تبليغاتX
شب نشینی در جهنم وادنگ

شب نشینی در جهنم وادنگ

شب نوشت های یک رسوای سرزمین ریا

 

 

DETROIT

 

این گونه است که اصفهان دگرگون می شود و دوچرخه ی لاری چینی و ژیان و پیکان جای خود را به بنز کورسی ، بی ام و ایکس ۳ ، تویوتا ی پرادو و  کمری ، هیوندای آزرا و سوناتا و مانند آن ها می دهد و گرمکن نایکی و آدیداس جانشین پیژامه ی راه راه می گردد.

نه تنها « میر » ، که دیگر خیابان های اصفهان نیز خبر از یک دگرگونی روانی - اجتماعی و انقلاب فرهنگی گسترده و سترگ می دهند :

اصفهانی ها سپرهای همیشگی خود را به کنار می نهند و به ظاهر و زرق و برق بها داده و آب و رنگ می بخشند. آری ، اصفهانی ها این روزها خوب « خرج می کنند » و محافظه کاری و تظاهر به فقر و نداری و بی چارگی را رها می کنند.حتا با به جان خریدن رنج و دشواری نزول و بهره و اسکونت و قرض با و بلا عوض ( ! ). این دیگر اوج شاهکار یک اصفهانی ست !!!

هر چند بیشتر راکبان این مراکب ، فرزند و نسل دوم و سوم « هجرت » اند و سبقه ی اصفهانی شان اغلب از یکی دو نسل فراتر نمی رود.

 

 

این نوشته ادامه دارد .......

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 1:32  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در ارزیابی روزگار و زندگی این قاتل  نمی بایست  نتها  به تشخیص های روان پزشکی موجود و محتمل در وی توجه و تمرکز نمود. بلکه جای آن دارد که به رویکردها , بنیادها و زمینه های خانوادگی و اجتماعی که این اختلالات و تشخیص های روان پزشکی را پدید آورده اند ,ژرف و با شکیبایی نگریست و دقت نمود.

 

هر چند با توجه به عدم مشاهده ی نشانه ها و آثار جنون و روان پریشی پایدار در این فرد از سوی کمیسیون محترم روان پزشکی قانونی ، افزون بر تشخیص ها و اختلالات روان پزشکی گفته شده , تشخیص قانونی و غیر بیمار برشمرده شده ی جرم و جنایت پیشگی ( CRIMINALITY ) نیز مطرح است.

 

 

 

 

 

در این مورد آشکارا می بینیم درست در همان دورانی که جانی این جنایات دل خراش , مراحل آغازین رشد  روانی – اجتماعی اش – یعنی  اعتماد ( Basic Trust ) در برابر بی اعتمادی ( Mistrust ) , خودمختاری ( Autonomy ) در برابر شرم و تردید ( Shame ) , ابتکار ( Initiative ) در برابر احساس گناه ( Guilt ) - را می گذرانده , با کینه توزی ها ، ستیزه جویی ها  و پرخاشگری های پیاپی و دراز مدت پدر و مادر و سپس ترک خانه از سوی پدر و پیوند زناشویی دوم او  روبرو می شود و آن گاه در دوران گذر از مراحل رشد روانی – اجتماعی  ( Psychosocial ) بعدی – یعنی سخت کوشی ( Industry )  در برابر احساس فرومایگی ( حقارت ) ( Inferiority ) , هویت یابی ( Identify ) در برابر گیجی و سردرگمی هویت ( Identity Diffusion ) و در پایان , صمیمیت ( Intimacy ) در برابر انزوا ( Isolation ) -  با پیامدهای بد سرپرستی و شبه یتیمی ناشی از ازدواج دوم پدر برخورد می کند تا در کویر راهبردهای روانی – اجتماعی شایسته و نبود راهکارهای آموزشی و پرورشی بایسته  ی لازم ، این « بوف کور » سرزمین اسپهان ( اصفهان ) سرنوشتی  والاتر و فرجامی خوشایند تر از چوبه ی دار پیش چشم عام نیابد...

 

 

اعدام

 

 

 درج و انتشار متن کامل یا چکیده ی این نوشته با ذکر نام نویسنده ( دکتر بهنام اوحدی ) و نام این وبلاگ آزاد است.

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:1  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

 

 

آن گاه که خودانگاره ( Self - Image ) ناخوشایند و عزت نفس ( Self - esteem ) پایین با احساس شکست و یاس و ناامیدی (Hopelessness ) تکرار شونده و مزمن و  سرخوردگی و درماندگی آموخته شده ی ( Learned Helplessness ) درازمدت همراه و پیوسته شود , احساس ناکامی ( Frustration ) , ناشایستگی و بی کفایتی ( Inadequacy ) هر روز بیش از پیش می شود.

 

این حالات و احساسات در حضور  درجاتی از پیوستار اختلالات درخودماندگی ( اوتیزم  Autism ) – از جمله آسپرگر -  و یا پیوستار اختلالات ژرف و فراگیر رشد و یا عقب ماندگی ذهنی خفیف و متوسط , تشدید و افزون می شود.

 

همه ی این ها به « اختلال افسردگی مزمن ، ژرف و شدید ( یک یا دو قطبی ) » و در همین حال « اختلالات شخصیت » - چون اختلال شخصیت مرزی ( بوردرلاین ) ، اختلال شخصیت بد گمان ( پارانوئید ) ، اختلال شخصیت ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) ، اختلال شخصیت پرخاشگر - منفعل ( پاسیو - اگرسیو ) و اختلال شخصیت مختلط  - دچار می سازد.

آن چه که در مورد این قاتل حتمن باید رد شود , « اختلال آسپرگر ( Asperger Disorder ) » است که در بسیاری از چنین قاتلان مثله گری دیده شده است.هر چند این اختلال مانع و رافع  مسئولیت کیفری نمی شود و فرد را از مکافات کردار مجرمانه ی خویش مصون و مبرا نمی سازد.

برای آشنایی مختصر با اختلال آسپرگر – که نمایی از وجوه جنایت کارانه ی آن را می تو.ان در قاتلان فیلم های « هری کثیف » , « اره » و ........... به تماشا نشست – باید به معیارهاو ملاک های تشخیصی آن مراجعه نمود.

ملاک های تشخیصی برای

اختلال آسپرگر به طور خلاصه عبارت است از:

 

!لف )  تخریب کیفی در برهم کنش ( تعامل ) اجتماعی که دست کم با دو مورد از موارد زیر بروز می کند :

1) تخریب بارز در سود جستن از کردارهای نا کلامی گوناگون چون  نگاه چشم در چشم , حالت چهره , وضعیت بدنی و ایما و اشاره برای تنظیم برهم کنش اجتماعی

2) ناتوانی برای برقراری روابط با همسالان , به گونه ای که با سطح رشد متناسب باشد.

3)شخص به طور خودانگیخته به دنبال سهیم نمودن دیگران در شادی ها , دلبستگی ها( علایق و سلایق ) و پیشرفت هایش نیست.

4)نبود تقابل اجتماعی یا هیجانی

ب ) الگوهای محدود , تکراری و کلیشه ای کردارها , دلبستگی ها ( علایق و سلایق ) و کنش ( فعالیت ) ها که دست کم با یکی از موارد زیر نمایان می شود :

1) اشتغال ذهنی فراگیر با یک یا چند الگوی کلیشه ای و محدود علایق و سلایق که از نظر شدتیا تمرکز , نابهنجار برداشت می شود.

2) پیروی به ظاهر انعطاف ناپذیر از آداب و عادات خاص بی فایده

3) ادا و اطوار حرکتی تکراری و کلیشه ای ( قالبی ) در بخشی کوچک یا بزرگ یا همه ی بدن

4) اشتغال ذهنی مداوم با اجزای اشیاء

پ) اختلال از نظر بالینی تخریب قابل ملاحظه ای در عملکرد اجتماعی , حرفه ای یا دیگر زمینه های مهم پدید می آورد.

ت) تاخیر کلی قابل ملاحظه ای از نظر بالینی در مراحل رشد زبانی وجود ندارد.

ث) از لحاظ بالینی تاخیر چشمگیری در رشد شناختی یا مهارت های خودیاری متناسب با سن , کردارهای اجتماعی – به جز برهم کنش های ( تعاملات ) اجتماعی – و کنجکاوی در مورد محیط در دوران کودکی دیده می شود.

ج ) معیارهای اختلال اسکیزوفرنی یا اختلال فراگیر رشد اختصاصی دیگری وجود ندارد.

    البته همراهی اختلال آسپرگر از پیوستار اختلالات فراگیر رشد ( اوتیزم ) - تنها یک احتمال است.

 

 

 

درج و انتشار متن کامل یا چکیده ی این نوشته با ذکر نام نویسنده ( دکتر بهنام اوحدی ) و نام این وبلاگ آزاد است.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:59  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

جرم و جنایت

 

 

این جوان جانی و جنایت پیشه ی بگانه با مکتب و کتاب , این نام آورترین داستان ادبیات میهن خویش را خوانده است ؟؟ بعید میدانم !

نه , مسئله الگوگرفتن جانیان اجتماع پر آفت و گزند ما از تک شاهکارهای فرهنگ و ادب ایران زمین نیست. مربوط ساختن این گونه کردارهای جنایت کارانه با داستان توقیف شده ای چون « بوف کور » و نویسنده ی مغضوب و محاق گشته ای چون « صادق هدایت » , ساده انگاشتن و چشم فروبستن بر دردها و واقعیت های ناخوشایند و آزاردهنده ی اجتماع در حال گذار ما ست.

پیوندی نادرست و غیر منطقی در نبود سامانه ی مشاوره ی علمی رخ می دهد و به جای گسستن با زاده شدن فرزندان پی در بی ادامه می یابد تا آن هنگام که دلمه ی چرکین بر آمده از ناسازگاری شخصیت پدر و مادر با ازدواج دوم پدر باز شود و آثار و پیامد های ناگوار و آسیب زای خود را بر هر دو خانواده ی دربند و گرفتار فقر مادی , معنوی و علمی – فرهنگی چیره سازد.

اکنون مادربزرگی از یک نسل عقب مانده تر – نسلی بازنشسته  و سالخورده , با کمترین دید علمی – فرهنگی و سپری شده ترین بینش روان شناختی و تربیتی مسئولیت سترگ  پرورش و بالیدن کودک نیمه یتیم را افتان و خیزان بر دوش می کشد و در همان گام نخست اعتماد به نفس و هویت در حال شکل گیری کودک در جست و جو ی « دلبستگی با ارتباط دوسویه  Reciprocal Relationship in )(Attachment »  را با برچسب « عنکبوت » انگ خورده ، خدشه دار و تکه پاره می کند و به جای تربیت و پرورش او را آماج تحقیر و سرزنش قرار می دهد.

پدر جز برای نزدیکی شاید آن هم حداکثر هفته ای یک بار سراغی از خانواده ی نخست نمی گیرد و این چنین پسر درست  درمرحله ی ثبات و فردیت پذیرفتن و قوام و استقلال یافتن پیش از بلوغ و رسیدگی جنسی , از هر چه تمایلات و رفتار و احساسات و پاسخ های جنسی و آمیزشی ست بیزار و رویگردان می شود.

اما پسر تنها در خانه مورد سرزنش و تحقیر و تمسخر قرار نمی گیرد , « آقا » معلم هم درست در جایگاه مقدس آموزش و پرورش در پوشش و ردای نماینده ای دیگر از جنسیت مردانه ( Masculine ) , به تخریب و نابودی دوران  ثبات و فردیت پذیرفتن وقوام و استقلال یافتن ( Consolidation - Individuation ) کودک می پردازد تا هویت ( Identity ) و شخصیت ( Personality ) او بیش از پیش نابود و ناجور شود و بذر « مشکلات  هویت یابی  ( Identity Problem ) » و « اختلال شخصیت ( Personality Disorder ) » در نهاد و سرشت وی ریشه دواند و در سال های نوجوانی و جوانی به ثمر نشیند. ونکته ی در خور تامل و تعم این که نکوهش و سرزنش  و تحقیر و تخریب  در خانه و مدرسه بر « هویت » و « شخصیت » کودک و نوجوان و حتا جوان عجیب  اثر می کند و دانه ی « فرومایگی ( Inferiority ) » و « تضاد ( Paradox ) و تعارض ( Conflict ) » را سرشار پرورش می دهد تا به درختی ریشه دوانده و تنومند بینجامد.

 

 

جنایات و مکافات

 

 

 

درج و انتشار متن کامل یا چکیده ی این نوشته با ذکر نام نویسنده ( دکتر بهنام اوحدی ) و نام این وبلاگ آزاد است.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:56  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

بوف کور - صادق هدایت

 

 

رخداد دل خراش است. از واژگان و القاب  و رنگ و لعاب  ژورنالیستی  ماجرا فراتر باید نگریست و ژرف تر باید اندیشید. شرح ماجرا را همین امروز خواندم و چکیده ی خیر دستگیری جانی را ده روزی پیش.

با خواندن داستان « عنکبوت اصفهان » و شرح قتل و مثله شدن جسد کودک مقتول و نیز خواهر قاتل , به ناگاه خطوط شاهکارماندگار ادبیات ایران -  " بوف کور " صادق هدایت – پیش ذهنم رژه رفتند.

بیان جانی از زندگی سرشار از « محرومیت » خود و نیز مراسم قتل و آیین تکه تکه کردن کاسه ی مغز و جمجمه ی  خواهرو مثله گری و در آوردن چشم های جسد کودک نگون بخت , شباهتی نزدیک به صحنه ی جنایات و مکافات  مشهورترین و ماندگارترین داستان ادبیات ایران زمین دارد:

« از توی رختخوابم بلند شدم , آستینم را بالا زدم و گزلیک دسته استخوانی را که زیر متکایم گذاشته بودم برداشتم. قوز کردم و یک عبای زرد هم روی دوشم انداختم. بعد سر و رویم را با شال گردن پیچیدم – حس کردم که در عین حال یک حالت مخلوط از روحیه ی قصاب و پیرمرد خنزر پنزری در من پیدا شده بود......

از تمام خیالات موهوم نسبت به او شرمنده شدم. این احساس دقیقه ای بیش طول نکشید , چون در همین وقت از بیرون در  صدای عطسه آمد و یک خنده ی خفه , مسخره آمیز که مو را به تن آدم راست می کرد شنیدم – این صدا تمام رگ های تنم را کشید.اگر این عطسه و خنده را نشنیده بودم , اگر صبر نیامده بود , همان طوری که تصمیم گرفته بودم , همه ی گوشت تن او را تکه تکه می کردم , می دادم به قصاب جلو خانه مان تا به مردم بفروشد. خودم یک تکه از گوشت رانش را به عنوان نذری می دادم به پیرمرد قاری و فردایش می رفتم به او می گفتم : « می دونی اون گوشتی که دیروز خوردی , مال کی بود ؟ »

............... با خودم گفتم : « در صورتی که آخرش به دست داروغه خواهم افتاد ! »

ناگهان یک قوه ی مافوق بشری در خودم حس کردم : پیشانیم خنک شد , بلند شدم عبای زردی که داشتم روی دوشم انداختم , شال گردنم را دو سه بار دور سرم پیچیدم , قوز کردم , رفتم گزلیک دسته استخوانی را که در مجری قایم کرده بودم , در آوردم و پاورچین پاورچین به طرف اتاق لکاته رفتم – دم در که رسیدم اتاق او در تاریکی غلیظی غرق شده بود. به دقت گوش دادم ..................

من آهسته در تاریکی وارد اتاق شدم , عبا و شال گردنم را برداشتم. لخت شدم ولی نمی دانم چرا همین طور که گزلیک دسته استخوانی در دستم بود , در رختخواب رفتم , .....................در این لحظه آرزو می کردم که زندگیم قطع بشود. چون در این دقیقه همه ی کینه و بغضی که نسبت به او داشتم , از بین رفت و سعی می کردم که جلو گریه ی خودم را بگیرم - ......................

هر چه کوشش کردم , بی هوده بود................... گمان کردم دیوانه شده است. در میان کش مکش , دستم را بی اختیار تکان دادم و حس کردم گزلیکی که در دستم بود , به یک جای تن او فرو رفت – مایع گرمی روی صورتم ریخت , او فریاد کشید و مرا رها کرد – مایع گرمی که در مشت من پر شده بود همین طور نگه داشتم و گزلیک را دور انداختم. دستم آزاد شد به تن او مالیدم , کاملن سرد شده بود. – او مرده بود.

در این بین به سرفه افتادم ولی این سرفه نبود , صدای خنده ی خشک و زننده ای بود که مو را به تن آدم راست می کرد – من هراسان عبایم را رو کولم انداختم و به اتاق خودم رفتم – جلوی نور پیه سوز مشتم را باز کردم , دیدم چشم او میان دستم بود و تمام تنم غرق خون شده بود .

رفتم جلو آینه , ولی از شدت ترس دست هایم را جلو صورتم گرفتم. دیدم شبیه , نه , اصلن پیرمرد خنزر پنزری شده بودم. موهای سر و ریشم مثل موهای سر و صورت کسی بود که زنده از اتاقی بیرون بیاید که یک مار ناگ در آن جا بوده – همه سفید شده بود , لبم مثل لب پیرمرد دریده بود , چشم هایم بدون مژه , یک مشت موی سفید از سینه ام بیرون زده بود و روح تازه ای در تن من حلول کرده بود . اصلن طور دیگر فکر می کردم & طور دیگر حس می کردم  و نمی توانستم خودم را از دست او – از دست دیوی که در من بیدار شده بود , نجات بدهم. همین طور که دستم را جلو صورتم گرفته بودم , بی اختیار زدم زیر خنده . یک خنده ی سخت تر از اول که وجود مرا به لرزه  انداخت. خنده ی عمیقی که معلوم نبود از کدام چاله ی گمشده ی بدنم بیرون می آید , خنده ی تهی که فقط در گلویم می پیچید و از میان تهی در می آمد- من پیرمرد خنزر پنزری شده بودم...........

من برگشتم به خودم نگاه کردم , دیدم لباسم پاره , سر تا پایم آلوده به خون دلمه شده بود , دو زنبور طلایی دورم پرواز می کردند و کرم های سفید کوچک روی تنم در هم می لولیدند – و , وزن مرده ای روی سینه ام فشار می داد ..... »  

 

 

 

 

 

بوف کور و صادق هدایت

 

 

 

 

درج و انتشار متن کامل یا چکیده ی این نوشته با ذکر نام نویسنده ( دکتر بهنام اوحدی ) و نام این وبلاگ آزاد است.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:53  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

كاشكي «عنكبوتم» نمي‌كردند!
كنكاشي120دقيقه‌اي در زندگي جواني كه از كشتن لذت مي‌برد
يك تحليلگر اجتماعي: هيچ چيز دردناكتر از برچسب ناروا به فرزندان نيست

سرويس: حوادث
1386/07/21
10-13-2007
14:36:21
8607-09966: كد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: حوادث

از خاطره‌اش هميشه لذت مي‌برم ...

با كليد روي ديوار مي‌كشيد، آرام‌آرام.

صداي خرت‌خرتش هنوز تو گوشمه.

به من رسيد ... خودش بود ...

دستاي عنكبوتيم را باز كردم

هميشه مسخره مي‌شدم:

مثل عنكبوت «لاغره»!!

آدم اينو مي‌بينه ياد عنكبوت مي‌افته ...

_ برو كنار مي‌خوام «تيليد بازي» كنم.

نگاهمون بهم خيره شد...

* مي‌ياي بريم توي خونه؟ من يه چيزايي دارم كه مي‌توني باهاش بازي كني...

مثلا چي؟؟

* بيا تو، خودت ببين.

وقتي وارد خانه شد، همه روياهايم به حقيقت پيوسته بود و ديگه مثل گذشته، هيچ ترس و اضطرابي نداشتم. به همه‌چيز غلبه كردم. در خانه را بستم، بچه داشت حرفهاي بچه‌گانه مي‌زد، من فلان چيزو دارم، تو هم داري؟

يك راست، بردمش سمت حمام. تشت آب را نشانش دادم و گفتم اونجا را ببين. بعد تا نشست، سرش را گذاشتم توي تشت. اصلا مقاومت نكرد... مرده بود.

حاضر نبودم اين فرصت را از دست بدهم. شور و هيجان وحشتناكي داشتم.

از توي حمام بلندش كردم، بردمش توي اتاقم و پرتابش كردم رو رختخواب. چند لحظه نگاهش كردم، انگار زنده بود.

تيغ موكت‌بري را آوردم و 5 تا 6 ضربه زدم توي شكمش، چند بار هم سرشو كوباندم تو ديوار. هنوز فكر مي‌كردم نكنه زنده باشه؟؟ بردمش توي حمام و سرش را دوباره در تشت آب فرو كردم. وقتي مطمئن شدم مرده، ديگه خيالم راحت شد.

اين زيباترين لحظه عمرم بود. از خاطره آن روز هميشه لذت مي‌برم!!

باز هم از آن روز مي‌گويد:

«بعد از اين كه كارم تمام شد، سرش را بريدم و تكه‌تكه‌اش كردم. تكه‌هاي بزرگش را ريز كردم، حتي چشمايش را هم درآوردم. همه‌چيز را چيدم كنار هم و ساعتها محو تماشايش شدم

از خاطره‌ آن روز هميشه لذت مي‌برم ...

فقط اي كاش با سرعت اين كارو نمي‌كردم؛ هميشه به تكرار اين لحظات فكر مي‌كنم!

به گزارش خبرنگار «حوادث» ايسنا دادگاه با شنيدن اظهارات اين جوان 23 ساله - كه اكنون در انتظار اجراي حكم قصاص است - و بررسي اقدامات جنون‌آميزش در نحوه ارتكاب جنايت، براي روشن شدن ابعاد شخصيت جنايي وي، از كميسيون تخصصي روانپزشكي دعوت به عمل آورد.

اعضاي كميسيون پس از انجام معاينات دقيق اعلام كردند: وي جنون يا اختلال حواس و سوابق رواني نداشته، اما مبتلا به نوعي اختلال در كننرل تكانه‌هاي دروني در كشتن اطفال و به ويژه دختران است.

اين مطالب قطعا موجب تاثر شديد شده و احساسات فردي را جريحه‌دار مي‌كند، اما بخشي از اعترافات تكان‌دهنده اين متهم، بسياري از مسايل زمينه‌ساز ارتكاب به چنين جنايتي را آشكار مي‌كند:

«جسد بچه را در حياط خانه دفن كردم، اما يك هفته بعد، بار ديگر جسد را درآورده و با چيدن اجزاي تكه‌تكه شده در كنار هم،‌ ساعتها مشغول حرف زدن با آن شدم. دوباره جسد را دفن كردم، اما با گذشت هفته‌اي ديگر، دوباره به سراغش رفتم، بو گرفته بود، طوري كه نتوانستم به آن نزديك شوم. 20 روز بعد دوباره بيرون آوردمش، سر بچه را درآوردم و شبها كنارم مي‌گذاشتم.»

«تا مدتها اين وضعيت ادامه داشت و در اين مدت، اعضاي خانواده به هيچ‌چيز مشكوك نشدند، چون ماهر شده بودم و احساس مي‌كردم با بچه يكي شدم، ديگر امكاني وجود نداشت كه خانواده‌ام بويي از ماجرا ببرند.»

به گزارش خبرنگار «حوادث» ايسنا، سيد ضياءالدين فائق، پژوهشگري كه واقعيت تلخ و تكان‌دهنده‌ زندگي اين جوان 23 ساله را در گفت‌وگويي 120 دقيقه‌اي كنكاش كرده، مي‌گويد: «در تمام طول اين مصاحبه، به چشم يك جنايتكار بالفطره به او نگاه نشد، چراكه واقعيت وجود چنين آدمي بايد در شرايطي بررسي مي‌شد كه ابتدا باور شود، چون او مولود فضايي بود كه نسبت به آن آگاهي نداشت، ولي شرايط خاص زندگي، او را به اين سمت و سو سوق داده بود؛ حقيقتي كه ممكن است در ارتباط با هريك از فرزندان جامعه رخ دهد. طبق نظريه تيم روانپزشكي او جنون نداشت».

كاشكي طعم تلخ حقارت را نمي‌چشيدم

كاشكي اين همه تحقير نمي‌شدم.

كاشكي فقط كمي ديده مي‌شدم.

كاشكي مادربزرگم عنكبوتم نمي‌كرد.

كاشكي معلم كلاس اولم، چارلي چاپلينم نمي‌كرد.

كاشكي اين همه تحقير نمي‌شدم ...

.

.

.

كاشكي يكبار ديگه، خاطره لذت آن روز برايم تكرار مي‌شد ...

سم حقارت ذره‌ذره در رگهاي ما تزريق شد

مادرم قديمي و سنتي بود، سواد نداشت و نمي‌توانست مرا بر اساس نيازهاي روحي و رواني شناخته‌شده تربيت كند. پدرم ازدواج مجدد كرده بود، در اين شرايط، اداره امور به مادربزرگم واگذار شده بود.

اخمهايش در هم فرو رفت: ياد عنكبوت افتاده بود.

_‌تو چرا مثل عنكبوت لاغري. آدم تو رو ببينه، انگار عنكبوت ديده ...

مادربزرگ از همان ابتدا ذره‌ذره سم حقارت را در رگهاي ما تزريق كرد، طوري كه احساس مي‌كردم هيچي نيستم؛ البته رفتارش از روي قصد و غرض نبود؛ صرفا آگاه نبود و نمي‌دانست اين حرفها و برخوردها در يك كودك چه آثاري مي‌تواند داشته باشد.

او عامل اصلي اتفاقاتي است كه زندگيم را به اينجا رساند. با هيچ‌كس رابطه نداشتيم، فقر گلوي زندگيمان را فشار مي‌داد. باورمان شده بود به هيچ دردي نمي‌خوريم.

براي كشف خودم، هر كاري كردم؛ دست خودم نبود. كنجكاوي، مرا به سوي وسايل خانه مي‌كشاند و هر بار كه با علاقه به خاطر فهميدن علتي با وسايل خانه‌ ور مي‌رفتم، حاصلي جز كتكهاي آنچناني نداشت.

از همان بچگي فهميدم كه هيچ‌چيز نيستم و نمي‌توانم به سوي علاقه‌هايم بروم؛ چون {كتك مي‌خوردم} و همين موضوع آنچنان {ترسي} را در من به وجود آورد كه آهسته‌آهسته، چيزهايي كه در زندگي برايم مهم بود را رها كردم.

مدرسه، روزنه اميدي كه زود بسته شد

فكر مي‌كردم اگر مدرسه بروم، اوضاع فرق مي‌كنه. روز اول با هزاران اميد به مدرسه رفتم. لباس‌هاي نو به تن داشتم، كفش‌هام را بابام خريده بود، بزرگتراز پام بود. سر كلاس هنوز ذوق روز اول، تو دلم بود. داغ‌داغ بودم.

آقا ... ، داشت اسم بچه‌ها را مي‌پرسيد؛ به من كه رسيد از جام پريدم، مي‌خواستم خودمو با صداي بلند معرفي كنم، ‌اما چشم‌هاي آقامعلم رو كفشام خشك شده بود: «ببينم بچه، كفش‌هاي چارلي چاپلين را پات كردي؟؟»

_ صداي انفجار خنده در گوشش زنگ مي‌زد؛ با گذشت اين همه سال هنوز هم اخمهايش درهم بود از دست آقامعلم؛

«يخ زده بودم، فكر مي‌كردم چگونه به خاطر كفشهايم، سال‌هاي سال مسخره شدن را متحمل شدم».

اي كاش آقامعلم به خاطر كفش‌هايم، بهم وصله نمي‌زد.

اي كاش چارلي چاپلينم نمي‌كرد.

تمام عشق به درس خواندن رفت و جاي آن را سال‌هاي سكوت و شنيدن حرفهاي تمسخرآميز همكلاسي‌هام پر كرد، به گونه‌اي كه اطمينان يافتم جز خودم، كسي را نخواهم داشت.

... وقتي به بلوغ رسيدم تا دختر مي‌ديدم، فرار مي‌كردم. هيچ‌وقت با آنها روبه‌رو نمي‌شدم. فكر مي‌كردم تا منو ببينن، مسخره‌ام مي‌كنن!!

مي‌گويند: چرا اينقد لاغر است؟!

«هميشه عاشق ستاره‌شناسي و اخترشناسي بودم. هر چي پول به دست مي‌آوردم، كتاب مي‌خريدم. دو ماه قبل از ارتكاب قتل، ترك تحصيل كردم؛ چون مدرسه محل مسخره كردنم شده بود. وضعيت مالي‌مان به شدت به هم ريخته بود، اگر اين همه ضربه نبود، شايد الان آدمي بودم پشت ميز نشين... با انگيزه و با علاقه.»

فائق، كارشناس مسائل اجتماعي از رقم خوردن آينده‌اي در مدارس خبر مي‌دهد كه براي دانش‌آموزان گرفتار، پيامي جز يأس و نااميدي ندارد.

«.... به من تلقين شده بود، آينده‌اي براي تو رقم نخورده است و قاعدتا از سرمايه‌هاي مادي محرومي؛ پس تو آينده‌اي نداري!!»

برخي مدارس الگوهاي هدف را بچه‌هاي مرفه قرار داده‌اند

اين كارشناس با بررسي آنچه در جريان كاوش‌هاي خود دريافته است، مي‌گويد: متاسفانه امروز برخي مدارس به دنبال شناسايي بچه‌هاي گرفتار نيستند تا نجاتشان دهند، بلكه برخي مدارس، الگوهاي هدف را بچه‌هايي قرار داده‌اند كه در رفاه و آسودگي هستند و به اين ترتيب از دانش‌آموزاني استقبال مي‌كنند كه دردسر درست نكنند و در اين ميان با دانش‌آموزي كه گرفتار بيش‌فعالي هستند و يا مشكلات روحي و رواني دارند و يا در خانواده‌هاي مطلوبي رشد نيافته‌اند، برخوردهاي مناسبي نمي‌كنند و به اين ترتيب اين كودكان به دليل روحياتشان و يا شرايط حاكم بر زندگي شخصي‌شان در همان روزهاي نخست تحقير مي‌شوند.

وي در تحليل ديگري از اين روند به گزارشگر ايسنا توضيح مي‌دهد: در واقع در اين سيستم، دانش‌آموز مرفه تشويق مي‌شود و بالا مي‌رود، اما در مقابل دانش‌آموزي كه درگير عرصه فقر، مشكلات خانوادگي و تضاد طبقاتي است، با برخوردرهاي ناعادلانه، كنار زده مي‌شود.

اين پژوهشگر معتقد است: سالها پيش، باور همه بر اين بود كه شخصيت و آينده آدمي تحت تأثير عواملي مانند ذات است؛ در حالي كه امروز تمامي آنچه در وجود فرزندان ما شكل مي‌گيرد، نتيجه برخورد با عواملي همچون خانه، اجتماع و مدرسه است.

فائق در تشريح گوشه ديگري از شخصيت متهم به قتل به اظهارات وي درباره زمان شكل‌گيري انديشه‌هاي منجر به طراحي نقشه‌هاي جنايي اشاره كرده و مي‌گويد: «بارها چنين صحنه‌هايي را در ذهنم مرور كرده و بسياري اوقات، با قرار دادن خود در آن نقش، تمرين مي‌كردم؛ خود را جاي مقتول مي‌گذاشتم و از كشته‌شدن لذت مي‌بردم. گاهي هم، قاتل خطرناكي مي‌شدم كه از وحشت اعمالم، احساس شعف مي‌كردم.

هر روز نقشه‌هاي زيادي براي خود مي‌نوشتم و ديگر زماني فرا رسيد كه احساس كردم ديگر نوشتن و طراحي كردن فايده ندارد و بايد به كارم جنبه عملي بدهم. خيلي ترسو بودم؛ بنابراين در اولين حركت، وسايل عملياتي كردن نقشه‌ام را مهيا كردم؛ تيغ موكت‌بري، تشت آب و ...»

«بزرگ شده بودم، اما هر بار كه وارد عمل مي‌شدم، درمانده بودم... بارها جلو درب منزل منتظر بودم تا طعمه‌اي از راه برسد، اما هر بار ترس مستولي مي‌شد...»

يك سفر، آرزوها را محقق كرد

«سرانجام روزي مطلع شدم خانواده‌ام قصد سفري 10 روزه دارند و در منزل نيستند. تصميم گرفته بودم حتما در اين فرصت، كارم را انجام دهم.»

«....اينجا ديگر ميل بود كه انتخاب مي‌كرد. موضوع برايم آزاردهنده شده بود؛ ديگر نمي‌شد در برابر آن مقاومت كرد. صبح تا شب، كارم اين شده بود كه جلو درب منزل بايستم و انتظار بكشم؛ موارد زيادي پيش آمد كه اگر نمي‌ترسيدم، معلوم نبود چه وضعي پيش مي‌آمد.»

«هنوز هم از خاطره آن روز لذت مي‌برم.»

«تازه آنموقع بود كه ابعاد ديگر لذت را شناختم...»

«اگر اين همه عوامل ضربه زننده وجود نداشت، خودمو آدم موفقي مي‌ديدم، اما با كشتن بچه، ديگه واسم مهم نبود كي هستم و چه مي‌كنم؟!

به نظرم با اين قتل، همه‌چيز تمام شده بود...»

كاشكي خواهرم را دوست نداشتم

«چند ماهي گذشته بود كه مي‌بايست عازم خدمت سربازي مي‌شدم. تصميم گرفتم خودكشي كنم، اما خودكشي من به يك مشكل برخورد. تنها كسي كه با او رابطه عاطفي داشتم، خواهرم بود. در حقيقت تنها كسي كه مرا درك مي‌كرد و من هم شرايط او را درك مي‌كردم، كسي جز خواهرم نبود. هزينه تحصيلش را به سختي تهيه مي‌كردم و هميشه نگران بودم، اگر من نباشم چه اتفاقي قرار است برايش رخ دهد؟ در واقع دو كفه ترازو بوديم كه هر اتفاقي براي او، براي من هم رخ مي‌داد.»

«.... اگر خواهرم زنده مي‌ماند، چه سرنوشتي برايش رقم مي‌خورد؟

مي‌خواد شوهر كنه و شبيه مادرم شه؟

مي‌خواد بچه‌اي بدنيا بياره كه شبيه من شه؟

اون بچه به هيچ دردي نمي‌خوره و آخرش مي‌شه من!

پس بهتره اصلا وجود نداشته باشه!»

«اين افكاري بود كه شب و روز با ميل خودكشي در من در جنگ بودند. ممكن بود خواهرم خيلي موفق شود، اما فكر مي‌كردم با ازدواج بدبخت مي‌شود؛ در زمستان بود كه افسردگي شديدي به سراغم آمد، نقشه قتلش را برنامه‌ريزي كردم. بايد همه اعضاي خانواده را مي‌كشتم، براي همين سه بار در غذايشان سم ريختم، اما عجيب زنده ماندند. سرانجام تصميم گرفتم شب هنگام به سراغشان بروم، چون در روز مقدور نبود، عرضه اين كار را نداشتم.»

«سرانجام در يك شب، در حالي كه خواهرم در اتاقش خوابيده بود، بالاي سرش رفتم و با ميله آهني كه از قبل تهيه كرده بودم، چندين ضربه محكم به سرش زدم.

«... سرش متلاشي شد، اما هنوز زنده بود. داشتم لذت مي‌بردم ... كيف مي‌كردم. با هر ضربه‌اي كه بر سر خواهرم مي‌زدم، بيشتر لذت مي‌بردم.»

كشتن يا نجات؟

«دو چيز همزمان به ذهنم هجوم آورده بود: ميل به كشتن و نجات خواهرم.»

«با آن كه سرش متلاشي شده بود، هنوز زنده بود. او را كشيدم و به حمام بردم. سرش را گذاشتم تو تشت آب و سرانجام مطمئن شدم، مرده است.»

به گزارش ايسنا، بنا بر اظهارات قاتل، او پس از قتل خواهرش به سراغ مادر و مادربزرگش نيز رفته است، اما در اين باره مي‌گويد: آنقدر ترسيده بودم كه ديگر تواني براي كشتن مادر و مادربزرگم نداشتم و با وجود اين كه كابل برق را آماده كرده بودم، اما از خانه فرار كردم.

موفقيت فرزندانمان را ساده جشن بگيريم

فائق، پژوهشگر و محقق در اين باره به ايسنا مي گويد: در حقيقت شخصيت جنايي اين فرد، تحت تأثير همان عواملي كه پيش از اين از آن ياد شد، يعني خانواده به عنوان اولين نقطه و سپس اجتماع و بعد مدرسه قرار داشته است. اگر بخواهيم منصفانه به قضاوت بنشينيم افرادي مانند او حاصل رفتارهاي نامناسب والدين، عدم پذيرش اجتماع و شرايط متفاوت حاكم بر محيط آموزش هستند.

وي ادامه مي‌دهد: تكامل كودكي و اخذ پايان‌نامه موفقيت در عرصه آن و ورود به جايگاه تعالي و نوجواني بستگي مستقيم به رفتارهاي والدين دارد، بايد بدانيم كه او مانند بسياري ديگر طعم تلخ اين دوران را چشيده، ممنوع شده، تحقير شده و در معرض اختلافات خانوادگي بوده، فقر را لمس كرده، زشتي، تمسخر و عيب‌جويي را حس كرده و بر اين اساس مي‌توان گفت كه هركس در اين وضعيت قرار بگيرد، آينده‌اي بهتر از اين نخواهد داشت.

فائق بر اين اعتقاد است كه از همان كودكي بايد محبت به همسر را، صادق بودن با او و چگونه در كيفيت مسائل خانه و خانواده مسوول بودن را به فرزندان بياموزيم. موفقيت‌هايشان را ساده جشن بگيرم. توانايي‌هايشان را با ديگران مقايسه نكنيم. منحصر به فرد بودنشان را ستايش كنيم. در مشكلات ياري‌شان دهيم تا ياد بگيرند اشتباهات برايشان عبرت‌آموز است. به آنها وصله و برچسب نزنيم كه هيچ‌چيز دردناك‌تر از اين نيست كه به ناحق به فرزندمان برچسب ناروا بزنيم.

درباره ميل به كشتن نيز مي‌گويد: «وقتي سوژه‌هايي را مي‌بينم ميل به كشتن به سراغمم مي‌آيد تا به دنبال آنها بروم و بكشمشان.»

وقتي از او سؤال مي‌شود آيا دوست دارد آدمهاي عادي را هم بكشد؟ پاسخ مي‌دهد: «به دنبال سوژه‌هاي كوچك و جمع و جور مي‌گردم تا قطعه‌قطعه‌شان كنم. اگر آزادم كنيد، باز هم از كشتن لذت مي‌برم. هنوز دلم مي‌خواهد آن روزها تكرار شود تا دوباره آن بچه‌ را ببينم. هميشه از خاطره آن روز لذت مي‌برم.»

«يكي از اشتباهاتم اين بود كه چرا مدت بيشتري با آن بچه نبودم.»

او اين روزها گاهي با صداي شنيدن كودكي در بند به سراغ صفحه تلويزيون مي‌رود و با تماشاي كودكان از ديدن تصاوير بچه‌ها لذت مي‌برد.

«... ديدن بچه‌ها، صحنه كشتن كودك را تداعي مي‌كند...»

از خاطره آن روز هميشه لذت مي‌برم...

انتهاي پيام

كد خبر: 8607-09966

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:48  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

آرامگاه پیروز ابولولو در فین کاشان

 

این تصویر آرامگاه پیروز - مشهور به فیروز ابولولو - قاتل عمر بن الخطاب در جاده ی فین کاشان و چند کیلومتری باغ فین - قتلگاه امیر کبیر - است که به تازگی برخی کشورهای عربی سنی و وهابی ، به ویژه رژیم آل سعود عربستان خواستار نابودی و تخریب آن شده اند.

این اثر از میراث ارزشمند معماری دوره ی سلجوقیان در ایران است.

میراث فرهنگ مان را فدای دوستی ناپایدار سست عنصران ننماییم..... 

 

 

آرامگاه پیروز ابولولو

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 3:13  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

و آشکار نشد که این مجسمه ی زیبای  " کاوه آهنگر " - که چند ماهی جلوه ای خاص به دروازه شیراز اسپهان ( اصفهان ) داده بود ، به خواست چه کسان و گروه هایی از پیش چشم مردمان برادشته و در کدام انبان و کاهدانی زندانی شد ؟!؟

و این تنها گوشه ای کوچک و ناچیز از سرشت پر مهر و سرشار از پاسداشت و قدرشناسی ما ایرانیان است !!

 

ظل السلطان

 

گویا ظل السلطان یگانه شیفته و دل باخته ی نگاه بان میراث فرهنگی گذشتگان در اسپهان ( اصفهان ) نبوده است !!!

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 3:12  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

فرمول یک یا فرمول دو هیچ کدام نیست.

از لهجه ی خشک و آوای مایه دار مایکل شوماخر هم خبری نیست.

این جا میر است. خیابان " میر فندرسکی "  که از سوی برخی اهالی فرهنگ و ادب و هنر " میر علایی " نیز خوانده می شود.

رنگ و وارنگ ، جور و واجور ، از همه رنگ.دیگر پژو ۲۰۶ در بورس نیست و نگاه ها را خیره و مردمک ها را گشاد نمی کند. پژو ۲۰۶ امروز حداکثر در قد و قواره ی پیکان جوانان است و پراید - به ویژه سفید یخچالی اش - در جایگاه پیکان و هیلمن نشسته است و سپند پی کی میراث خوار ژیان شده است.

اصفهان - که امروزه بسیاری آن را چون من " اسپهان " می نامند و می دانند - بزرگ شده است.

اما این غول شدن ، بر پایه و بنیاد " طومار شیخ بهایی " پیش نرفته است.این رشد سرطانی و آکرومگالیک ، بد شکل و بی قواره ، آن طومار را در هم پیچیده است.

پس اصفهان همواره سنتی باقی نمی ماند.مدرنیتی و فناوری ، هنجار گریزی و سنت ستیزی را با خود به ارمغان می آورد. سیل مهاجرت از روستاهاو شهرستان های خرد و کوچک نیز - با خرده فرهنگ های ویژه ی خود - بنیان های فرهنگ سنتی اصفهان را به سخره گرفته و می گیرد و سلایق و علایق خود را چیره و معمول می سازد.

 

 

این نوشته ادامه دارد .....     

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 2:23  توسط دکتر بهنام اوحدی 

جلال تاج اصفهانی

 

و این ترانه ی  " به اصفهان رو " ی تاج اصفهانی است که هر اسپهانی ( اصفهانی ) را در هر حال و هوا به  گوشه گوشه ی اسپهان ( اصفهان ) پیوند می دهد.از شنیدن این ترانه هرگز سیراب نمی شوم. جلال تاج اصفهانی مردی نیک سرشت بود و همواره پاک و رها و سربلند زیست ...

 

 

عالی قاپو

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:56  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

                            

 

 

 

 

سومين اختلال يا صفت شخصيت كاملاً نمايان در برره‌اي ها ، اختلال شخصيت نمايشي (Histerionic )، است كه ويژگي هايي اين چنين دارد :

1.       احساساتي بودن به گونه اي كه ابراز احساسات سطحي و به سرعت متغير باشد.

2.       بسيار توجه طلب باشد ، آن چنان كه هنگامي كه مركز توجه و كانون دقت ديگران نيست ، ناراحت و در رنج و مشقت باشد.

3.       رفتار نامتناسب با ديگران به صورت تحريك جنسي آنان و اغواگري جنسي وجه مشخصه ي تعامل او با ديگران باشد.

4.       همواره از ظاهر جسمي‌و فيزيك بدن خود براي جلب توجه ديگران استفاده كند.

5.       شيوه ي سخن گفتنش به گونه اي افراطي بر حدس و گمان (امپرسيونيستيك) و بدون جزئيات باشد.

6.       خودنما و نمايشي باشد.

7.       در ابراز احساسات مبالغه كند.

8.       القا پذير باشد و به راحتي تحت تأثير افراد يا موقعيت ها قرار گيرد.

9.       روابط راخودماني تر از آن چه واقعاً هست، مي‌پندارد.

10.   در سخن گفتن ، تأكيدها و مكث هاي نمايشي زياد و آشكار دارد.

11.   در گفتار فرد مبتلا، لغزش ها زباني زياد بوده ، زبان چرب و پر رنگ و لعابي دارد.

12.   دلبستگي عميق را نمي‌تواند به مدت طولاني حفظ كند.

13.   نيازهاي بسيار شديد فرد مبتلا به وابستگي باعث مي‌شود زود به هر كس اعتماد كنند و به راحتي بتوان فريبش داد.

14.   زير فشار رواني ، حس واقعيت سنجي‌اش به سادگي مختل مي‌شود و حالات روان‌پريش و تجزيه اي پديد مي‌آيد.

اين ويژگي ها در سحرناز برجسته است ، هر چند د رتقريباً همه ي برره‌اي ها يك« اصل» است. اين چنين است كه اشياء در اين سريال از نقش ابزاري خود خارج شده و جايگاه منزلتي مي‌يابند. از آن جا كه فرد مبتلا به اختلال شخصيت نمايشي ( هيستريونيك ) انديشه و ذهن رشد يافته اي ندارد ، درعين اقتصاد تك محصولي متني بر «نخود»، رو به نخود گلاسه مي‌آورد و برسر خريد و تصاحب راديوي كولي دوره گرد ستيز رخ مي‌دهد ، چرا كه راديو طبقه اي را هاي كلاس تر (كلاس بالاتر) مي‌سازد!

در دين و آيين هيستر يونيزم«خود ( self)» هميشه بر پايه ي معيارهاي«ديگري غالب(other)  »تعريف و سنجيده مي‌شود. آييني كه در حقارت ، فرومايگي و رشد نيافتگي ملت ريشه دارد و به« آرايش هاي تند آن چناني» يا «عضلات پيچ در پيچ و مغزها همه هيچ» مي‌انجامد. ديگر روز تلويزيون جاي راديو را مي‌گيرد و فردا موبايل ، پس فردا ماكسيماو...

چهارمين اختلال و صفت شخصيتي كه نمودي آشكار در برره و برره‌اي دارد، اختلال شخصيت خود شيفته ( نارسي سيستيك) است كه چنين مشخص مي‌شود:

  1. خود بزرگ بيني با نياز به مورد پذيرش قرار گرفتن و اين انتظار كه بدون آن كه به موفقيت شايسته اي دست يافته باشد ، ديگران او را بزرگ و مهم و نابغه و استثنايي بدانند.
  2. اغراق در موفقيت ها و استعدادهاي خود
  3. مشغوليت ذهني با تخيلاتي چون موفقيت ، ذكاوت، هوش، قدرت ، زيبايي ، محبوب و دوست داشتني بودن در حد نامحدود.
  4. اعتقاد بر اين كه« استثنايي» است و تنها افراد استثنايي و رده بالا مي‌توانند او را درك كنند وشايسته ي هم نشيني با او هستند.
  5. احساس نياز به مورد تحسين افراطي قرار گرفتن
  6. احساس محق بودن به شكل نامعقول درهمه ي موقعيت ها
  7. استثمارگر بودن در روابط بين فردي به طوري كه ديگران را پله هاي نردبان پيشرفت خود نمايد.
  8. نداشتن حس همدلي يعني تمايلي به درك وشناخت احساسات و نيازهاي ديگران نداشته باشد.
  9. حسادت به ديگران در بيشتر مواقع با اعتقاد همزمان به اين كه ديگران به او حسودي مي‌كنند.
  10. رفتارها و نگرش هاي پرافاده و تكبر آميز
  11. احساس هاي غير واقع بينانه ي همه كار تواني(Omnipotence) و داشتن قدرت مطلق و نامحدود.
  12. ابراز خشم يا بي اعتنايي كامل در برابر انتقاد ديگران.
  13. اعتماد به نفس شكننده و استعداد به افسردگي هنگام ناكامي‌ها و از دست دادن محبت ديگران
  14. مقاومت در برابر پيري ( با نگه داشتن تناسب اندام ، رنگ كردن موها، چيدن موي سفيد و...)

اين گونه است كه برره‌اي ، جز «خود» و فرهنگ «خودي» چيز ديگري نمي‌بيند وچون«نارسيس» سخت در تماشاي خويش در بركه است وپژواك بلند «اكو» را نمي‌شنود! از اين رو هيچ انگيزه‌اي براي «تغيير» و «اصلاح» خويشتن ندارد.

«بالابرره‌اي ها» و «پايين برره‌اي ها» هر يك خود راصاحب و لايق بخشداري مي‌دانند و روزها و شب ها با هم مي‌ستيزند و مي‌ستيزند و مملكت ملوك الطوايفي مي‌شود و برخي آنان كه پاي تخت را بي‌خونريزي فتح كرده‌اند، آواز جدايي و فرياد«انيراني» بودن سر مي‌دهند و پرچم سرخ به دوش مي‌گيرد. اين‌گونه است كه شير فرهاد با كيانوش در مورد مهريه و مراسم خواستگاري مشورت مي‌كند و دقيقاً بر خلاف نظر او و بر ضد خويش عمل مي‌كند. اين چنين «من»ها و «منيت» ها در برره و برره‌اي كم نيست.

سراسر سريال پر است از ويژگي هاي اختلال و صفت شخصيتي خودشيفته كه مشكل بزرگ و حل نشده‌ي تاريخي و ازمهمترين علل رشد نيافتگي مان است.

آري ، شب هاي برره خواسته وناخواسته كژمداري ها و ناراستي ها و نادرستي هاي فرهنگ ملت ايران را به تصوير كشيد اما اين تنها يادآور  و هشدار نبوده است.

سي و اندي سال پيش از شب هاي برره «مهران مديري» ، «پرويز صياد» در سريال ها و فيلم‌هاي «صمد»، برخورد اين ويژگي هاي شخصيتي با «مدرنيته» و «شبه مدرنيته» را براي ما عيان و عريان به تصوير كشيده بود ؛ هرچند نقشي مبتلا به « اختلال هويت جنسي» ، « ترنس سكسواليتي» و يا « هوموسكسواليتي» چون « بگوري » در آن نوشته و به تصويركشيده نشده بود. اما حيف و هزاران حيف كه همگان تنها لودگي ها و شيطنت ها و انگشت كشيدن هاي «صمد آقا» را ديدند يا به اميد وصال او با «ليلا» و از خنده و قهقهه بر كروات پهن ونيمه‌ي «عين ا... باقرزاده» يا فربهي «قوچ علي» فراتر نرفتند !

صمد آقا اصلاً جدي گرفته نشد تا چه رسد به اين كه ارزش‌هاي فراوانش كشف شود؛ درست مانند «دايي جان ناپلئون» ناصرتقوايي و ايرج پزشك زاد كه تنها بر «شازده اسدالله ميرزا»و«سانفرانسيكويش» متوقف مانديم و از شخصيت شناسي انواع و اقسام شخصيت‌‌هاي ايراني لايه‌هاي گوناگون اجتماع‌مان غافل مانديم.

سي چهل سال پيش از صمد آقا ، نخست « خلقيات ما ايرانيان » محمدعلي جمال زاده و سپس «حاجي آقا» و « علويه خانم » صادق هدایت - اين برجسته‌ترين مرجع شخصيت ‌شناسي لمپنيزم ايراني - همين آيينه را پيش روي ايرانيان گذاشتند اما آن‌ها نيز آن‌چنان كه بايد و شايد جدي گرفته نشدند.

بيش از يك قرن پيش از شب هاي برره ، ميرزا حبيب اصفهاني كتاب ارزشمند و ماندگار«حاجي باباي اصفهانی » جیمز موریه را به فارسي برگرداند. به راستي اين اثر بي نظير چه جايگاهي در خانه‌ها و دانشكده‌هاي ما دارد؟

هنگامي كه اين آثار آن چنان كه بايد و شايد از سوي روشنفكران و روشنگران جدي گرفته نشده‌اند، جاي پرسش در مورد توده‌ي متوسط جامعه و عوام نمي ماند!

 اي كاش فراتر از لودگي هاي «صمد» را ديده و انديشيده بوديم. تا سال ديگر«برره» و «برره‌اي» را نيز به بايگاني ذهن مان مي‌سپاريم.

فراموش نكنيم :

آيينه چون عيب تو بنمود راست

خودشكن، آيينه شكستن خطاست

شيوع بالاي دسته B يا همان دسته  Bararehصفات و اختلالات شخصيتي و به ويژه خود شيفتگي (نارسي سيزم) از بزرگ‌ترين دلايل و شايد مهمترين عامل رشد نيافتگي و تيره روزي‌هاي ما ايرانيان است. نويسندگان خلاق و اهل مطالعه ي شب هاي برره در زمان ساخت فيلم هاي صمد كودكاني پنج شش ساله يا هنوز زاده نشده بوده اند و پدر بزرگ‌هاي اينان در زمان ترجمه‌ي كتاب ارزشمند «حاجي باباي اصفهاني» پاي به گيتي نگذاشته بودند.

 بدبختانه « خود پرسش گري» و «انتقاد از خود خويش» ((self-criticism ايرانيان ديرآغاز شد اما بدبختانه‌تر اينكه  هيچ‌گاه جدي گرفته نشد و به سادگي از يادها رفت.

 

ما ايرانيان چه قدر زمان از دست داده ايم ؟

 

 

 

 

                                               

 

    

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 2:52  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آسيب شناسي «شخصيت ما ايرانيان »

 

 

سريال هاي صدا و سيما در ايران «پديده هايي » هستند كه «پديدار شناسي»ويژه خود را مي‌طلبند ! سال‌هاست كه سريال هاي صدا و سيما مخاطبان تلويزيون را به دو دسته جداگانه تقسيم نموده اند: «سريال دوستان حرفه اي » و«سريال گريزان هميشگي»! تا بدان جا كه سريال ستيزي براي گروهي، اغلب روشنفكران و شبه روشنفكران «هويتي »ويژه پديد آورده است.

اما بسيار به ندرت سريال هاي ساخته شده و مي‌شوند كه به گونه اي جدي شاهين ترازو را به سود بينندگان در برابر گريزندگان سنگين مي‌كنند.

«شب هاي برره » يكي از اين سريال هاست كه افزون بر جلب نظر توده و عامه‌ي متوسط جامعه ، كشش و اشتياقي نيز در قشر تحصيل كرده ،انديشمند ، روشنفكر و شبه روشنفكر و حتي روشنگر پديد آورد.

بي گمان بيش از بازي بازيگران اين سر يال آن چه در اين كاميابي و سربلندي نقش داشته است، خلاقيت نويسندگان متن سريال بوده ؛ نويسندگاني كه زاده ي نيمه ي دوم دهه ي چهل و نيز دهه ي پنجاه اند.

«شب هاي برره» آسيب شناسي شخصيت ما ايرانيان بود كه آن را به گونه‌ي داستاني مصور ومصوت ديديم و شنيديم و به جاي گريستن بر آن خنديديم!

آن چه در«شب هاي برره» بيش از هرچيز ديگر عيان و عريان بود ، ويژگي هاي شخصيتي گروه بي (cluster B) بود. آري ،دسته‌ي B يا همان دسته‌ي Barareh ! يعني اختلالات Disorders)) يا صفات( Traits )شخصيتي:خود شيفته (Narcissistic)، نمايشگر ( Histerionic )، مرزي (Borderline )و ضد اجتماعي( Antisocial).

در آغاز، به خود واژه‌ي شخصيت( Personality )بايد پرداخت :«الگوي ديرپا، با دوام ، فراگير، نافذو انعطاف ناپذير و ثابت رفتار فرد و نيز بيان تجربه هاي درون ذهني او كه در گسترده‌ي فراخ و پهناوري از وضعيت ها و موقعيت هاي فردي و اجتماعي هويدا مي‌شود.»

چنان چه اين الگو، انعطاف ناپذير بوده و موجب رنج و عذاب باليني چشمگير براي خود فرد يا اطرافيان او و يا اختلال در كاركردهاي روزمره ي شغلي و اجتماعي و يا روابط بين فردي‌اش شود، مي‌توان واژه‌ي «اختلال شخصيت» رابدان اطلاق نمود.

نكته مهم دراختلال شخصيت( Disorder Personality ) اين است كه هم نوا با ايگو (خودساره ) فرد يعني Ego-syntonic  است. يعني كاملاً براي خود فرد پذيرفتني و قابل قبول است و افراد مبتلا به هيچ روي از بابت رفتار غير انطباقي شان احساس اضطراب نمي‌كنند وبنابر اين انگيزه اي براي درمان و تغيير نداشته و حتا در برابر درمان و تغيير كاملاً مقاومت مي‌كنند.

«شب هاي برره» آيينه اي پيش روي ايرانيان نهاده است كه ايرانيان بتوانندبه سادگي و با كم ترين مقاومت ، صفات و ويژگي ها و اختلالات شخصيتي خود رابه تماشا نشينند تا شايد انگيزه اي براي رها ساختن مقاومت درجهت «تغيير» و «درمان» در آنان پديد آيد!

نخستين اختلال (يا صفت ويژگي) شخصيتي ايرانيان كه آشكار و برجسته در اين سريال به نمايش گذاشته شد، اختلال يا ويژگي شخصيتي ضد اجتماعي( Trait or  Disorder Personality Antisocial  )است كه شامل موارد زير است :

1.       بي اعتنايي به حقوق ديگران و تجاوز به آن ها

2.       انجام مكرر رفتارهايي كه فرد به دليل انجام آن ها دستگيري و مجازاتش لازم باشد

3.       فريبكاري و حقه بازي و ازجمله دروغ گفتن هاي مكرر ، داشتن اسامي‌مستعار ، كلاه گذاشتن سر ديگران

4.       تكانشي( Impulsive )بودن يعني بي فكر و ناگهاني عمل كردن

5.       تحريك پذيري(  Irritability) و پرخاشگري ( Aggressiveness) بودن به طوري كه مكرراً جنگ و دعوا كند

6.       بي اعتنايي (توأم با بي پروايي) نسبت به سلامت و امنيت خود يا ديگران

7.       سرباز زدن هميشگي از پذيرش مسئوليت كه عوارضي چون نداشتن شغل ثابت يا برنيامدن از عهدي تعهدات مالي را در پي دارد.

8.       نداشتن احساس پشيماني وگناه و توجيه رفتارهاي ناشايست ( چون آسيب رساندن به ديگران ، برخورد بد با آن ها ، پايمان نمودن حقوق اطر افيان و يا سرقت اموال آن ها و...)

 

آري ، برره‌اي و نه تنها كيوون – كه هم آوا با حيوون بانگ داده مي‌شود- به راحتي آب خوردن ،ديگران را بي حيثيت وبي آبرو مي‌كند. تحقير و توهين ابزار دم دست اوست و معركه و دعوا و كينه و ستيز برايش حتي مي‌تواند تنها بهانه‌ي زندگي باشد! و چنين است كه برره «تنها يك وجدان بيدار» دارد و اين تنها وجدان بيدار بايد سراغ همه برود و امر به معروف و نهي از منكر نمايد و البته در اكثريت قريب به اتفاق موقعيت ها سرافكنده و ناكام صحنه راترك كند!

در برره ، عدالت معادل بي عدالتي ، صداقت هم وزن دروغ ، ياري ونوع دوستي برابر با تحقير و كينه توزي است. افعال و واژگان در برره معاني واژگون دارند. خود افراد نيز معكوس خلوت شان در برون از منزل رفتار مي‌كنند. آري ، در برره ي ما «ذهن» جدا و مستقل از «زبان» به فعاليت مشغول است و آدميان- كه صد البته در خلوت ، آن كار ديگر مي‌كنند- در جلوت بر خلاف سرشت و باطنيات خود رفتار مي‌كنند و ريا و دغل حرفه ي هميشگي شان است. لات و رذل و چاروادارند ؛ لكاته و رجاله ي به تمام معنا. همان هايي كه صادق هدايت بي چاره از آنان نفرت داشت.

اما در اين «فرهنگ ضد اجتماعي فراگير»، خودي ها همديگر را خوب مي‌فهمند و سريع مي‌شناسند! به راحتي سريكديگر كلاه مي‌گذارند و خود مي‌دانند كه احتمالاً دارد سرشان كلاه مي‌رود اما به اميد روز ديگر و شايدوقتي ديگرند كه كلاه را دو يا چند برابر تا گردن و سينه و بلكه ران پايين كشند!!

خالي بندي و دروغ ، سرشت و خصلت مادرزادي چنين جامعه اي است و كسي را توان اعتماد نيست. چنين است كه مردم برزبان چيزي گويند و در دل به چيز ديگري مي‌انديشند. آري، نفاق مد روز و شيوه ي زندگي است. بي نقاب سخن گفتن گناهي نابخشودني است و صداقت حماقتي بزرگ و جبران ناپذير! نقاب فرزانگي (Mask of sanity) تنش ، كينه توزي ، تحريك پذيري و خشم را پنهان ساخته است.

اختلال شخصيت ضد اجتماعي در مردان سه برابر زنان ديده مي‌شود و در نواحي فقير نشين و قشرمستضعف شهري شيوع بيشتري دارد. در زندانيان تا 75% ديده شده وبيش از ديگر صفات و اختلالات شخصيتي الگويي خانوادگي و ارثي دارد.

آرامش ظاهري آدميان مبتلا به شخصيت ضد اجتماعي حسرت برانگيز است. اينان هيچ گونه افسردگي يا اضطرابي از خودنشان نمي‌دهند ، وضعيتي كه با حال دروني آن ها مغاير است. بسيار فريبكارند و با زباني چرب و نرم قاب ديگران رامي‌دزدند وساده لوحان غوطه ور در سوداي پولدار شدن و مشهور شدن را به ورطه ي ناكامي‌و نابودي مي‌كشانند. سوء مصرف الكل و ديگر مواد ، لاابالي گري جنسي ، همسر آزاري، كودك آزاري و رانندگي در حين مستي، حوادث و حاشيه هاي معمول زندگي آن هاست !

مي‌خواهند همه چيز را با پول بخرند و بفروشند، حتا شرافت و منزلت و جان و ناموس را ! و اين گونه است كه «طغرل » امنيه چي و «مورخ» برره نيز در برابر باج «خشكه»حق را بي هيچ عذاب وجداني ، در يك آن، ناحق مي‌كنند و ناحق را محق جلوه مي‌دهند. آري تاريخ به سادگي وارونه جعل مي‌شود ، البته با پولي كه گوشه داشته باشد !

اختلال ويژگي شخصيتي دوم برره ، اختلال و صفت (ويژگي ) شخصيتي مرزي يا بوردرلاين Borderline) )است. همان شخصيتي كه در «مرز نوروز وسايكوز » است و يگانه ويژگي ثابت آن ، همانا «بي ثباتي» است و« ناپايداري» خلقي ، رفتاري ، عاطفي و دركي ! همان حالتي كه «اسكيزوفرني موقت »، «شخصيت نصفه - نيمه» ، «اسكيزوفرني شبه نوروتيك» و «اختلال منش سايكوتيك» نيز ناميده شده است. به مفهوم ديگر : اختلال شخصيت بي ثبات از نظر هيجان، كه شامل موارد زير  است :

1.       بي ثباتي در روابط بين فردي ، پندار از خود ، حالات خلقي و عاطفي

2.       تكانشي بودن (ناگهان بي فكر عمل كردن) از پايان دوران نوجواني و آغاز بزرگسالي

3.       انجام تلاش‌هاي توأم با اضطراب و سرآسيمگي براي و پرهيز از ترك و طرد شدن از سوي ديگران و فرار از تنهايي به هر قيمت و هزينه

4.       بي ثباتي شديد روابط بين فردي در نتيجه‌ي دو نيمه سازي افراد پيرامون به خوب مطلق آرماني (ايده آل)و يا بد مطلق (بي ارزش)

5.       اشكال و اختلال هويت با احساس هميشگي بي ثباتي واضح

6.       تكانشي بودن در حوزه هاي بالقوه آسيب رسان ( ولخرجي، روابط جنسي غير ايمن، سوء مصرف مواد مختلف، رانندگي هاي خطرناك ،...)

7.       ژست خودكشي و تهديد به انجام آن به صورت مكرر و آگاه انجام آن

8.       خودزني هاي مكرر

9.       بي ثباتي عاطفي و چرخش هاي سريع خلق از افسرده به منبسط وبرعكس

10.    احساس پوچي مزمن

11.    خشم شديد ونامتناسب

12.    دشواري در چيره شدن و تسلط بر خشم و كنترل آن كه حاصل آن درگيري ها و ستيزهاي مكرراست.

13.    بروز افكار بدگمانانه (پارانوئيد) يا علائم تجزيه اي گذرا هنگام استرس ها و فشار هاي رواني

14.    حملات روان پريشانه ( سايكوتيك) گذرا

15.    احساس وابستگي و دشمني همزمان

16.    هراس و اضطراب و ترديد و دودلي عام

 

اين گونه است كه مي‌بينيم در اثر مكانيزم دفاعي ناخودآگاه دو نيمه‌سازي ( splliting) بالا برره‌اي با پايين برره‌اي در همان حال كه دوست و رفيق و(( برره‌اي )) است ، سخت به ستيزه جويي و كينه توزي و نزاع مي‌پردازد و كوششي پايدار و هميشگي براي اعلام مبرا بودن خويش و كسانش از ناخودي ها دارد و اين فرهنگ ساري و جاري در دهات عليا و سفلي ما ايرانيان است، آن چنان كه گاه دو روستا با فاصله‌ي تنها پنج كيلومتر و حتا كمتر زبان خاص خود دارند كه روستاي مجاور بيش از نيمي‌از آن را درست نمي‌فهمد !! قطعاً بايد اين واقعيت را از منظر  خودشيفتگي (اختلال يا صفت شخصيت نارسي سيستيك) نيز نگريست.آري برره‌اي يا از اين ور بام مي‌افتد يا از آن ور ! خاكستري نمي‌شناسد ،همه چيز يا سياه سياه است يا سپيد سپيد!

صبح عاشق و مفتون يك چيز است و شب كاملاً از آن متنفر !! چنين است روابط بين فردي و تعامل با ديگران مختل مي‌شود و عنصر «اعتماد» آسان از دست مي‌رود. برره‌اي در ورزش‌هاي انفرادي رزمي و خشن – كه لازمه‌ي آن خشم و ستيزجويي است – مدال مي‌آورد اما در ورزش‌هاي تيمي به ندرت راه به جايي مي‌برد.  

خشم شديد ونامتناسب در خانواده ي سالار خان نمودي عيني و عريان دارد. فرهنگ «پايين برره»، فرهنگ «قبيله‌اي» است كه نماد و درفش آن، خشونت و زورگويي وديگر آزاري(ساديزم) است. آن چنان كه لطيف ترين و رمانتيك ترين احساسات انساني نيز با خشونت و پرخاشگري بيان مي‌شوند و خانواده‌ها جز آن رامعادل محبت نمي‌فهمند تا آن كه حتا مهرورزي داماد شهري دانش آموخته- «كيانوش»- به دختر تازه عروس خانواده ، حال خانواده را به هم مي‌زند ! برره‌اي ها مهر خود را به ياران با واژگان پست و ركيك نشان مي‌دهند و صفات زشت به نام ها             مي‌افزايند !!

دراين «آيين و فرهنگ بوردلاين( Borderline )فراگير» . طغرل نه تنها بر سر جاي خود نشانده نمي‌شود، بلكه ستايش شده و در جايگاه «بزرگ مرد» و «دهان دوز» و «خانمان سوز» قرار داده مي‌شود و به سادگي فرديت( Individualism )را نابود و ناممكن مي‌سازد. در چنين شيوه اي از زندگي، مردم در همان هنگام كه نفرت خود را از پديده اي بيان مي‌كنند، سخت در عمل شيفته و وابسته بدان مي‌شوند و اين گونه است كه زيرك ترين سياستمداران را بر سركار مي‌گذارند و بنگاه هاي خبر پراكني را انگشت به دهان و حيران مي‌سازند!

چنين است كه خنده ي برره‌اي بيش تر از آن كه خوشي وشادي و شادابي را نشان دهد ، نمايانگر ريشخند و نشان تمسخر و تحقير ديگران است و خنده بايد چون شيرفرهاد چنان بلندو طولاني و كشدار باشد كه واژگان ديگران را در فضاخفه كند تا به گوش مخاطبان نرسد.

بي دليل به ستيز مي‌پردازند يا درگير ستيز ديگران مي‌شوند، بدون اين كه لحظه اي، تنها لحظه اي، انديشيده باشند كه حق و ناحق كدام است.

رفتارهاي ايمپالسيو(تكانشي) در همه ي قسمت هاي سريال شب هاي برره به وضوح نمايان بود. شايد يكي از شاخص ترين اين گونه رفتار، شيوه هاي اعتراض نه فقط«پايين برره » كه نيز«بالا برره » به «بخش » شدن «شرره » - همسايه ي شمالي برره- بود؛ اعتراضي بدون امكان كنترل و تسلط بر خشم ! آن گاه كه «سالار خان» چنان امر نمود كه «همه با هم برويم و شيشه هاي خانه ي من را به نشانه ي اعتراض خرد كنيم »!!

و «سردار خان» كه صد البته بايد گوي سبقت و مدال رقابت را از خان «بالا» ببرد، مي‌گويد «برويم خانه ي من رابه علامت اعتراض كلاً خراب كنيم»!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 2:51  توسط دکتر بهنام اوحدی