال مساعد و مناسب بود - وارد این حیطه ی پر آفت و گزند شوی. »

اما من با وجود اعتماد کامل به استاد بزرگوارم ، نیک می دانستم که هر روز که بگذرد امکان انتشار متن اصلی کتاب کمتر و کمتر می شود و شاید فرصت پیشگیری از فجایع و آسیب های همه گیر روانی - اجتماعی از دست برود.

و چنین شد که دهه ها پس از « مکرم اصفهانی » و « خاکشیر اصفهانی » و سال ها پس از « محمود اناری » ، در اصفهان سنتی آن کتاب را - که متأسفانه و با وجود گذشت هفت سال از انتشار چاپ نخست آن ، هنوز کامل ترین کتاب س.ک.سولوژی در ایران است -  منتشر و روانه ی جای جای میهن نمودم. هر چند نیک می دانم و فاش می گویم که شمار خوانندگان « خاکشیر » ، « صادق ملا رجب » و « میرزا حبیب اصفهانی » ( در مجموعه ی بی مجوز و غیر قانونی « چهار دیوان  » ) در اصفهان و ایران ، و نیز شمار شنوندگان اجراهای زنده ی خانگی ، باغی و هتلی و باشگاهی « محمود اناری » در شهر اصفهان بیش تر از خوانندگان پنج کتاب منتشر شده ی من بوده است. دست کم در اصفهانش را مطمئنم !

اما به هر حال مخ تکان خورده ای چون من پیدا شد و خواب آرام و آسوده و محافظه کارانه ی بسیاری از اصفهانیان را برهم زد و به سان تلنگری بر ذهن شان فرود آمد که بله این حوزه ی س.ک.سولوژی و س.ک.س. تراپی هم برای خودش عرصه ای است و دانش و اندیشه ی خاص خود را می طلبد و نیاز امروز و گره گشای فردای ماست.

آری ، من  روی « محمود اناری » را کم کردم و اکنون « لونا شاد ( شادزی ) » - با آن لهجه ی زیبا و نمکین اصفهانی اش - روی من و او و پیشینیان را همگی با هم یک تنه کم نمود !!!

من یکی که حسابی لنگ انداختم !

محمود اناری و دیگر پیشکسوتان را نمی دانم !!! 

 

 

 

 

دهه ها پیش از مخملباف و لونا شاد ، در دهه ی ۱۳۵۰ ، یک کارگردان اصفهانی ( باغ بهادرانی ) و یک دختر اصفهانی چنین خط قرمز شکنی را با فیلم « کلبه ی آن سوی رودخانه » در ایران آن زمان انجام دادند: هوشنگ بهادران و  زری خوشکام.

گویا این قرعه به نام اصفهانی ها افتاده و گره خورده است !!!

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 1:44  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

 

بسیاری هجو و هزل  ج.ن.س.ی  را با « ایرج میرزا » و یا « عبید زاکانی » می شناسند و از این واقعیت نا آگاهند که هزلیات این دو ، و نیز « سعدی » ، « محتشم کاشانی » ، « سوزنی » ، « فرخی سیستانی » ، « اوحد الدین کرمانی » ، « اوحدی مراغه ای » و ................ در برابر هزلیات « میرزا حبیب اصفهانی ( نخستین پدید آورنده ی دستور زبان فارسی در اسلامبول و مترجم « حاجی بابای اصفهانی » اثر جیمز موریه ) » ، « جعفر الموسوی ملقب به خاکشیر » ، « محمد علی مکرم » ، « صادق ملا رجب ( کاتب خوش خط قرآن و کتب ادعیه ) » ، « شفایی اصفهانی » همگی هیچ اند و به حساب نمی آیند !

این نکته که چرا اصفهانی ها در هزل سرایی جنسی سرآمد روزگار این مرز پر گهر شده اند ، بسیاریش به حاضر جوابی ، متلک پرانی و کنایه زنی فی البداهه ی آن ها بر می گردد که به آن ها در کل کل کردن و تیکه و گنده و گوشه بار دیگری کردن توانای ای ویژه و جذاب می بخشد.

از حدود چهار سال پیش بسیاری از اشعار این شاعران طنز پرداز و نیز اشعار منسوب به « شیخ جماع الدین اصفهانی » در فضای مجازی - اینترنت و sms - پراکنده شد تا افزون بر قاچاق فروشان کتاب های ممنوعه ( ایستاده در پیاده روی کنار کتاب فروشی های خیابان انقلاب تهران ) ، در دنیای مجازی نیز در دسترس دلبستگان باشند !!!

روشن است که در زمانه های سخت  دوران آن چه همواره به داد آدمیان رسیده و برای لحظاتی از رنج و دشواری های روزمره شان کاسته است ، همانا همین طنز و مزاح و از جمله این نغز سروده ها و طنز گفته ها بوده و خواهد بود ، هر چند کمی تا قسمتی بی ادبانه باشند ! 

البته امیدوارم که دوستان از من انتظار درج این گونه اشعار را در این وبلاگ نداشته باشند !

    

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 13:50  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

شبه جنبش گردشگری شهری  پس از رخدادهای خونین و کینه توزانه ی دهه ی شصت و پایان موشک باران شهرها در جنگ ایران و عراق ، در خیابان ها و مراکز تفریحی - توریستی شهرهای بزرگ به راه افتاد. هر چند نشانه های آغازین آن در همان آغاز دهه ی شصت در تهران و در خیابان جردن ، خیابان ولی عصر ، پارک ملت ، پارک قیطریه ، دربند و درکه ، پارک نیاوران ، گیشا و ................ و هم چنین در سواحل دریای مازندران و شهر روشن اندیش رشت  آشکارا رخ می نمود.

این شبه جنبش خودخاسته نه تنها در تهران و اصفهان ، که در اهواز جنگ زده ، مشهد امام رضا ، تبریز سنتی ، همدان نامدرن ، اراک تا آن هنگام عرف گرا و بندرعباس کارگر و جاشو نشین و ................  نیز خودجوش به راه افتاد. جنبشی به دنبال HEDONISM همواره سرکوب شده در فرهنگ ایران صفوی !

این جنبش در هر شهر آب و رنگ و لهجه و زبان ویژه ی خود دارد ، اما آفرینندگان و پیروانش در همه جا کردارهای مشابه و گاه یکسان از خود نشان می دهند.

جنبش گردشگری شهری ، راهبرد مصوب و راهکار منتخب ندارد.

چشمه ی مقدس هم نیست ، اما گندآبی مبتذل هم نمی باشد !

بیشتر به حال و هوای فیلم هایی چون « شورش بی دلیل » جیمز دین ، « فارست گامپ » تام هنکس و « گریس » جان تراولتا می ماند. شورش اجتماعی و اعتراضی که در پی هر جنگ ناخواسته ای از سوی جوانان و نوجوانان به راه می افتد.

جوانان و نوجوانانی که دنیای زیبای کودکی و رویاهای رومانتیک نوجوانی شان با ترس ها و تنش ها و اشک ها و آه های جنگ به خاکستر نشسته است.

قیافه های گاه عجیب نشانی چون « هیپیزم » پس از جنگ ویتنام دارد.

نه ، این جنبش مبتذل نیست !

هر چند مقدس و مبرا از خطا و اشتباه و درشتی و زشتی هم نمی باشد !!

ننگ ها و آفت هایی چون روسپی گری ، اتوزنی ، سوءمصرف مواد محرک و مخدر و س.ک.س گروهی و  ................ را هم در پی دارد. 

این نوشته در وصف جنبش گردشگری شهری در حالی به پایان می رسد که نوشتن از آن ، به ویژه پیرامون اقلیم زنده رود ، نگریستن به دریایی ست که سرچشمه های رودخانه های جاری به آن از شاهین شهر ، پولاد شهر ، مبارکه ، مجلسی ، ملک شهر ، خانه اصفهان ، بهارستان ، سپاهان شهر ، آبادان مسکن ، شهرک امام جعفر ، سده ، قهدریجان ، فلاورجان ، لنجان ، نجف آباد ، گز و برخوار و ............... و حتا بروجن و شهرکرد و لردگان آغاز می شود.

جنبشی که تنها به دنبال اندکی « شادی » گم شده و کمی « عیش و خوشی و لذت » به راه افتاده و تفریح و تفنن و خنده و قهقهه می طلبد. این جنبش تشنه ی اکسیری ست که در تئاتر « ارحام صدر » ، طنز نوشته ها و هجو سروده های  « مکرم » و « خاکشیر » ، فیلم های « نصرت الله وحدت » و  ساز و آواز و هزل خوانی « محمود اناری » در سال های نه چندان دور ساری و جاری بوده است. اکسیری که شادی و خوشی و HEDONISM نام دارد !

این جنبش قانع و واقع بین است و به دنبال کنسرت  « گوگوش » و « ویگن » و « ستار » در پولاد شهر ( فولادشهر ) و رستوران قدیمی سد شاه عباس و رقص عربی « جمیله » در کاباره ی مهمان سرای عباسی ( هتل شاه عباس ) نیست !!

این  جنبش هوا و خیال حضور در دیترویت آمریکا ، چون لونا شاد ، را هم ندارد !!!

این جنبش به « میر » راضی ست ! 

و اکنون که دستش نه از این ها ، که از آن ها نیز نه شسته که بریده است ، تنها و تنها به تاختن و هنجارگریزی در « میر » می اندیشد.

میری که به نام فرزانه ای چون « میرفندرسکی » نامیده شده و برخی آن را به یاد فرهیخته ای از دست رفته ، « میرعلایی » می خوانند.  

 

   

 

 

 متن نخستین این نوشته در سال ۱۳۸۰ و برای هفته نامه ی همشهری اصفهان - به سردبیری سحر نمازی خواه - نگاشته شد که با تعطیلی آن هرگز به چاپ نرسید. این متن با ویرایش و افزوده های نوین برای نخستین بار در این وبلاگ منتشر شد.

انتشار آن در دیگر وب سایت ها و وبلاگ ها و نشریه های ایرانی داخل و خارج از کشور ، با آوردن نام نویسنده و نشانی این وبلاگ و یا وبلاگ ایران بد برای همگان آزاد است.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 11:14  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

نه فقط با کلاس ها ، که  « جواد » ها و « منیجه » ها هم به دیترویت نوردی می پردازند ، هر چند خیلی تحویل گرفته نمی شوند. این جا دیترویت است و جای « تاریخ گذشته ها » و « فسیل ها » و « بی کلاس ها » نیست !

در دیترویت اسپهان اتومبیل مدل زیر ۲۰۰۵ کلاس و کرشمه ای ندارد.

از دور دست ها - سه ده ( همایون شهر سابق و خمینی شهر کنونی ) ، لنجان ، نجف آباد و حتا لردگان ! - هم شب های جمعه به دیترویت اصفهان می آیند ، هر چند بیشتر این مسافران روانه ی کرانه ی دل انگیز زنده رود و چهارباغ عباسی و میدان نقش جهان ( شاه سابق و امام کنونی ) می شوند.

همه ی این ها به دنبال لذت و HEDONIA هستند.لذت و ارضا و آرامشی نه در خلوت ، که از به رخ کشیدن و به رخ کشیده شدن در حضور دیگران.

 

 

 

 این نوشته ادامه دارد ................  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:33  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

« شبه جنبش گردشگری شهری » - که از بسیاری از ویژگی ها و شناسه های اجتماعی - سیاسی یک جنبش مدنی نابرخوردار و بی بهره است - با برخوردهای مستمر گروه ها و دسته های امر به معروف و نهی از منکر در سال های ۱۳۷۰ تا ۱۳۷۶ به ترتیب به خیابان های نظر شرقی ، چهارباغ بالا ( حد فاصل چهارراه نظر تا دروازه شیراز ) در شب های جمعه و کوه صفه در صبح های جمعه منتقل شد که به یکطرفه شدن خیابان نظر شرقی و خاک سپاری پیکر چند از شهدای جنگ ایران و عراق در کوه صفه و برگزاری مراسم دعای ندبه در آن جا در صبح های جمعه انجامید. بدین ترتیب « دیترویت اسپهان » زاده شد.

بستر دیترویت و شبه جنبش موتوریزه و مدرن منتظر امکانات دولتی و بودجه ی کشوری نمی نشیند. 

موهای گلت شده و ژل و کتیرا کشیده و گاه چرب و چیلی ، لنزهای سبز - آبی نااستاندارد فله ای ، دماغ های کپی برداری شده و تولید انبوه ناهماهنگ با چهره برآمده از جراحی پلاستیک ، سیگارهای مونتانای جای گرفته در پاکت مارلبرو لایت ، موزیک رپ و راک و ایتس ایتس دمده شده کافی ست !

 

کوه صفه اصفهان

 

این نوشته ادامه دارد ...................   

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:20  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

بسیاری از این جوانان هنجارستیز با گذشت سال های جوانی و نوجوانی ، راه و شیوه ی زندگی خود را می یابند و اثرگذار و ثمرده می شوند. هر چند بیشتر برای خود وخانواده شان تا اجتماع سرگردان !

این عرف ایران زمین است. نامرسوم و غریب و شگفتی آور نیست.

« شبه جنبش بدون فرماندهی و راهبد گردش گری شهری » به شکل امروزی خود ، به حدود سال های ۱۳۶۵ و آغاز همه گیری پیاده روی صبح گاهی در حاشیه ی جنوبی زنده رود ، بین پل های مارنان و بزرگ مهر - و به ویژه پل های سی و سه پل و بزرگمهر - باز می گردد.

اوج و فراز و شدت این پیاده روی ها در سال های ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۱ بود که حساسیت و واکنش برخی نهادها  را برانگیخت ، تا آن جا که به فیلم برداری از مردم و دستگیری قیافه های عجیب و غریب و حاملان سگ و گربه و پرنده ( حتا شاهین و قرقی !!! ) انجامید.

در آن سال ها ، صبح های جمعه نزدیک به پنجاه تا هفتاد هزار نفر در حاشیه ی جنوبی زاینده رود بین ساعات ۵ تا ۹ صبح گرد هم می آمدند و پیاده روی و ورزش و به بیان بهتر ، هنجار گریزی می نمودند.

همایشی که نظیر آن را تنها شاید در شب های یکشنبه ی خیابان شانزه لیزه و صبح های آفتابی هایدپارک لندن به تماشا نشست.

 

 

 

این نوشته ادامه دارد ...............

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:27  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

جمعه است، صبح جمعه.

کتاب فروشی میرعلایی اکنون بستنی فروشی ایتالیایی شده است.

اصفهانی بیش از کتاب با شکم سر و کار و همبستگی دارد. تبریزی ها نیز شکم پرورند و دختر تبریزی نا آشنا با آشپزی بی شوهر و کم خواستگار می ماند. اما در تبریز کتاب فروشان دوره گرد کنار پیاده روها فراوانند و تحسین و شوق هر عاشق دانش و شیفته ی کتاب را برمی انگیزند.

اما اصفهانی را با مطالعه - حتا مطبوعات - کاری زیاد نیست !

از همین روست که نشریات استانی در اصفهان بازیچه ای بیش نیستند !!

حیف از آن کتابفروشی و نشر آتروپات که با بازسازی حمام نژادستاری در اصفهان پایه گذاری شد و کسی قدرش را نشناخت. بی گمان در زمان خود برترین ، بزرگ ترین و مدرن ترین کتاب فروشی ایران زمین بود. صد حیف و هزار افسوس !

فرمول یک یا دو هیچ کدام نیست !

این جا میر است ، دیترویت اسپهان.

قوانین راهنمایی و رانندگی بازیچه و شوخی ای بیش نیستند !!

سبقت ها نه دوبله ، که سوبله گرفته می شوند. عبور از مرز و عرض خیابان از گذر از نیل و دجله و فرات است. تنها جای تمساح های نیل با سفینه های سرسام آور جوانان بزک کرده ی اصفهانی عوض شده است !!!

این سرعت و سبقت ها آدم را به یاد جلوه های ویژه ی فیلم « عنصر پنجم » لوک بسون و « حمله ی کلون ها » ی جورج لوکاس می اندازد.

 

 

این نوشته ادامه دارد ........................

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:10  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

فرمول یک یا دو هیچ کدام نیست.

این جا میر است ، دیترویت اصفهان ( اسپهان ) !

خیابانی نیمه مدرن و البته نه کاملن آباد که ساختمانی معظم و البته مخروبه سه دهه است بر سر تقاطع آن با خیابان آب ۲۵۰ خودنمایی می کند. ایستگاه بازرسی پلیس این جا مستقر می شود و خیابان را به دو نیم می نماید. شد آزاد ست و آمد نه !

این جا میر است. خیابانی که به نام میر فندرسکی نامیده شده است و جمعی آن را به نام میرعلایی می خوانند. و من آن را دیترویت می نامم. دیترویتی که صبح های جمعه کم و بیش به تگزاس می زند !!

میر کم کم جانشین خیابان خاقانی در جلفا می شود. پای تخت فست فود اسپهان.

در دیترویت جوانان معرکه می گیرند. سال هاست. و در این معرکه مدتی ست  ۲۰۶ و ماکسیما و زانتیا دیگر بی رنگ و نمود شده اند. اکنون واپسین مدل های بنز و بی ام و و تویوتا باکلاس هستند !!!

دختر و پسر ، زیر سی سال و بیست و پنج سال ، بر سفینه های شان می تازند ، با قیافه هایی امروزی  و فرا امروزی و به هر حال ماوراء اصفهانی !

و البته اینان بابت این جلوه و جلال و شکوه و عظمت ، ریالی به دست نیاورده اند و قطره ای عرق نریخته و دشواری به تن نخریده اند. اما این واقعیت ذره ای گردن های شان را خم نمی کند و جزئی از باد غبغب و حجم محتبس در سینه های شان نمی کاهد !!

چه در مملکتی که نه خرج عروس و داماد ، که رتق و فتق امور نوه ها را باید پدربزرگ ها به دوش بکشند و مادربزرگ ها نه در خفا و خلوت ، که آشکارا باید یخچال و فریزر فرزندان شان را پر کنند ، انگل پدر و مادر بودن ننگ و عار نیست. پزشک و دندان پزشک و مهندس و معمار و هنرمند و بی هنر همه و همه حالا حالا ها انگل پدران و مادرانند.

در جامعه ی بی کار و اجتماع بی خرد ، گریز و گزیری جز ننگ نیست.

    

 

این نوشته ادامه دارد ...................

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 20:40  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

این گونه بود که چند کافه و  چهار چرخه ی گلشهر نجف آباد ، دو سه کبابی پای دامنه ی کوه آتشگاه ، یک کافه- کاباره در خیابان آبشار و بارها و تریاهای هتل ها در کنار چند کافه تریا ( از جمله تریای فرودگاه قدیم ) و بستنی فروشی های چمن زار و لاله زار تنها مراکز گردش گری شهری در اصفهان بودند که جوان و میان سال اصفهانی را با لذت و خوشی پیوند می داده اند.

نزدیکی اصفهان به کویر مرکزی ایران و بی آبی اطراف شهر و نبود امکانات برای کندن چاه های عمیق نیز یکی از عواملی بود که امکانات را به همان کرانه ی شهری زنده رود و حداکثر درچه و کوه دنبه و فلاورجان محدود می نمود. این درست در برابر و نقطه ی مقابل تهران بود که فاصله ای اندک با ییلاق نشین های شمیران و دزاشیب و دربند و درکه و لواسان و لشکرک و ........... و نیز تفرج گاه هایی هم چون دریاکنار و شهسوار و متل قو انزلی و رامسر و ........ داشت.

و البته به جز هم جواری اصفهان با کویر ، پیشینه ی تاریخی قحطی ها و تاراج های ناشی از یورش بی رحمانه ی مغول و تیمور و تاتار و  هجوم دست کم گرفته شده ی سپاه افغان و صد البته تقابل در عین تعامل ظل السلطان و آقا نجفی و چشم و هم چشمی آن دو - که در عمل شهر را دچار تقسیم غنایم نموده بود -  نیز در محافظه کاری اقتصادی اصفهانیان و پرهیز آنان در ولخرجی و ریخت و پاش بی گمان بسیار اثرگذار بوده است. بگذریم که برخی سده ها هم جواری و هم سایگی اصفهانیان با یهودیان را نیز از عوامل مهم این ویژگی اصفهانی ها دانسته اند.

اما اصفهان با پیروزی انقلاب مشروطه و عزل ظل السلطان و درگذشت حج آقا نجفی بزرگ ، نخست کند و آهسته و در پی روی کار آمدن رضاشاه تجددخواه ،  هم چون دیگر شهرهای ایران با شتابی بسیار بیش از گذشته پوست انداخت و با مرمت آثار باستانی و احداث مدارس ، دبیرستان ها و هتل ها چهره و آب و رنگی دیگر به خود گرفت.

در پی ملی شدن صنعت نفت و واریز شدن درآمدهای نفتی به صندوق دولت در سال های پس از ۱۳۴۵ و افزایش یک باره و شتابان درآمد سرانه ی ملی در سال های پس از ۱۳۴۸ و به ویژه دهه ی ۱۳۵۰ ، اصفهان به شهری  دانشگاهی ، صنعتی ، توریستی و نظامی تبدیل شد تا در شرایط خاصی چون زلزله ای ویرانگر در پای تخت بتواند در اندک زمان جای خالی پای تخت را پر کند.

با سرمایه گذاری درآمدهای سرشار نفتی در سال های ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۶ و در مدت تنها ده سال ، شهری به روز ، جهانی و در جست و جوی پیشرفت بیشتر و بیشتر در میان کوه های پراکنده ی فلات مرکزی ایران زاده شد.

آری ، اصفهان امروز و « اسپهان بزرگ » سده ی ۱۴۰۰ خورشیدی گذشته ای دراز و  باستانی دارد .......... 

 

 

   

 

این نوشته ادامه دارد ..................

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:2  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

از اینترنت تصاویر زیبایی می توان به چنگ آورد.

براستی اگر اینترنت نبود ، در این زمانه از این اجتماع خشمگین ، پر تنش و سرشاز از بخل و حسد به کدام تاریک خانه پناه می بردیم ؟!؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 19:49  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

از اصفهان گریخته ام و اما دل نبریده ام !

اصفهان که من دوست دارم و می پسندم که آن را با نام کهن آن - اسپهان - بخوانم ، زادگاه و رشدگاه من است. سی و یک سال در آن زیسته ام و کم کم نزدیک به چهار سال است که از آن به تهران پای تخت مهاجرت کرده ام. به امید خداوند ، برای همیشه.

نه این که از اصفهان بی زار باشم. نه !!

که سخت شیفته و دلبسته ی اسپهانم.

در ایران اگر بخواهی چهره ای ملی و اثرگذار باشی و دین خود را آن چنان که باید و شاید به میهن و هم میهن خویش ادا کنی ، ناچاری از شهرستان به تهران بیایی. حتا اگر آن شهرستان ، پای تخت دوران به ظاهر پر شکوه صفوی باشد. در اصفهان و هر شهر دیگر حداکثر آدم چهره ای استانی می شود.

این واقعیت را درباره ی بسیاری از بزرگان دانش و هنر و اندیشه ی اسپهان آشکارا دیده ام.

دوست داشتم این چند روز را اصفهان باشم و در کرانه ی خاطره انگیز زنده رود قدم بزنم. به یاد گذشته ی گاه شیرین و گاه تلخ ...

خوشحالم که این وبلاگ را مختص اسپهان ( اصفهان ) بازگشودم تا از بی قراری ها و دلتنگی هایم برای زادگاه بنویسم. هر چند رسالت خود را در این وبلاگ بسیار فراتر و سترگ تر از این می دانم..... 

 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 19:40  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

اصفهان دومین شهر مهاجرپذیر ایران است. شهری صنعتی و کارگری که از قدیم و به ویژه آغاز دوران تجدد ( مدرنیته ) رضاشاهی ، بسیاری از کارگران را از دور و نزدیک به سوی کارخانه های پر شمار خویش فراخوانده است.

این گونه بود که بیشتر مهاجران شهر اصفهان تا پیش از احداث دانشگاه های پر شمار « آزاد اسلامی » در شهرستان های دور و نزدیک استان اصفهان ، نخست کارگران و سپس جنگ زده های جنوب غربی کشور ( آبادانی ها ) بودند. از این رو تا پیش از سیل بزرگ مهاجرت دانشجویان دانشگاه های آزاد اسلامی از سراسر کشور به اصفهان ، هر مهاجر لازم می دید تا برای آرامش بیشتر خود را هم رنگ اصفهانی های سنتی سازد تا رسوای خلق نگردد !

اصفهان همواره نسل و طبقه ای مدرن و به ظاهر متجدد نیز داشته است که همواره تا دهه ی ۱۳۷۰ خورشیدی در اقلیت مطلق بوده است. اینان زندگی مدرن را در خانه ها ، باغ های پیرامون شهر ، مهمانی های تهران و سفرهای فرنگ دنبال می نموده اند و جز در موارد شغلی و حرفه ای و یا خرید ضروریات زندگی و امور ساختمانی ، خدماتی ، تعمیراتی و .......... با طبقه ی متوسط سنتی کاری نداشته اند.

این گونه بود که « لذت خواهی  ( HEDONISM ) و گردش و تفریح  » در اصفهان هم چون تهران گسترش نیافت. حتا احداث هتل ها و رستوران های دارای بار مشروبات الکلی و کاباره و رقص و آواز در دهه ی ۱۳۵۰ نیز فرهنگ گردشگری و تفریح و لذت طلبی و فردیت ( INDIVIDUALISM ) را در اصفهان صفوی آن چنان که انتظار می رفت ، نگسترانید و فراگیر نساخت.

البته کبابی ها و کافه های عرق فروش « گلشهر » جاده ی اصفهان - نجف آباد در این میان یک استثناء است. این دکان ها در اواخر دهه ی ۱۳۴۰ و اوایل دهه ی ۱۳۵۰ در عصرهای جمعه ، مرکز عیش و نوش و خوشی طبقه ی متوسط و پولدار اصفهان بوده اند و در رشد فرهنگ لذت طلبی دنیوی ( HEDONISM ) در شهر اصفهان رو به تجدد نقشی تاریخی داشته اند.

 

 

این نوشته ادامه دارد ......

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 19:25  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 9:12  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

PERSIAN MASTIF

 

این مجسمه ای باقی مانده از دوران باستان سرزمین ما ایران است.

در ایران باستان افزون بر انسان به حیوانات نیز بها می دادند و کوشش داشتند تا حقوق آنان به درستی رعایت شود.

سگ در ایزان باستان جایگاه ویژه ای داشت و از حقوق و احترام خوبی برخوردار بود.ایرانیان از نخستین پرورش دهندگان و آموزش دهندگان سگ و اسب در گیتی بوده اند.

اما پس از یورش اسکندر و عرب و مغول و تاتار و ترک و افغان و........ احترام به طبیعت و حیوانات در سرزمین سرگردان مان رو به کاستی گذاشت و هر بار در قحطی ناشی از محاصره و جنگ و اشغال ، پیش از آدم و چرم کفش و پوست درخت ، اسب و خر و گربه و سگ و ......... خورده شدند که از آن جمله می توان به قحطی شدید در محاصره ی اصفهان در حمله ی محمود و اشرف افغان اشاره کرد که چرم های کفش ها و پوست درختان و اجساد آدمیان نیز خورده شدند.

و اما اعراب که از حمله و در حقیقت دفاع دلاورانه ی سگ های سپاه و مردم آن زمان سخت زخم و آسیب دیده بودند ، بنیان انتقام از سگ های وفادار ایرانی را بنا نهادند و کشتار سگان را به دلیل نجاست کوی و برزن ایران اشغال شده به راه انداختند تا خود را از یورش نه تنها سگان باقی مانده از ارتش ایران ، که سگ های خانه و باغ های ایرانیان زیر یوغ بیگانه نجات دهند.

و این چنین سگان - این واپسین نگاهبانان ایران زمین - برای سده های طولانی « نجس و ناپاک  » شدند تا عرب های سیماسوخته ی نا آشنا با حمام ، از زخم و گزند آن ها رهایی یابند. چرا که هیچ گاه سگ با افراد ژولیده و ناپاک سازگار نبوده است و همیشه سگ به انسان ژولیده و کثیف یورش می برده و می برد.به ویژه اگر غارتگر جان و مال و ناموس هم باشد !

آری افسانه ی نجس بودن سگ چنین ریشه ای دارد و گرنه پیامبر بزرگ اسلام ( ص ) - که سال ها چون بسیاری دیگر از پیامبران ( نوح ، ابراهیم ، شعیب ، صالح ، موسی ، عیسی ، ....... ) ، تا هنگام بعثت در چهل سالگی چوپان بوده - خود چون هر چوپان دیگری در درازای تاریخ بشری مطمئنن بی سگ نگاهبان گله به کویر و صحرای پر خطر عربستان نمی رفته و حیوان آزاری از سوی هیچ یک از پیامبران و ائمه - دست کم تا آن جا که من می دانم - در تاریخ ثبت نشده است.بر عکس داستان ها و روایات بسیاری از ائمه ( ع ) در لزوم نیکی و محبت به حیوانات و حتا گیاهان بیان شده است.

به یاد می آورم که در دوران کودکی ، در کتاب « داستان راستان » شهید مطهری ، داستانی را خواندم که حضرت امام جعفر صادق از خوراک خود بر می داشته و با دست خود برای سگ ولگرد کوچه خیابان لقمه می گرفته و او را از گرسنگی می رهانیده است.

به راستی هنگامی که ائمه ی دینی و مذهبی مرجع و مورد اقتدای ما این گونه بوده اند ، برپایی « زندان سگان » به بهانه ی پدید آوردن و پایدار و استوار ساختن « امنیت اجتماعی » چه جایگاه و معنا و مفهومی می تواند داشته باشد ؟!؟

مظهر « وفاداری » را با خشونت و پرخاش از خویش چه آسان می رانیم !

شگفت انگیز نیست که به میهن و هم میهن و ناموس هم میهن خویش این چنین آسان نا وفاداریم !!  

   

 

 

 

سر مجسمه ی باستانی " مستیف پارسی " در پرسپولیس ( تخت جمشید )

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 9:11  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

 

 

 

Persian Mastiff

 

مجسمه ی سگ مستیف پارسی به یادگار مانده از دوران هخامنشی را می شناسید؟؟

این سگ از دوران باستان در سپاه ایران جایگاه ویژه ای در حمله و دفاع داشت و آسیب بزرگی به سپاه اشغالگر عرب زد.عرب ها هیچ گاه نتوانستند با این نژاد کنار بیایند، از این رو با مطرح کردن نجاست سگ - جئا از نجاست خود ایرانیان که آنان را مجوس و عجم می خواندند -دستور قتل عام سگان به ویژه سگان نگهبان سپاه و شهروندان را صادر کردند.

این گونه است که نسل سگ مستیف ایرانی از بین رفت ، در حالی که مستیف از چین و هیمالیا و تبت تا آلپ و سیبری و آلاسکا و برزیل و آرژانتین و ....حضور دارد.

 

 

 

 

 

به راستی جای آن ندارد که تصویر مستیف پارسی این دلاور سپاه هخامنشی و سپاه ساسانی در کشور رو به تهاجم و ترفند تجزیه ی ما به عنوان نماد دفاع تاریخی از میهن به سراسر دنیا پست شود؟؟؟

در تهاجم پیش روی که دشمنان نقشه ی کینه توزانه ی تجزیه ی ایران به ۵ کشور کردستان آزاد - بلوچستان آزاد - ایالت شیعی عربی آزاد (خوزستان ) - آذربایجان (ترکستان) آزاد و ایران اشغال شده !! را تدارک دیده و حتا در وب سایت های نیمه رسمی شان منتشر نموده اند ، سودجستن از تمام نمادهای نارسی سیستیک گذشته و اکنون مان شرط عقل و درایت است...

این تمبر را وزارت پست کدام هنگام منتشر خواهد نمود ؟!؟

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 9:9  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

آتشگاه اسپهان

 

 

با درود و احترام

به منظور پاسداشت کار وبلاگ نویسان هم زادگاهی های اصفهانی ، و نیز خودباوری و انگیزش دیگر هم شهریان ارجمند ، و در راستای دگرگونی و پیشرفت علمی - فرهنگی - اجتماعی اصفهان نیمه سنتی کنونی به سوی « اسپهان بزرگ » این وبلاگ همه ی وب سایت ها و وبلاگ های جدی ، کارآ ، اثرگذار و ارزشمند اصفهانی در سراسر گیتی را پیوند ( لینک ) می دهد.

از این رو ، عزیزان وبلاگ نویس اصفهانی که خواستار معرفی و پیوند شدن در این وبلاگ هستند ،  می توانند با ارسال نامه ی الکترونیک با عنوان « be sooye espahane bozorg » به نشانی پست الکترونیک من dr.ohadi@yahoo.com   و نوشتن نشانی وبلاگ و بیانی کوتاه در شناساندن راهبردها و اهداف وبلاگ خود از هم اکنون نسبت به پیوند شدن وبلاگ شان در این وبلاگ کوشش نمایند.

بدیهی است وب سایت و یا وبلاگ ایشان می بایست پایین ترین دست کم ها و ویژگی های سودمند علمی یا فرهنگی یا اجتماعی و یا کوشش در راستای گسترش نقد پذیری و خودپرسش گری ما اصفهانیان این چنینی را داشته باشد و از قوانین و مقررات حرفه ای و اخلاقی پیروی نماید...

 

اصفهان قدیم

 

 

اصفهان قدیم

 

 

اصفهان قدیم

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 9:6  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

به جز وبلاگ های ایران بد  ، ایران بد آن لاین ، یک روان پزشک و وبلاگ دایی جان ناپلئون ( که به امید پروردگار نوشتن هفتگی جدی در این آخری را طی هفته های پیش رو آغاز خواهم نمود ) ، این وبلاگ را بازگشودم تا در آن به پاره ای از دردها و دغدغه های خود در باره ی زادگاهم ، اسپهان ، کوه آتشگاه و کرانه ی خاطره انگیز زنده رود بپردازم.

 

 

 

این وبلاگ به نقد و خودپرسش گری از پندارها ، کردارها و گفتارهای اجتماع پر حرف و حدیث ما اصفهانیان و اندیشه پردازی برای آفریدن " اسپهانی نو " می پردازد. نویسنده ی این وبلاگ " یک اسپهانی در پای تخت " است که دوری از زنده رود را با آوای دلکش " به اصفهان رو " ی جلال تاج اصفهانی ، تار " استاد جلیل شهناز"  و نی " استاد حسن کسایی " و نقاشی های آبرنگ " یرواند نهاپتیان " ، " سرهنگ صرام " ، " استاد سمبات " و " مرتضی رزاقی" و طنازی ها و نقش آفرینی های جاودان و ماندگار " استاد رضا ارحام صدر " و " نصرت ا... وحدت" و خاطرات خوش و شیرین کرانه ی فریبای زنده رود و دامنه و پهنه ی باستانی کوه آتشگاه اسپهان تاب می آورد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 1:22  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

bush 2005

 

این نما از آن گونه تصاویری ست که حسابی شور و شعف دوست آسپرگر از دست رفته « بوش شیدا » ی مان را بر می انگیزاند. بگذریم که او به ضرورت زمانه نام معشوق را - احتمالن با وکالت تام الاختیار غیابی ( ! ) - از « جورج دبلیو » به « هیرونیموس »  تغییر داد و شغلش را از « کابویی » به « نقاشی و نگارگری » ( !! )

در وبلاگ پربارش - که نمی دانم هنوز برقرار است یا نه - پریش نویسی هایش را خواندم که سرشار از توهین و تهمت به من و خاندانم بود. گویا - آن گونه که یکی از دوستان می گفت - برخی خوانندگان معلوم الحال وبلاگش نیز در این جهاد ( !!! ) گوی سبقت از او و دوستان وبلاگ نویسش ربوده بودند.

خیالی نیست.

از یک فرد مبتلا به بیماری همزمان « اختلال آسپرگر » و « اختلال شخصیت پارانوئید » ، بیش از این انتظاری نیست !

اما برای من نکته ی جالب در پریشان نویسی ها و هذیان گویی هایش این نوشته اش بود که از من ، نه تنها به ستاد امر به معروف و نهی از منکر و ............. اصفهان ، بلکه به رئیس جمهور احمدی نژاد نیز شکایت کرده است !!

از آن جا که سابقه ی نامه نگاری های الکترونیک ایشان را به حضراتی چون « جورج بوش » ، « کاندولیزا رایس » ، « دیک چنی ( و صبیه ی ایشان ) » ، « مایکل لدین » ، « سناتور لیبرمن » ، « سناتور بایدن » و ................ را از سال ها پیش می دانستم ( و همواره به گونه ای جدی ، او را از این گونه کارها و کوشش ها بر حذر می داشتم و به نوشتن در مطبوعات و یا تالیف و ترجمه و انتشار کتاب فرا می خواندم ) ، این مکاتبات آن چنانی او برایم شگفتی آور نبود.

متأسفانه دوست از دست رفته ی آسپرگر - پارانوئید مان در وبلاگ سرشار از انسانیت و اخلاق خویش ( !!! ) ننوشته بود که نامه ی شکوائیه اش از من بی چاره ی چهار ماه مدفون در کتابخانه ی بیمارستان مدرس سعادت آباد تهران ، به جناب آقای رئیس جمهور ، اصل یا رونوشت نامه بوده است ( ؟!؟ )

در این رابطه دو فرضیه مطرح است :

۱- نامه به جناب آقای احمدی نژاد - ریاست محترم جمهور ایران اسلامی - اصل بوده و رونوشت آن از طریق پست الکترونیک به کاخ سفید ، کنگره ی یالات متحده و مجلس سنای آمریکا ( و احتمالن FBI و CIA و .... ) ارسال شده است !!!!

 و   یا

 

۲- اصل نامه ابتدا به « عالی جناب جورج دبلیو ( هیرونیموس ) بوش » - رئیس جمهور ایالات متحده ی آمریکا - نگاشته و فرستاده شده و سپس رونوشت آن به اعضای کنگره و مجلس سنای ایالات متحده و ........... و دفتر ریاست جمهوری ایران اسلامی ارسال شده است !!!!!

 

البته به باور من و با توجه به شناخت بیست ساله ای که از « جناب آسپرگر - پارانوئید مان » دارم ، فرض دیگری ممکن تر و واقع بینانه تر است :

من در نامه ای به پرزیدنت جورج بوش ، از عمال اصلی القاعده و طالبان و جیش المهدی و بمب گذاران انتحاری و در صف نخست غنی سازان و آب سنگین گران و اول دشمنان آمریکا و دموکراسی جهانی و طرح خاورمیانه ی بزرگ و نقشه ی راه و لوله گاز هند و لوله نفت آذربایجان معرفی شده باشم 

و

در نامه ای خطاب به رئیس جمهور احمدی نژاد ، از سران انقلاب مخملی ، براندازی نرم ، کودتای فرهنگی ، شبیخون پول شویی ، جنبش یقه سپیدی و نهضت آقا زادگی ، و در زمره ی جیره خواران استکبار ، غارتگران بیت المال ، تشویش گران اذهان و منتشران فحشا و مصادیق بارز فساد روی زمین و هوا و قمار و قرعه کشی و لاتاری و گرین کارت اقتصادی شناسانده گشته باشم.

 

از آدم آسپرگر و اوتیستسک هر چه بگویید دور و بعید نیست !

پارانوئید هم که باشد ، دیگر نور علی نور است !!

به حماقت ، هذیان مندی و روان پریشی ( ان شاء الله گذرای ) دوست از رفته ی آسپرگر / پارانوئیدم آن چنان استوار و نیرومند ایمان دارم ، که به شرافت سرشتی او !!!

افسوس که هیچ گاه خود را به درمان نسپرد ، حتا برای افسردگی دو قطبی پنهان ویرانگرش.

افسوس .............        

    

 

 

و اکنون این منم :

بی چاره ای از گور کتابخانه و آزمون بورد تخصصی برخاسته که شکوائیه های حضرت آسپرگر/پارانوئید از او ، طول و عرض جغرافیایی گیتی را در می نوردند !

و تو ای خواننده ی دایم یا تصادفی این وبلاگ ، دلت از ژرف ترین جایگاه دستگاه گوارشی ات بسوزد که هم چون من ، نامت وارد دبیرخانه ی اداری دفتر دو پرزیدنت خبرساز گیتی نشده است !!! 

 

bush 2005 ahmadinejad 2007

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 0:49  توسط دکتر بهنام اوحدی